
|
|||||||
| ثبت نام و عضویت در انجمنها | آپلود عکس | مرکز بازی | Stats | راهنمایی | تقویم | جستجو | موضوعات امروز | علامت گذاری بفرم خوانده شده |
| Sponsored Links | |||
|
|
|||
![]() |
|
|
امکانات | جستجوی این موضوع | حالات نمایش |
|
|
#1 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: مشهد
سن: 26
ارسالها: 34
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
چوق:
412
|
اميدوارم شما هم منو تو اين تاپيك مثل تاپيك هاي قبلي ياري كنيد پسر نابینا - داستان عاشقانه ![]() پسر نابینا پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود: [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] "نابینا هستم، کمکم کنید!" یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم : [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] "امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"
__________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<< ![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#2 | ||||||||
|
مديريت سایت
تاریخ عضویت: August 2006
موقعیت: زندان بین المللی قصر
اسم واقعی: حمید
سن: 24
ارسالها: 12,010
تشکرها (از دیگران): 2,940
تشکرشده: 3,819 بار در 1,530 پست
چوق (ثروتمند شماره 9):
314,111
پاداش داده شده 5 مرتبه تاکنون 12 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 27 مرتبه
حالت من :
|
![]() کاویان قدر دنیارو بیشتر بدون
__________________
یادگرفتم: 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد |
||||||||
|
|
|
|
|
#3 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: July 2008
موقعیت: ***تو باغچه***
اسم واقعی: ***Fabulous***
سن: 15
ارسالها: 6,601
تشکرها (از دیگران): 48
تشکرشده: 1,330 بار در 816 پست
چوق (ثروتمند شماره 29):
99,055
پاداش داده شده 2 مرتبه تاکنون 5 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 10 مرتبه
حالت من :
|
آخی
خیلی قشنگ بود. اما یک نکته! پسره اگه کور بوده چه طوری نوشته بوده که من نابینا هستم و فلان و اینا!؟ کاویان نیست من به جاش انتقاد کردم! ن
__________________
F*U*C*K
|
||||||||
|
|
|
|
|
#5 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: مشهد
سن: 26
ارسالها: 34
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
چوق:
412
|
قلب جغد پیر شكست
![]() جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
__________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<< ![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#6 | ||||||||
|
مدیر ارشد
تاریخ عضویت: May 2008
موقعیت: تهران
اسم واقعی: حالت مخفی دارد
سن: 23
ارسالها: 7,220
تشکرها (از دیگران): 355
تشکرشده: 1,250 بار در 606 پست
چوق:
25,102
پاداش داده شده 4 مرتبه تشکر شده با چوق 1 مرتبه
حالت من :
|
مرسی
دستت طلا
__________________
خواسته هایت منتظرت هستند فقط کافی است که درخواست کنی تمام هستی زندگیم دوستت دارم I LOVE SALMANKHAN
THE SWEET SMILE |
||||||||
|
|
|
|
|
#7 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: مشهد
سن: 26
ارسالها: 34
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
چوق:
412
|
داستان عشاق در زمان ملاصدرا
![]() زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند: اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
__________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<< ![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#8 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: مشهد
سن: 26
ارسالها: 34
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
چوق:
412
|
دوستی که تا نداره - داستان عاشقانه
دوستی که تا نداره - داستان عاشقانه يک شکلات شروع شدمن يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه خنديدم گفت دوستيم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا نداره گفت تا مرگ خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه تا نداره گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نميزارم نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه دوستي بدون تا رو نميفهميد !! گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات باشه؟ گفتم باشه هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم ميگفت شکمو تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ ميگفتم بخورش ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] صندوقچش پر از شکلات شده بود [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] هيچکدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟ ميگفت مواظبشون هستم ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !! يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال بيست سالش شده اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظي کنه مي خواد بره اون دور دورا ميگه ميرم اما زود برميگردم من که ميدونم اون بر نميگرده يادش رفت به من شکلات بده من که يادم نرفته شکلاتشو دادم تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دوتا رو خورد خنديدم ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره مثل هميشه خوب شد همه رو خوردم اما اون هيچ کدوم رو نخورده حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟
__________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<< ![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#9 | ||||||||
|
تاریخ عضویت: August 2008
موقعیت: مشهد
سن: 26
ارسالها: 34
تشکرها (از دیگران): 0
تشکرشده: 0 بار در 0 پست
چوق:
412
|
هر زنی زیباست[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بریزد . این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده كند زیبایی یك زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو كرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست ![]() لبخند زن دردو موقع آسمانی و فرشته مانند است . یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند - ویکتور هوگو
__________________
>>)))>هيچوقت مغرور نشو ..... برگها وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن<(((<< ![]() |
||||||||
|
|
|
|
|
#10 | ||||||||
|
مدیر ارشد
تاریخ عضویت: March 2007
موقعیت: IRAN
اسم واقعی: X
سن: 77
ارسالها: 8,088
تشکرها (از دیگران): 4,397
تشکرشده: 11,113 بار در 3,676 پست
چوق (ثروتمند شماره 4):
678,692
پاداش داده شده 15 مرتبه تاکنون 11 مرتبه با چوق تشکر کرده تشکر شده با چوق 26 مرتبه
حالت من :
|
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي*تپيد اما پر از زخم بود. قسمت*هايي از قلب او برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايي دندانه دندانه درآن ديده مي*شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*اي كه من در انتظارش بوده*ام پركنند، پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ [برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
__________________
[برای مشاهده این لینک باید ابتدا ثبت نام نمایید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند؟ |
||||||||
|
|
|
![]() |
| کلیدواژه ها |
| 2دقیقه, تكان, داستان |
| کاربرانی که در حال مطالعه این موضوع هستند: 1 (0 عضو و 1 مهمان) | |
| امکانات | جستجوی این موضوع |
| حالات نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده | انجمن | پاسخها | آخرین ارسال |
| داستان دنباله دار و موزيكال: " توهّم " | IRAN77 | رمان | 2090 | در طول 2 هفته گذشته 13:06 |
| پرفروشترین رمانهای ایرانی کدامند؟؟! | yamehdi | ادبیات | 1 | 07-07-10 17:07 |
| داستان دنبالهدار "" نيمه پنهان"" | پرنده | رمان | 1660 | 10-04-09 10:20 |
| حكایت عشق در داستان یوسف | 1086420 | اخبار علمی فرهنگی هنری | 0 | 05-11-09 20:33 |
| هري پاتر يكِ داستان پُر داستان | MRN | ادبیات جهان | 5 | 01-25-09 03:14 |