
|
|||||||
| ثبت نام و عضویت در انجمنها | آپلود عکس | مرکز بازی | Stats | راهنمایی | تقویم | جستجو | موضوعات امروز | علامت گذاری بفرم خوانده شده |
| Sponsored Links | |||
|
|
|||
![]() |
|
|
امکانات | جستجوی این موضوع | حالات نمایش |
|
|
#31 |
|
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] سفرسفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره... و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته. کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.. خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم " و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم !!!!!!!!! منبع : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
|
|
|
|
|
تشکرها از این نوشته :
|
|
|
#32 |
|
عربي به حج شد و پيش از ديگر مردم داخل خانة كعبه شد و به پردة كعبه
آويخت و گفت: بار خدايا! پيش از آنكه ديگران در رسند و زحمت افزايند مرا بيامرز. منبع : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] |
|
|
|
|
|
|
#33 | ||||||||
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 44
ارسالها: 16,050
تشکرها (از دیگران): 3,458
تشکرشده: 12,236 بار در 5,434 پست
چوق (ثروتمند شماره 3):
923,106
پاداش داده شده 8 مرتبه تشکر شده با چوق 62 مرتبه
حالت من :
|
حکایت شیخ نشینی پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: «برلین فوقالعاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم میکنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا میشوند.» «بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»
__________________
![]() کاش در این رمضان لایق دیدار شوم سحری با نظر لطف تو بیدار شوم کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان تا که همسفره تو لحظه افطار شوم یا مهدی (عج) ادرکنی
|
||||||||
|
|
|
|
|
#34 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: November 2009
موقعیت: مشهد
اسم واقعی: ساميار
سن: 25
ارسالها: 64
تشکرها (از دیگران): 149
تشکرشده: 86 بار در 39 پست
چوق:
12,005
پاداش داده شده 1 مرتبه تشکر شده با چوق 1 مرتبه
حالت من :
|
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] A woman goes to the doctor, beaten black and blue..... زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره Doctor: "What happened?" دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] Woman: "Doctor, I don't know what to do.Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..." خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه. Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it...Just gargle and gargle". دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده. 2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again. دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت. Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت. Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!! دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن مرتبط با این تاپیک [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
__________________
-- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟ * مجرم بود -- جرمش چی بود ؟ * خود کشی دوستان عزیزم مدتی کمی پیشتون بودم تو برنامه هام بود که بیشتر باهاتون آشنا بشم و محفل صمیمیمون رو گسترش بدم اما تبعیض در بین کاربرا رو نمیتونم قبول کنم با احترام به همه شما عزیزان خدانگهدار |
||||||||
|
|
|
|
|
#35 | ||||||||
|
مدیر ارشد سایت
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 44
ارسالها: 16,050
تشکرها (از دیگران): 3,458
تشکرشده: 12,236 بار در 5,434 پست
چوق (ثروتمند شماره 3):
923,106
پاداش داده شده 8 مرتبه تشکر شده با چوق 62 مرتبه
حالت من :
|
داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالي گوشي رو قطع كردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت كن اگه مياي دوتا فوت كن
__________________
![]() کاش در این رمضان لایق دیدار شوم سحری با نظر لطف تو بیدار شوم کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان تا که همسفره تو لحظه افطار شوم یا مهدی (عج) ادرکنی
|
||||||||
|
|
|
|
تشکرها از این نوشته :
|
|
|
#36 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: May 2010
ارسالها: 683
تشکرها (از دیگران): 4,822
تشکرشده: 3,796 بار در 2,258 پست
چوق (ثروتمند شماره 20):
162,538
پاداش داده شده 6 مرتبه تاکنون 92 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 36 مرتبه
|
دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد بهاستادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیارخوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنمدر غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید. استاد قبولکرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونینیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد ومجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترینشاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقینیست. همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واینحقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی |
||||||||
|
|
|
|
تشکرها از این نوشته :
|
|
|
#37 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق:
609
|
روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
__________________
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست ................. اللهم عجل لوليك الفرج |
||||||||
|
|
|
|
|
#38 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق:
609
|
در یک شب سرد زمستانی یک زوج
سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. > بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: > «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» > پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. > یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. > پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. > [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. > پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. > پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. >مرد جوانی از جای خو برخواست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو بهراه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. > بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» > همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر > > > > دندانهــــــا !» ![]() ![]()
__________________
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست ................. اللهم عجل لوليك الفرج |
||||||||
|
|
|
|
تشکرها از این نوشته :
|
|
|
#39 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق:
609
|
یک بابایی داشته از سر کار برمیگشته خونه، یهو میبینه یک جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنند، منتها یجور عجیب غریبی: اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن، بعد یک یارو مرده با سگش راه میره، بعد ازون هم یک صف 500 متری ملت دارن دنبالشون میرن. یارو کف میکنه، میره پیش جناب سگ دار، میگه: تسلیت عرض میکنم قربان، خیلی شرمندم...میشه بگید جریان چیه؟ یارو میگه: والله تابوت جلوییه خانممه، پشتیش هم مادر خانومم... هردوشون رو دیشب این سگم پاره پاره کرده! مرده ناراحت میشه، همینجور شروع میکنه پشت سر یارو راه رفتن، بعد از یک مدت برمیگرده میگه: ببخشید من خیلی براتون متاسفم، میدونم الانم وقت پرسیدن اینجور سوالا نیست، ولی ممکنه من یک شب سگ شما رو قرض بگیرم؟! مرده یک نگاهی بهش میکنه، اشاره میکنه به 500 متر جمعیتی پشت سر، میگه: برو ته صف!
__________________
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست ................. اللهم عجل لوليك الفرج |
||||||||
|
|
|
|
تشکرها از این نوشته :
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| كدامند؟, کوتاه, پوکی, بزرگ, جانسون, داستان, داستانهای, سنگ, طنز |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| داستان کوتاه " قاب عکس چوبی " | FARROKH | رمان | 15 | 05-26-09 00:13 |
| فهرست موضوعات بخش داستان های کوتاه ( تا تاریخ 15/12/87) | yamehdi | داستان های کوتاه | 0 | 03-05-09 13:47 |
| گردن بند مروارید (داستان کوتاه) | Hamid.Park | داستان های کوتاه | 1 | 02-17-09 14:11 |
| هري پاتر يكِ داستان پُر داستان | MRN | ادبیات جهان | 5 | 01-25-09 03:14 |
| داستان کوتاه انگلیسی English Short Stories | theboss | داستان های کوتاه | 28 | 10-06-08 15:09 |