|
|
#1 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
لطفا زین پس ! تمام داستان های طنز چند خطی (مختصر مفید) را در این تاپیک قرار بدین
مابقی ! تاپیکهایی که به این بخش مربوط می شوند هم به اینجا منتقل داده میشند ! ---------- توسط ادمین آخرین ویرایش توسط Hamid.park در تاریخ 12-14-08 انجام شده است |
|
|
|
| Sponsored Links | |
|
|
#2 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه جان می سپردند. اين موضوع ربطی به نوع بيماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبيعی و بعضی ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه جان می سپرد.به همين دليل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم گرفتند تا در اولين يکشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صليب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربين فيلمبرداری با خود آورده ودو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پريز زد و مشغول کار شد! آخرین ویرایش توسط yamehdi در تاریخ 12-13-08 انجام شده است علت: تكرار |
|
|
|
|
|
#3 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
از فوائد پاره آجر!
متن حكايت روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي*گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] پسرك گفت: "اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد. شرح حكايت در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش بكنيم يا نكنيم! |
|
|
|
|
|
#4 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي. ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است. |
|
|
|
|
|
#5 |
|
مدیر
تاریخ عضویت: August 2006
موقعیت: زندان بین المللی قصر
اسم واقعی: حمید
سن: 24
ارسالها: 10,988
تشکرها (از دیگران): 519
تشکرشده: 863 بار در 436 پست
|
داستانها به این تاپیک منتقل شدند
لطفا در انتخاب تاپیک دقت بیشتری کنید
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
![]() |
|
|
|
|
|
#6 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
پنج آدمخوار به عنوان برنامه*نويس در يك شركت كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت مي*گويد: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا مي*توانيد حقوق خوبي بگيريد و مي*توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داريد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول مي*دهند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر مي*زند و مي*گويد: "شما خيلي سخت كار مي*كنيد و من از همه شما راضي هستم. يكي از خانم*هاي برنامه*نويس ما ناپديد شده است. كسي از شما مي*داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي*اطلاعي مي*كنند. بعد از اينكه رئيس شركت مي*رود، رهبر آدمخوارها از بقيه مي*پرسد: "كدوم يك از شما نادونا اون خانوم برنامه*نويس را خورده؟" يكي از آدمخوارها با ترديد دستش را بالا مي*آورد. رهبر آدمخوارها مي*گويد: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما رهبران، مديران و مديران پروژه*ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون خانوم را خوردي و رئيس متوجه شد. پس از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي*كنند نخوريد." |
|
|
|
|
|
#7 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
همه* دانشمندان تصميم مي*گيرند كه قايم *باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي*كنند به جز نيوتن .
نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي *كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي *ايستد. اينشتين مي*شمرد : 1 – 2 – 3 - ............. 97 – 98 – 99- 100 او چشمانش را باز مي* كند و مي*بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين بلا فاصله مي*گويد: " سوك *سوك نيوتن ". نيوتن انكار مي*كند و مي *گويد نيوتن سوك *سوك نشده است . او ادعا مي*كند كه نيوتن نيست . تمام دانشمندان بيرون مي*آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي*كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي*گويد: " من در يك مربع يه مساحت يک متر مربع ايستاده*ام... اين باعث مي*شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است ، پس من پاسكال هستم ، پس"سوك *سوك پاسكال !!!". |
|
|
|
|
|
#8 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
شركتي در مناقصه پروژه رنگ زدن جدول هاي خيابان هاي شهر برنده شد. مديريت شركت تصميم گرفت چند نفر را كه بالاترين توانايي را داشته باشند استخدام كند. بنابراين از داوطلبان آزموني به عمل آورد. در اين آزمون به هر داوطلب يك سطل رنگ و يك قلم مو داده شد و از آنها خواسته شد در زمان مشخصي هر تعداد جدول را كه مي توانند رنگ كنند. در بين داوطلبان كسي بود كه توانست 5 برابر ديگران جدول ها را رنگ بزند. مدير شركت با خوشحالي او را به همراه چند نفر ديگر استخدام كرد. روز اول همه چيز خوب پيش رفت. روز دوم متوجه شدند كارگر برتر نسبت به روز اول افت كاري داشته است. روز سوم تعداد جدول هايي كه كارگر برتر رنگ زد كمتر از كارگران معمولي بود. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] در پايان روز، رئيس شركت با ناراحتي به كارگر برتر گفت: «تو آنگونه كه در آزمون وانمود كردي كار نمي كني، حتي از كارگران ديكر نيز كمتر كار مي كني.» كارگر با قيافه حق به جانب گفت: «روز اول سطل رنگ كنارم بود، اما حالا من كجا و سطل رنگ كجا!» |
|
|
|
|
|
#9 |
|
مدیر ارشد
|
1.ادمین قبلا یه تاپیکی بود به نام طنز پاره ها که اونجا میریختیم
2. دوست عزیز اقای yamehdi تقریبا اکثر داستان هایی که شما میزارید متاسفنه قبلا من در تاپیکی به نام مطالب جالب و خواندنی و همچنین طنز پاره ها قرار داده بودم اگه دوست داشتی اونها رو یه دید بزن تا یوقت تکراری نباشند مطالبی که میزارید ----------------------------- توسط MRN
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|
|
|
|
|
|
|
#10 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
Mrn عزیز در صفحات بعدی طنز پاره های جنابعالی و دوستان را خواندم متاسفانه شبیه به مطالب خود چیزی نیافتم . گرچه نیت من از اشتراک و هم صبحتی با شما دوستان تنها بیان مطالبی میباشد که بنظرم مناسب میباشد .ضمنا حتما شما را دعا میکنم انشاالله کجا به سلامتی............
|
|
|
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| كدامند؟, کوتاه, پوکی, بزرگ, جانسون, داستان, داستانهای, سنگ, طنز |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| داستان کوتاه " قاب عکس چوبی " | FARROKH | رمان | 15 | 05-26-09 00:13 |
| فهرست موضوعات بخش داستان های کوتاه ( تا تاریخ 15/12/87) | yamehdi | داستان های کوتاه | 0 | 03-05-09 13:47 |
| گردن بند مروارید (داستان کوتاه) | Hamid.park | داستان های کوتاه | 1 | 02-17-09 14:11 |
| هري پاتر يكِ داستان پُر داستان | MRN | ادبیات جهان | 5 | 01-25-09 03:14 |
| داستان کوتاه انگلیسی English Short Stories | theboss | داستان های کوتاه | 28 | 10-06-08 15:09 |