فروم ایساتیس


برگشت   فروم ایساتیس > سرگرمی و تفریح > طنز > داستان های طنز

Sponsored Links

پاسخ
 
امکانات جستجوی این موضوع حالات نمایش
Old 11-30-09   #31
arsi_83 Male
 
تاریخ عضویت: November 2009
ارسالها: 2
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 5 بار در 2 پست
چوق: 12
Activity Longevity
0/20 4/20
Today ارسالها
0/11 ssssssss2
پیشفرض

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

سفرسفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی

داره...

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک

کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد..

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام راپرداخت

کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم "

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که

با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم !!!!!!!!!
منبع : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
arsi_83 آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :

Sponsored Links
Old 11-30-09   #32
arsi_83 Male
 
تاریخ عضویت: November 2009
ارسالها: 2
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 5 بار در 2 پست
چوق: 12
Activity Longevity
0/20 4/20
Today ارسالها
0/11 ssssssss2
پیشفرض

عربي به حج شد و پيش از ديگر مردم داخل خانة كعبه شد و به پردة كعبه

آويخت و گفت: بار

خدايا! پيش از آنكه ديگران در رسند و زحمت افزايند مرا بيامرز.
منبع : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
arsi_83 آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 04-06-10   #33
yamehdi Male
مدیر ارشد سایت
 
آواتار yamehdi
 
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 44
ارسالها: 16,050
تشکرها (از دیگران): 3,458
تشکرشده: 12,236 بار در 5,434 پست
چوق (ثروتمند شماره 3): 923,106
پاداش داده شده 8 مرتبه
تشکر شده با چوق 62 مرتبه
حالت من :

Awards Showcase
بهترین افتتاح کنندگان مبحث مدیران ارشد سایت 
Total Awards: 2

Activity Longevity
14/20 9/20
Today ارسالها
0/11 ssss16050
پیشفرض

حکایت شیخ نشینی

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:
«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»
مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:
«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»
__________________
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که همسفره تو لحظه افطار شوم
یا مهدی (عج) ادرکنی
yamehdi آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 05-13-10   #34
ساميار Male
 
آواتار ساميار
 
تاریخ عضویت: November 2009
موقعیت: مشهد
اسم واقعی: ساميار
سن: 25
ارسالها: 64
تشکرها (از دیگران): 149
تشکرشده: 86 بار در 39 پست
چوق: 12,005
پاداش داده شده 1 مرتبه
تشکر شده با چوق 1 مرتبه
حالت من :
Activity Longevity
0/20 4/20
Today ارسالها
0/11 sssssss64
Arrow زنی که همیشه از شوهرش کتک می‌خورد

[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]




A woman goes to the doctor, beaten black and blue.....
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
Doctor: "What happened?"
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
Woman: "Doctor, I don't know what to do.Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..."
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it...Just gargle and gargle".
دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن



مرتبط با این تاپیک [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
__________________
-- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟

* مجرم بود

-- جرمش چی بود ؟

* خود کشی


دوستان عزیزم
مدتی کمی پیشتون بودم
تو برنامه هام بود که بیشتر باهاتون آشنا بشم و محفل صمیمیمون رو گسترش بدم
اما تبعیض در بین کاربرا رو نمیتونم قبول کنم با احترام به همه شما عزیزان خدانگهدار

ساميار آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 06-08-10   #35
yamehdi Male
مدیر ارشد سایت
 
آواتار yamehdi
 
تاریخ عضویت: October 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: مهدی
سن: 44
ارسالها: 16,050
تشکرها (از دیگران): 3,458
تشکرشده: 12,236 بار در 5,434 پست
چوق (ثروتمند شماره 3): 923,106
پاداش داده شده 8 مرتبه
تشکر شده با چوق 62 مرتبه
حالت من :

Awards Showcase
بهترین افتتاح کنندگان مبحث مدیران ارشد سایت 
Total Awards: 2

Activity Longevity
14/20 9/20
Today ارسالها
0/11 ssss16050
پیشفرض

داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالي گوشي رو قطع كردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت كن اگه مياي دوتا فوت كن
__________________
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که همسفره تو لحظه افطار شوم
یا مهدی (عج) ادرکنی
yamehdi آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 06-25-10   #36
boosal Male
 
آواتار boosal
 
تاریخ عضویت: May 2010
ارسالها: 683
تشکرها (از دیگران): 4,822
تشکرشده: 3,796 بار در 2,258 پست
چوق (ثروتمند شماره 20): 162,538
پاداش داده شده 6 مرتبه
تاکنون 92 مرتبه با چوق تشکر کرده
تشکر شده با چوق 36 مرتبه
Activity Longevity
8/20 2/20
Today ارسالها
0/11 ssssss683
پیشفرض

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار‏خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم‏در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول‏کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی‏نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و‏مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
‏بعد از مدتی استاد با بهترین‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید
شاگردش بلافاصله جواب داد:
‏قربان شما 63 ‏سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی‏نیست.
‏همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واین‏حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد‏ نه قانونی است و نه منطقی
boosal آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 07-17-10   #37
mortytnt68 Male
 
آواتار mortytnt68
 
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق: 609
Activity Longevity
0/20 1/20
Today ارسالها
0/11 ssssssss4
پیشفرض

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
__________________

فرقى نمی كند
گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

.................
اللهم عجل لوليك الفرج
mortytnt68 آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
Old 07-17-10   #38
mortytnt68 Male
 
آواتار mortytnt68
 
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق: 609
Activity Longevity
0/20 1/20
Today ارسالها
0/11 ssssssss4
پیشفرض

در یک شب سرد زمستانی یک زوج
سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.
آنها در میان زوجهای جوانی که در
آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه
می کردند.
>
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را
تحسین می کردند و به راحتی می شد
فکرشان را از نگاهشان خواند:

> «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که
در کنار یکدیگر زندگی می کنند
و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
>
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف
صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را
پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به
طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته
بود رفت و رو به رویش
نشست.
>
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب
زمینی خلال شده و یک نوشابه در
سینی بود.
>
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
آورد و آن را با دقت به
دو تکه ی
مساوی تقسیم کرد.
> [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و
تقسیم کرد.
>
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش
نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین
که پیرمرد به ساندویچ خود گاز
می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به
آنها نگاه می کردند و این بار به
این فــکر می کردند که آن زوج
پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
هستند که نمی توانند دو ساندویچ
سفــارش بدهند.
>
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش.

>مرد جوانی از جای خو برخواست و به طرف میز زوج پیر آمد و به
پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک
ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو بهراه است ،
ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام
مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،
پیرزن او را نگاه می کند و لب به
غذایش نمی زند.
>
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت
و از آنها خواهش کرد که اجازه
بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان
سفارش بدهد و این دفعه پیر زن
توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
>
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد
مرد جوان طاقت نیاورد و باز به
طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم
سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
چرا شما چیزی نمی خورید ؟
شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید
منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر
>
>
>
> دندانهــــــا !»
__________________

فرقى نمی كند
گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

.................
اللهم عجل لوليك الفرج
mortytnt68 آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
Old 07-17-10   #39
mortytnt68 Male
 
آواتار mortytnt68
 
تاریخ عضویت: July 2010
موقعیت: yazd
سن: 20
ارسالها: 4
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 3 بار در 3 پست
چوق: 609
Activity Longevity
0/20 1/20
Today ارسالها
0/11 ssssssss4
پیشفرض

یک بابایی داشته از سر کار برمیگشته خونه، یهو میبینه یک جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنند، منتها یجور عجیب غریبی: اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن، بعد یک یارو مرده با سگش راه میره، بعد ازون هم یک صف 500 متری ملت دارن دنبالشون میرن. یارو کف میکنه، میره پیش جناب سگ دار، میگه: تسلیت عرض میکنم قربان، خیلی شرمندم...میشه بگید جریان چیه؟ یارو میگه: والله تابوت جلوییه خانممه، پشتیش هم مادر خانومم... هردوشون رو دیشب این سگم پاره پاره کرده! مرده ناراحت میشه، همینجور شروع میکنه پشت سر یارو راه رفتن، بعد از یک مدت برمیگرده میگه: ببخشید من خیلی براتون متاسفم، میدونم الانم وقت پرسیدن اینجور سوالا نیست، ولی ممکنه من یک شب سگ شما رو قرض بگیرم؟! مرده یک نگاهی بهش میکنه، اشاره میکنه به 500 متر جمعیتی پشت سر، میگه: برو ته صف!
__________________

فرقى نمی كند
گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

.................
اللهم عجل لوليك الفرج
mortytnt68 آفلاین است   پاسخ با نقل قول Thank
تشکرها از این نوشته :
پاسخ

کلیدواژه ها
كدامند؟, کوتاه, پوکی, بزرگ, جانسون, داستان, داستانهای, سنگ, طنز


کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان)
 
امکانات جستجوی این موضوع
جستجوی این موضوع:

جستجوی پیشرفته
حالات نمایش

قوانین ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

بانک مرکزی ایساتیس Policy
Posting New Thread: 10 چوق
Posting New Reply: 5 چوق
چوق for each character in post: 0
مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین ارسال
داستان کوتاه " قاب عکس چوبی " FARROKH رمان 15 05-26-09 00:13
فهرست موضوعات بخش داستان های کوتاه ( تا تاریخ 15/12/87) yamehdi داستان های کوتاه 0 03-05-09 13:47
گردن بند مروارید (داستان کوتاه) Hamid.Park داستان های کوتاه 1 02-17-09 14:11
هري پاتر يكِ داستان پُر داستان MRN ادبیات جهان 5 01-25-09 03:14
داستان کوتاه انگلیسی English Short Stories theboss داستان های کوتاه 28 10-06-08 15:09


زمان محلی شما با تنظیم GMT +4.5 هم اکنون 07:24 میباشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.0
Copyright © 2000-2008 Jelsoft Enterprises Limited
Zoints SEO v2.3.0 by Zoints & Computer-Logic.org
Ad Management plugin by RedTyger