فروم ایساتیس

 


 


برگشت   فروم ایساتیس > فرهنگ و هنر > داستان و داستان نویسی > داستان های کوتاه

پاسخ
 
امکانات جستجوی این موضوع حالات نمایش
Old 08-22-09   #51
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض راز موفقیت

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.
‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول

Sponsored Links
Old 08-22-09   #52
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 08-23-09   #53
IRAN77
مدیر ارشد
 
آواتار IRAN77
 
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 5,055
تشکرها (از دیگران): 790
تشکرشده: 2,010 بار در 900 پست
پیشفرض

به به مي بينم كه سيما خانم دوباره دست بكار شدند.
سيما جان خوش اومدي نازنين.
منور كردي.
خوشحالم كه دوباره مي بينمتون.
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]


واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟
IRAN77 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 08-23-09   #54
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

نقل قول:
ارسالی توسط IRAN77 مشاهده موضوع
به به مي بينم كه سيما خانم دوباره دست بكار شدند.
سيما جان خوش اومدي نازنين.
منور كردي.
خوشحالم كه دوباره مي بينمتون.
ممنون از لطف شما
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 08-23-09   #55
parmida
 
آواتار parmida
 
تاریخ عضویت: July 2009
اسم واقعی: دوخی که از دروخ گفتن بدش میاد....
ارسالها: 2,815
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 5 بار در 5 پست
پیشفرض

سیما جونی سلام!
خیلی دلم تنگ شده بد برات....
parmida آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 08-24-09   #56
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

نقل قول:
ارسالی توسط parmida مشاهده موضوع
سیما جونی سلام!
خیلی دلم تنگ شده بد برات....
ممنون عزیزه دلم منم همینطور
راستی چه امضای باحال و بامزه ای گذاشتی خصوصا خط آخرش حرف نداره عااااالیه
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 08-24-09   #57
arshia159
 
آواتار arshia159
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: یزد
اسم واقعی: arshia
سن: 19
ارسالها: 1,029
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 2 بار در 2 پست
arshia159 ارسال پیام توسط یاهو به
پیشفرض

سلام
دوباره شروع کردی؟؟؟؟
حیف که نیستم اگه بودم کاری میکردم که داستانهای کوتاه متحول بشن.....
__________________
G O O D T H O U G H T S

G O O D W O R D S
G O O D D E E D S











arshia159 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 09-02-09   #58
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح به آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
Old 09-02-09   #59
sima
 
آواتار sima
 
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 492
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
پیشفرض

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌كشی كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسایه‌اش درحال آویزان كردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی كرد اما چیزی نگفت. هربار كه زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشك شدن آویزان می‌كرد، زن جوان همان حرف را تكرار می‌كرد تا اینكه حدود یك ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام كه چه كسی درست لباس شستن را یادش داده.
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز كردم!
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
sima آفلاین است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

کلیدواژه ها
کوتاه, تاپیک, جامع, داستانهای


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات جستجوی این موضوع
جستجوی این موضوع:

جستجوی پیشرفته
حالات نمایش

قوانین ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

مراجعه سریع


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 08:36 میباشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.0
Copyright © 2000-2008 Jelsoft Enterprises Limited
Zoints SEO v2.3.0 by Zoints & Computer-Logic.org