فروم ایساتیس

 


 


برگشت   فروم ایساتیس > فرهنگ و هنر > داستان و داستان نویسی > داستان های کوتاه

پاسخ
 
امکانات جستجوی این موضوع حالات نمایش
Old 07-20-09   #11
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

فرشته بیکار


مردی در خواب دید که به آسمانها رفته است پس از اندک گشت و گذاری در گوشه ای از آسمان جمعیت زیادی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن تعداد زیادی نامه هستند. مرد اندکی جلو رفت و پرسید این نامه ها چه هستند و چرا با این همه عجله نامه ها را باز میکنید فرشته جواب داد اینها آرزوهای انسانها هستند.مرد کمی جلو تر رفت باز تعداد زیادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را درون پاکت میگذارند و به زمین می فرستند. مرد پرسید شما چه کار میکنید فرشته جواب داد اینها آرزوهای براورده شده آدمهاست و ما آنها را به دست صاحبش می رسانیم.
در گوشه ای از آسمان مرد فرشته ای را دید که بیکار نشسته مرد به پیش رفت تا به فرشته رسید وسوال کرد تو چرا بیکار نشسته ای.فرشته پاسخ داد وقتی دعایی از انسانها براورده میشود آنها موظفند که پاسخ دهند ولی تعداد کمی از شما جواب را برای ما میفرستند . مرد با شرمساری پرسید واین چگونه است ؟ فرشته پاسخ داد فقط با شکر نعمتهای خدا انجام می پذیرد..
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول

Sponsored Links
Old 07-20-09   #12
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است . [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .


در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند . >>
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-20-09   #13
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

در يکي از روستاهاي ايتاليا، پسر بچه شروري بود که ديگران را با سخنان زشتش ناراحت ميکرد. روزي پدرش جعبه‏اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخ‏ها را به ديوار طويله بکوب. روز اول، پسرک بيست ميخ را به ديوار کوبيد.
پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد. يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ‏ها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طويله رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخ‏هاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني ميشوي و با حرف‏هايت ديگران را مي‏رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسان‏ها مي‏گذارند. تو مي‏تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نميتواند زخم ايجاد شده را خوب کند
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-20-09   #14
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

سلام كلامي از خداي رحمان

کسی درخواب ديد باخدا درساحل قدم ميزند !
برگشت به پشتش نگريست دوجای پاراديد .. ازخدا پرسيد اين ردپاها متعلق به کيست ؟
خدا گفت : من وتو . اوگفت چرا دربعضی جاها جای پای یک نفراست ؟
خداگفت آن ها متعلق به سختی هاست ... اوباصدای شکوه آميزی گفت: پس تو مرا درهنگام سختی ها تنها گذاشتی؟ ...
خداوند باصدايی آرام گفت : نه ! آنها متعلق به من است که تو را هنگام سختی ها بردوش ميبردم ... !!(از وبلاگ الهه اشك)
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #15
parmida
 
آواتار parmida
 
تاریخ عضویت: July 2009
اسم واقعی: دوخی که از دروخ گفتن بدش میاد....
ارسالها: 2,815
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 5 بار در 5 پست
پیشفرض

مر30...!!! خیلی باحالن.....!!! یعنی آموزندن...
parmida آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #16
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

نویسنده/منبع:
mitra yazdani
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #17
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس رود و گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #18
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

از تلاش خودشون دست بر نمی دارن
هر روز بیشتر به فکر روزهای مبادا هستن
وقتی هم دیگر رو گم می کنن همگی دنبال هم می گردن
هر روز زیر پا له شدن عادت شده براشون
دیدم، دیدم که بالای جنازه هم می ایستن و سکوت می کنن
خب مورچه ها اینجورین دیگه
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #19
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند .
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-21-09   #20
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم .
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني .
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه مقدار سيب خوردم .
تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ...
حالادومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل .
تو پرزدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده .
از هر چي سيب در دنياست منتنفرم ...
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

کلیدواژه ها
کوتاه, تاپیک, جامع, داستانهای


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات جستجوی این موضوع
جستجوی این موضوع:

جستجوی پیشرفته
حالات نمایش

قوانین ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:54 میباشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.0
Copyright © 2000-2008 Jelsoft Enterprises Limited
Zoints SEO v2.3.0 by Zoints & Computer-Logic.org