
|
|||||||
| ثبت نام و عضویت در انجمنها | آپلود عکس | مرکز بازی | Stats | راهنمایی | تقویم | جستجو | موضوعات امروز | علامت گذاری بفرم خوانده شده |
| Sponsored Links | |||
|
|
|||
![]() |
|
|
امکانات | جستجوی این موضوع | حالات نمایش |
|
|
#1 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
در اين باره كه ملا نصرالدين كه بود و در چه دوره اي زندگي مي كرد ، عقايد و نظرات مختلفي وجود دارد.
بعضي ها او را شخصيتي افسانه اي و تخيلي و برخي او را هم دوره با تيمور گوركاني مي دانند. اما آنچه قابل طرح و بررسي است اين است كه ملا نصرالدين با وجود نا معلوم بودن پيشينه تاريخي يا زمان شكل گرفتن او در حكايت هاي عاميانه ، شخصيتي است كه در فرهنگ عامه بوجود آمده و باقي مانده است. بديهي است ، بسياري از حكاياتي كه در مورد ملانصرالدين نقل مي شود ساخته ذهن مردم است كه رنجها و سختيهاي زندگي را با ذره ذره وجود خود حس كرده اند و اين احساس را با طنز و شيريني بيان آميخته و حكاياتي جاودانساخته اند. پسريشه ملا نصرالدين و حكايت هاي او را بايد در نقل هاي سينه به سينه جستجو كرد. (1) روزی ملا به در خانه ی همسایه رفت و از او درخواست یک دیگ را نمود. همسایه ظرف را داد. بعد از چند روز بعد ملا دیگ را به همراه یک دیگچه آورد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] همسایه با تعجب پرسید که دیگچه دیگر چیست؟ ملا پاسخ داد که دیگ یک دیگچه زایید و همسایه با خوشحالی پذیرفت. چند روز بعد دوباره ملا دیگ را درخواست کرد همسایه به امید زاییدن دیگ، دیگ را به او داد و مدتی گذشت و ملا دیگ را نیاورد. همسایه برای دریافت دیگ خود را به در خانه ی ملا رسانید و دیگ خود را درخواست کرد. اما ملا با گریه پاسخ داد که دیگ مُرد. همسایه با تعجب پرسید مگر دیگ می میرد؟ ملا گفت: این بار هم مانند بار قبل دیگ در حال زاییدن بود که سر زا مرد!!!!!!
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(2)
ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند." ملا نصر الدین پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!!"
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#3 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(3)
مریدی از ملا نصرالدین پرسید: -" چطور مرشد عرفان شدید؟" ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم. برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم. یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد. خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد. شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم. مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود. چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟" پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#4 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(5)
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد! ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی! ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] آخرین ویرایش توسط virus Hunter در تاریخ 09-27-08 انجام شده است |
||||||||
|
|
|
|
|
#5 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(6)
يك روز ملا دست بچه اي را گرفت و به دكان سلماني برد. به سلماني گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهاي بچه را بزن. سلماني سر او را تراشيد. ملا كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهاي بچه را اصلاح كني برمي گردم. سلماني سر بچه را هم اصلاح كرد ولي خبري از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نمي آيد؟ بچه جواب داد: او پدرم نبود. سلماني گفت: پس كي بود؟ گفت:مردي بود كه دركوچه به من گفت بيا دونفري برويم مجاني اصلاح كنيم!
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#6 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(7)
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت: خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم. ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟ دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟ ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است! ! !
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#7 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
(8)
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ ملا گفت : بیست تومان. حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است. ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری! (9) روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم! ملا گفت: لیوانی آب بده! دخترک پاسخ داد: نداریم! ملا پرسید: مادرت کجاست: دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است! ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید! (10) روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد. ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی! روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
|
|
#8 | ||||||||
|
مديريت سایت
تاریخ عضویت: August 2006
موقعیت: زندان بین المللی قصر
اسم واقعی: حمید
سن: 24
ارسالها: 12,010
تشکرها (از دیگران): 2,940
تشکرشده: 3,819 بار در 1,530 پست
چوق (ثروتمند شماره 9):
314,111
پاداش داده شده 5 مرتبه تاکنون 12 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 27 مرتبه
حالت من :
|
نمیدونم چرا میام تو این تاپیک یاد کاویان میفتم
__________________
یادگرفتم: 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد |
||||||||
|
|
|
|
|
#9 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: جهان چهارم !
اسم واقعی: آیدین
سن: 29
ارسالها: 713
تشکرها (از دیگران): 357
تشکرشده: 383 بار در 198 پست
چوق:
2,516
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 255 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 28 مرتبه
|
یعنی می خوای بگی کاویان شبیه ملا نصرالدینه ؟؟
__________________
آیا برای رسیدن به رویاهای خود دیگران را قربانی می کنی ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
||||||||
|
|
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| ملانصرالدین, حکایتهای |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|