|
|
#11 |
|
مدیر ارشد
|
ممنون yamehdi جان اگه دوست داشتي مطالب جالب و خواندنی روهم بخون مطالب مثل خودتان زياد ميبينيد البته اين مطالب واسه من كه نيست همه كپي پيست هست و ممنون واسته دعاتون جاي دوري نميرم ميخوام برم تو اتاقم درسا رو بخونم تا امتحاناي ترم تموم شه ( البته اگه اين اتقاق بيوفته اينترنت رو قطع ميكنم)
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]|
|
|
|
|
| Sponsored Links | |
|
|
#12 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
mrn عزیز از همراهی و همدلی جنابعالی مسرور و ممنون می باشم . همانگونه که اشاره کرده اید آنچه نوشته وعنوان میشود نه اثر ما بلکه آثاری است که بنظر من و شما عزیز مناسب جهت بیان برای همه همراهان می باشد و همانطور که بیان نمودم تنها مقصد من همراهی و همدلی با جوانان اهل ذوق وادب است واگر تکرار در مطالب ارسالی بنده یافتی آن را به حساب عدم فرصت برای بازخوانی تمام آثار بدان نه کپی برداری مکرر از آثار دوستان .
ذوق همراهی با شما جوانان اندیشمند و کاردان مرا همراه نموده پس تحمل بفرمایید |
|
|
|
|
|
#13 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند. يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخری رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟ همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح يک ماشين بی ام *و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت» |
|
|
|
|
|
#14 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
متن حكايت روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] شياد به معلم گفت: بنويس «مار» معلم نوشت: مار نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد. و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟ مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند. |
|
|
|
|
|
#15 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.» رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.» كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.» |
|
|
|
|
|
#16 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.»
رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.» كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.» |
|
|
|
|
|
#17 | |
|
مدیر
تاریخ عضویت: August 2006
موقعیت: زندان بین المللی قصر
اسم واقعی: حمید
سن: 24
ارسالها: 10,988
تشکرها (از دیگران): 519
تشکرشده: 863 بار در 436 پست
|
نقل قول:
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
![]() |
|
|
|
|
|
|
#18 |
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 43
ارسالها: 9,991
تشکرها (از دیگران): 526
تشکرشده: 1,643 بار در 847 پست
|
چرا باید بریم دانشگاه!
روابط زیر را بخوانید و قضاوت کنید که آیا ارزش دارد این همه وقت بگذارید و درس بخوانید و به دانشگاه بروید و مدرک بگیرید؟ هر چه بیشتر یاد بگیری بیشتر می*دانی هر چه بیشتر بدانی بیشتر فراموش می*کنی هر چه بیشتر فراموش کنی کمتر می*دانی خوب الآن به من بگید چه دلیلی داره من برای یادگیری به خودم زحمت بدم؟ منبع: Cfoon.net |
|
|
|
|
|
#19 |
|
تاریخ عضویت: June 2009
ارسالها: 7
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
|
معلم فلسفه يک صندلي ميذاره وسط کلاس و به شاگردان ميگه: شما بايد يک مقاله بنويسيد و در آن ثابت کنيد که اين صندلي وجود ندارد!!! يکي از شاگردان دو کلمه مينويسه و ورقهاشو ميذاره رو ميزش و بعداز اينکه معلم ورقه ها را تصحيح ميکنه اون بهترين نمره رو ميگيره!!!! اگه گفتين چي نوشته بوده؟ ... نوشته بوده: کدوم صندلي
__________________
1293 مارا به چوب و رخت شبانی فریفته اند این گرگ سالهاست که با گله آشناست
|
|
|
|
|
|
#20 |
|
مدیر ارشد
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 5,055
تشکرها (از دیگران): 790
تشکرشده: 2,010 بار در 900 پست
|
اين داستان طنز كار خودمه و نسخه برداري از اون تحت هر عنواني كه باشه ممنوع بوده و پيگرد قانوني دارد:
يه روز يه اصفهاني ميره آمريكا و ميره به يه آژانس معاملات ملكي و ميگه:قربون من يه 150 متر زمين مي خواستم.متصدي آژانس مي پرسه:شما اين زمين را براي انجام چه كاري نياز داريد؟اصفهونيه ميگه:قربونت مي خوام يه خونه 2 خوابه مسكوني درست كنم.متصدي اژانس ميگه:براي ساختن ساختمان مسكوني در آمريكا زمين نمي فرشند بلكه شما بايد هوا بخريد.اصفهونيه ميگه:به حق چيزهاي نشنيده هوا ديگه چي چي اس؟متصدي آژانس ميگه:اون ساختمان 50 طبقه را ببينيد قربان الان هواي طبقه 51 آماده فروشه كه مي تونيد اونجا واحد مسكوني ايجاد كنيد و قيمتش هم خيلي مناسبه.قيمتش ميشه متري 150 دلار.اصفهونيه ميگه هوا هم متري 150 دلار چه خبرس؟متصدي آژانس ميگه متاسفم اما شرايط در سراسر آمريكا همينه.اصفهونيه ميگه جهنم باشد همون هوا رو مي خرم.بعد پول هوا رو ميده و ميره رو طبقه 51 از 150 متر هواي خريداري خودش فقط به اندازه 30 متر ساختمون سازي مي كنه و به بقيه هوا دست نمي زنه.چند روز بعد متصدي آژانس مياد و به اصفهونيه ميگه شما بايد هرچه سريعتر 150 متر خريداري تون رو ساخت وساز كنيد.اصفهونيه ميگه حالا باشه واسه بعد چون حالا پول ندارم.متصدي آژانس ميگه آقا پول ندارم چيه شما بايد زودتر كارتون رو تمومش كنيد چون ماهواي طبقه 52 رو فروختيم.اصفهوني ميگه خوب فروختين كه فروختين من چكار كنم؟متصدي اژانس ميگه ولي خريدار جديد مي خواد كار ساخت و ساز خودش رو شروع كنه.اصفهونيه ميگه خوب شروع كنه بمن چه؟متصدي آژانس ميگه آخه هواي پائينش خاليه و نميشه اونجا ساخت و ساز كرد.اصفهونيه ميگه اين ديگه مشكل شماست من كه نبايد مشكل شما رو حل كنم.من تو حل مشكل خودم هم موندم و پول ندارم كه بقيه ساختمونم رو تمومش كنم.متصدي آژانس مي بينه كه هيچ راهي نداره به اصفهونيه ميگه اژانس ما حاضره به شما وام بده تا واحدتون رو تموم كنيد.اصفهونيه ميگه نه من توانائي پرداخت اقساط وام رو ندارم.اژانسيه ميگه آقا ما اصلا اين پول رو بلاعوض به شما ميديم.اصفهونيه ميگه من صدقه قبول نمي كنم.آژانسيه ميگه اصلا ما هواتون رو به همون قيمت ازتون مي خريم.اصفهونيه ميگه نه خيلي ضرر مي كنم.آژانسيه ميگه خوب متري 160 دلار.اصفهونيه ميگه نه.آژانسيه ميگه متري 200 دلار .اصفهونيه ميگه نه....وبالآخره اصفهونيه همون هوا رو به قيمت متري 1000 دلار به همون آژانس مي فروشه.
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
|
|
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| كدامند؟, کوتاه, پوکی, بزرگ, جانسون, داستان, داستانهای, سنگ, طنز |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| داستان کوتاه " قاب عکس چوبی " | FARROKH | رمان | 15 | 05-26-09 00:13 |
| فهرست موضوعات بخش داستان های کوتاه ( تا تاریخ 15/12/87) | yamehdi | داستان های کوتاه | 0 | 03-05-09 13:47 |
| گردن بند مروارید (داستان کوتاه) | Hamid.park | داستان های کوتاه | 1 | 02-17-09 14:11 |
| هري پاتر يكِ داستان پُر داستان | MRN | ادبیات جهان | 5 | 01-25-09 03:14 |
| داستان کوتاه انگلیسی English Short Stories | theboss | داستان های کوتاه | 28 | 10-06-08 15:09 |