
|
|||||||
| ثبت نام و عضویت در انجمنها | آپلود عکس | مرکز بازی | Stats | راهنمایی | تقویم | جستجو | موضوعات امروز | علامت گذاری بفرم خوانده شده |
| Sponsored Links | |||
|
|
|||
![]() |
|
|
امکانات | جستجوی این موضوع | حالات نمایش |
|
|
#51 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد. همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#52 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! » آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#53 | ||||||||
|
مدیر ارشد
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 8,088
تشکرها (از دیگران): 4,397
تشکرشده: 11,113 بار در 3,676 پست
چوق (ثروتمند شماره 4):
678,692
پاداش داده شده 15 مرتبه تاکنون 11 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 26 مرتبه
حالت من :
|
به به مي بينم كه سيما خانم دوباره دست بكار شدند.
سيما جان خوش اومدي نازنين. منور كردي. خوشحالم كه دوباره مي بينمتون.
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
||||||||
|
|
|
|
|
#54 | |||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
نقل قول:
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
|||||||||
|
|
|
|
|
#56 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
ممنون عزیزه دلم منم همینطور
![]() راستی چه امضای باحال و بامزه ای گذاشتی خصوصا خط آخرش حرف نداره عااااالیه
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#57 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: یزد
اسم واقعی: arshia
سن: 19
ارسالها: 1,032
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق:
259
|
سلام
دوباره شروع کردی؟؟؟؟ ![]() حیف که نیستم اگه بودم کاری میکردم که داستانهای کوتاه متحول بشن.....
__________________
G O O D T H O U G H T S G O O D W O R D S G O O D D E E D S |
||||||||
|
|
|
|
|
#58 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#59 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2009
موقعیت: رشت
سن: 23
ارسالها: 494
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 10 بار در 8 پست
چوق:
1,463
|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابكشی كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسایهاش درحال آویزان كردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی كرد اما چیزی نگفت. هربار كه زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشك شدن آویزان میكرد، زن جوان همان حرف را تكرار میكرد تا اینكه حدود یك ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام كه چه كسی درست لباس شستن را یادش داده. مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز كردم!
__________________
روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
![]() |
||||||||
|
|
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| کوتاه, تاپیک, جامع, داستانهای |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|