فروم ایساتیس

 


 


برگشت   فروم ایساتیس > فرهنگ و هنر > داستان و داستان نویسی > داستان های کوتاه

پاسخ
 
امکانات جستجوی این موضوع حالات نمایش
Old 07-21-09   #21
Ahoura
 
آواتار Ahoura
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: دور دورا
اسم واقعی: آذین
سن: 18
ارسالها: 1,065
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 5 بار در 5 پست
Ahoura ارسال پیام توسط یاهو به
پیشفرض

آبجی شما چه قذه تو این تاپیک فعالی
ایول ایول
__________________

Ahoura آفلاین است   پاسخ با نقل قول

Sponsored Links
Old 07-22-09   #22
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

نقل قول:
ارسالی توسط Ahoura مشاهده موضوع
آبجی شما چه قذه تو این تاپیک فعالی
ایول ایول
لطف داری داداشی
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #23
IRAN77
مدیر ارشد
 
آواتار IRAN77
 
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 5,055
تشکرها (از دیگران): 790
تشکرشده: 2,008 بار در 900 پست
پیشفرض

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدايت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]


واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟
IRAN77 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #24
IRAN77
مدیر ارشد
 
آواتار IRAN77
 
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 5,055
تشکرها (از دیگران): 790
تشکرشده: 2,008 بار در 900 پست
پیشفرض

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]


دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]


دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]


واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟
IRAN77 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #25
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #26
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد كه باید به نجات دوستش برود . [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می كشید، اون حتی با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست همیشگی من !!!
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #27
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

جهنم دفع‌کننده گرما يا جذب‌کننده گرما ؟



ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکه جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است ..


پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کننده گرما) است يا اندوترم (جذب‌کننده گرما)؟

اکثر دانشجويان برای ارائه پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطه مستقيم دارند . [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

اما يکی از آنها چنين نوشت :

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند
.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر .

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند .

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود .

۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند .

اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفته همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريه شماره ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است .

تنها جوابی که نمره کامل را دريافت کرد، همين بود .
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-22-09   #28
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

زنجير عشق


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-23-09   #29
liliana
 
آواتار liliana
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: age gofti?
اسم واقعی: ladan
سن: 19
ارسالها: 813
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده : 1
پیشفرض

زندگی مردی به پایان رسید و پیش خدا رفت.آنگاه گذشته اش را چون ساحل دریا دید که رد پایش کنار وقایع زندگی اش به جا مانده بود.همه جا دو ردیف رد پا بود.از خدا پرسید خدایا آن ردپای دوم برای کیست؟ خدا گفت : برای من بنده ام که در تمام وقایع زندگی کنارت بودم.مرد دوباره نگریست : هنگام مرگ همسرش یک ردپا بود.هنگام ورشکستگی اش یک ردپا هنگام فوت مادرش یک ردپا.باز پرسید خدایا چرا در سخت ترین لحظات زندگی ام مرا تنها گذاشتی؟خدا با مهربانی پاسخ داد : تنهایت نگذاشتم.تو را به دوش کشیدم....
__________________
آنگاه كه دوست داری همواره به یادت باشند به یاد من باش كه من همواره به یاد تو هستم.
بهترین دوست شما(خدا).
آیه 152 سوره بقره
liliana آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 07-23-09   #30
liliana
 
آواتار liliana
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: age gofti?
اسم واقعی: ladan
سن: 19
ارسالها: 813
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده : 1
پیشفرض

قدرت ضمير ناخود اگاه انسان [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
لطفاً متن زير را که بر اساس يک ماجرای واقعی است با دقت مطالعه کنيد
:


مايکل دانشجوی رشته پزشکی در يکی از شهرهای مرکزی استراليا بود.او برای انجام يک تحقيق دانشجويی به سيدنی مسافرت کرد .بعد از چند روز وقتی که ميخواست به شهر خود برگردد متوجه شد که برای خريد بليط پول کافی ندارد.
بنابر اين تصميم گرفت که به صورت مخفيانه سوار قطار شود.
منتظر شد و دقيقاً در لحظه حرکت قطار داخل يکی از واگنهای باری پريد.بعد از حرکت قطار و بعد از اينکه چشمهايش به تاريکی داخل واگن عادت کرد متوجه شد که داخل يکی از سردخانه های مخصوص حمل گوشت قرار دارد.
ترس تمام وجودش را فرا گرفت.هرچه سعی کرد نتوانست در را باز کند و صدای فرياد او را هم کسی نمی شنيد. کمی فکر کرد و بعد تصميم خود را گرفت.
او ديگر مجاب شده بود که در اين واگن خواهد مرد.بنابراين از آنجا که يک دانشجوی پزشکی بود تصميم گرفت به عنوان آخرين کار زندگيش گامی در راه پيشرفت علم پزشکی بردارد و مراحل يخ زدگی يک انسان را تا جايی که توان داشت بنويسد.
چند ساعت بعد وقتی کارگران راه آهن در سردخانه را باز کردند با جسد پسره جوان در حالی که کاملاً منجمد و بيجان بود مواجه شدند.همگی از اين اتفاق کاملاً در شگفت بودند چون در تمام اين مدت سردخانه خاموش بوده و دمای داخل آن 15 درجه بالای صفر بوده است. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
بعد هم كه نوشته هاي او توسط دانشمندن مطالعه شد همگی با کمال تعجب متوجه شدند که اين جوان در دماي 15درجه بالای صفر تمام مراحل يخزدگی را دقيقاً تجربه کرده است.

ماجرای بالا نتيجه مستقيم قدرت ضمير ناخود اگاه يک انسان است.
به قول مارک فيشر: ضمير ناخود آگاه خادمی وفادار و همچنين اربابی مستبد است. او بسيار قدرتمند اما كور است.

پس همه چيز به ما بستگی دارد ...همه چيز
__________________
آنگاه كه دوست داری همواره به یادت باشند به یاد من باش كه من همواره به یاد تو هستم.
بهترین دوست شما(خدا).
آیه 152 سوره بقره
liliana آفلاین است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

کلیدواژه ها
کوتاه, تاپیک, جامع, داستانهای


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات جستجوی این موضوع
جستجوی این موضوع:

جستجوی پیشرفته
حالات نمایش

قوانین ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:13 میباشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.0
Copyright © 2000-2008 Jelsoft Enterprises Limited
Zoints SEO v2.3.0 by Zoints & Computer-Logic.org