|
|
|||||||
![]() |
|
|
Thread Tools | Display Modes |
|
|
#1 |
|
مدیر ارشد
وضعیت:
خسته
تاريخ عضويت: March 2007
محل سكونت: IRAN
سن: 77
پست ها: 4,488
Thanks: 4976 Thanked 12595 Times in 3364 Posts موجودی در بانک : 10000.00 هدیه دادن |
با سلام، من خيال دارم كه يك داستان دنباله دار براتون بنويسم. تفاوت داستان من با داستانهائيكه تا حالا خونديد در اينه كه ترانه هايي رو كه در متن داستان وجود دارند رو آپلودش كردم و لينكشو براتون قرار دادم تا با دانلود كردن و گوش دادن به اين ترانه ها بيشتر در حال و هواي داستان قرار بگيريد. فقط دانلود اين ترانه ها رو بهتون پيشنهاد ميكنم، چون بعضي از اين ترانه ها جداً كميابند.
ديگه اينكه بعضي از قسمتهاي داستان رو ممكنه نتونم در معرض ديد قرار بدم چون ممكنه با قوانين سايت مغايرت داشته باشند، پس قسمتهاي ممنوعه رو بموقعش براتون آپلود ميكنم.. درنهايت تأكيد ميكنم كه اين داستان نوشته خودم بوده و بر اساس واقعيت نوشته شده فقط برخي اسامي اشخاص و شهرها تغيير داده شدند و كمي هم در داستان با اجازه دوستم مهدي تغييراتي ايجاد كردم تا داستانش جذّابتر بشه. ..و اما داستان:
__________________
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
|
|
|
|
#2 |
|
مدیر ارشد
وضعیت:
خسته
تاريخ عضويت: March 2007
محل سكونت: IRAN
سن: 77
پست ها: 4,488
Thanks: 4976 Thanked 12595 Times in 3364 Posts موجودی در بانک : 10000.00 هدیه دادن |
قسمت اول
حوالي ساعت سه بعداز ظهر بود كه مهدي مثل هميشه اومد خونه اما ايندفعه خسته و كوفته و با حالي نزار، رفت توي اتاق و خودشو تقريباً پرت كرد روي تختخواب. دگمه پاور كامپيوتر رو زد تا روشن بشه، مثل هميشه وقتيكه دلش ميگرفت به ترانه علي شيرخدا با صداي محمد اصفهاني گوش ميداد. خستگي اون بيشتر خستگي روحي بود تا جسمي. تا ترانه به اون قسمت رسيد كه ميخونه: علي شيرخدا دردم دوا كن مناجات مرا پيش خدا كن http://rapidshare.com/files/14195354...khoda.zip.html بي اختيار اشكش سرازير شد، اون غالباً عادت نداشت كه اشك بريزه و گريه كنه اما ايندفعه مسئله اي نبود چون كسي دوروبرش نبود كه گريه هاشو ببينه. زهره خونه نبود، چه بهتر مهدي ترجيح ميداد كه زهره اونو در اين حالت نبينه نازنين هم چون شيفت عصر بود هنوز نيومده بود خونه. زهره، زهره، يكي دوبار اين اسمو زير لب گفت و چشماشو بست. تمام خاطرات گذشته مثل نوار ويدئويي از جلوي چشماش ميگذشت........... 22 سالش بود كه خدمت سربازي رو تموم كرده بود، بعداز ديپلم گرفتن تعدادي از دوستان صميميش تو كنكور دانشگاه قبول شده بودند اما اون بخاطر عمل آپانديس كه درست روز برگزاري امتحان كنكور گريبانشو گرفته بود از رفتن به دانشگاه بازموند. ولي حالا كه از خدمت سربازي برگشته بود بخودش فقط يكسال فرصت براي جبران گذشته داد و با تمام توانش شروع كرد به درس خوندن، اون از بچگي عادت داشت كه اگر اراده بدست آوردن چيزي رو ميكرد تمام قواي جسمي و روحي و رواني خودش رو در راه كسب خواسته اش بكار ميگرفت. و دقيقاً به همين دليل درست درهمون سال در رشته عمران دانشگاه اروميه قبول شد.................... در گرفتن خوابگاه دانشجويي شانس چنداني نداشت به همين منظور با دو دانشجوي ديگه كه يكيشون اهل خرم آباد بود و ديگري اهل سقز تو خيابون وليعصر يه اتاق اجاره كردند. هم اتاقي هاش بچه هاي خوب و خونگرمي نشون ميدادند، رضا كه بچه خرم آباد بود تخصصش تو پرتاب ديسك بود يعني هروقت از دست رفقاش عصباني ميشد، هرچي كه دم دستش بود بطرفشون پرتاب ميكرد، مهدي خيلي اهل جوك و لطيفه و بگو و بخند بود و ميشد گفت يه جوكر تمام عياره و رحيم كه اهل سقز بود بيشتر از خوانندگي خوشش مي اومد و بعضي شبها كه صاحبخونه شون تو خونه نبود با صداي گيراي خودش محفل سه نفره شونو حسابي گرم ميكرد. رضا دانشجوي رشته كامپيوتر بود و رحيم دانشجوي رشته حسابداري....... از خيابون وليعصر تا دانشگاه مسافت خيلي زيادي بود و اونا براي رفتن به دانشگاه هر روز صبح زود بايد تا چهار راه وليعصر رو پياده طي ميكردند و از چهار راه وليعصر ببعد رو جهت صرفه جويي در هزينه ها با اتوبوس شركت واحد ميرفتند. مهدي اونروزها نميدونست كه طي اين مسير از خونه تا چهار راه وليعصر چند سال بعد، آينده زندگيشو رقم ميزنه......... دوسال از اقامتشون در اروميه و اون خونه ميگذشت، مهدي طبق روال عادي بلند شد و سريع رختخوابشو گوله كرد و همونطوري چپوند تو كمد رختخوابها، يه لگدي به رضا زد و بزبون لري گفت: • روله وخي، صوبه! • دست بردار مهدي من صبح كلاس ندارم.بذار يه ذره بكپم. بعد اردنگي بعدي رو نثار رحيم كرد و گفت: • تو چي كاك رحيم ؟ امروز نميخواي بري سر كسي رو ببري؟ تو هم كلاس نداري؟ • چرا ولي وللش، بذار يه امروزو چندتا سر كمتر ببريم! • نامردا شما حتي نون هم نگرفتيد؟ حالا من صبحونه چي كوفت كنم؟ آخه ناسلامتي بايد برم سركلاس. ببينم امروز نوبت كي بود بره نونوايي؟ بعد به برنامه اي كه روي ديوار چسبونده بودند، مثل بچه مدرسه اي ها كه برنامه درسيشونو ميزنند بديوار، نگاهي انداخت و گفت: • اوي روله! تو كه خودتو زدي بخواب، امروز خونه داري اعم از نون خريدن و تهيه صبحونه و شام بعهده شماست و از اونجائيكه امروز كاليبرتون كمي ..... شده، خودم ميرم نون ميگيرم و جنابعالي هم پس فردا كه نوبت منه كه خونه داري كنم بجاي من ظرفهاي شامو ميشوريد، حالا هم پاشو صبحونه رو راست و ريست بكن. دِ ياا... پاشو ديگه. و لگد بعدي رو جانانه تر زد به رضا طوريكه رضا با اين لگد يه كمي پرت شد بالا و درحاليكه چشماشو ميماليد گفت: • نميدونم تو اين زلزله گيلان تو يكي چرا نرفتي زير آوار تا از دستت راحت بشيم؟ آاوووووو. • فعلاً كه به كوري چشم شما دوتا زنده هستم و همينجا زلزله شدم رو سر شما دوتا، دِ، آخه بدبختا اگه من نبودم به سال دومم نميرسيديد چون تو همون سال اول از زخم معده و گشنگي مرده بوديد. و پالتوشو پوشيد و زد بيرون و شروع كرد به دويدن بسمت نونوايي........ قسمت دوم • وه عجب صفي هست اين اول صبحي واسه نون؟ خدا لعنتت كنه رضا. مهدي از سرما داشت بخودش مي پيچيد و سعي ميكرد تمام گردنشو تا اونجا كه امكان داشت تو يقه پالتوش فرو كنه. همونطوركه تو صف وايستاده بود و صف آروم آروم جلو ميرفت، مهدي هم داشت از سرما درجا بالا و پائين ميپريد كه يهو بخاطر يخبندون صبح پاش سر خورد و با ك..ن محكم خورد زمين. صداي خنده دختركي 18- 19 ساله از تو صف زنونه بيشتر كفرشو در آورد و پيش خودش هرچي فحش بلد بود داشت نثار رضا ميكرد. اما خنده هاي دختره تموم نميشد. مهدي هم كه ديد اينطوريه دختره رو نيگا نكرد اما طوريكه بشنوه گفت: • هه، هه، هندونه! صداي خنده قطع شد. مهدي نگاهي به يارو انداخت و ديد از خجالت سرخ شده مثل لبو و معلومه كه حسابي عصبانيه............... چون ديرش شده بود يه لقمه ساندويچي كرد و اونو تا نصف چپوند تو دهنش و يه ليوان چاي داغ ريخت و همونطوريكه لقمه شو ميخورد داشت كتابا و جزوه هاي مورد نيازشو جمع و جور ميكرد و تا اومد داد بزنه لقمه اش از دهنش پريد بيرون و افتاد وسط اتاق و رضا و رحيم زدند زير خنده، رضا گفت: • و اينچنين بود كه تا لاك پشت دهان بازكرد ناسازا گويد از آن بالا بزمين افتاد. مهدي درحاليكه يه تيكه از لقمه اش پرت شده بود تو گلوش و داشت سرفه ميكرد فرياد زد: • باز اين خطكش T صاحب مرده منو كدوم يكيتون برداشتيد؟ • ايكاش صاحبش ميمرد روله، اون خطكشو ميشه تحملش كرد اما صاحبشو.... • كاكا منظور شما از خطكش T همون چوب گنده است؟ اگه منظورتون همونه كه من ديشب برداشته بودمش داشتم باهاش پرده ها رو مي كشيدم. بايد پشت پرده باشه. • آخ خاك بر سرت كنم كه هنوز فرق خطكش T با چوبو نميدونيد! فردوسي بيچاره سي سال زحمت كشيد تا امثال تو رو آدمت كنه، آخرش ميدوني چي شد؟ • نه تو بميري نميدونم چي شد؟ خودت بگو بدونيم. • نميگم كه تو خماري بموني. • خوب من چيكار كنم مگه غير از پرده ها رو اينور و اونور كردن بدرد كار ديگه اي هم ميخوره؟ • آخ در اون دانشگاه رو بايد كاه گل گرفت كه بخواد حسابداري مثل تو بده بيرون. • خودت چي رشتي؟ مثلاً خودت خيلي با سفاتي؟ • اولاً كه با سفات نه و با سواد! نميدونم اون كامپيوتراي دانشگاه از دست تو چي ميخوان بكشن؟ بذار يه مثلي بگم كه به هردوتون ميخوره. ميگن يه روز يه روله و يه كاكا اومدن شطرنج بازي كنند، نتيجه بازي اين شد كه شاه دق كرد مرد. و با عجله بسمت در دويد كه فرار كنه و تا درو بست قاشقي رو كه رضا بطرفش پرتاب كرده بود محكم خورد به در، مش رحمان ( صاحبخونه شون ) هم كه تو راهرو بود صداي غرغرش بلند شد:. • وقتيكه بابت خسارتهايي كه به خونه ام زديد فلان قدر از پيش كرايه تون كم كردم گله نكنيدها! ........................................ قسمت سوم حتي تو ايستگاه اتوبوس هم مهدي بالا و پائين ميپريد تا گرم بشه دستاشم گرفته بود جلوي دهنش و سعي داشت با بخار دهنش اونا رو گرم كنه و بازم سعي داشت گردنشو تا جائيكه ممكنه فرو كنه تو يقه پالتوش، يه اتوبوس از دور پيدا شد، مهدي يه كمي ذوق كرد آخه اگه ميرفت تو اتوبوس ديگه از سرما خبري نبود، تا اتوبوس برسه يه نگاهي به مسافراي تو ايستگاه انداخت كه ببينه چندنفرند و آيا اتوبوس نگه ميداره يا ميره، اونروزها اتوبوسهاي شركت واحد چون تعدادشون كم بود اگه مسافر زياد داشتند و توي ايستگاهي ميديدند تعداد مسافراي اون ايستگاه زياده ديگه تو اون ايستگاه توقف نميكردند و يكسره ميرفتند. مهدي همينطوركه داشت مسافرها رو ميشمرد يه دفعه چشمش روي يكي از مسافرا قفل شد، اِ ! اين همون دختره است كه تو صف نونوايي بهش مي خنديد با روپوش مخصوص دختر محصل ها. دختره هم مهدي رو ديد و به دوستش كه بغل دستش وايستاده بود درگوشي چيزي گفت و دوستش به مهدي يه نگاهي انداخت و هردوتاشون زدند زير خنده. اين حركتشون مهدي رو بيشتر كفري كرد ولي بروي خودش نياورد و روشو برگردوند. اتوبوس اومد وايستاد و مسافرها دويدند بسمت درهاي عقب و جلوي اتوبوس، مهدي هميشه از اين بي قانوني ايستگاههاي خط وليعصر به ميدان سرباز حرصش مي گرفت، آخه اونجا هنوز فرهنگ صف وايستادن جا نيافتاده بود و تا اتوبوسي از راه ميرسيد كسيكه هيكلش تنومندتر بود و قدرت بدني بيشتري داشت زودتر سوار ميشد و قائدتاً ميتونست يه صندلي خالي پيدا كنه و بشينه و آدمهاي لاغراندامي مثل مهدي بايست سرپا ميموندند........ درجدال براي سوار شدن ايندفعه بخت و اقبال با مهدي يار بود چون درست دم در ورودي دوتا آدم غول پيكر سر سوار شدن دعواشون شده بود و مهدي هم از اين فرصت نهايت سو استفاده رو كرد و سوار شد. از قضا وسطاي اتوبوس يه صندلي گيرش اومد. قائدتاً خطيكه اينطور بي برنامه باشه قسمت زنونه و مردونه اش درست و حسابي از همديگه جدا نشده و مسافرا بطور فرضي خودشون يه خط تفكيكي رو درنظر مي گيرند، مهدي هم چون درست درخط مرز روي صندلي نشست همون دختره با دوستش اومدند كنار مهدي سرپا وايستادند. مهدي خودشو زد به نديدن و به بيرون خيره شد تا اينكه بغل دستيش اومد اداي جنتلمن ها رو دربياره و از جاش بلند شد تا مهدي هم بلند شه و جاشو بده به اون دوتا دخترها، اما مهدي انگار نه انگار، دخترها با غيظ روشونو كردند اونطرف و اينطور وانمود كردند كه اصلاً جاي خالي شده رو نمي بينند، يارو هم كه بلند شده بود داشت مهدي رو چپ چپ نيگا ميكرد اما بازم مهدي خودشو زد به پوست كلفتي و به روي خودش نياورد. اتوبوس به ايستگاه بعدي رسيد و تا يه پيرمرد سوار شد مهدي با لهجه رشتي اما به زبون تركي گفت:. • حاج آقا بويرون، بوردا بير ير وار ( حاج آقا بفرمائيد اينجا يه جا هست ). و از روي شيطنت يه نگاهي به دخترا انداخت. دخترا هم دماغشونو گرفتند بالا و روشونو از مهدي برگردوندند. دخترا دوتا ايستگاه پائينتر پياده شدند اما مهدي بايد تا آخر خط ميرفت و از اونجا يه اتوبوس ديگه سوار ميشد تا برسه به دانشگاه...........
__________________
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
|
|
#3 |
|
مدیر ارشد
Gender:
وضعیت:
هیچ وعظی نیست!
تاريخ عضويت: March 2008
محل سكونت: T----M
سن: 22
پست ها: 1,093
Thanks: 2265 Thanked 1084 Times in 472 Posts موجودی در بانک : 83.20 هدیه دادن |
خوب بعدش چي ميشه?
![]()
__________________
هرچی هستی همون باش .:.:.:. هرچی نیستی نگو کاش
|
|
|
|
|
|
#4 |
|
مدیر ارشد
وضعیت:
خسته
تاريخ عضويت: March 2007
محل سكونت: IRAN
سن: 77
پست ها: 4,488
Thanks: 4976 Thanked 12595 Times in 3364 Posts موجودی در بانک : 10000.00 هدیه دادن |
گفتم كه داستانش دنباله داره عزیزم.
![]() هر روز یكی دو قسمتشو براتون قرار میدم.
__________________
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
|
|
#5 |
|
مدیر ارشد
وضعیت:
خسته
تاريخ عضويت: March 2007
محل سكونت: IRAN
سن: 77
پست ها: 4,488
Thanks: 4976 Thanked 12595 Times in 3364 Posts موجودی در بانک : 10000.00 هدیه دادن |
قسمت چهارم.
چقدر هوا سرده، ببينم اين بخاري چرا روشن نيست! مهدي با خودش اين حرفها رو ميزد و درحاليكه از سرما تمام لحافشو دور خودش پيچيده بود ميره بطرف بخاري. بله بخاري خاموشه خاموش بود، بدنه اش هم سرد بود معلوم بود كه بيش از يكساعته كه خاموش شده بود. يه نگاهي به مخزن نفتش انداخت اما دريغ از حتي يه قطره نفت! يه لگد محكم كوبيد در ك..ن رضا و گفت: • قرمساق الدنگ مگه ديشب بخاري رو پر نفت نكرده بودي؟. • روله باز اين آبرار رشتي بيدار شد و دردسراي ما شروع شد. • دِ خفه شو پفيوز مگه ديروز تو خونه دار نبودي؟ خوب بايد بخاري رو پر ميكردي. مرديم از سرما. • پفيوز خودتي. امروز كه جنابعالي خانم خانه هستيد بريد پرش كنيد. • من پفيوزم؟ مگه من مثل تو چاق و گله گنده ام؟ اصلاً ميدوني چرا به يكي ميگن پفيوز؟ • بازم فلسفه بافيش شروع شد! بابا بذار بتمرگيم، آخه ناسلامتي امروز جمعه است. مهدي همونطوريكه داشت تو مخزن بخاري نفت ميريخت گفت:. • نه، جون من ميدوني؟ • آخه جون تو چه ارزشي داره كه ميگي جون من؟ • دِ عوضي بهت ميگم ميدوني يا نه؟ • نه، نميدونم شما بفرمائيد. • آهااااان، حالا شد. ميگن روله دستشو ميكنه تو فيوز و پف ميكنه از اون ببعد همه بهش ميگن پفيوز. بعد غش غش زد زير خنده، رحيم هم كه تا اونموقع از سرما سرشو كرده بود زير لحافش خنده اش گرفت. رضا حرصش گرفت و به مهدي گفت: • اگه همين دو كلوم حرفم نميزدي ميگفتن لال از دنيا رفتي. • اينم جاي تشكرته، بيا و به بچه مردم خوبي كن و تاريخچه شو بهش ياد بده. و چون عادت رضا رو ميدونست بسمت در فرار كرد و بلافاصله يه متكا دارامبي خورد به در. مهدي رفت به سر و صورتش آبي بزنه، خداي بزرگ!!!!!!! اينهمه برف كي اومد و ما خبر نداشتيم؟ با ديدن برفها انگار همه غم دنيا رو ريختند تو دلش آخه اونروز نوبت اون بود كه خونه دار بشه و بايد ميرفت نون بگيره. واي كه توي اينهمه برف بيرون رفتن چقدر سخت بود! ولي خوب چاره چي بود بازم پالتوشو تنش كرد و توي برف و سرما زد بيرون، كوچه يكدست سفيد پوش شده بود و چون تازه برف باريده بود هنوز كسي با پارو برفاي درخونه شو اينور و اونور نريخته بود و راه عبوري هم درست نشده بود، ناچار پاشو تو برفها فرو كرد، برف تقريباً تا زير زانوهاش ميرسيد، كوچه رو طي كرد و به خيابون رسيد، تو پياده روي اونجا هم هنوز راه باريك براي معبر باز نشده بود خوب آخه اونوقت صبح اونم روز جمعه كي مي اومد بيرون كه بخواد معبر باز كنه؟ خيابون فوق العاده قشنگ شده بود چون برفهاش هنوز دست نخورده باقي مونده بود، معمولاً برف تا زمانيكه دست نخورده باشه قشنگه اما بمحض اينكه دست خورد و ماشينها آمد و رفتشون شروع شد ديگه برف كثيف و قهوه اي رنگ ميشه و هيچ لطف خاصي نداره، مهدي دلش ميخواست يه دوربين عكاسي داشت و از اين زيبايي برف عكس مي انداخت. هوا به اون سرديها كه فكر ميكرد نبود، يه جورايي لذتبخش بود، چندتا نفس عميق كشيد تا از هواي برفي اول صبح بيشتر لذت ببره خوب ميدونست كه اين لطافت هوا فقط مال امروزه و شب كه بشه هوا يخبندان ميشه و از فرداست كه مكافات داره چون سرماي هوا چند برابر ميشه. روي سيمهاي برق و نوك تيرهاي برق چندتا گنجشك كز كرده بودند و سرشونو تو پرهاشون فرو برده بودند، يه لحظه بفكرش رسيد كه مثل زمان بچگي هاش يه گوله برف برداره و بطرفشون پرت كنه اما دلش براشون سوخت، ته جيبهاشو گشت شايد چيزي پيدا كنه و براشون بريزه كه بخورند اما افسوس ته جيبش هيچي پيدا نميشد........... صف نونوايي فوق العاده شلوغ بود. داشت خودشو گرم ميكرد كه دوباره چشمش افتاد به همون دختر شيطونه، دختره تا مهدي رو ديد يه كمي ترش كرد و ازش رو برگردوند..... مهدي كه نونشو گرفت نوبت به يه پيرزنه رسيد اما شاطر گفت: • آنا باغشلا چورك گوتولدي ( مادر ببخش نون تموم شد ). مهدي كه اين وضعيتو ديد دلش بحال پيرزن بيچاره سوخت و يكي از نونهاشو داد به پيرزنه. دختر شيطونه هم داشت با شاطر جروبحث ميكرد كه چرا به اون زودي نون تموم شده. مهدي ديگه حس غيرت و مردونگيش تحريك شد و اون يكي نونشو گرفت طرف دختره و گفت: • شما بفرمائيد اينو بگيريد من مير ..... دختره نذاشت حرف مهدي بيچاره تموم بشه و گفت: • هيچ نيازي به كمك شما نيست! بدون شما غزيبه ها ما بهتر ميدونيم چيكار كنيم. و دماغشو گرفت بالا و رفت و مهدي مات و مبهوت مونده بود و داشت نيگاش ميكرد. پيرزن ساده هم گفت: • ننه اگه چوركون چوخدي اوني دا ور منه ( ننه اگه نونت اضافيه اونم بده بمن ) و منتظر جواب مهدي نشد نون رو از دستش گرفت و يه پولي گذاشت كف دست مهدي و رفت. مهدي چون حواسش نبود هنوز نگاش داشت رد دختر شيطونه رو دنبال ميكرد، واسه همين نفهميد چي شده فقط يه وقتي كف دستشو نيگا كرد و ديد از نونها خبري نيست و فقط پول نونها مونده تو دستش، بعد كه ديد پيرزنه دوتا نون تو دستشه و داره ميره تازه فهميد چه اتفاقي افتاده، پيش خودش گفت اينم از كار نيك امروز ما! آخه يكي نيست به اين پيرزنه بگه اگه من نون نميخواستم پس كرم داشتم كه تو اين سرما از خونه زدم بيرون و اومدم نونوايي؟ و دست از پا درازتر برگشت به خونه. رحيم و رضا سفره صبحونه رو آماده كرده بودند كه ديدند مهدي دست خالي برگشته. مهدي كه اين وضعيتو ديد گفت: • بچه ها ميدونيد كارشناسان تغذيه درخصوص فوايد نخوردن صبحونه چي ميگن؟ • كارشناسان تغذيه گ..ه خوردند به همراه تو! حالا كه نتونستي نون بخري يا بايد بري از جيب مباركت بيسكويت بگيري و يا بايد بري دست بدامن زن مش رحمان بشي. .............................. طبق معمول صبح زود از خواب بيدار شد و با شروع كرد با سروصدا رضا و رحيم رو بيدار كردن. مثل يه برنامه هميشگي يه لگد در ك..ن رضا و يه اردنگي هم به رحيم زد. رحيم يه جفتك انداخت به هواي اينكه مهدي رو بزنه اما لگدش محكم خورد به رضا، رضا هم با يه لگد جوابشو داد و گفت:. • زمن بيچاره چو بخت برگردد – در شب حجله عروس نر گردد. آخه اون زلزله 8 ريشتري كم بود كه حالا اين آتشفشانم بهش اضافه شده. رحيم اومد لحافشو بزنه كنار و بلند شه كه رضا داد زد: • تونه جونه دات ( مادرت ) اون لحافو نزن كنار كه فضاي اينجا رو حسابي مسموم كردي. • بيا و به مردم ادكلن مجاني بده! روله، تا حالا از اين ادكلن ها نزدي؟ • منظورتون كدوم ادكلنه؟ وان من چوس؟ مهدي داد زد: • جرو بحثو بذاريد كنار نره خرها. اوي رضا! پاشو ببينم امروز تو خانم خونه هستي. بدو برو نون بگير بينيم. اوي رحيم تو هم پاشو تيز و بز لحاف تشكها رو جمع كن و اون در و پنجره رم بازشون كن كه مرديم از اين هواي مسموم. رحيم هنوز تو رختخوابش دراز كشيده بود و داشت به تنش كش و قوس ميداد كه با فرياد مهدي از جاش پريد و گفت: • حالا خوبه هيكلش اينطوري ريزه ميزه است. اگه هيكل آرنولدو داشت صداش چي ميشد؟ بوق بنزي؟
__________________
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
|
|
#6 |
|
عضو ایساتیس
Gender:
وضعیت:
ای کاش ...!!
تاريخ عضويت: August 2006
محل سكونت: isatice !
سن: 25
پست ها: 10,591
Thanks: 5967 Thanked 7630 Times in 3566 Posts موجودی در بانک : 57412.00 هدیه دادن |
![]() من که نخوندم خدایی اما درباره چیه داستان :اجتماعی" هست ؟
__________________
|
|
|
|
|
|
#7 |
|
مدیر ارشد
وضعیت:
خسته
تاريخ عضويت: March 2007
محل سكونت: IRAN
سن: 77
پست ها: 4,488
Thanks: 4976 Thanked 12595 Times in 3364 Posts موجودی در بانک : 10000.00 هدیه دادن |
هم اجتماعی هم عشقی و یه كمی هم سیاسی البته فقط یه كمی كه جاهای سیاسی شو در معرض دید نمیذارم.
ولی حتماَ بخونیدش مطئناَ خوشتون میاد.
__________________
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
|
|
#8 |
|
عضو ایساتیس
Gender:
وضعیت:
ای کاش ...!!
تاريخ عضويت: August 2006
محل سكونت: isatice !
سن: 25
پست ها: 10,591
Thanks: 5967 Thanked 7630 Times in 3566 Posts موجودی در بانک : 57412.00 هدیه دادن |
حالا که انقد زحمت کشیدی چطوره یه داستان مصور درست کنی فول آپشن با پاورپوین تیکه هایی از آهنگارو که میخوای هم بچپونی روش خیلی باحال میشه در نوع خودش من که ندیدم تاحالا میتونه جدید باشه
__________________
|
|
|
|
|
|
#9 |
|
عضو
Gender:
وضعیت:
thinkin
تاريخ عضويت: August 2008
محل سكونت: هیچکولستان
سن: 21
پست ها: 741
Thanks: 135 Thanked 524 Times in 308 Posts موجودی در بانک : 345.00 هدیه دادن |
باز اومدی تاپیک منحرف کنی ؟
![]()
__________________
![]() ![]() |
|
|
|
|
|
#10 | |
|
مدیر ارشد
Gender:
وضعیت:
هیچ وعظی نیست!
تاريخ عضويت: March 2008
محل سكونت: T----M
سن: 22
پست ها: 1,093
Thanks: 2265 Thanked 1084 Times in 472 Posts موجودی در بانک : 83.20 هدیه دادن |
نقل قول:
![]()
__________________
هرچی هستی همون باش .:.:.:. هرچی نیستی نگو کاش
|
|
|
|
|
|
|
![]() |
| Tags |
| موزيكال, توهّم, دنباله, دار, داستان |
| Thread Tools | |
| Display Modes | |
Similar Threads
|
||||
| تاپیک | Thread Starter | Forum | پاسخ ها | Last Post |
| پرفروشترین رمانهای ایرانی کدامند؟؟! | yamehdi | ادبیات | 0 | Wednesday 24 June 09 19:24 |
| آخرين قسمت داستان دنباله دار توهّم | IRAN77 | رمان | 63 | Wednesday 24 June 09 17:40 |
| پشت صحنه هاي داستان دنباله دار توهّم | IRAN77 | رمان | 128 | Sunday 7 June 09 17:10 |
| «« راز سر به مهر منشا ستاره هاي دنباله دار »» | KAV!AN | نجوم و ستاره شناسی | 0 | Tuesday 24 February 09 15:20 |
| هري پاتر يكِ داستان پُر داستان | MRN | ادبیات جهان | 5 | Sunday 25 January 09 04:14 |
|
|