کاربری
کاربر گرامی به ایساتیس |‌ انجمن علمی٬ تفریحی٬ خبری خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: سیندخت اثر علی محمد افغانی

  1. #1
    ناظم بازنشسته ایساتیس
    تاریخ عضویت
    خرداد -۱۳۹۰
    محل سکونت
    جـــــــــاوید آباد
    سن
    26
    نوشته ها
    20,070
    چوق (TOP! 12)
    103,770
    تعداد جوایز چوق دریافتی : 4 عدد
    تعداد هدایا چوق دریافتی : 8 عدد

    Exclamation سیندخت اثر علی محمد افغانی

    نام رمان : سیندخت


    نویسنده : علی محمد افغانی


    تعداد صفحات کتاب : 348 صفحه


    تعداد بخش های کتاب : 3 بخش


    سال انتشار : چاپ دوم 1366


    انتشارات نگاه با همکاری انتشارات زرین

    بخش اول :
    شب خنک بود و گرماسنج اتاق هتل، وقتی که آقای بهمن فرزاد مدیر فنی کارخانه روغن موتور اهواز در را گشود و به قصد خوابیدن لباسهایش را بیرون آورد و در گنجه جارختی آویخت، از بیست درجه ----- نمی کرد. با این وصف او کلافه بود. از گرمای خیالی که گمان می کرد آن سال از بداقبالی وی شاید یک ماه زودتر به سراغ خوزستان آمده بود، کلافه بود. مشروب نخورده بود، ولی چنانکه گفتی دوش آب گرم گرفته است در سر و صورت، گردن و شانه هایش احساس خلجان و گرما می کرد؛ یک گرمای جفنگ و دل آزاری که ظاهراً ناشی از کوفتگی اعصابش بود و مثل مورچه زیر پوستش راه می رفت. بخصوص وقتی که فکر می کرد ممکن است تمام شب را همانطور بی خواب بماند و صبح فردا نتواند با نشاط و سرزندگی لازم سر کارش حاضر شود، بیشتر کلافه می شد.
    از جیرجیر تختخواب وقتی که از دنده ای به دنده ای می غلتید، از سفتی بالش یا نرمی تشک و چسبندگی ملافه که هر کدام برای بی خوابی او بهانه ای بود، از صدای خفیف اتومبیلی که در آن ساعت نیم شب از جاده آسفالته جلوی هتل می گذشت و نور چراغهایش پنجره اتاق را روشن می کرد، از گفتگوها و مذاکراتی که آن شب ضمن خوردن شام و همچنین پس از شام، طی چهار ساعت طولانی با اعضاء هیئت مدیره شرکت داشت و همۀ آن اینک مثل بانگی که زیر طاق یک گنبد بکنند در مغزش منعکس می شد و تارهای حساس شده اعصابش را غلغلک می داد، از خودش که خودش را به یک زندگی مجردی یکنواخت و اقامت در هتل ها و پانسیون ها محکوم کرده بود، کلافه بود.
    بازوانش را شل می کرد و پاهایش را کش می داد و از زیر ملافه، خنکی های این گوشه و آن گوشۀ تشک را لمس می کرد. ولی در پس پرده سبک شده روحش می دید که توی سالن سبز رنگ هتل با چلچراغ روی سرش، کنار اعضاء هیئت مدیره که همه مردان سالمند و صاحب جاهی بودند، دور میز نشسته مشغول شام خوردن و در عین حال مذاکره پیرامون مسائل و موضوعات کارخانه یا به عبارت دیگر، شرکت بود. آقای اشمیت، کارشناس ماشین آلات که برای نصب و راه اندازی دستگاههای جدید از آلمان به ایران گسیل شده بود و اینک یک ماه می شد که در اهواز بود، طرف راست او نشسته بود. با آن هیکل لاغر و سیب گلوی برآمده اش که روی یقه پیراهن لق لق می خورد و مثل ماسوره از زیر پوست بالا و پائین می رفت، پیوسته دست دراز می کرد، از غذائی برمی داشت و توی بشقابش می گذاشت. اعضاء هیئت مدیره نگاههائی با هم رد و بدل می کردند؛ نگاههائی حاکی از خوشدلی و رضایت، که او چقدر از شکم خودش پذیرائی می کند. آیا در کشور خودش این غذاها گیرش نمی آمد؟ آقای سورن، سهامدار عمدۀ شرکت و رئیس هیئت مدیره که روبروی وی در طرف دیگر میز نشسته بود، دستش را روی شکم برآمده اش تکیه داده بود و نگاهش به آقای اشمیت بود. گوئی برای او به عنوان فردی آلمانی حتی در شیوه غذا خوردنش تحسینی قائل بود، یا اینکه می خواست نکته تازه ای از آن کشف بکند. گفت:
    - او که از حرفهای ما دور این میز چیزی سرش نمی شود، دست کم بگذار به شکم خودش خدمتی بکند. آلمانی ها خوب می خورند، خوب می خوابند، و خوب هم کار می کنند. اما در مورد این آقا نمی دانم، بنظر می آید که شخص جدی و پرکاری باشد.
    مدیر فنی کارخانه، یعنی آقای فرزاد، خود ایشان، به چهرۀ بیضی شکل سیاه چرده و کمی زمخت رئیس هیئت مدیره که چشمان ریز و لبهای درشت برگشته داشت، نظر دوخت. دوست داشت این شخص را که با نفوذترین فرد هیئت مدیره بود بهتر بشناسد و در عین حال در همین فرصت تا آنجا که دست می دهد خود را به او بشناساند. پاسخ داد:
    - آلمانی ها غذا خوردن را هم نوعی کار می دانند. به همین علت موقع خوردن برخلاف سایر ملت ها دوست ندارند زیاد حرف بزنند. و اما درباره این آقا، لابد پرکار بوده است که او را انتخاب کرده و فرستاده اند. ولی چه پرکار چه کم کار، او باید دو ماهه کارش را تحویل بدهد. او خیال دارد یک هفته یا ده روز به مرخصی برود و سری به خانواده اش بزند. گویا دلش تنگ شده است. شاید هم نقشه کشیده است که زنش را همراه بیاورد. با اینکه من و او در آلمان- البته منظور دو سال آخر اقامت من در آنجا است- با هم دوست بودیم و دو بدو خیلی جاها به گردش می رفتیم، طی مدتی که اینجا آمده است تا شامش را می خورد به اتاقش می رود و می خوابد. من می روم لب کارون یا توی خیابانهای شهر و ساعتی قدم می زنم، اما او هرگز مایل نیست دست کم به خاطر همراهی و هم صحبتی من هم که شده از هتل بیرون بیاید.
    آقای بهروز، مهندس شیمی، یکی دیگر از سهامداران شرکت، سرش را پائین انداخته بود. بخاطر نزاکت نمی خواست به شخصی که موضوع این گفتگو بود نگاه بکند. زیر لب گفت:
    - او آدم مظلوم و کم حرفی است. با اینکه می داند راجع به که و چه حرف می زنیم سرش را بلند نمی کند نگاه بکند. انگاری اصلاً به ما اعتنا ندارد. خوب، مرخصی او را در دستور جلسه بگذارید، روی آن تصمیم می گیریم.
    آقای شیروانلو، یکی دیگر از اعضاء که زمزمه اش بود سهامش را به دیگر شرکاء واگذار و از شرکت بیرون برود- به نظر می آمد که از چیزی ناراحت است- او مردی صریح و راست ولی تند و کم حوصله بود. دستمال سفره خود را تا کرد روی میز گذارد. با همان بی حوصلگی دوباره آن را برداشت و در دست مچاله کرد، گفت:
    - بعضی مسائل که شما در دستور این جلسۀ «فوق العاده» گنجانده اید و هیئت مدیره را از مقرها و مأواهای خود، تهران، به اهواز فراخوانده اید، آنهم با این شتابزدگی، به نظر من موضوعاتی چندان فوری یا اضطراری نبوده اند که با یک مکالمه تلفنی قابل حل نباشد.
    گوینده این کلمات نگاه کاونده اش را به چهرۀ یک یک اعضاء هیئت مدیره دوخت و ادامه داد:
    - «تغییر نام شرکت از تولید روغن اهواز به تولید فرآورده های روغن صنعتی ایران»، «تثبیت مدیر فنی کارخانه به عنوان مدیر عامل»، و «تصویب پاره ای تغییرات یا تعمیرات در کارگاههای کارخانه».
    آقای بهروز، مهندس شیمی، خیلی ملایم و از روی کمال احتیاط، به اعتراض آقای شیروانلو پاسخ داد و افزود:
    - «افزایش سرمایه شرکت به مناسبت توسعه های جدید»، و «وام به آقای فرزاد، مدیر کارخانه، جهت خرید منزل برای سکونت شخصی».
    هنگام بیان مطالب فوق، بخصوص قسمت اخیر آن، سایر اعضاء هیئت مدیره به نشانه تأیید سر تکان دادند. آقای بهروز ادامه داد:
    - از این گذشته، آقایان، چه مانعی دارد که ما هر چند وقت یکبار اینجا همدیگر را ملاقات کنیم و با هم شام یا نهاری بخوریم؟ این کار به نظر من لازم است.
    آقای فرزاد فیلسوفانه خاموش بود. یخهای آب شده توی لیوانش را که از ته مانده پپسی رنگین می نمود، زیر لب چشید. به چهرۀ مرد بغل دستی خود یعنی آقای نصرت، پیرترین عضو هیئت مدیره، ملاک سابق یزدی و همشهری خودش، نظر انداخت. او چنان ریش و سبیل خود را دو تیغه کرده بود که پوستش با ته رنگ زرد دانه دانه ای که داشت، قهوه ای شده بود. پیرمرد چنین می نمود که قصد صحبت کردن داشت، اما ظاهراً نمی دانست از کجای مطلب باید شروع کند. آرنجهایش را روی میز تکیه می داد. با کارد و چنگال و بشقاب جلویش که تمیز مانده بود بی هدف ور می رفت و دوباره پس می کشید و به پشتی چرمی صندلی اش تکیه می داد. دست روی لب خودش می کشید و مثل کسی که سبیل داشته و آن را تراشیده است جایش را لمس می کرد. این مرد شصت و پنج سالۀ خوش مشرب و صمیمی و با حرارت، در میان شرکاء از همان ابتدا بیشتر از همه دل به این سرمایه گذاری بسته بود. برخلاف آقای شیروانلو از اشکالات نمی هراسید و تخم نومیدی و تردید در دل اعضاء نمی پاشید. با آنکه به قول خودش که همیشه آن را تکرار می کرد، «این کاره» نبود و روی رفاقت با آقای بهروز و هم به تشویق وی قدم در این رشته نهاده بود، تا این ساعت از همه پابرجاتر بود. همین آقای نصرت بود که چون وی را می شناخت و از وضع کار و تحصیلش در آلمان خبر داشت، در سفری که شش ماه پیش از آن به منظور معالجه برایش به این کشور دست داده بود، او را واداشت که به ایران بیاید و مدیریت کارخانه را قبول کند.
    آقای فرزاد وضع راحتی به خود گرفت و در پاسخ آقای شیروانلو گفت:
    - خوب، آقایان، این وظیفه من بود که طبق مواد اساسنامه رفتار کرده باشم. وگرنه برای من هیچ اشکالی نداشت عوض آنکه پنج نفر را از راه دور به اینجا بکشانم خودم که یک نفر بودم به تهران بیایم. اما اساسنامه پیش بینی کرده است که جلسات هیئت مدیره در اهواز باشد. من به خوبی می دانم که همه آقایان کار دارند و گرفتارند. آقای سورن مدیر عامل یکی از بزرگترین بانکهای بخش خصوصی و آقای بهروز رئیس کارخانه سودبخش دولتی هستند. بدیهی است که گرفتارند و به همین دلیل امروز عصر با هواپیما وارد شده اند و یک امشبی هم بیشتر در اهواز نخواهند ماند. امروزه هر کسی را که نگاه کنی گرفتار است. به جز خدا که کارش را کرده و با فراغت کامل کنار نشسته مشغول تماشای همین نوع گرفتاریهای بندگان خود است. آقایان، من با اینکه بیشتر از چهار ماه نیست آمده ام و هنوز تابستان داغ این دیار و شرجی ها و طوفانهای شن آن را ندیده ام، حدس می زنم که گرما توی کارخانه کولاک خواهد کرد. سقف های بلند به سبک سوله نه برای زمستان مناسب اند نه برای تابستان. مگر آنکه به شکل خاص و اطمینان بخشی عایق بندی شده باشند. این کار به نفع ما است که هر چه زودتر یعنی همین حالا که آغاز فروردین است انجام شود. من صورت ریز خرج هائی را که در این مورد لازم است بشود، تهیه کرده ام که در جلسه امشب به عرض خواهم رساند. خوب، مثل اینکه دوست ما آقای اشمیت که شامش را خورده است قصد دارد زودتر خودش را خلاص کند و برود بخوابد. آقای اشمیت (این تیکه را خطاب به آقای اشمیت به زبان آلمانی گفتند) اگر شما امشب زود نروید بخوابید فرمایش آقای سورن که آلمانی ها خوب می خورند و خوب می خوابند و خوب کار می کنند درست درنخواهد آمد (دوباره به فارسی ادامه دادند). عجالتاً این دو تیکه را که آلمانی ها خوب می خورند و خوب می خوابند به آقایان ثابت کردی. تیکه سوم، یعنی خوب کار کردن شما را فقط دو ماه دیگر است که ما می توانیم به چشم ببینیم و تصدیق کنیم. آقایان، یک موضوع دیگر که برای کارخانه فوریت دارد سفارش دستگاه قوطی سازی و چاپ نوشته های آن است در یک یا دو رنگ. من حرفی ندارم که ما کارتنهای مورد نیاز خود را همیشه از بیرون بخریم. این، به نظر من کاملاً به صرفه است. اما در خصوص قوطیهای حلبی وضع کاملاً فرق می کند. این قوطی ها را که یک کیلوئی و چهار کیلوئی هستند ما اینک آماده می خریم. آنها را پر می کنیم، و با دستگاه نیمه خودکار که درست هم کار نمی کند درشان را پرس می کنیم، برچسب می زنیم و روانه بازار می کنیم. این، علاوه بر آنکه نیروی فراوانی می برد، کلی سرمایه را معطل می کند. حمل و نقل قوطیهای خالی از تهران به اینجا کار آسانی نیست. از آن دشوارتر انبار کردنش است که غالباً بر اثر جابجائی و ضربه قُر یا سوراخ می شوند و زحمت ما را چند برابر می کنند. من دقیقاً نمی دانم دستگاه قوطی سازی و چاپ برای کارخانه چقدر خرج برمی دارد. شاید صد یا شاید دویست هزار مارک. ولی می دانم که خرید آن برای ما از هر چیز لازم تر است و خرجی است که دور ریخته نخواهد شد. خوب، آقای اشمیت به امان خدا تا فردا صبح. اگر هیئت مدیره با مرخصی شما به مدت یکهفته یا ده روز موافقت کرد خبرش را سر صبحانه قبل از رفتن به کارخانه به تو خواهم گفت.
    فقط موقع برخاستن مرد آلمانی بود که معلوم می شد چه قامت بلند و لندوکی داشت. آقای فرزاد او را که از جمع دور میز خداحافظی کرده بود و می رفت تا از در سالن خارج شود، دوباره صدا زد و گفت:
    - اگر یک وقت ویرت گرفت که بیرون بروی ماشین من هست. توی حیاط هتل، کلید هم روی آن است. من امشب لازمش ندارم.
    او دست تکان داد و گفت:
    - نه، نه. چند جلد مجله برایم رسیده است. می روم به اتاق مطالعه کنم. خیلی ممنون.
    جملۀ آخر را به زبان فارسی لهجه دار و در حالی بیان کرد که نگاهش غیر از آقای فرزاد به دیگران هم بود و وقتی از در سالن بیرون می رفت دستش را با ادای مخصوصی که با قد بلندش هماهنگی داشت بلند کرد. با آنکه پشت سرش را نگاه نمی کرد این حرکتش به معنی شب بخیری بود که به جمع می گفت.
    آقای صمدی، فروشنده و وارد کننده قطعات یدکی و ابزار ماشین، عضو دیگر یا دقیق تر بگویم بازرس هیئت مدیره که در حقیقت مؤسس اصلی کارخانه بشمار می آمد، آغاز به سخن کرد:
    - در این میان من یکی هستم که در اهواز پیوندی دارم و سه چهار روز اینجا ماندنی خواهم بود. دخترم ساکن این شهر است. دامادم در دانشگاه جندی شاپور درس می دهد.
    آقای صمدی مرد سوخته و برشته ای بود اصلاً اهل بوشهر. وضع کاسب کارانه ای که داشت در میان جمع مشخصش کرده بود. آدمی نرم و بسیار منطقی به نظر می آمد. ولی برخلاف آقای سورن و آقای بهروز آنقدر که به مسائل عاطفی و دوستانه عقیده داشت به انضباطهای دستوری و نظم جلسه پای بند نبود و از این حیث با آقای نصرت در یک ردیف قرار می گرفت. روی به این یکی کرد و با حالتی که از فرط شتابزدگی کمی بچگانه می نمود از او پرسید:
    - شما چطور خان، آیا شما هم فردا عازم تهران هستید؟
    آقای نصرت در این موقع دست بر روی دست نهاده و به پشتی صندلی اش تکیه داده بود. گردن چین و چروک دارش را که بی شباهت به گردن لاک پشت نبود توی سینه فرو کرده بود. جواب داد:
    - بله، من هم فردا می روم. ولی توجه داشته باشید که من یک هفته است در اهوازم. با آنکه ناراحتی کلیه دارم و شب و روز باید زیر نظر دکتر باشم و رنگ رخسار پلاسیده ام که مثل توت خشکه زرد و دانه دانه شده است گواه بر سر ضمیرم است، این یک هفته قید همه چیز را زدم. شما هیچکدام فرصت نکرده اید و نخواهید کرد سری به کارخانه خودتان بزنید و ببینید این اسکناسهای پانصدی و هزاری چگونه از زیر دستگاهها بیرون می آید. اما من در این یک هفته روزی نبوده که آنجا نرفته و چند ساعتی توی سالنها یا محوطه باغ پرسه نزده باشم.
    آقای صمدی به دقت مشغول پوست کندن یک سیب بود. همانطور که سرش پائین بود لبخند چهره آفتاب خورده اش را روشن می کرد که از نظر سایرین پوشیده نبود. همه فکر می کردند او به لطیفه پیرمرد یعنی اسکناسهای پانصدی و هزاری می اندیشید که بهر حال هر چه نبود زنجیر یا ریسمانی بود که این جمع کوچک را با هم وابسته و مربوط کرده بود. اما واقعیت این بود که آقای صمدی در آن موقع به چیز دیگری فکر می کرد. سرانجام گفت:
    - شنیده ام یک دختر هم از چند ماه پیش آمده در کارخانه استخدام شده و برای خودش مشغول به کار است.
    آقای نصرت کاملاً غافل از آنکه به او کنایه ای زده شده بود، هیکل خود را راست کرد و صندلی اش را جلوتر کشید و گفت:
    - بله، و آنهم چه دختر مهربان و باتربیتی! من در این چند روزه دو سه بار توی اتاقش رفته و با او هم صحبت شده ام. چقدر موضوعات را خوب می فهمد و در گفتگوی با آدم متین و مؤدب است. او از زیبائی هم چیزی کم ندارد.
    آقای سورن، رئیس هیئت مدیره، گیلاس مشروبش را روی شکم برجسته اش گرفته بود. اگر آن را رها می کرد نمی افتاد. شاید چون در غذا خوردن افراط کرده بود در سخن گفتن امساک می نمود. لبخند زد:
    - اگر او زیبا است همه چیز هست. همین یکی را بگو و باقی همه را ولش. شاید هم به خاطر او بوده که این هفته را هر روز به کارخانه رفته اید؟
    حاضران دور میز ناگهان شلیک خنده را سر دادند. آقای نصرت دستی به پیشانی هموار خود که با شیب تند از زیر موهای دانه شمار ولی مرتب جلوی سرش شروع می شد و پائین می آمد کشید و با نوعی شتابزدگی که خود دلیلی بر تأیید گفتارش بود بیان داشت:
    - شاید، شاید. آدم خیلی کارها می کند که دلیل باطنی اش را به درستی نمی داند. اما آقایان، در یک کارخانه که طرف حسابش همه کارگران زمخت مرد است، آیا لازم است که ما یک زن یا دختر بیست و دو سالۀ ترگل و ورگل استخدام کرده باشیم؟ و این باعث اختلالی در روحیه کارگران خواهد شد؟ آیا برای خود او، دست کم از این نظر که همدمی ندارد و کاملاً تنها است، ناراحتیهائی نخواهد داشت؟
    آقای فرزاد، در مقام دفاع، به این گفته پاسخ داد:
    - قربان، خیر. دست کم در مورد این خانم باید بگویم خیر. او نه بیست و دو بلکه خیلی کمتر، یعنی نوزده سال دارد. اما این مسائل امروزه دیگر حل شده است.
    آقای سورن صورتش در اثر مشروب گل انداخته بود. با همه مشغولیت های ذهنی فراوانی که داشت از شام لذت برده بود و بدش نمی آمد تنقلات بعد از شام را در میان بذله گوئی و تفریح دوستان به پایان برساند. با لحن سست و کشداری گفت:
    - آقای نصرت با آنکه در خصوص سن این خانم اشتباه کردند و آن را عوض اینکه کمتر بگویند بیشتر گفتند، من تردید ندارم که بیشتر از همۀ ماها در علم زن شناسی استادند. منظورم زن شناسی از نظر زیبائی است. خوب، ایشان سه تا زن گرفته اند که همه آنها را دارند. برای ما مختصری از شکل و شمایل او تعریف کنید ببینیم ارزش این را داشته است که یک هفته هر روز بیست کیلومتر راه را از شهر تا کارخانه بروید و دوباره برگردید.
    آقای صمدی با همان لحن کشدار و پر طمطراق افزود:
    - آیا از دخترانی که در بانک کار می کنند، از منشی مخصوص آقای سورن، زیباتر است؟ من که گمان نمی کنم. محال است در دنیا کسی از او زیباتر باشد. (چشمک می زند. یعنی که این گفته نیشی بیشتر نیست)
    آقای بهروز، میان صحبت او دوید:
    - آقای صمدی، شاید شما این را از روی تعصب یا علاقه مخصوصی می گوئید. زیرا شما هم به نوبه خود کم به بانک جناب سورن رفت و آمد ندارید.
    آقای صمدی شرم زده خندید و از خنده خون به صورتش دوید. با آرنج به پهلوی آقای شیروانلو که طرف راستش نشسته و صندلی اش را به او چسبانده بود زد. صدایش از اثر مشروب نیم گرفته بود. گوئی رازی را فاش می ساخت.
    گفت:
    - اگر این دختر که می گوئید نبود، من برای گشودن یک حساب اعتباری به بانک نمی رفتم. با جناب سورن آشنا یا بهتر بگویم، دوست نمی شدم. پیشنهاد تأسیس کارخانۀ تولید روغن موتور را با او در میان نمی گذاشتم. و حالا ایشان به عنوان شریک و سهامدار عمده اینجا پهلوی ما ننشسته بودند- ببینید تصادف چه کارها که نمی کند.
    آقای سورن ضمن شنیدن گفته های فوق پیوسته با شوخ طبعی به دوستان چشمک می زد. آقای شیروانلو که تا این لحظه خاموش مانده بود تمام رخ به طرف آقای بهروز برگشت و با لبخندی که تمسخر و دیرباوری به یکسان در آن موج می زد گفت:

    - باز هم منکر نقش زن در تاریخ بشوید. قطعاً این خانم و زیبائی خیره کننده اش نقشی در کارخانه ما ایفا خواهد کرد.
    از شنیدن این نکته لطیفه آمیز که معنی های بسیاری می توانست داشته باشد، صورتها همه به سوی آقای فرزاد، مدیر کارخانه، چرخید، مهندس بهروز نیز مانند دوست بانکدارش آقای سورن، ظاهراً مایل بود دقایق بعد از شام را به حرفهائی بگذراند که گفت و شنودش باعث هضم بهتر غذا می شد. یک دستش را جلوی دهان گرفته و با دست دیگر دندانهایش را خلال می کرد. همرنگ جماعت شد و گفت:
    - زیبائی او هنوز برای ما امری نامسلم است- آقای نصرت گوش ما به شما است.
    آقای نصرت گوئی مایل بود شانه خالی کند. ولی پیشنهاد دوستان آب در دهانش انداخته بود. پاسخ داد:
    - آقایان، ما اینجا نیامده ایم که در خصوص زیبائی منشی آقای سورن یا دلربائی و دلبری فلان جنس لطیف صحبت بکنیم. لعنت بر شیطان!
    او علیرغم وضع سنی اش که از همه پیرتر و در این نوع مسائل پر تجربه تر بود به خلجان غریبی دچار شده بود. بر اعمال و رفتار خود بخصوص حرکت دستهایش تسلط نداشت. یک لحظه سکوت کرد و چون دید چشمها و گوشها همه در سکوت مطلق متوجه او است، ادامه داد:
    - خوب، اگر یک جمله برای شما کافی است، می گویم این دختر زیبا است. اما اگر کنجکاو شده اید و می خواهید بدانید نظر کسی که (از روی تمسخر باد به گلویش انداخت) سه تا عقدی در خانه دارد و نسبت به شما متعلق به یک نسل پیش است، درباره زن چیست و در فرهنگ زن شناسی اش چه لغات قلنبه سلنبه ای هست که شنیدنش باعث مزاح و مسخره امروزی ها می شود، من حرفی ندارم. اما اگر من تصویر کامل این خانم- به قول آقای فرزاد- نوزده ساله را جلوی روی شما بگذارم به طوری که تصدیق کنید که او خوشگلترین زنی است که تاکنون دیده اید، آن وقت به من حق می دهید که برای اخراجش مصرتر باشم؟ مقدمتاً عرض می کنم: این درست است که شهرهای بزرگ همان طور که سرمایه های بزرگ، هنرمندان و سیاستمداران و دانشمندان بزرگ را جلب و جذب می کنند، با کششی صد بار بزرگتر، زیبارویان را از اطراف و اکناف بر می گزینند و مغناطیس وار به سوی خویش می کشانند. اما ماهپاره های تهرانی در مقایسه با این خانم که اگر زن هم هست من دوست دارم دختر صدایش بزنم، فقط منظره های رنگ و روغن زده ای هستند که از دور به دیدن می ارزند.
    آقای نصرت سینه اش را صاف کرد و ادامه داد:
    - شما از منشی آقای سورن صحبت کردید. امیدوارم این یک مسئله خصوصی نباشد. من هم این خانم مسیحی را که اصلاً اهل رضائیه است و یک بچه هم دارد و خانه اش در یکی از آپارتمانهای کوی بهجت آباد است و بچه اش را روزها پانسیون می گذارد، دیده ام و چندین بار در همان بانک با استفاده از مزیت پیری با او طرف صحبت شده ام. آقایان، می خواهم یک چیزی بگویم: نگوئید فلانی اهل ذوق نیست. گلهای مناطق گرمسیری و نیمه خشک به شرط آنکه زیر آفتاب دوام آورده و نسوخته باشد، نسبت به گلهای مناطق معتدل و مرطوب، همیشه عطر دلپذیرتری دارند. این یک مسئله کلی است. همچنان که شما بهترین گلاب را از قمصر کاشان می گیرید نه از ساری مازندران. درست است آقای بهروز؟
    آقای بهروز که اهل ساری مازندران بود، با شوخ طبعی و به قوت تمام گفته او را تأیید کرد:
    - بله همینطور است که می فرمائید.
    آقای نصرت ادامه داد:
    - آقایان خدا به قول تورات طبیعت را آفرید. نور را بر آن دماند و گفت که زیبا است. آن وقت سالها یا نمی دانم میلیاردها سال به این مخلوق زیبای خود نگاه کرد و او را سر گل زیبائی ها نامید. باز دید که خلقتش کامل نیست. زن را از دنده او بیرون کشید. پس می بینیم که زن گل سرسبد همه زیبائی های طبیعت است، زیرا آخر همه خلق شده است.
    پیرمرد سر را به زیر انداخت و مکث کرد. ظاهراً رشته را از دست داده بود. آقای صمدی به کمک او آمد: مثل اینکه می خواستید مقایسه ای بکنید: گلاب قمصر و عطر مازندران.
    - آه، بله، بله. عطرهای دلپذیری وجود دارد که وقتی یک بار شما آن را حس کردید، از طریق حافظه چنان اثری در روحتان می گذارد که تا پایان عمر همیشه بیاد شما خواهد ماند. این را می گویند دوام. خوب، حالا برویم سراغ آن چیزی که می خواستم بگویم. شما دوستان، دو دستمال کتان سفید را بشوئید و بگذارید تا خشک بشوند. منتهی یکی را در سایه و دیگری را در آفتاب. رنگی که پوست آن خانم دارد کتانی است که در سایه خشک شده است و این یکی آنکه جلوی آفتاب نهاده اید هر دو سفیدند، ولی یکی سفید شیری که آدم بیمناک می شود نکند زیر پوست خونی جریان ندارد. و دیگری سفید مرمرگون یا مهتابی که حالت و حرارت و زندگی و روح و جوانی را مثل بعدهای مافوق تصور و ملکوتی به بیننده سرایت می دهد و او را با حیرت و بهت کامل، یعنی همان حیرت و بهتی که جلوی یک شاهکار عظیم هنری به آدم دست می دهد، به تحسین و تعجب وامیدارد. و آن وقت، شما که این پوست را لمس می کنید- آقایان، من این موضوع را تجربه نکرده ام، به حدس دریافته ام- صافی و لطافت دلپذیر گوشت را حس می کنید که زیر انگشتانتان می لغزد نه خود پوست را. این دو با هم از زمین تا آسمان فرق می کند. حتی اگر از روی پیراهن دست روی ران او بگذارید، نرمی و گرمای این گوشت و پوست را با دلنشین ترین لذتهای روح حس می کنید.
    - دوستان، شما در چین و شکن صورت و پیشانی پیرمرد نودساله ای که مثلاً زمانی سرداری بزرگ بوده و در جنگ های میهنی سخت ضمن دشواری های فراوان، سرانجام بر دشمنی متجاوز و سرسخت پیروز شده و برای هموطنانش افتخارات درخشان آفریده است، چه می بینید؟ عظمت و افتخار. حتی یک پیرمرد معمولی کهنسال که بی سخن و پژمرده کنار دیواری آرمیده است و نفسی می کشد، می تواند برای شما همانند کوهی که در دامنه اش ایستاده اید منظره ای جالب باشد. زیرا شما در چین و شکن سیمای او پیروزی زندگی را می بینید و به نو به خود به وجد می آئید و از سنگلاخهای این راه پر پیچ و خم و دشوار که خواه ناخواه ناگزیر به طی آن هستید نمی هراسید. اما چهره یک زن یا دختر جوان که از زیبائی و سلامت کامل بهره دارد، به ما از چه سخن می گوید؟ آقایان، از سادگی، از جوانی و زیبائی که آن روی دیگر سکه پیری است. ولی اجازه دهید بگویم که غریزه در همان اولین نگاه خیلی نکته ها را از خطوط یک چهره ساده برمی چیند و در می یابد که از چهره ساده دیگر نمی چیند و درنمی یابد. یک پیشانی کوتاه که از بن موها شروع و با گودی شیار مانندی به برآمدگی ابروها ختم می شود برای شما از چه چیز خبر می دهد؟ از یک آدم خردبین که اگر چه ممکن است در محدوده ای از فکر خویش سخت گیر و متعصب و یک دنده باشد، لیکن سردار مبتکری نیست که اگر شما جناح راست را حفظ می کنید او جناح چپ را از آسیب دشمن در امان نگاه دارد. صاحب یک چنین پیشانی کوتاه فرمان بر خوبی است ولی هرگز بیش از این از وی انتظاری نداشته باشید.
    آقای بهروز از شوق درونی به وجد آمده بود. آقای شیروانلو که ابتدا گوئی اصلاً در جمع نبود به آقای سورن نظر انداخت. چنانکه بگوید: به راستی هم پیشانی خانم میناک منشی شما کمی کوتاه تر از حد معمول است. ناطق ادامه داد:
    - دوستان، البته هر چیز، کمی نیز بستگی به سلیقه یا پیشداوری و تجربه اولیه ما دارد. کسی که مانند من یا آقای فرزاد، زاده و پرورده دشتهای مرکزی فلات ایران است و روی سر خود همیشه آفتاب نافذ، آسمان صاف و بدون ابر و مه را مشاهده کرده است، از یک نقاشی روی پرده که آسمان پر ستاره را تصویر می کند بدش نمی آید. زیرا خاطرات کودکی او را زنده می کند. ولی ابرهای باران زا و پرسروصدا سخت او را به هیجان می آورد. و هنگامی که در مقابل چنین منظرۀ دلکشی واقع می شود شگفت زده سر جایش میخکوب می ماند. مگر این نیست همشهری عزیز؟
    آقای فرزاد از جواب مستقیم طفره رفت و این طور خوشمزگی کرد:
    - در یزد مردم عادت ندارند به آسمان نگاه کنند.
    آقای بهروز، اهل ساری، با خنده به این گفته افزود:
    - چونکه اگر به آسمان نگاه کنند زیر پای خود را نمی بینند و توی چاه می افتند. در یزد قدم به قدم چاه است و قنات، و این هم دلیلی است که آنها از آسمان برگشته و به زمین چشم دوخته اند.
    آقای نصرت گفت:
    - آری چاه، اما فراموش نکنید که برای مرد، زن در حکم چاه است توی بیابان؛ یک چاه اصلی یا به قول یزدی ها، مادر چاه، که اولین حلقه از یک رشته قنات به حساب می آید. شما وقتی به این چاه می رسید به هر وسیله که شده می خواهید بدانید عمقش چیست. و این را نیز خوب می دانید که چاه هر چه عمیق تر باشد آب پاک تر و گواراتری را به شما نوید می دهد و ضمناً از خطر خشکسالی هم در امان است. آنچه در یک زن عمق روح را مجسم می کند و شما مثل آئینه آن را از چشمانش می خوانید، اندیشه وفاداری است. غرور و اعتماد به نفسی است که با کبر و خودپسندی فرسنگ ها فاصله دارد. من برای شما از زن یا دختری که صاحب یک پیشانی تنگ است گفتگو کردم- حال اگر می خواهید معنی شکوه و ابهت را دریابید به آبشار نگاه کنید که چطور نرم قوس می زند و به ملایمت فرود می آید. در زیر یک پیشانی که دست سازنده طبیعت چنین طرح بدیعی به آن داده است، شما اندیشه ای می بینید که مانند همان طبیعت از سخاوتمندی بی کران بهره دارد. وقتی که با یک چنین موجودی لب به صحبت می گشائید و او فوراً سایه چشمان را به زیر می اندازد، از پیشانی پر ابهتش عشق و پاکدلی و نجابت را می خوانید که کمال یک موجود زیبا است. شما را هرگز یارای این نیست که در چشمان او بنگرید. مگر آنکه مانند من آنقدر سال از سرتان گذشته باشد که پدربزرگ او به حساب آئید و مانند یک فرزند او را از خون خود بدانید. آقایان، با آن پلک های صاف و تمیز و مژه های پرقوت و بلندی که می شود دانه دانه آنها را شمرد، چشم هائی به شما می نگرد که گویای رازی خدائی است؛ رازی که شما می خواهید بدانید چیست ولی نمی دانید و هرگز نیز نخواهید دانست که چیست. او وجود زنانه خود را فراموش نکرده است. لیکن مثل یک ماهی طلائی که در عمق کم آب شنا می کند و پرتوهای بازیگر آسمان را باز می تابد، در برکه یا حوضچه ای که جولانگاه او است شاد و بی خیال از کناری به کناری غوطه می زند و در میان ماهیان کوچکتر وجود مشخصی است. برخلاف آن خانم تهران نشین- منظورم منشی آقای سورن نیست بلکه به طور کلی می گویم- افاده ای ندارد. کاهل نیست و احترام و ادب انسانی را بالاترین سرمایه می داند. هاله مقدس کار و وظیفه دور سیمای جذابش تتق می زند و بی آنکه خودش بداند- یا شاید هم می داند- این یکی را من تضمین نمی کنم- این هاله را هر جا می رود با خودش می کشاند و می برد. اما مثل آن گاو دریائی افسانه ای که شب هنگام در ساعت و وقت معینی از آب به جزیره می آمد و گوهر شب چراغش را از پره بینی به زمین می انداخت و دورش می گشت، او این هاله را اگر هم از وجودش باخبر باشد هرگز از خود جدا نمی کند. در پرتو این هاله است که پیش پای خودش را می بیند و دام و دانه را از هم باز می شناسد. نه تنها در این کارخانه، او هر جا که باشد، من اطمینان دارم، که هرگز به سادگی در دام کسی نخواهد افتاد. البته مگر آن کسی که خودش مایل باشد.
    از این گوشه و آن گوشه صداها و ناله های هماهنگی شنیده شد:
    - مگر آن کسی که خودش مایل باشد.
    - مگر آن کسی که خودش انتخاب کند و مایل باشد.
    آقای سورن گفت:
    - در این صورت این او است، همیشه او است که دانه می چیند و دام می اندازد. شاید هم در همین مرحله ای که هست حالا دامش را انداخته باشد. ما از کجا می دانیم.
    آقای صمدی با نوعی کم حوصلگی یا خشم ناگهانی به جنبش درآمد:
    - آقایان، این بحث را تمامش کنید.
    آقای شیروانلو، جوان ترین عضو هیئت مدیره که در مسائل اخلاقی هم سخت گیری بیشتری داشت به کنایه گفت:
    - ما می باید پانزده یا بیست سال دیگر این سؤال را از آقای نصرت می کردیم که دیدار این خانم جزو خاطرات دور او می شد و با طبع شاعرانه ای که ایشان دارند، صورت قوی تری می یافت.
    آقای فرزاد با صدائی نیم گرفته که مختصری بوی رنجش از آن می آمد، افزود:
    - اگر مایل باشید که موضوع اخراج یا ابقای این خانم را هم در دستور مذاکرات قرار دهید و روی آن تصمیم بگیرید، من حرفی ندارم. شاید به قول آقای نصرت وجود ایشان باعث اختلالاتی در روحیه کارگران باشد. شاید، شاید. خوب، این هم برای خودش مسئله ای است، یعنی ممکن است یک وقت مسئله ای بشود. ولی یک نکته را لازم است به اطلاع آقایان برسانم: او چنانکه میان کارگران شهرت پیدا کرده است و قرائن نیز تقریباً اینطور می گوید، فقط و فقط برای دریافت حقوق نیست که کار توی کارخانه را قبول کرده است. قبل از رجوع به کارخانه، در مرداد ماه سال پیش، ابتدا کوشیده بود در بیمارستان ریوی، به عنوان پرستار یا کمک پرستار کار بگیرد. حاضر شده بود حتی بی حقوق کار کند. این را یکی از کارگران قسمت رنگ ما که گویا همان روز به علت ناراحتی سینه به بیمارستان رجوع کرده بود، برای سایرین گفته بود. بیمارستان به عذر این که او دوره مخصوص پرستاری ندیده است، از پذیرفتنش خودداری کرده بود. آقایان، او در کارخانه به درد ما می خورد.
    آقای نصرت در این موقع سرش را روی میز به دستش تکیه داده بود و چشمهایش رویهم بود. ولی خواب نبود. لابد با خودش فکر می کرد چرا با طرح این موضوع می باید باعث ناراحتی مدیر کارخانه شده باشد. نگاه سایر اعضاء هیئت مدیره با نوعی کینه توزی دوستانه به پیرمرد دوخته شده بود. گوئی آنها نیز همگی همان فکر را داشتند. آقای سورن گفت:
    - این موضوع، به نظر من، کاملاً مربوط به مدیریت کارخانه و در حوزه اختیارات او است که کارگر یا کارمندی را نگاه دارد یا اخراج کند. حال، این کارگر و کارمند هر کس می خواهد باشد.
    او این اظهار نظر را خیلی شمرده شمرده و به تأنی بیان کرد تا شوخی تلقی نشود. با لحن پیرانه تری ادامه داد:
    - آقای نصرت هم، به گمان من چون می خواستند خوشمزگی کرده باشند حرف این خانم را پیش کشیدند. شاید اگر موضوع زن نبود ما داخل سیاست می شدیم که البته به مزاجمان نمی ساخت. یا اینکه توی کوک اشخاص می رفتیم و گوشت مرده را می جویدیم.
    آقای فرزاد می خواست یک موضوع سیاسی را پیش بکشد که به تازگی برایش اتفاق افتاده بود و هنوز هم به عنوان یک مشگل کم و بیش بزرگ پیش روی او بود. به علل و جهاتی از این فکر منصرف شد. مقامات امنیتی شهر از او خواسته بودند در اولین فرصت به محل آنها برود و وضع تحصیل و کار خود را، در آن چند سالۀ اقامت در آلمان برای آنها روشن کند. این البته یک گرفتاری شخصی بود که ربطی به کارخانه یا سهامداران و اعضاء هیئت مدیره آن نداشت. بالاخره به نحوی خودش حلش می کرد. آقای نصرت سرش را از روی میز بلند کرد و گفت:
    - خوب، از وضع کارخانه حرف بزنیم. شما جناب فرزاد امروز کارگری را اخراج کردید. من همین عصری بعد از تعطیلی کارخانه بالا آمدم. روی تابلو دیدم اعلان اخراج یک نفر زده شده بود. حمزه، یا نمی دانم خمره کاکاوند.
    آقای فرزاد گفت:
    - بله، حمزه کاکاوند. اتفاقاً اگر اسمش خمره بود بهتر به او می آمد. یک کارگر خپله و زورمند که در قسمت تصفیه کار می کرد. او سیگار کشیده بود. در محوطه ای که تمام فضای اطرافش پر است از گازهای شیمیائی نفت و بنزین و اسیدهای قابل اشتعال، کبریت کشیده و سیگار روشن کرده بود. تعجب اینجا است که خودش هم انکار نمی کرد و صراحتاً می گفت که این کار را کرده است.
    آقای بهروز افزود:
    - حتی در مدرسه در زمانهای پیشتر که انضباط معنی و مفهومی داشت، هر محصل که سیگار می کشید بی درنگ اخراج بود.
    آقای فرزاد توضیح داد:
    - این موضوع آنقدر برای من مهم بود که اگر تمام هیئت مدیره را تلگرافی از پشت میزهای کار و یا کنج استراحت منزل های خود در تهران به اینجا صدا می زدم تا به آنهاخبر دهم که یک کارگر توی کارخانه و هنگام کار سیگار کشیده است کار بی ربطی نکرده بودم. حقیقت این است که من نمی خواهم واقعه آتش سوزی سال پیش در زمان مدیریت آقای زروان دوباره برای این کارخانه اتفاق بیفتد. آن واقعه از اینجا شروع شد که یک تانکر جای روغن سوراخ شده بود و نشت می کرد. کارگران، با، یا بدون دستور مدیر کارخانه- به این موضوع کاری نداریم- دستگاه جوشکاری را برده و شروع کرده بودند به جوش دادن محل نشت، آنهم در همان وضعی که از آن روغن بیرون می ریخته، که ناگهان انفجار و به دنبالش آتش سوزی پیش می آید. البته درست است که در قضیه دیروز بحمدالله اتفاقی برای ما پیش نیامد، ولی گاهی وقتها بمب هم روی یک شهر یا تأسیساتی می افتد و چاشنی اش کار نمی کند. من از این بمب های منفجر نشده در آلمان پس از جنگ زیاد دیده ام. یا گلوله ای به سینه کسی شلیک می شود و توی لوله گیر می کند. این واقعه، آقایان چون توی سالن و زیر سقف بود که برای من پیش آمد- البته اگر خدای ناکرده به جای باریک می کشید- برای ما صد بار خطرش بیشتر از آتش سوزی سال گذشته بود.
    آقای صمدی با همان خوشحالی و شتابزدگی صمیمانه که ذاتی اش بود، گفت:
    - شما که نام آقای زروان را بردید بد نبود از قضیه ربوده شدن دیگ چدنی که داستان شنیدنی خنده داری است نیز ذکری می کردید.
    گوینده با قیافه شگفت زده ولی خندان مرد بزرگسالی که از روی ساده دلی در معامله با یک کودک کلاه گشادی سرش رفته است از راست به چپ و از چپ به راست سرش را گرداند و به چهرۀ یک یک اعضاء هیئت مدیره نگاه کرد. در میان آنها بودند کسانی که هنوز از جزئیات این حادثه و علت وقوع آن آگاهی درستی نداشتند. با آب و تاب بیشتری ادامه داد:
    - من که از پانزده سالگی در همین حول و حوش توی این کارها پلکیده ام باید اعتراف کنم که تا کنون عجیب تر از این قضیه چیزی ندیده ام و نشنیده ام. فکرش را بکنید، یک دیگ که چهل تن وزن دارد و قطر دهانه اش چهار متر است و از چهار طرف به در و دیوار و سقف و کف سالن کلاف شده است، ناگهان مثل قطره ای بخار شود و به هوا برود. آقایان، بعد از پنج ماه، هنوز که هنوز است ما نتوانسته ایم این دیگ را پیدا بکنیم
    آقای سورن که این قضیه را قبلاً شنیده بود و از جزئیات و طرز وقوعش تقریباً به دقت آگاهی داشت، راحت نشسته بود و با خوشحالی باطنی که در آن محیط دوستانه نمایانگر شخصیت ذاتی اش بود به گفته سخنران گوش می داد. آقای بهروز به علت تکراری بود موضوع، کمی حواسش از جمع گریخته به موضوعات دیگر گرویده بود. به آقای شیروانلو نگاه می کرد که دستهایش با حالتی حاکی از بی قراری روی میز بازی می کرد و آستین پیراهنش به قدر یک وجب از کت بیرون آمده بود. با خود می اندیشید که اگر این شخص از شرکت کنار می کشید او می توانست تمام یا قسمتی از سهامش را به اسم خود یا بچه های خود خریداری کند. درست بود که این کارخانه در سالی که گذشته بود دو میلیون ضرر داده بود، ولی همین مبلغ را نیز روی ماشین آلات جدید خرج کرده بود که به سرمایه اصلی افزوده شده بود. اگر آقای فرزاد که مدیری آزموده و لایق بود و وجودش از هر حیث به درد کارخانه می خورد، پس اندازی داشت که می توانست با خرید سهام آقای شیروانلو وارد هیئت مدیره شود البته این کار کلی به نفع شرکاء بود.
    آقای شیروانلو دنبال صحبت آقای صمدی توضیح داد:
    - در آن موقع من بر حسب تصادف پی کاری به اهواز آمده بودم و تفصیل قضیه را از آقای زروان شنیدم: دربان کارخانه ساعت چهار تلفن منزل زروان را می گیرد و می گوید: «آقا خودتان را برسانید. دیگ بخار را برده اند. دیگ بخار نیست!»
    - فکرش را بکنید، دیگی که چهل تن وزن دارد و در حالت عادی با هیچ جرثقیلی نمی شود جا به جایش کرد- بیچاره زروان خیال می کند منظور دربان پرس یا باسکول توی قسمت بسته بندی است. اما وقتی که به کارخانه می آید با کمال تعجب می بیند قسمتی از سقف سالن کنده شده و آسمان سفید پیدا است و دیگ بزرگ هم سر جایش نیست. می گفت، برای یک لحظه فکر کردم که موجوداتی از فضا آمده و آن را با نیروئی اسرارآمیز و به کمک وسایل مخصوص با خود به آسمان برده اند.
    آقای بهروز با دهان باز و چشمان خندان به حاضران نگاه می کرد:
    - خوب، از کجا معلوم که چنین نباشد؟ وقتی که پنج ماه است می گردیم و هنوز پیدایش نکرده ایم.
    آقای فرزاد با هیجانی که در آن لحظه حکایت از شتابزدگی و یا تعصب مخصوصش می کرد دستها را روی میز حرکت داد و گفت:
    - آقایان، اگر کسی دنبال آن گشته است در این چهار ماهه ای نبوده است که من آمده ام. من هم نگشته ام، زیرا وقتش را نداشته ام. به علاوه، من به دیگی که از اسقاط فروشها خریده شده باشد و لاجرم به درد همان اسقاط فروش ها می خورد، نیازی ندارم. آن دیگ بدون هیچ گفتگو به کارون افتاده است. ته آن از محل اتصال لوله شش اینچی دهان واز کرده یا ورآمده و مثل موشک در حالی که با شدت و فوران مهیب بخار از عقبش بیرون می زده و آن را با قدرت هزار اسب، جلو میرانده به هوا رفته است. اگر زاویه پرتاب، به اصطلاح توپچی ها یا موشک اندازان، یک دهم درجه به سمت راست متمایل می شد، این توده آهن مثل سنگی آسمانی توی شهر می افتاد و کمترین خرابی اش در هم کوبیدن یک خانه و عزادار کردن خانواده ای بود. چون من مطمئنم که دیگ در کارون افتاده و در عمق شش هفت متری آب مدفون شده است، تا فرا رسیدن تابستان و فروکش کردن سطح آب دنبال آن نخواهم رفت. شاید بعد از آنکه رسوب های سیلابی نشست بکنند جای آن را بتوان پیدا کرد. البته اگر بخت ما زودتر یاری کرد و ماهیگیری آن را به تور انداخت و آورد تا به خود ما بفروشد، امری جداگانه است. در آن صورت من آن را تیکه تیکه خواهم کرد و به هر کس که دندان ماهی خوری اش را نکشیده است، به نسبت پولش، مقداری خواهم فروخت. برای هر کدام از آقایان هم سهمی به تهران خواهم فرستاد. هر چند، آقایان ماهی شمال را به ماهی جنوب ترجیح می دهند. خوب، خوشوقتم که در کارون کشتی های بزرگ رفت و آمد ندارند که دیگ برای آنها خطری داشته باشد.
    آقای صمدی غیر ارادی با شست دستش روی میز رنگ گرفته بود و پیوسته زیر لب می گفت: «آقای زروان، آقای زروان».- ناطق ادامه داد:
    - بله، آقای زروان- این هم از ندانم کاری های آقای زروان بود. او بود که این دیگ را خرید و نصب کرد. یک دیگ وازده شرکت نفت که به دست اسقاط خرها افتاده بود. آنهم بدون هیچ مطالعه و محاسبه فنی یا آزمایش قبلی- بعد از نصب، فقط یک هفته کار کرد و این غائله را به بار آورد. خوب، برگردیم به موضوع سیگار کشیدن آن کارگر- برای من علت این بی توجهی یا بی انضباطی خطرناک خیلی بیشتر از خود آن اهمیت داشت. این بود که قبل از هر تصمیم اول به طور کامل از او بازجوئی کردم ببینم این عملش از روی چه انگیزه ای بوده است. اگر او عادت به دود داشت چطور بود که تا آن زمان مرتکب بی انضباطی نشده بود. به طوری که سابقه اش نشان می داد، تا این زمان کارگر مرتب وظیفه شناس و رویهم رفته خوبی بود. از خصوصیاتش این بود که با هیچ فرد بخصوصی از کارگران دوست نبود. موهای سرش را هیچ وقت نمی گذاشت بلند شود و موقع زمستان شال گردنش را به شکل کراوات می بست. در تاریخ 1/6/1352 به استخدام کارخانه درآمده بود. ابتدا توی تعمیرگاه کار می کرد. بشکه های دویست لیتری قر و نیمه اسقاط را تعمیر و برای استفاده مجدد آماده می کرد. چنانکه می دانید، این کار به وسیله فشار فراوان آب از درون به بدنه بشکه انجام می شود که اگر سوراخی هم در بشکه باشد معلوم می شود. او در جوشکاری هم ورزیدگی مخصوص داشت. بعد به دلیلی که در پرونده منعکس نیست به قسمت رنگ منتقل شده بود که همان بشکه های تعمیر شده را با پیستوله رنگ می زد. زمانی که من آمدم، او چون از زدن ماسک مخصوص تنفس خوشش نمی آمد، و از طرفی این کار طبق دستور من اجباری شده بود، به تقاضای خودش توی سالن آمد و در قسمت تصفیه مشغول شد. و شما می دانید که قسمت تصفیه به علت مراقبت دائمی و سختی که از کارگر می طلبد و فرصت سر خاراندن به او نمی دهد، بدترین جای کارخانه است. آنهم با آن بوی تند و دل آزاری که از اسید پراکنده می شود و آدم را از خودش بیزار می کند. هر کارگری به سادگی حاضر نیست در این قسمت کار کند، مگر آنکه مبلغ قابل توجهی اضافه حقوق بگیرد. البته قسمت رنگ هم به ویژه وقتی که با پیستوله کار می کنند، برای کارگر جای چندان خوب و دل خواهی نیست. به علت وجود سرب در ترکیب رنگ، ادامه کار در این قسمت اگر طولانی بشود، نوعی مسمومیت ایجاد می کند که منجر به مرگ می شود. هنگام رنگ با پیستوله اگر ماسک مخصوص جلوی بینی و دهان نبندند، ذرات رنگ که مثل غباری در هوا پراکنده می شود، دستگاههای تنفسی را دچار اختلالاتی می کند که عاقبت آن مطلوب نیست. من برای شما به کارگری اشاره کردم که به بیمارستان ریوی رفته و آنجا خانم فلاحی را دیده بود. (لابد آقای نصرت می دانند که نام خانم همین است که گفتم) می خواست به عنوان پرستار استخدام شود و جواب رد شنیده بود. این کارگر نیز در قسمت رنگ کار می کرد. ما به کارگران دو قسمت تصفیه و رنگ به علت همین شرایط ویژه کار، صبح به صبح هر نفر یک شیشه شیر می دهیم.
    آقای بهروز که به دقت گوش می داد، با نوعی شکاکیت و یا تعجب که در عین حال نشانه علاقمندی مخصوصش به سر تا پای داستان بود، پرسید:
    - و او، این کارگر، در تمام مدت همانجا کار می کرد؟
    - بله، بدون مطالبه هیچ اضافه حقوقی. مراقبت و هوشیاری او قابل تحسین بود. آنجا دیگ قیف مانندی است که توی آن به وسیله مداخله اسید، جرم روغن گرفته می شود. جرم که چیزی لجن مانند و بدبو است هر چند دقیقه به چند دقیقه باید به وسیله باز کردن شیر بزرگی که در مخرج قیف است میان واگنی که زیر آن می آید خالی شود. غفلت در بستن به موقع شیر سبب می شود که روغن با فشار بیاید و کارگر هر چه هم زورمند باشد دیگر نتواند از عهده بستن آن برآید. ساچمه ای بزرگ بالای دیگ گذاشته اند که اگر احیانا شیر بسته نشد آن را توی دیگ بیندازند که برود و دریچه مخرج را بگیرد و مانع جریان روغن در شیر بشود. با آنکه در زمان آقای زروان بارها پیش آمده بود که کارگر متصدی در اثر اهمال نتواند به موقع شیر را ببندد و در نتیجه نهری از روغن توی سالن و زیر دستگاهها جریان پیدا کند، اما در این چهار ماهه حتی قطره ای هم به زمین نریخته بود. من از این کارگر و کار او راضی بودم. او شهری بود. حرکات و سکناتش گواهی می داد، اما نه از آن شهری های بچه ننه که به علت یک اختلاف خانوادگی یا بهانه جوئی در خانه، دنبال کار آمده اند تا دل نازک پدر و مادر خود را بسوزانند. آمادگی فنی او هم نسبت به سایر کارگران در وضعی عالی بود.
    آقای فرزاد لازم می دانست هر واقعۀ کوچکی را که در کارخانه اتفاق می افتد به هیئت مدیره گزارش کند. یکی از این وقایع همان هفتۀ پیش برای او رخ داده بود. یکی از کارگران ناگهان به سرش می زند که در کارخانه اعتصاب راه بیندازد. چند روزی از هر فرصتی که دستش می آید استفاده می کند و اینجا و آنجا زیر پای کارگران می نشیند که تا کی باید با آن مزد اندک و شرایط کار دشوار بسازند و دم بر نیاورند. بعد هم یک روز موقع ناهار در سالن غذاخوری نطقی می کند و به سهامداران کارخانه و آقای فرزاد و متخصص آلمانی فحش می دهد. همین حمزه کاکاوند می آید و خبرش را به او می دهد. او، یعنی کاکاوند می گوید:
    - اگر این شخص واقعاً از روی همبستگی کارگری بود که چنین حرفهائی می زد من هرگز به خودم جرأت نمی دادم که بیایم و خبرش را به شما بدهم. من از جاسوسی آنهم علیه همکاران خودم نفرت دارم. ولی این شخص را همه می شناسند که مأمور سازمان امنیت است و این کار را برای آن می کند که ببیند که چه کسانی آمادگی کارهای دستجمعی را دارند تا برود گزارش کند.
    - هم زمان با این اتفاق، همان مقامات امنیتی آقای فرزاد را خواسته بودند. به او گفته بودند اگر وضع نامطلوبی در کارخانه اش مشاهده می کند بی درنگ به آنها گزارش کند تا به موقع جلویش را بگیرند. او جواب داده بود که تاکنون با چنین وضع نامطلوبی روبرو نشده است و اگر هم بشود بهتر می داند که خودش با فکر و تدبیر خودش آن را حل بکند تا اینکه پای سازمانهای دیگری را به میان بکشد.
    آقای فرزاد ادامه داد:
    - بله، آمادگی فنی او هم قابل توجه بود. من شنیدم که او در زمان آقای زروان وقت خاموش کردن تانکر آتش گرفته رشادت زیادی از خود نشان داده و برابر با یک ماه حقوق پاداش گرفته بود. وقتی که من از شرکت ملی نفت تقاضا کردم که کسانی را اینجا بفرستند تا یکدوره آموزش آتش نشانی به کارگران ما بدهند، این آقا اولین داوطلب بود که برای کارآموزی قدم پیش گذاشت. انگار هنوز جلوی چشمم مجسم است- با پمپی که به پشتش بسته بود از طنابهائی که از روی تانکر یا سر ساختمان به زیر انداخته بودند با قدرت و سرعت بالا می رفت و پائین می آمد. مثل اینکه بازوها و عضلاتش از آهن بود. و از آن محکم تر و آبدیده تر روحیاتش. او کارگر نمونه و خوبی بود. بله، کتمان نمی کنم، ولی وقتی که دلش از این کار زده شده بود چه کارش می توانستم بکنم.
    آقای بهروز شاید هنوز قانع نشده بود. ولی گفت:
    - این اقدام شما به نظر من خیلی لازم و به موقع بوده است. اگر شما بتوانید با نشان دادن فیلم یا ایراد سخنرانی هر چندی به چندی مضرات دود و خطر آتش سوزی را برای آنان روشن کنید بی نتیجه نخواهد بود. بعد هم آنکه می توانید در ساعات کار، یک یا دو بار، چند دقیقه ای استراحت بدهید تا هر کس سیگاری است بتواند بیرون از سالن در یک جای امنی این کار را بکند.
    آقای فرزاد گفت:
    - اگر ما به آنان برای سیگار کشیدن استراحت بدهیم طولی نخواهد کشید که همه سیگاری خواهند شد. بعد هم اینکه انسان را توجه دادن به یک چیز خاص اگر از حدی بگذرد همیشه نتیجه معکوس ببار می آورد.
    آقای بهروز دوباره گفت:
    - مسائل کارگری امروزه اساسی ترین مشکل تولید است. شناختن فرد وقتی که در گروهی کار می کند روان شناسی مخصوص می خواهد که خوشبختانه آقای فرزاد خوب به آن واردند. زیرا در آلمان کار کرده اند. من در حیرتم که یک کارگر با آن محسنات که برای ما تعریف کردید چرا باید مثل گاو نه من شیری باشد که وقتی بادیه اش پر شد آن را با لگد برمی گرداند. چرا باید یک مرتبه روحیاتش عوض بشود و دست به عملی بزند که ...
    آقای شیروانلو این صحبت را قطع کرد و با خنده ای که در عین حال نشان می داد خودش به گفته خودش چندان معتقد نبود ولی از نظر طرح قضیه بود که صحبت می کرد، افزود:
    - شاید او عمداً میخواسته است کارخانه را به آتش بکشد تا دوباره رشادتی از خودش نشان بدهد.
    فکر همه اعضاء هیئت مدیره آناً به این نکته گرویده شد که می باید بین عمل کارگر اخراجی و وجود آن خانم جوان و زیبا در کارخانه رابطه ای موجود باشد. آقای فرزاد که در تیزبینی و موقع سنجی کم از هیچیک آنان نبود بلافاصله گفت:
    - آقایان، می دانید چه کسی بود که از دود توی سالن متوجه شد که یک نفر مشغول کشیدن سیگار است و فوراً دوید آن را از دستش گرفت و خاموش کرد و بعد هم یک راست آمد و موضوع را به من گزارش داد؟ همین کارمند خانم ما، فلاحی، که آقای نصرت می خواهند اخراجش کنند.
    آقای نصرت که چرتش پاره شده بود با حالتی دستپاچه از سر جایش تکان خورد. با صدای گرفته ای که نتیجه سکوت چند دقیقه اخیرش بود گفت:
    - نه قربان، من حرفم را پس گرفتم. آقایان همه شاهدند که من حرفم را پس گرفتم.
    آقای سورن خنده زیر لبی کرد و آقای فرزاد با آنکه گرم سخن بود از توجه به او غافل نماند. ولی نتوانست دریابد که دلیل این خنده چه بود. ادامه داد:
    - بنابراین می بیند که این خانم در کارخانه چقدر به درد من می خورد. او چشم من است. همچنانکه چشم کارخانه و همه کارگران است. (پیش خودش فکر کرد چه لازم بود این چند جمله اخیر را اظهار بکند. آیا اعضاء هیئت مدیره حالا هر کدام استنباط و نتیجه گیری مخصوصی از این گفته ها نمی کردند؟) آقایان، تا دو ماه دیگر که کار آقای اشمیت تمام می شود و وقت بهره برداری از دستگاههای جدید فرا می رسد و یک نوبت شبانه به کار کارخانه افزوده می شود، ما ناگزیریم کارگران دیگری استخدام کنیم. اگر از دستگاه قوطی سازی و چاپ روی آن که تکلیفش هنوز قطعی نشده حرفی نزنیم، دست کم سی نفر دیگر لازم داریم. من تصمیم ندارم کارگر یا کارمند زن استخدام کنم، ولی او را نگاه خواهم داشت. تا هر وقت که خودم هستم او هم هست. خوب، این موضوع در نظر آقایان که هر کدام بحمدالله مرحله های عمر و تجربه را پشت سر نهاده اید مرا کوچک نمی کند که بگویم اخلاق و رفتار خوب این دختر مرا تحت تأثیر قرار داده است. شاید اگر در زمان تصدی اینجانب بود که او برای کار رجوع می کرد، با همۀ مقبولیت دلپذیری که دوست عزیز ما آقای نصرت، با بیانی موشکاف در خصوص زیبائی های برورویش اینجا سنگ تمام گذاشت و چیزی نه زیاد و نه کم از حقیقت بود، من قبولش نمی کردم. خوب، از کجا می دانستم که او این طور مفید و- بله، مفید و کار راه انداز از آب در خواهد آمد. بخصوص من که چندان معتقد نیستم زنان ایرانی- یا حتی اروپائی و آمریکائی و ژاپنی اش- در کار بیرون از خانه جدی باشند. من هم همان فکری را می کردم که بعضی شما آقایان می کنید. این دختر را من استخدام نکردم. آن طور که شنیدم در زمان تصدی آقای زروان یعنی همان جنابی که دیگ اسقاطی را خرید و بدون آزمایش نصب کرد و با ندانم کاری خود آن حادثه مضحک را به بار آورد، در زمان حضرت ایشان کارخانه می خواهد یک کارمند دفتری، برای امور متفرقه استخدام کند. این خانم رجوع می کند. این زمان مقارن وقتی است که او به بیمارستان ریوی رفته و جواب رد شنیده است. آقای زروان می گوید ما کارمند مرد می خواهیم. او می گوید شما از یک مرد چه وظیفه ای می طلبید که من از عهده اش برنمی آیم. اصرار می ورزد و سرانجام موفق می شود. اگر آقای زروان در خرید و نصب دیگ اسقاطی یا خیلی کارهای دیگر اشتباه کرد بدون شک در استخدام این خانم اشتباه نکرد و من دست کم از این حیث ممنونش هستم. آقای نصرت برای شما از زیبائی اش حرف زد، من از کارش می گویم، تا اگر هنوز شکی در دل دارید تبدیل به یقین شود که او چقدر به درد ما می خورد. من مشروب نخورده ام و حواسم کاملاً سر جا است. باور کنید بی غرض می گویم و علاقه مخصوصی هم به او، بله به او ندارم. آقای سورن، شما از لای چشمهای نیم بسته به من نگاه می کنید و مثل یک بازپرس که متهمی را روی گردونه حرف انداخته است، منتظرید تا در خصوص این خانم هر چه در دل دارم به زبان بیاورم. خوب، من هم از گفتن حقیقت باکی ندارم. شاید این موضوع به نام من تمام شده باشد، ولی او بود که نان کارگران را اصلاح کرد. زنی روستائی را از کوت عبدالله پیدا کرد و به کارخانه آورد و برای او تنوری دائر کرد که صبحها همانجا خمیر می کند و نان می پزد. بطوری که کارگران هنگام ظهر می توانند برخلاف گذشته نان تازه یا حتی داغ بخورند و شکایتی نداشته باشند. او برای برنامه های غذائی و وضع آشپزخانه نیز پیشنهادات جالبی داده است که من به همه آنها توجه خواهم کرد. صحبت از آشپزخانه که شد بی مورد نمی دانم بگویم که او بی آنکه در این خصوص مسئولیت و یا نقش مستقیمی داشته باشد خود به خود در بهبود اوضاع مؤثر واقع شده است. پیشخدمتهای آشپزخانه به خاطر او در نظافت سالن، شستشو و خشک کردن ظروف و کارد و چنگال و چیدن میزها دقت بیشتری می کنند و شوق و ذوق چشمگیرتری از خود نشان می دهند. حتی کارگران که در محیط چرب و کثیفی کار می کنند و قاعدتاً مقداری به این وضع خو گرفته اند، وقت آمدن به سالن غذاخوری دست ها را می شویند و سعی دارند خود را پای بند به اصول بهداشت و نزاکت های لازم زندگی دستجمعی نشان بدهند. شما یک روز صبح با اتوبوس سرویس بیائید و ببینید که چطور کارگران، کارگرانی که در وضع عادی وقتی بهم می رسند معمولاً خشن و بی نزاکت هستند، این زمان نسبت بهم حالت احترام آمیزی دارند و از اینکه دختری چنین آراسته را در میان خود می بینند خوشحالند و این خوشحالی آشکارا در سیمای آنها منعکس است. دختری آراسته و معقول که در یک ایستگاه بالا می آید، در ردیف اول روی صندلی می نشیند و بغل دستش حتی اگر اتوبوس جا کم داشته باشد به خاطر رعایت ادب و احترام تا به آخر خالی می ماند. آقایان، یک چیزی به شما بگویم، در کشورهای نوخاسته ای مثل کشور ما که تکنیک هنوز نفوذ وسیع و ریشه داری نکرده است، قشرهای غیرماهر فراوانند. کارگران هنوز روح خود را به ماشین نفروخته اند. یلخی هستند و درست دل به کار نمی سپرند. روی یک حساب سرانگشتی پنجاه درصد این قبیل کارگران یکسال، سی درصد آنها شش ماه و ده درصدشان فقط سه ماه سر یک کار تازه دوام می آورند. تنها ده درصد است که ممکن است از مرز یکسال بگذرند و به دو سال برسند. این پدیده نامطلوب در کشورهای صنعتی نیز به کیفیت محدودتری وجود دارد که البته آنها در هر کارگاه عوامل ویژه یا عمومی آن را به دقت بررسی کرده اند و یا نقشه های حساب شده ای در سطح همۀ جامعه، به مقابله با آن برخاسته اند. اما بیائید لیست حقوق کارگران ما را نگاه کنید. اگر از کارگر اخراجی امروز حرفی نزنیم، در چهار ماه گذشته فقط دو نفر از این کارخانه رفته اند. این نه به خاطر گل وجود من، بلکه به خاطر این خانم است که آنها اینطور دلبسته پر کردن کیسه های گشاد آقایان هستند. این امر به نظر می رسد که با خفته ترین احساسات بشری سرو کار دارد. و انسان، زن یا مرد، از هر جنس که هست، آن دستگاه حساس موسیقی است که در قرب جنس مخالف می تواند به وجه دلپذیرتری کوک بشود و کنسرت مطلوبی به گوش برساند. شنیده اید که حتی زنبورهای کارگر در کندوی عسل اگر حضور ملکه را در کندو حس نکنند قادر به هیچ نوع کاری نیستند. غرایز آنها آشفته و سردرگم می شود و سرانجام می میرند.
    آقایان، من دهسال از بهترین دوران عمرم را در بزرگترین کشور صنعتی اروپا گذرانیده ام، از نزدیک شاهد کار زنان و دختران فراوانی در کارخانه های مختلف بوده ام. ولی اولین بار است که با زن یا دختری چنین جدی و علاقمند به کار روبرو می شوم. از ابتدای ورود به اتاق دفتر و پوشیدن روپوش آبی تا آن لحظه که سوت پایان کار کشیده می شود لحظه ای بیکار نیست. او این روپوش آبی را خودش برای خودش درست کرده و پوشیده است. هرگز نمی فهمد وقت چطور شروع شده و چگونه به پایان رسیده است. برای او چای می آورند روی میزش می گذارند، غالباً همانطور دست نخورده می ماند تا نزدیک ظهر یا اینکه عصر. زیرا او فرصت این را که یک لحظه بنشیند ندارد. مگر اینکه من کاری به او داده باشم که می باید ضرورتاً با حالت نشسته و پشت میزش آن را انجام بدهد. در غیر اینصورت او با نشستن میانه ای ندارد. به قول یکی از کارگران، گوئی مادرش او را ایستاده یا در حال راه رفتن و کار کردن زائیده است. او کار خودش را خودش ایجاد می کند و منتظر دستور از جانب کسی نمی ماند. خسته نمی شود و شور و شوقش هرگز فروکش نمی کند. اگر هر کدام شما به سالن تصفیه بروید از بوی تند و جان آزاری که آنجا پراکنده است دماغ خود را می گیرید و در حالی که سینه و چشمهایتان می سوزد فوراً بیرون می آئید. اما دلم می خواهد بیائید و او را هنگامی که رفته است برای من نمونه روغن تصفیه شده بیاورد ببینید. آقایان، او مثقالی هفت صنار، با این نوع خانم های رنگ و روغن زده که در ادارات ما میزی گرفته اند و مشغول تلف کردن وقت خود و صاحبکار خوداند، خانم هائی که هنگام کار برای آنکه خودشان را درز بگیرند، از سوراخ ته سوزن رد می شوند ولی هنگام حرف این در برای آنها تنگ است که تو بیایند، فرق دارد. او یا توی سالن تصفیه است یا موتورخانه و تعمیرگاه. بسته های پرس شده را بررسی می کند و علامت می زند. کارتنهای خروجی را نمره می کند و سیاهه برمی دارد. کارت حضوروغیاب کارگران را در دفتر ماهانه وارد می کند. به برنامه های غذائی رسیدگی می کند و این وظیفه آخر را تازه سه روز است که من به او محول کرده ام. کمکهای اولیه، پانسمان کردن زخمهای کوچک و این نوع مراقبتها. آخر، ما هنوز یک دستگاه گسترده یا تشکیلات وسیع نیستیم و از افزودن کارمند که در این شرایط کار مدیریت را مشکل می کند امتناع داریم. او، همه این کارها را می کند و هیچکس هم نمی تواند بگوید که در حقیقت کار اصلی اش کدام است. گوئی کار برای او آرایشی است که بر زیبائی اش می افزاید. با این اوصاف، چنانکه به خوبی می توان دریافت، نیاز او به کار به خاطر حقوقی نیست که ماه به ماه یا هر دو هفته یکبار می گیرد و لیست را امضاء می کند. شاید این حقوق در وضع او بی تأثیر نباشد، من درست نمی دانم. ولی یک نکته را خوب می دانم که این حقوق فقط پول یک قلم اجرتی می شود که برای تمیز کردن لباسهایش همه هفته به خشکشوئی می دهد. زیرا او در چنان احوالی که شانه از زیر هیچ کاری خالی نمی کند روزی نیست که با همان لباس روز پیشین به سر کار حاضر شود. برای او هنگام عصر که روپوش کار از تن بیرون می آورد و کنار می گذارد، این موضوع مهم نیست که اتوی شلوارش شکسته یا آستین بلوزش در اثر مالیدن به دستگاههای روغنی و گرد گرفته چرب و سیاه شده است. روز بعد که به کارخانه وارد می شود همه می بینند که لباس تمیز و اتو زده و مرتب به تن دارد و چهره اش از پاکی و صفا و ایمان به همکاری که والاترین خصیصه طبع انسانی است می درخشد. با این اوصاف او فروتن ترین دختری است که من تاکنون بچشم دیده ام. در چهره اش حالت اضطرابی هست که گوئی می ترسد کاری را به شایسته ترین وجه ممکنه اش انجام ندهد و احیاناً مورد سرزنش واقع شود. آقایان، برای شما پیش آمده است که در گرمای جانکاه نیمه تابستان، در بیابانی خشک و بی آب و علف از دهی به دهی می رفته اید، و با کمال تعجب ناگهان بر دامنه یک تپه یا همان حاشیه راه در پای یک کلوخ، لالۀ داغداری را دیده اید که بی خیال از رنج گرما و غم تنهائی عشوه ای می کند و به روی شما لبخند می زند.همچنانکه چهره شما گشوده شده است قلبتان نیز به طپش می آید و آرزو می کنید کاش قمقمه آبی همراه داشتید و چند جرعه ای به پای آن می ریختید که بتواند روزی یا چند ساعتی دیگر زیر تازیانه آفتاب دوام بیاورد. اما او به آب شما نیاز ندارد. او از شما می خواهد که لبخندش را با لبخندی پاسخ دهید و به راه خود بروید. این دختر در کارخانه، همان لالۀ داغدار توی بیابان است. لالۀ داغدار، لالۀ داغدار- اما باید بگویم که علاقۀ این لالۀ داغدار به کار، و حس وظیفه شناسی اش که مثل یک پرستار نسبت به همه چیز دلسوزی مادرانه دارد، می باید از سرچشمه یا پایگاه والاتری آب بخورد که درک و فهمش در حال حاضر برای این بنده معما است. او با این حس وظیفه شناسی آمیخته به عشق و مهربانی، مثل برخی درختان جنگلی که فرسنگها زیر زمین ریشه می دوانند، بین کارگران نوعی پیوند عاطفی مشترک ایجاد نموده است که اگر تنها از جنبه سودجویانه آن نیز بررسی شود برای من به عنوان نماینده کارفرما کم دارای اهمیت نیست. دوستان، حتی ساده ترین کارگران برای خود اداهائی دارند و حرکت هائی، که گاه واقعاً آدم تعجب می کند. بخصوص وقتی که توی ناهارخوری می آیند- یکی، با آنکه روده هایش مثل موشهای گرسنه به جان هم افتاده اند، کودکانه خود را پس می کشد و شروع می کند نان خالی را سق زدن. موضوع چیست؟ آقا یا آقازاده کشمش پلو دوست ندارد. خوب، چنانکه آقای بهروز اشاره کردند، انسان فرد با انسان جمع فرق هائی دارد، چه در جهت منفی چه در جهت مثبت. ولی آدم پخته، آدمی که غرایز خود را زیر فرمان دارد و نتیجتاً کمتر دستخوش تمایلات افزون خواهانه می شود، خیلی زود خواهش هایش را با خواستهای جمع هماهنگ میسازد. این دختر وقتی بر سر نحوه اجرای یک کار با عقیده یا برداشت متفاوت یا حتی مخالفی روبرو می شود، هرگز لجاج نمی ورزد و راه عناد نمی پوید. بلکه با چنان روی خوش، با چنان سهولت و نرمشی فکر خود را بیان می کند که شما حقیقت را در دو قدمی خود می بینید و سرانجام به درستی شیوه او تسلیم می شوید. مثل چوب خیزران، یا نی بامبو خم می شود ولی نمی شکند. چنین است اندیشه نرم و سیالی که در عمل هادی رفتار او است و دانا و نادان، پیر و جوان را به یکسان تحت تأثیر قرار می دهد. وقتی که می خندد یا شادی و هیجانی به او دست می دهد، چشمهایش گرد می شود، سالک روی گونه اش چال می افتد و حالت تعجب معصومانه ای پیدا می کند که گرفته ترین و کسل ترین آدم از دیدنش خود به خود شاد می شود و خون زنده در رگهایش به حرکت درمی آید. حالا برای شما مختصری از نجابت رفتارش که من با اجازه نام اراده بر آن می نهم سخن بگویم. اراده ای که خودخواهانه نیست و بر پایه اعتماد متقابل استوار است. پریروز، بله همین پریروز گذشته که شب جمعه بود و ما بعد از ظهرش را استراحت داشتیم- ساعت دوازده که کارخانه را ترک می گفت از او دعوت کردم که هنگام عصر با من به قایق سواری و گردش روی کارون بیاید. بله، یک دعوت ساده، گردش با قایق روی کارون. سرخ شد، سالک روی گونه اش چال افتاد، فکری کرد و فوراً گفت:
    - می آیم، ولی برای اولین و آخرین بار
    آقای نصرت که بشدت مشغول چرت زدن بود به نظر نمی آمد که توجهی به این گفتار داشت. در همان حال که سرش روی سینه اش افتاده بود گفت:
    - و او هم به قول خود وفا کرد و آمد؟
    - بله، او آمد، ولی چون شاید فهمیده بود که من کودکان را دوست دارم خواهر و برادر کوچکش را هم آورده بود.
    آقای فرزاد دوباره با خود اندیشید، چه لزومی داشت که موضوع گردش روی کارون را با دختر که یک امر خصوصی مربوط به خود وی بود برای اعضاء هیئت مدیره بازگو کند. اما نه اینکه در حالتی بین خواب و بیداری بود که این افکار از نظرش می گذشت؟ پس به فوریت شادمانی روحی خود را بازیافت و کبوتر بوالهوس خیال را که تازه از لانه بیرون پریده و در حاشیه بام قوقو می کرد و دور خودش می چرخید کیش داد تا بر پهنۀ بی کران آسمان اوج بگیرد و صدای بهم خوردن بالهایش شنیده شود. در همان حال که چشمهایش رویهم بود سر را چپ و راست روی بالش گرداند و مزه دهانش را چشید. اگر کسی روی سرش ایستاده بود از لبخندی که دور دهانش بازی می کرد، و نفسهای کوتاه و بلندی که به شکل کلماتی نامفهوم لبهایش را می لرزاند، و بطور کلی از حرکات سیمایش این طور فکر می کرد که او خواب می دید. در حقیقت نیز آقای فرزاد اگرچه هنوز به خواب نرفته بود آنچه از نظرش می گذشت جز یک رؤیا یا حالتی از یک رؤیا نبود. کلمات خود را می شنید که خطاب به خانم فلاحی کارمند کارخانه به شیرین ترین زمزمه های روح زیر لبان تکرار می کرد:
    - خانم فلاحی، ایکاش آنجا می بودی و می دیدی که در جلسه هیئت مدیره چه دفاع جانانه ای از تو کردم. آنقدر تعریفت را کردم و از اخلاق و رفتارت داد سخن دادم که اگر همه اعضاء فردا بلیت های هواپیماهای خود را لغو کنند و دستجمعی به کارخانه برای دیدن تو بیایند تعجبی نخواهد بود. خوب، این چیزها را چه لازم است که تو بدانی. نه، ابداً. تا زمانی که من در این کارخانه هستم و تو را جلوی روی خودم می بینم، با آنکه اگر یک ساعت نبینمت چیزی گم کرده ام، با همه سوز و گدازی که همیشه در دلم حس می کنم، هرگز تصمیم ندارم کلامی بر زبان آورم که آشکارا دلیل عشق من به تو باشد. آری، تو، ای محبوب شیرین من- اگر تو مرا شایسته وصل خودت بدانی، دیر یا زود روزی خواهد رسید که دست بر تارهای قلب شوریده ام بگذاری و آنگاه دریابی که چگونه مانند چنگ اولین ناله ای که خواهد کرد نام شکوهمند تو خواهد بود. تو، ای پرندۀ رؤیاهای من- اگر تو در این کارخانه نبودی من همان روز اول که به اهواز آمدم و با وضع آشفته ای که نتیجه کار یک مدیریت در هم گسیخته بود روبرو شدم، درنگ نمی کردم و از همان راهی که آمده بودم مستقیم به تهران و از آنجا به آلمان باز می گشتم. آقای شیروانلو اینجا بد نفهمیده بود که واقعاً زنان در تاریخ نقشی دارند. من در این کارخانه برای تو ماندنی شدم نه برای عباس زنوزی که مأمور ساواک است و در این مورد هیچ تردیدی نیست، و به دستور آنها برای اینکه مرا رام کنند و کم کم زیر اخیه همکاری با خودشان بکشند ایجاد تحریک می کند. از من در گفتگوی تلفنی می خواهند «برای خوردن یک چای و آشنائی با بعضی دوستان خود(!)» ساعتی به اداره ساواک بروم. من هم می روم. تا می روم می بینم این آقای دوست خوب ورقه س ج جلویم می گذارد.- پنج نفر از منسوبین درجه اول خود را معرفی کنید- اطرافم را نگاه می کنم. نمی توانم دروغ بگویم. حتی یازده یا دوازده سال پیش که از ایران رفتم از قوم و خویش معنا، پدری یا مادری، هیچکس را نداشتم که اگر یک وقت یادم بکنند در غربت گوشم صدا بکند- پنج نفر از دوستان نزدیک خود را معرفی بکنید.- می نویسم: آقای سورن- صمدی، نصرت، بهروز و شیروانلو- اعضاء هیئت مدیره کارخانه. چه کنم، غیر از آنها با کسی نه دوستی دارم نه تماس. اما این آنها را راضی نمی کند. گویا رشته سر دراز دارد. معلوم نیست این «دوستان خوب» از من چه می خواهند و چه خوابی برایم دیده اند، که این بازی ها و گربه رقصانی ها را برایم درآورده اند. ولی من باکیم نیست. در همان حال که دیدم مثل جانی ها مرا توی یک اتاق تاریک برده اند فوراً به یاد تو افتادم. گوئی پشت پرده ایستاده بودی و به گفته های من کلمه کلمه گوش می دادی و حرکاتم را یک به یک زیر چشم داشتی. تو قوت قلب من بودی. مانند آن مهرۀ معجزه آسائی که در یک قصه افسانه ای جوانی عاشق زیر زبان گذاشت و توی دیگ جوشان رفت- معشوقه از او خواسته بود که اگر وصلش را می خواهد باید هفت کار مشگل یا محال را بکند. و این آخریش بود- تو مانند آن مهره قوت قلب من بودی. آقای فرزاد، همچنانکه روی تختخواب هتل دراز کشیده بود و با بی خوابی و افکار تب آلود زائیده از آن کلنجار می رفت، خود را دید که در سالن کارخانه، توی اتاق دفتر پشت میز کارش نشسته و مشغول رسیدگی به کارها است. اما پیوسته سرک می کشید و از شیشه به اتاق بغل دستی که محل کار خانم فلاحی بود نظر می انداخت. او آنجا نبود. با خود گفت: یعنی چه، مگر او امروز نیامده است؟ چطور شده که نیامده است؟ او هیچوقت غیبت نمی کرد. چون هرگز جلوی دختر وانمود نمی کرد که به او توجه دارد، بهتر دید خونسرد سر جایش بماند. اما طاقت نیاورد و این بار کاملاً نیم خیز شد. صدای خنده دلنشین خانم فلاحی در همان اتاق اصلی دفتر و در چند قدمی وی، او را به خود آورد. روی فرشی که جلوی میز پهن شده بود، ساعت کنترل حضوروغیاب کارگران را دست گرفته کارت کار خودش را که شماره اش 108 بود از شکاف آن تو می کرد و بیرون می آورد. اما چنانکه گوئی از این کار ناگهان خسته شده باشد، آن را کناری انداخت. عین کودک یک ساله ای که شیشه شیرش را وقتی که دیگر مایل به خوردن نیست رها می کند، ساعت را کناری انداخت و خود را با گیسوان انبوه از پشت روی فرش ولو کرد. دستهایش را از دو طرف گشود و انگشتان کشیده و خوش ترکیبش را لای ریشه های قالی فرو کرد. آقای فرزاد از این حرکت او تعجبی نکرد. این تمایلات ذهن خفته او بود که سر بلند کرده بود. دوباره خود را دید که با او توی قایق نشسته بود. از خواهر و برادر کوچک او خبری نبود. و برخلاف روز پنجشنبه که بلوز با شلوار جین آبی به تن داشت، این بار دامن پوشیده بود و سر زانوهایش به قدر یک وجب بیرون بود. آن دو هر کدام در یک طرف قایق، روبروی هم نشسته بودند. دختر از نگاههای هوس بار و سمج او شرمش گرفت. پاهایش را جفت کرد و کوشید تا دامن را روی زانوها بیاورد. جای یک زخم یا بریدگی سطحی، مثل همان سالک روی گونه اش، زانوی راستش را از چپ مشخص کرده بود. طرف سؤال واقع نشده بود، ولی خود به خود گفت:
    - سوخته است. وقتی که بچه بودم، آب داغ روی آن ریخت و سوخت.
    آقای فرزاد عرض یک متری قایق را طی کرد تا کنارش بنشیند و دستش را در دست بگیرد. دختر با یک حرکت انعکاسی که طبیعی وضع دوشیزه وارش بود، فوراً جا عوض کرد و بطرف دیگر قایق رفت. دوستانه به او اعتراض کرد:
    - مگر می خواهی تعادل قایق بهم بخورد و چپه شود؟ آه نیلوفر، نیلوفر آبی! می بینی، آنجا در قسمت راکد حاشیۀ رودخانه، چه گلهای قشنگی شکفته و سر از زیر آب بیرون کرده است!
    آقای فرزاد ناگهان دید که با یک دست به بدنه قایق چسبیده و با دست دیگر، پنجه در پنجه، دست دختر جوان را گرفته بود که تا کمر روی آب خم شده بود. می خندید، جیغ می کشید و گلهای نیلوفر می چید- گلهائی که برگهای پهن آن روی آب افتاده بود و ساقه هایش مثل نخهای باطله فتیله فتیله بود. از این نخهای باطله که ضایعات کارخانه های پنبه ریسی و نخ تابی بود، آنها در کارخانه برای پاک کردن روغن و کثافات دستگاهها استفاده می کردند. آقای فرزاد این بار خود را در سالن شماره 2، محل نصب دستگاههای جدید، پهلوی آقای اشمیت مشاهده کرد. به خانم فلاحی که مثل پرستارها لباس گشاد پوشیده بود و با یک بغل نخ باطله به این سالن می آمد گفت:
    - آه، من از شما خواستم که برایم نخ باطله بفرستید. نگفتم که خود شما این کار را بکنید. چند بار بگویم که شما توی کارخانه از این نوع کارها معاف هستید. خوب، حالا گذشته است. بعد از آنکه آقای اشمیت کارش تمام شد توجه داشته باش که این نخها باید فوراً جمع شوند. این نخها و پارچه های به روغن آغشته خیلی اشتعال پذیرند. با یک آتش سیگار فوراً مشتعل می شوند و در ده دقیقه هر چه هست و نیست طعمه خود می کنند. در یک چنین کارخانه ای که وسائل ایمنی کافی در آن پیش بینی نشده است باید خیلی مراقب بود.
    - بله، آقای مهندس.
    - تو گمان می کنی جدی نمی گویم؟
    - نه، به چه جهت باید چنین گمانی کرده باشم. من گفتم، بله آقای مهندس، انتظار داشتی بگویم، نه، آقای مهندس؟
    - انتظار دارم به من نگوئی مهندس، قبلاً هم یک بار این موضوع را به شما گفته بودم، ولی برایت توضیح می دهم که چرا مهندس نیستم و از این عنوان هم خوشم نمی آید. درست است که من برای ادامه تحصیل به آلمان رفتم. ولی از همان ابتدا راهم از تحصیل جدا شد. زیرا مجبور بودم برای معاشم کار کنم. من حتی یک روز هم به دانشگاه یا هیچ مؤسسه آموزش عالی نرفتم. تمام این مدت ده سال را کار کردم. کار در کارخانه؛ آنهم در کیفیتی که ابتدا یک کلمه زبان نمی دانستم و برای درک ساده ترین موضوعات دچار بزرگترین اشکالات و ناراحتی ها می شدم. آقای نصرت برای معالجه بیماری اش به آلمان آمد و در ملاقاتی که در شهر انگل اشتاد با من کرد پیشنهاد مدیریت کارخانه را جلوی رویم نهاد. من وضع خود را به او گفتم که صاحب هیچ نوع مدرک تحصیلی جز همان دیپلمی که از ایران گرفته بودم نبودم. خوب، شما این را هم بد نیست بدانید که من در ایران بعد از گرفتن دیپلم چند سالی در کارگاههای مختلف کارگر بودم- بهرحال، آقای نصرت به من گفت که ما مؤسسۀ دولتی نیستیم و میزان و مأخذ حقوقهائی را که می دهیم روی مدرک تحصیلی تنظیم نمی کنیم. ما در مؤسسه تولیدی خود هیچکس را روی مدرک تحصیلی استخدام نکرده ایم و به این کار نیازی نداریم. ما یک مدیر متخصص می خواهیم که در این رشته کار کرده و تجربه کافی اندوخته باشد. در آسمان دنبال چنین کسی می گشته ایم ولی حالا روی زمین او را یافته ایم او به این ترتیب زبان مرا بست. ولی ضمناً گفت: درست است که ما به مدرک تحصیلی نیاز نداریم، ولی چه لازم است که شما هر جا بنشینید بگوئید که مهندس نیستید. مقام شما برای ما از هر مهندس مدرک داری بالاتر است. البته این را هم اضافه کنم که من در وضع فعلی مناسبترین فرد برای این کارخانه و این هیئت مدیره هستم. زیرا کسی نیستم که به خاطر داشتن مدرک مهندسی، حالا چه قلابی و تو خالی و چه درست و حقیقی، چشمم به مؤسسات دولتی یا نیمه دولتی باشد و برای استفاده از مزایای استخدامی این گونه مؤسسات همیشه استعفایم توی بغلم باشد. من که تا دیروز عنوان غیررسمی مدیریت فنی کارخانه را داشتم از امشب توسط هیئت مدیره به عنوان مدیرعامل کارخانه انتصاب شدم. ولی با همه احوال نباید فکر کرد که موقعیتم مثل صخره های لب دریا همیشه محکم و پا برجا است و در مقابل امواج خم به ابرو نخواهم آورد. من که خودم زاده و پرورده کویر هستم آنقدر نازک نارنجی نیستم که از کوچکترین ناراحتی یا نگرانی سر بخورم. نه، من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم. اما برای خودم حساسیت هائی دارم و بعضی مسائل هست که به آن عادت نکرده ام و شاید هم مایل نباشم بکنم. این هیئت مدیره ای که من می بینم، مثل کوفته ای است که قبل از پخته شدن وا می رود. اگر من نیامده بودم الان متلاشی شده بود. همچنانکه کارخانه نیز به علت پاره ای نقیصه های جزئی فنی به کلی خوابیده و در حال از بین رفتن بود. درست مثل آسیابی که وقتی آبش می افتد و می خوابد موشها از هر طرف هجوم می آورند و بنیانش را سوراخ سوراخ می کنند. این آقایان کم و بیش همه گرفتار کارهای سودبخش تری هستند با دردسرهای کمتر. کار تولیدی تخصص می خواهد و حوصله که این دو هیچکدام در آنها نیست. برای آنها البته تولید مهم است، ولی لاف و گزاف خیلی مهمتر از تولید است. شما لاف بزن که در یک سال تولید را چهار برابر خواهید کرد. همه چهره ها باز خواهد شد و هیچکس از شما نخواهد پرسید: چطور و با چه برنامه ای؟ بعد، زمانی خواهد رسید که شما به این هدف نرسیده اید، سهل است، از سال پیش هم میزان زیادی پائین تر رفته اید- دروغی می گوئید و بهانه ای می تراشید. آن وقت همه شما را خواهند بخشید و به شما اجازه خواهند داد که با همان لاف و گزاف ها به ریش خود و آنها بخندید و به این طرز زندگی که پایه اش بر خودفریبی است باز هم ادامه دهید. اما بگذار اظهارنظری را که مدیر کارخانه توی پرونده من در آلمان کرده بود برای شما بگویم:
    «او رنجهائی دارد که بر روانش اثر گذاشته است. حساس و در کار بی نهایت کوشا است. همیشه دوست دارد کارش را بی نقص تحویل بدهد».
    و یک چیز دیگر را هم بگویم، اینجا هیچکس شما را برای کاری که می بایست بکنی ولی نکرده ای توبیخ نخواهد کرد. همه کس تقوی را دوست دارد ولی به رذالت تسلیم می شود- خیلی به سادگی و بدون کمترین مقاومت. گوئی مرز بین این دو در یک لحظه از میان می رود. قدرت اینجا همیشه با رذالت است و آن لیاقتی که با پشت هم اندازی توأم نیست کامیاب نخواهد شد. بله، خانم فلاحی، بله، بله. ولی اینها هیچکدام به من اجازه نمی دهد که ادارۀ کارخانه و امور کارگران را سرسری بگیرم و وظیفه ام را از یاد ببرم. منی که ده سال در کشور بیگانه کارگری بوده ام، اگر چه مزایائی داشتم و احترامم کمتر از هیچ مهندسی نبود، اکنون که در کشور خودم مدیر کارخانه هستم چرا باید ناراضی باشم. من آنجا چون غریب بودم قانع بودم. به عبارت دیگر چون حس می کردم که زیر بار دینی هستم که از تنفس هوای آن محیط برایم ناشی می شد وقتی که مسئله حق و حقوقی مطرح می شد خودم را کوچکتر از آن می دانستم که ادعائی داشته باشم. شاید احترامی هم که داشتم بیشتر به دلیل همین خوی درویشی ام بود که به کم و زیاد زندگی فکر نمی کردم و همیشه با خودم یا به دوستانم می گفتم، شکم چه بیش و چه کم. آنجا در کشور بیگانه، بوته ای بودم توی گلدان که نمی بایست بیش از حدی ریشه بدوانم و شاخه بگسترانم. اگر هم خودم می خواستم نمی توانستم. زیرا به آینده ام اطمینان نداشتم. روح بیش از حد حساس و نازک بینم به من اجازه نمی داد وجودهائی را پای بند خودم بکنم که مجبور باشم برای زندگی آنها آزادی و وارستگی ام را در آن چهارچوبی که به آن عادت کرده بودم از دست بدهم. اما اکنون- اکنون که به کشورم بازگشته ام و هوای وطنم را فرو می دهم- اکنون که بوی وطن را دور و برم حس می کنم،گوئی شبحی دائم پشت سرم راه می رود و بغل گوشم زمزمه می کند: آخر که چه؟ هدف آخری ات از این کار و فعالیت چیست؟ دیگر چند سال از جوانی تو باقی است؟ و آیا هر بار که نگاه آزمند من در نگاه چشمان مهربخش تو چنگ زده است، روح سرگشته و پریشانی را ندیده ای که از فرط درماندگی حتی قدرت کمک طلبیدن از او سلب شده است؟ شنیده بودم که عشق هستی می بخشد ولی نمی دانستم که اول می کشد، اول آدم را از هزاران دهلیز شکنجه و عذاب که گویا لازمۀ ثبوت عشق است می گذراند و بعد از آنکه گواهی نامه قبولی از آزمایش را به دستش داد به او می گوید: منتظر باش، خبرت خواهم کرد! او گویا این نکته را خوب دریافته است که عشق چیزی جز همان انتظار نیست.
    آقای فرزاد با آنکه گمان می کرد که روز است و در کارخانه مشغول گفتگو با خانم فلاحی است خود را دید که پس از ختم جلسه هیئت مدیره و خداحافظی با آنان، سالن هتل را ترک گفته و در حالتی تسلیم به بی قیدی که یقه پیراهنش را کاملاً گشوده و کراواتش را شل کرده بود، خسته و قدم کشان دهلیز طولانی هتل را که با فرشهای سرخرنگ نقش دار پوشیده شده بود، طی می کرد و به طرف اتاق خود پیش می رفت. در را گشود و به درون رفت. کیف اسناد و کاغذهایش را روی میز گذاشت. لباسهایش را بیرون آورد. تَنبلانه در گنجه جا رختی آویخت. پتو را کنار زد و خودش را سست و لخت با تمام هیکل روی تشک انداخت. اما خواب مثل پرنده ای که از در گشوده مانده قفس بیرون پریده و کمی آن سوتر، روی هره بام نشسته است، قصد نداشت به سراغ او بیاید. با خود گفت:
    - اگر از همان آغاز به آقای نصرت میدان پرحرفی نمی دادم که معرفت زن شناسی خود را به رخ حاضران بکشد و خودم هم راجع به خصوصیات این دختر و برخی جزئیات امور کارخانه توضیحات آسمان و ریسمان نمی دادم، خیلی زودتر از اینها از سر میز شام برخاسته بودم. حتی پس از آنکه از سر میز شام برخاستیم و به سالن کوچک که جای دنج تری بود برای آغاز مذاکرات رفتیم و دستور جلسه را مطرح کردیم باز هم آقایان فاصله به فاصله رسمیت جلسه را بهم می زدند. مطلبی خارج از بحث پیش می کشیدند و دقیقه های طولانی وقت محدود ما را با گفتارهای بیهوده تلف می کردند. اینکه بنده طی اقامت ده ساله ام در آلمان کجاها رفته، چه کارها کرده و چه تفریحاتی داشته ام؟ چرا زن نگرفته ام و به عبارت دیگر چگونه بوده که به تور زنی نیفتاده ام؟ شاید قابلیت یا زرنگی مخصوصی داشته ام که به تور زنی نیفتاده ام و شاید از یک دل آگاهی یا چیز خاصی که می توان آن را در کلمه مآل اندیشی خلاصه کرد، چون فکر می کردم که خواه ناخواه عاقبت می باید به کشورم برگردم سر خود را بالای آب نگهداشته ام و توانسته ام از غرق شدن نجات پیدا کنم. یا وقتی که بعد از سالها دوری از ایران با آقای نصرت روبرو شدم و پیشنهاد مدیریت کارخانه را از دهان او شنیدم، چه حالتی پیدا کردم و برای بازگشت به میهن دستخوش چه احساسی شدم و چه عکس العملی نشان دادم. اگر من جلسه را در مجرای خودش خوب اداره کرده بودم و مانع این پرحرفی ها و روده درازی های خارج از موضوع می شدم، کار ما عوض ساعت یک نیمه شب، در ساعت یازده تمام شده بود و من اینک در بستر مجردی خود مانند شب ها و شب های دیگر، خواب هفت پادشاه را دیده بودم. بله، همه اینها تقصیر خودم بود. منی که مشروب نخورده بودم از آنها مست تر بودم. اما ایکاش کمی مشروب خورده بودم تا دست کم به این بی خوابی نحس و مزاحم گرفتار نمی شدم. این تقصیر خود من بود که اصلاً قرار جلسه را در چنین وقت نامناسبی معین کردم.
    او ساق برهنه پایش را از رختخواب به پائین رها کرد و بازوها را زیر بالش نرم و سبک دواند و با این حرکت آرامش بیشتری در اعصاب خود حس کرد. اما هیهات، خواب همچنان از او دور بود که بود. فکر کرد که هوای محبوس اتاق است که او را در هم می فشرد و خفه می کند. برخاست پنجره را گشود. ساعت مچی اش را که تیک تیک می کرد و مانع خوابش می شد باز کرد و روی میز نهاد. برگی از تقویم را که مربوط به آن روز بود به عادت هر شبه که آن شب فراموشش شده بود، ورق زد و به روز بعد برگرداند. قبل از به بستر رفتن چون به علت بی وقت بودن تنبلی کرده بود دوش بگیرد، به دستشوئی رفت و توی وان حمام پاهایش را زیر شیر آب سرد گرفت. جوراب هایش را شست و روی دسته چرمی صندلی انداخت و دوباره به رختخوابش خزید. اما همه این کارها را در عالم خیال بود که انجام داد. همچنانکه غالب اندیشه هایش نیز خیال و رؤیائی بیش نبود و با آنچه واقعاً و عیناً سر میز شام یا هنگام رسمیت یافتن جلسه با اعضاء هیئت مدیره گفته بود تفاوت فاحش داشت. دوباره در همان عالم خیال برخاست، لباسش را پوشید، به حیاط هتل رفت، اتومبیلش را که اپل چهار در آلبالوئی رنگ ساخت 1972 بود روشن کرد، از پارک بیرون آورد و راه کارخانه را که بیست کیلومتری بیرون شهر بود در پیش گرفت. این کار نیز عادت هر شبه او بود که معمولاً بین ساعت یک و دو بعد از نیمه شب به آن می پرداخت و به منظور سرکشی به نگهبانان یا گشتی های شب بود که احتمال داشت یک وقت به خواب بروند و با غفلت خود، کارخانه را با سانحه ای از نوع ترکیدن دیگ بخار (با آنکه کارخانه شب ها می خوابید ولی دیگ بخار را که گرم کردن دوباره اش مشکل بود، وقتی که گرم بود هیچ وقت خاموش نمی کردند) یا آتش سوزی روبرو سازند.
    آقای فرزاد، همچنانکه با سرعتی ملایم به سوی کارخانه می راند، شیشه اتومبیل را نیز پائین کشیده بود و از منظره های سایه خورده اطراف لذت می برد. حتی نوازش باد را روی موهای ساعدش حس می کرد. از نگهبان دم در کارخانه، علی آقا، که برای او در را می گشود، پرسید: خانم فلاحی نیامده است؟ او مرد میانسال قوی هیکلی بود که صورتش در میان ریشی انبوه و سیاه که از دو طرف به موهای کم پشت سرش وصل می شد گم بود. مثل اینکه خجالت کشید توی روی او نگاه کند، سرش را به طرف دیگر کرد و جواب داد: هنوز نه.- از این جوابش مشکوک شد. او نمی بایست این سئوال را از نگهبان می کرد و بدگمانی وی را برمی انگیخت. شب آرام بود و درختهای توی محوطه تکان نمی خوردند. همه چیز خواب آلود بود. تند به درون سالن و اتاق دفتر که با دیوارهای کوتاه و پروفیل آهن و شیشه در یک گوشه سالن بزرگ بر پا شده بود رفت. چراغ ها همه روشن بود که پروانه ها و پشه ها دور آن می گشتند. خاموشی و سکوت چنان بود که اگر مگس در هوا پر می زد صدای بالش شنیده می شد. توی اتاق، کمدی آهنی بود که خانم فلاحی روپوش و وسائلش را در آن می گذاشت. در کمد را گشود و روپوش را برداشت و پشت و رویش را به دقت وارسی کرد و دوباره سر جایش به قلاب آویخت. حرکات او شبیه جنایتکاران سریالهای تلویزیونی بود. اطراف را به دقت پائید و چون مطمئن شد که در آن حول و حوش کسی نبود کاغذی را که قبلاً نوشته بود بیرون آورد. یادداشت کوچکی بود به قدر یک کاغذ سیگار. رویش نوشته بود: تو را می پرستم و می خواهم با هر ذره وجودم و با هر رگ جانم. بیشتر از این طاقت ندارم، حرفی هم ندارم.
    این کلمات را که گفتی با شعله آتش، با جوش کاربیت روی صفحه آهن نوشته شده بود یک بار دیگر دزدانه مرور کرد. و بعد کاغذ را تا کرد در جیب روپوش گذارد. با خود گفت:
    - فردا صبح وقتی که سر کارش می آید باید از همان لحظه که روپوش را برمی دارد و می پوشد زیر نظرش داشته باشم ببینم چه وقت متوجه یادداشت می شود. و بعد که آن را بیرون آورد و خواند چه عکس العملی از خود نشان می دهد. آری، من سرانجام روزی به هر وسیله که شده با نوشتن نامه ای مفصل یا مختصر یا چند کلمۀ رو در رو، باید پرده از روی دلم بردارم و هر چه که مکنون آن است برای وی فاش سازم. چهار ماه است که روز او را می بینم و با او تماس دارم؛ چهار ماه است که مثل هوائی وجودم وجودش را استنشاق می کند و هنوز نمی داند که عشقش چه شرری در جانم افکنده است. او این چیزها را از من بعید می داند. گوئی عشق و عاشقی چیزی است که به کسی می آید و به کسی نمی آید. آن قدر مرا علاقمند به وظیفه و جدی دیده است که هرگز از ذهنش نمی گذرد که من هم از گوشت و پوست خلق شده ام و قلبی در سینه دارم که در آن خون گرم جریان دارد. چون رئیس مستقیم اویم از من حساب می برد. و شاید وقتی که برای انجام دستوری پیش خود صدایش می زنم از شدت جذبه دستپاچه می شود و هر نوع احساس دلبری از یادش می رود. خوب، بهرحال من به عنوان یک مدیر نمی توانم غیر از این روشی داشته باشم. نمی توانم همه کارم را کنار بگذارم و هر لحظه با جهت و بی جهت توی اتاق او بروم یا او را توی اتاقم صدا بزنم، یا اینجا و آنجا در گوشه و کنار کارخانه بایستم و زیر چشمهای کنجکاو و ندیده بدید کارگران مسائلی را که بوی احساسات و علاقه های خصوصی از آنها می آید با وی در میان بگذارم. نمی خواهم کسی، حتی خود او، بو ببرد که عاشقش هستم که او را می پرستم و می خواهم- با هر ذره وجود و با هر رگ جانم. بگذار این راز برای همیشه، تا پایان عمر، در سینه خودم مدفون بماند و کسی از آن آگاه نشود. نمی خواهم اصلاً به مغز احدی از آحاد و فردی از افراد این مؤسسه بیاید که من هم از نوع آدمهائی هستم که می توانم عاشق بشوم و حالا شده ام. آنها عشق را ضعفی خواهند دانست و از آن به نفع خود بل خواهند گرفت. عاشق بودن با شخصیت یک مدیر سخت گیر و حسابرس که موی را از ماست می کشد منافات دارد. آدم عاشق، درویش است؛ خاکسار است و همه شهوت ها به جز دوستی یار و سودای یکی شدن با یار در وجودش کشته شده است. اما زهی خیال خام و اندیشه باطل. از کجا معلوم که من، منی که مثل کبک سرم را زیر برف کرده ام و گمان می کنم هیچ کس از راز کار و سر ضمیرم آگاه نیست، حالا توی شهر انگشت نمای خاص و عام نشده باشم؟ باغبان کارخانه این پیرمرد خمیده قد و افتاده حالی که اگر یک ساعت حرف بزند یک کلمه اش را نمی شود فهمید که چه می گوید، این مرد روستائی به ظاهر ساده ای که در گذشته آن طور که به نظر من آمده بود، خرف ترین فرد میان کارخانه بود ولی حالا می بینم که درست برعکس، آب زیر کاه ترین آنها است، هر روز صبح دو دسته گل تهیه می کند. یکی را روی میز من می گذارد، یکی را روی میز او. گلهای من همیشه سرخ است با آرایش باز و افشان. گلهای او صورتی کم رنگ با آرایش گرد و خوشه ای. این مرد در فضای کارخانه و در اطراف من و او رایحه عشق شنیده است که می خواهد آن را با بوی گل ها بیامیزد و بر شدت آن بیفزاید. اولین بار دقیقاً یک ماه پیش بود که صبح هنگام ورود به سالن روی میز توی گلدان بلوری شاخه های بلند یاس به رنگ زرد طلائی را دیدم که با بوی خوشی که به هوا می پراکند به من سلام گفت. طرف اتاق او را نگاه کردم، روی میزش گلهای بنفشه سفید به چشم می خورد که کرپه ای و چتری شکل، توی گلدان پایه کوتاه سفالی چیده شده بود. بعدها تا مدتی همه روزه صبح این گل ها تازه می شدند. گلهای من همان یاسهای زرد بود با آرایش افشان. گلهای او هر روز به رنگی، زرد، سفید، بنفش، همان گونه که هر روز لباسی به رنگی و طرحی دیگر می پوشید. حس کردم که این گل ها مثل دو پرنده در دو قفس دور از هم، از این اتاق به آن اتاق با هم سخن می گویند و کارگران نیز همه با منتهای رازداری از این گفتگوها آگاه اند. یک روز باغبان را صدا زدم، اخم کردم و به او گفتم: اگر گلهای توی باغ روی شاخه های خود باشند زیباتر خواهند بود و عمر بیشتری هم خواهند کرد. از آن ببعد او دیگر این کار را فراموش کرد. فقط هنگام ظهر یک شاخه میخک سرخ یا صورتی توی لیوان در ناهارخوری روی میز من می گذارد. فقط یک شاخه، که باز هم به نظرم نمی آید خالی از رمز یا اشاره ای باشد. ولی قصد ندارم پاپی اش بشوم.
    آقای فرزاد که بی خوابی اش به طول کشیده بود نمی دانست ساعت چند شب است ولی می دانست که وقت به تندی می گذشت. پرنده بوالهوس خیالش همچنان از شاخه ای به شاخه ای می نشست. از هتل به کارخانه می رفت. از کارخانه به هتل، به جلسه هیئت مدیره که هنوز ادامه داشت، برمی گشت. لب کارون به ماهیگیری و قایق رانی، به سیاحت یا کندن گلهای نیلوفر می رفت. ولی ناگهان خود را می دید که در شهر انگل اشتاد آلمان، توی کارخانه روغن موتور سازی، محل کار سابق خود، یا در پانسیون مادام لیختور بود. دوباره به خود می آمد. این پهلو آن پهلو می شد. می کوشید به چیزی فکر نکند. ولی بدتر فکر و خیال راحتش نمی گذاشت. با خود می گفت:
    - آه، براستی امشب خیال دارم تا طلوع صبح بیدار بمانم. اکنون شاید چند گاهی بیش به سپیده نمانده است. قافله صبحدم مثل ترنی که در فاصله های دورتر راه می سپارد و پیش می تازد، از راه زمین و هوا ارتعاشاتش به گوش می رسد. در بیرون آمد و رفت ماشین ها کم، خیلی کم شده است. الان شاید نیم ساعتی می شود که اصلاً صدای ماشینی نشنیده ام. هان، این است. ناله ای از دور، از خیلی دور، به گوشم می رسد. یک کامیون باری سنگین است که حتی می توانم حدس بزنم بارش چیست. چون جاده خلوت و صاف است صداهای دور که تیز و برنده هستند واضح به گوش می رسند، زمین زیر چرخهای سنگین ناله فلز می کند. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود و در یک لحظه با شدتی هر چه تمامتر همه فضا را پر می کند. ماشین با بار سنگینش از جلوی هتل گذشته است. هنوز طنین سنگین و فلزگونه چرخهای آن را می شنوم که فاصله می گیرد و دور می شود. دلم می خواهد به ساعتم نگاه بکنم اما می ترسم. می ترسم صبحدم نزدیک شده و برای من دیگر فرصت خوابیدن نمانده باشد. ناله ترن باری را می شنوم که به پل سیاه نزدیک می شود. از روی آن می گذرد. حدس می زنم که ساعت باید در حدود چهار صبح باشد. دیگر به سرحد جنون کلافه هستم. مطمئنم که از این پس محال است خواب هرگز بسراغم بیاید. تا چند دقیقه دیگر حرکت زنجیری ماشین ها و تریلی ها از جاده جلوی هتل آغاز خواهد شد. لعنت بر این برنامه امشب! مرده شور هیئت مدیره و آن وراجی هاشان را ببرد! اگر دست کم مثل هر شب که بعد از شام ساعتی به گردش کنار کارون می رفتم و وقت را با آن روده درازیها و جفنگ پردازی های بی ثمر نمی گذراندم حالا این گونه بی خواب نمی شدم. ای کاش کمی مشروب خورده بودم. اگر مشروب خورده بودم از همان اول که به اتاق وارد شدم بدون آنکه حوصله کنم لباسم را بیرون آورم یا پتو را کنار بزنم، روی تخت خواب می افتادم و یک نفس تا صبح می خوابیدم. این هم از فوائد تقوی. اعضاء هیئت مدیره، حتی آقای نصرت که بیماری کلیه دارد و با این وصف پرهیز نمی کند، همه کم و بیش اهل مشروب اند. آقای صمدی می گفت من مشروب نمی خورم. و ما بعد دیدیم که مشروب او را خورد. هیچکدام باور نمی کردند که من نه اهل دود هستم نه مشروبات الکلی. می پرسیدند پس در آلمان چه می کرده ای؟ لابد حتی به آبجو لب نمی زده ای؟ وقتی که به آنها از روی سادگی خودم اقرار کردم که حتی از زنان پرهیز می کردم و هیچیک از آن بی بند و باری هائی را که معمولاً جوانان مجرد در یک کشور اروپائی دارند نداشته ام، مثل این بود که چیز نشنیده ای می شنیدند. بله، خانم فلاحی، شاید شما هم کمتر از اعضاء هیئت مدیره کنجکاو به دانستن این موضوع نباشید که من در آلمان چطور زندگی می کردم و علاقه های خاص و سرگرمی هایم چه بود؟ در آلمان پس از جنگ که نود درصد مردانش از جبهه برنگشته بودند، شماره زنان بیوه و دختران بی شوهر مانده در هر شهر آنقدر زیاد بود که یک جوان مجرد، به ویژه اگر قیافه ای داشت، نیازی نمی دید به خود زحمت بدهد تا با دختر یا زنی دوست بشود. من در پانسیونی زندگی می کردم متعلق به یک بیوه پیر به نام مادام لیختور که شوهرش در جنگ مفقودالاثر شده بود. یک پسرش روی صندلی چرخدار بود و سه دختر ترشیده داشت که کوچکترینشان همسال خود من، یعنی در آن موقع بیست و شش ساله بود و به این حساب بحرانی ترین ایام قبل از ازدواج را می گذرانید. من در تمام مدت اقامت در شهر انگل اشتاد، یعنی اگر دقیقتر صحبت کنم، مدت هشت سال در این پانسیون گذراندم. هیچکس تا آن زمان مثل من در این پانسیون دوام نکرده بود. تقریباً عضو خانواده آنها شده بودم. انگل اشتاد یک شهر صنعتی کارگری فقیر نشین است. دختران یا زنان بی شوهر دیگری هم بودند که روزها در کارخانه ها و مؤسسات مختلف کار می کردند و شب ها به عنوان یک سرپناه به این پانسیون می آمدند. در میان اینان اگر چه دختران عاقل و محتاط کم نبودند ولی غالب آنان کسانی بودند که در مقابل وسوسه های محیط بی بند و بار سقوط کرده از خود ضعف نشان داده و به نحوی فریب مردی را خورده و مثل اناری فشرده شده از پنجره به بیرون پرتاب شده بودند. در میان آنها کسانی بودند که پدران خود را هم ندیده بودند. به نو به خود کودکانی داشتند که معنا و مفهوم پدر را نمی دانستند و از هر نظر که نگاه می کردی عصاره بدبختی و دربدری بودند. پانسیون، برای من در حکم یک قلعه، و پیر دختران محافظان این قلعه بودند. تقریباً به هیچ کاری که خرجی بر می داشت و یا وقتی می گرفت روی نمی آوردم. آنقدر از مسائل و موضوعات مربوط به تفریح و وقت گذرانی غافل بودم که در تمام مدت اقامتم در آلمان یک دوربین نخریدم که چند عکس یادگاری از منظره و محیط بردارم. همیشه به خودم می گفتم: زندگی را فراموش کن، همانطور که زندگی تو را فراموش خواهد کرد. این وجودهای کوچکی را که نتیجه یک دم لذت بی هدف و گناه بودن دور و برم می دیدم و با خود می گفتم: مگر تو با آنها چه تفاوت داری؟ همه ما بازیچه دست طبیعت هستیم که معلوم نیست با خلقت ما چه هدفی را دنبال می کرده. خسیس بودن نسبت به خودم و بخشنده بودن نسبت به دیگران، این بود هدف من و مرام من در آن روزگار بی هدفی. یک آدم مجرد و یک لحاف بی رویه و آستر. خوب، غیر از این چه توقعی داشتید که باشم. در پانسیون مادام لیختور به محض برگشتن از سر کار بزرگترین تفریحم این بود که بچه های کوچک را توی سالن یا حیاط، دور خودم جمع بکنم و برای آنها اسباب بازی درست بکنم. اسباب بازی از نی بامبو که برای من از ساحل رودخانه می آوردند. بله، خانم فلاحی، دنیای کودکان و شگفتی های آن همیشه برای من گیرائی مخصوصی داشته است. گوئی روح خود من هم در همان وضع کودکی اش مانده و ابداً رشدی نکرده است. گریز از عالم بزرگسالان و حشر و نشر نکردن با آنان، پیش از آنکه بتواند حاصل یک نوع سرخوردگی باشد از انزواجوئی خودم ناشی می شد و ترسی که از خطر داشتم. گاه که میان همکارانم صحبت از زن می شد و آنها به داشتن رفیقه های جور به جور، سیاه چشم و سیاه مو، یا مو طلائی و چشم آبی، تفاخر می کردند، من با صمیمیتی ظاهری و مصلحتی لبخند می زدم. چنانکه بگویم: بله دیگه، هر کس از این رفیقه ها فراوان دارد و چرا نباید داشته باشد. اما آنها که سابقه بیشتری به احوال من داشتند و روحیاتم را می شناختند می دانستند که برای من با آن طبع حساس و بی عیب پسندی که دارم همه چیز می باید به شکل رؤیائی کامل باشد. یا هیچ یا همه چیز- برای من بین این دو حد میانه ای نبود و من که در زمینه آن روحیات منزه طلبانه در آن سرزمین، بیگانه ای بیش نبودم چون نمی توانستم به همه چیز دست یابم خواه ناخواه با هیچ ساخته بودم. سه دختران مادام لیختور چون از موقع شوهر کردنشان گذشته بود و می گفتند که قصد نداشتند شوهر بکنند، به سه خواهران تارک دنیائی معروف شده بودند. آنها نیز مرا تشویق می کردند که نیت زن گرفتن را، دست کم تا آن زمان که در آلمان بودم، از سر به در کنم و من هم همین کار را کرده بودم. من با کشورم ایران جز از راه خاطره هائی دور که مربوط به دوران کودکی ام می شد، رابطه ای نداشتم، اما در عین حال نمی خواستم اندیشه ناتوان خود را با آن کفشهای چوبینی که به پا داشت در باتلاق رؤیاهای بی حاصل گذشته خسته کنم. گذشته ای که برای من دردناک بود و یادآوری اش دست بر رگهای حساس شده جانم می نهاد- به آینده هم نمی اندیشیدم. زیرا آینده برایم بی مفهوم بود. پس در این کیفیت می باید به چیزی خودم را سرگرم سازم. ابتدا به موسیقی روی آوردم. و ویولن خریدم و تمرین آغاز کردم. اما اتاقهای پانسیون بهم نزدیک بود و سر و صدای ویولن برای همسایگان دل آزار، آن را رها کردم. در حیاط پانسیون و گوشه باغ آن، گلخانه بزرگی بود که برای کار من جای بدی نبود. کارگاهی درست کردم و به ساختن وسائل خانگی از قبیل چراغها و آباژورهای ویلائی یا حتی مبل و صندلی از نی بامبو مشغول شدم. نه برای فروش به بیرون بلکه برای خود پانسیون، برای مادام لیختور که آنها را به قیمت پول همان نی ها از من می خرید. ضمناً از خورد و ریز این نی ها برای بچه ها هم اسباب بازی درست می کردم. هنوز وسائل کارم آنجا سر جای خود باقی است. وقتی که آقای نصرت به آلمان و به شهر انگل اشتاد آمد و در آن گوشه دور افتاده این انزواجوئی مرا دید بیش از هر کس که تصورش برود تعجب کرد. در حقیقت می خواهم بگویم خنده اش گرفت. به من گفت تو بچه ها را دوست داری تا آن زمان که مال خودت نباشند و این جز ترس از زندگی و شلوغی های زندگی نامی ندارد. گفتم از زن بیزارم، گفت، این را تصور نمی کنم. در چشمهایم خیره شد و سرش را با نوعی ملایمت یا ناباوری برگرداند. در این لحظه به یاد سقراط افتادم و یکی از شاگردانش که لذت های دنیوی و خور و خواب و شهوت را بر خود حرام کرده و رفته بود تارک دنیا شده بود. این شاگرد نامش آنتیس تن بود. یک روز استاد او را در کنار کشکول گدائی اش مشاهده کرد و به او گفت: آنتیس تن، من خودپسندی و نخوت تو را از لای پارگی های لباست می خوانم! و این گفته بعدها مثل شد. یعنی آنچه که می گوئی و می کنی حقیقت دلت نیست، دکانت را جمع کن و برو پی کاری دیگر. ولی به نظر من آنچه نشانه شخصیت انسان است، نه دل، بلکه اراده و خواست اوست. و خواست یعنی آنچه که او در محیط زندگی اش از خود بروز می دهد، نه آنچه در دل مخفی نگاهداشته است. دل مثل آئینه ای است که همه چیز این دنیا، خوب یا بد، زشت یا زیبا، در آن تصویر می یابد. من به خوبی می دانستم و نظایر آن را در میان دوستان دور و نزدیکم فراوان مشاهده کرده بودم که چگونه وقتی یک جوان مجرد به کشوری بیگانه تبعید می شود، طولی نمی کشد که هویت انسانی خود را گم می کند و نتیجتاً دستخوش پوچی و تباهی می گردد و غالباً حتی ازدواج و یافتن فرزندان نیز نمی تواند مانع این پوچی و تباهی گردد. درست مثل آبی راکد که از هجوم خزه ها و قارچ ها و باکتری های جور به جور می گندد، روح این گونه کسان نیز به سرعت بیمار و فاسد می گردد. هر چه حساس تر باشد بیشتر در معرض خطر است. و من درست به خاطر فرار از این پوچی و تباهی، از این بیماری و فساد بود که دوست داشتم اوقات بیکاری ام را با بچه ها و در میان بچه ها بگذرانم. در پانسیون به بابانوئل بچه ها معروف شده بودم و باور نمی کنید اگر بگویم که من با تردید فراوان، خیلی فراوان، بود که از آلمان دل کندم و به ایران آمدم. این را یادم رفت به آن کسانی که مرا برای خوردن یک استکان چای!، به اداره ساواک دعوت کرده بودند بگویم، ولی اگر بار دیگر گذارم آنجا افتاد می گویم که من فقط به خاطر گل روی همشهری ام آقای نصرت و به دلیل اصرار فراوان او بود که به وطن برگشتم. حالا هم نه اینکه بگوئی از آمدنم پشیمان شده ام. پریروز در گردش روی کارون به شما گفتم که دو چیز مرا در اهواز نگهداشته است. اولی اش کارون است- منتظر ماندم بپرسی دومی اش چیست؟ ولی تو سکوت کردی. گوئی می دانستی می خواهم چه بگویم. گوئی مثل اتاق آزمایشگاه و شیشه های آزمایشگاهی که نمونه های روغن تصفیه شده را آزمایش و کنترل می کند و خود تو هر روز برای من می آوری، از پشت استخوان پیشانی رژه افکار را در مغزم می خواندی. تو با مهارت مخصوصی بلافاصله رشته صحبت را عوض کردی و نگذاشتی که بگویم: دومی اش تو، ای محبوبی که اینقدر فکرم را به خودت مشغول کرده ای، دومی اش تو هستی.
    بهرحال، من به ایران، به سرزمین محبوبی که هرگز فکر نمی کردم روزی به وجودم احتیاج داشته باشد برگشتم. بدون آنکه هرگز بتوانم تصور کنم که با کسی چون تو روبرو خواهم شد. آنهم زیر دماغ خودم در همان کارخانه ای که مدیریتش را به من سپرده اند. وقتی که به کارخانه آمدم و تو را دیدم، یک لحظه این تصور برایم پدید شد که وجود یک دختر آنهم به این زیبائی و رعنائی در محیط کارگاه برای آن است که من پای بند شوم و خیال مراجعت به آلمان را از سر بدر کنم. درست مانند بره ای که نزدیک تله سرپوشیده به میخ می بندند تا پلنگ به سوی آن بیاید و ناگهان گرفتار شود. از این تصور خودپسندانه مراخواهی بخشید. آخر نه این بود که آنجا در آلمان زنان و دختران بی شماری بودند که زیر دست من کار می کردند و آقای نصرت هم یک یک آنها را دیده بود؟ باید اعتراف کنم که در همان ابتدای ورودم به کارخانه از دیدن تو یکه خوردم و هر روز که گذشت بیشتر مجذوب حالات و رفتارت شدم. باید اقرار کنم که با همه قیافه های جدی یا خونسردانه ای که اغلب اوقات به خودم گرفته ام و بادهائی که به بروت انداخته ام، گاهی چنان مقهور لطف و زیبائی زنانه تو شده ام و چنان از یک میل مفرط روحی بر خود پیچیده ام که ناچار دست به برخی کارهای کودکانه زده ام. یادت هست آن روز که برای لوله های سرد کننده- لوله هائی که بعد از سرویس معلوم شد که نشتی دارند و ما قسمتی از آنها را فوراً عوض کردیم- برای عایق بندی این لوله ها، من نخ پرک خواستم. تو یک سر رشته را گرفتی و من شروع کردم به تابیدن. ما شتاب داشتیم، زیرا گچی که برای مالیدن روی عایق درست شده بود در حال مردن بود. اگر چه این کار را یک کارگر یا خود تو تنها می توانستی انجام دهی، ولی من به کشش همان میل مفرط روحی خودم، به کمک تو آمدم. می خواستم با تو کاری مشترکاً انجام داده باشم. آری، مشترکاً، این کلمه چند وقتی است در قلب من طنینی با انعکاس مخصوص پیدا کرده است. چندین بار وقتی که تاب نخ به اندازه کافی زیاد می شد، من که سستی خیال انگیزی در تمام رگهای بدنم رسوخ کرده بود، سر نخ از دستم در می رفت، یا شاید عمداً آن را رها می کردم. به طرف تو جمع می شد و زحمت ما را دوباره می کرد. آن گاه باز به کمک هم سعی می کردیم آن را بگشائیم و از نو به همان کار ادامه دهیم. آن روز گوئی همه سعادت های شناخته و ناشناخته جهان به من روی آورده بود، که تو را آن قدر به خودم نزدیک می دیدم. تو چند بار در خاموشی و سکوت معصومانه ات خندیدی و چهرۀ ملوس و گلگون از شرمت را در زیر حجاب گیسوان پوشاندی. آری شرم، که آنهمه در تو زیبا است و این چنین مرا از خود بی خود کرده است. باید اقرار کنم که روزها با بودن تو در کارخانه به من زود می گذرد. دلم می خواهد کش پیدا کند و هرگز شب نشود. دلم می خواهد خورشید وسط آسمان بایستد و زمان متوقف شود، و هرگز سوت پایان کار که زمان رفتن تو است کشیده نشود. و در این میان وای به روز آخر هفته و آن لحظه ای که دم در اتاق من می آئی و می گوئی: خداحافظ! من سرم پائین است و تظاهر می کنم که به کارم مشغولم و توجه چندانی به تو ندارم. جوابت را هم که می دهم هنوز سرم پائین است. ولی خدا می داند که در دلم چه می گذرد. خدا می داند که تا سرت را برگرداندی و گیسوانت موج خورد و براه افتادی دل من نیز از قفس سینه ام پرواز می کند و مثل گوشتی که به قناره قصاب آویخته اند، مثل همان نگاهی که تا قدرت و رسائی دارد پشت سرت هست، در جعد این گیسوان بهمراه تو می آید. قبل از آن، یعنی سالهائی که در آلمان بودم آرامش داشتم بدون شادی، این زمان می دیدم و می بینم که شادی دارم بدون آرامش. روزهای وسط هفته روزهای جشن و سرور من است، و روز جمعه روز دیوانگی ام. روزهای اول هفته تو طبق یک عادتی که هیچ چیز خوب بودنش را نفی نمی کند، همیشه شلوار می پوشی، و روزهای آخر هفته دامن. و در این میان سه شنبه که روز دامن پوشیدن تو است در ذهن من یا شاید نیز در ذهن یک یک اهل کارخانه جای مخصوصی دارد. همیشه دلم می خواهد و دنبال این فرصت می گردم که موضوعی پیش بیاید تا بتوانم تو را صدا کنم و باهات حرف بزنم. تو را صدا کنم و بهت دستوری بدهم. آری، چه بس دستورها که به تو داده ام و از آن طرف با دستوری دیگر آن را نقض یا لغو کرده ام. دلم می خواهد از زندگی ات، از خانواده ات، از افکار و سلیقه هایت، و بالاخره از احساسات قلبی و باطنی ات آگاهی جزء به جزء دقیقی داشته باشم. با این وصف، هر روز که می گذرد معمای اخلاق و احساسات تو برایم پیچیده تر می شود. سکوت تو که پاسخ هر چیز را با کوتاهترین جملۀ آری یا نه و یا لبخندی که گواه بر یک نوع خوش فکری یا به قول آقای نصرت درک کامل است برگزار می کنی و آنگاه با حرکت دل انگیزی که به سر زیبا و موهای فروهشته ات می دهی و از زیر نگاه مزاحم مخاطب می گریزی، هرگز این مجال را به من نداده است و نمی دهد که به عمق افکار و روحیاتت پی ببرم. هیچوقت معتقد نبوده و نیستم که زن معما است. معمای زن مانند هر پرنده زیبای ماده در وجود انفعالی او است که می باید از طریق خاموش و ظاهراً غیرفعال خود راه در دل جنس مخالف بگشاید. این غریزه روی سایر اعمال و افکار او نیز سایه می اندازد. ولی در رابطه با توکشف معما پیچیدگی های دیگری دارد. مثل تصویرهای رنگی بریده بریده که بچه ها کنار هم می چینند و تصویر یکپارچه اصلی بیرون می آید، اگر روزی من نتوانم تیکه پاره هائی از آنچه اینجا و آنجا پیش من یا دیگران در همان جمله های سربسته و کوتاه به زبان آورده ای، کنار هم بگذارم، شاید موفق می شدم بفهمم که در قلب زنانه ات چه می گذرد و آرزوهایت چیست. این اصطرلاب که گویا برای انداختن آن می باید منتظر ساعت و روز مخصوص بود، به من یاری می داد تا که بدانم بعد از آن دقیقاً رفتارم باید با تو چگونه و بر چه پایه ای باشد. یک روز که از توی سالن اسید با آن بوهای نفرت آورش بیرون می آمدی، برای آنکه بذله ای گفته باشم تا کمی از محیط کار و کارخانه به درآمده باشی از تو پرسیدم: آیا بهتر نبود اگر این کارخانه یک دستگاه عطر سازی و تهیه لوازم آرایش بود؟ مثلاً صابون عروس تولید می کرد یا کرم نیوآ، برای پوستهای لطیف. گفتم، آنچه ما می سازیم برای نرم کردن حرکت چرخ و دنده های آهنی است که بی صدا بر هم بلغزند و فرسوده نشوند. می باید چیزی ساخت که به جای آهن قلبها را نرم بکند- تو به لطیفه من لبخند زدی و گفتی: فرق نمی کند، گاهی آهن نرم تر است از بعضی قلب ها- باید بگویم که این اولین جمله درست و کاملی بود که تا آن مدت از زبان تو شنیده بودم. جمله ای که معنی دقیق آن را هنوز درک نکرده ام. آیا موقع ادای این جمله، اشاره تو به قلب خود تو نبود که مثل صندوقچۀ در بسته ای برای من جایگاه راز است؟ پرسیدم آیا همان قلب را نمی شود نرم کرد. گفتی محال است. گفتی، اگر عواطف کودکی نباشد قلب مثل یک چوب گره دار می شود که اگر بخواهند خمش بکنند از جای گره می شکند. این گونه قلبها مثل همان چوب گره دار به درد هیچ کاری جز سوزاندن نمی خورد- خداوندا، این باور کردنی نبود که تو هم از عواطف کودکی سخن می گفتی. تو هم مانند خود من بین کودکی و بزرگسالی ات دره یا پرتگاهی عمیق به چشم می دیدی.- من چون به یقین می دانستم که بیشتر از آن کلامی نخواهی گفت که رازی را بگشاید و پاسخی به هزاران معمای دل من بدهد خودم به سخن درآمدم. نامه ای را که یک کودک آلمانی برایم نوشته و پست کرده بود برایت خواندم. تو سراپا گوش مقابلم ایستاده بودی. شاید فکر می کردی این هم یک دستور است که می باید از آن اطاعت کنی. ولی من با خواندن آن نامه، درست برعکس می خواستم به تو بگویم که خلاف آنچه که ممکن است پنداشته باشی آنقدرها هم آدم عصا قورت داده ای نیستم که فقط به انضباط کارخانه و کارهای دستوری بیندیشم. ولی بتی را که تو می پرستیدی نتوانستم بشکنم. باز هم همان دختر جدی و وظیفه شناس و غیر قابل نفوذی شدی که اول بودی. مثل نی بامبو یا خیزران که وقتی یک سرش گیر است و سر دیگرش را می کشند و رها می کنند توی پیشانی و سر و صورت آدم می خورد و حسابی حالش را جا می آورد. با خودم گفتم اگر بخواهم روزی به عنوان اظهار نظر چیزی در پرونده اش بنویسم، مانند همان اظهار نظری که رئیس کارخانه در آلمان برای خود من کرده بود، لابد باید این طور بنویسیم: او مانند پرستاری که قبلاً تارک دنیا بوده جز به وظیفه اش به هیچ چیز توجه ندارد.- نام پرونده که به میان آمد، باید اقرار کنم که تقریباً روزی نیست که پرونده یک صفحه ای استخدام تو را از قفسه بایگانی بیرون نکشم و به آن نظر نیندازم. نامت سیندخت- نام خانوادگی ات فلاحی- شماره شناسنامه ات 1024- صادر شده از بخش سه اهواز- نام پدرت احمد- زاد روزت 1334 خورشیدی- تحصیلاتت حدود سیکل- وضعیت تأهل مجرد- نشانی خانه ات، خیابان خاقانی، کوچه زمرد، شماره 25- در این میان توجه به تاریخ تولدت از همه چیز برای من مهمتر است. بنابراین اینک تو نوزده سال داری و من سی و چهار سال، یعنی پانزده سال بزرگتر از تو. یعنی وقتی که تو دنیا آمدی من مثل یک نخل خرما که در این شهر توی هر خانه ای هست به سن بلوغ خود رسیده و آماده میوه دادن بودم. به گفته دیگر، اگر همان وقت بنا به حکم آنچه که در عرف معمولی سرنوشتش می نامیم، دستم در دست دختری قرار گرفته بود، اولین فرزندی که از او پیدا می کردم حالا کم و بیش به سن تو یعنی نوزده ساله بود. از نخل خرما صحبت کردم که پایش باید در آب و سرش در آتش باشد- آیا این درست وضع خود من نیست که دلی در آتش بریان دارم و رودی از اشک در کنارم جاری است؟ با این وصف چقدر خوش خیالم من که در آرزوی وصل کسی هستم که جای دخترم را دارد. چندین بار که تو از کاری فارغ شده ای و در اندیشه کار یا دستوری تازه، آمده ای پشت میزت نشسته ای و دستها را روی میز توی دست گرفته ای، اراده کرده ام پیش بیایم و دست روی دستت بگذارم؛ پیش بیایم و جلوی پایت زانو بزنم و بگویم که دوستت دارم. بگویم که از همان لحظۀ نخست حجله نشین این قلب شوریده ام شده ای و اینک شبی نه بلکه ساعتی نیست که به فکر تو نباشم. اما از خودم شرم کرده ام. از سنم، از موقعیت شغلی ام که ناسلامتی مدیر مؤسسه و رئیس مستقیم تو هستم، از تبناکی و داغی این افکار که به هیچ روی در خور یک مرد پخته و تجربه دیده نیست، شرم کرده ام. من می دانم که تو نشان کرده یا باصطلاح نامزد کسی نیستی- اگر بودی در این چهار ماهه معلوم می شد. اگر بودی حلقه به انگشت داشتی. اگر نامزد کسی بودی همراه من به گردش روی کارون نمی آمدی و دعوتم را با ساده ترین جواب «معذرت می خواهم» رد می کردی. تو نامزد نداری، من این را با همان یقینی که شب شب است و روز روز می توانم بگویم. با این وصف، نمی دانم این همه متانت در رفتار و کردارت به چه معنی است. چقدر تو با دختران آسان یاب آلمانی که با یک سوت دنبال آدم می آیند تفاوت داری. همین است که فرزاد عاقل را دیوانه کرده است. در طلب یکدم همنشینی و همسخنی ات له له می زند و با این وصف مثل سرابی همیشه فرسنگ ها با مقصود فاصله دارد. در تمام مدتی که روی کارون می گشتیم، تو همچنان مهر سکوت بر لب داشتی و هر بار این من بودم که موضوعی پیش می کشیدم و حرفی به میان می آوردم. اما تو با پاسخهای یک کلمه ای کوتاه گفته های مرا گواهی می کردی و مثل فاخته ای بهنگام غروب که میان شاخ و برگهای خنک یک درخت بید درصدد یافتن جائی است که شب را بیارامد، خاموش ماندی. دو کودک همراه تو نیز دست کمی از تو نداشتند. شادی آنها شادی کودکانه نبود. نگاههایشان، بله نگاههایشان به من یکی از آن نگاههای صاف و نوازشخواه و در عین حال رمیده و گریزان کودکان بی پدری بود که در پانسیون مادام لیختور فراوان دیده بودم. آیا برحسب تربیت و غریزه یا به مقتضای حال کودکی غریبی می کردند؟ و از من که اولین بار بود می دیدند واهمه داشتند؟ یا اینکه اصولاً از آب و رودخانه و سواری با قایق می ترسیدند؟ «می آیم، ولی برای اولین و آخرین بار»- این کلمات که نعوذبالله حرمت و اعتبارش نزد من کمتر از یک آیه قرآن نیست و به همان اندازه نیز بر روحم نافذ آمده است، ای کاش این کلمات را نمی گفتی که تا من هر بار که لب کارون می روم و مرغ و ماهی و بیدهائی که بر آب شاخه گسترانیده اند حالت را و حالم را جویا می شوند، چهرۀ امیدوارم می توانست پیام خوش و روشنی از جانب تو برای آنها باشد. اگر تو این کلمات را نمی گفتی این بار قایق بزرگتری کرایه می کردم- یک موتور لنج که پنجاه اسب قدرت دارد- و با آن تمام کارون و اروندکنار را تا دهانه خلیج و حوالی شیخ نشین ها- سیاحت می کردیم. به دار خزینه می رفتیم که می گویند در زمان جنگ کشتی های باری تا آنجا پیش می آمدند و برای مسجد سلیمان لوله های نفت می آوردند. زندگی مردم کرانه و جزایر را می دیدیم و از قصر خزعل که در حقیقت بنای تاریخی مربوط به زمان های خیلی پیشتر است دیدن می کردیم. تو و من و آن دو کودک همراهت چه مانعی داشت که آنها هم با ما می بودند. موتور لنج دست کمی از یک کشتی کوچک ندارد. عرشه دارد. اتاق دارد. بوفه دارد. اگر باران بر دریا ببارد داخل اتاق خواهیم رفت. بچه ها می توانند، یعنی می توانستند آزادانه به عرشه بروند و دریا را تماشا بکنند، بدون آنکه خطری متوجه آنها باشد، بدون آنکه نشانه های ترس و احتیاط بیش از اندازه را در چهره تو و آنها ببینم. «برای اولین و آخرین بار»- اراده دخترانه تو را که از پاکی مثل یک سکه طلا برق می زند می ستایم. ولی به گمانم، این نیست که تو خودت به تنهائی یا با کسانی از اقوامت هرگز نخواهی بار دیگر به قایق سواری روی کارون بروی. این را چه می گوئی که اگر من در مقام مدیریت کارخانه و رئیس مستقیم تو، به تو مأموریتی بدهم که لازمه اش استفاده از قایق و عبور از کارون است؟ بله، با یک دسته گشتی به تو مأموریت خواهم داد تا بروی و دیگ بخار را که توی کارون افتاده است پیدا کنی. ما، در این مورد تأخیر کرده ایم و مقصریم. چنانکه حادثه ای پیش بیاید، که بطور مسلم اگر اقدامی نکنیم خواهد آمد- دلیل موجهی برای تبرئه خود نداریم. بخصوص اینکه تا به حال گزارشی به مقامات رسمی شهرداری و شهربانی یا چه می دانم، پلیس راه یا گارد گمرک نداده ایم. باید هر چه زودتر دیگ را پیدا کنیم و پرونده این کار را ببندیم. اگر من قبل از این فقط مدیر فنی کارخانه بودم از امشب به بعد طبق تصمیم هیئت مدیره مدیر عامل شرکت شده ام و مسئولیتهایم قانونی است. من یقین دارم که اگر تو فقط یک نصف روز با قایق بزرگتری روی کارون سیاحت بکنی، نه تنها ترست از آب خواهد ریخت، بلکه گمشده شوخ ما را پیدا خواهی کرد. اگر با من موتور لنج سوار بشوی، آنجا در فرصت مطلوب و منحصر به فردی که فرا چنگ من خواهد آمد دستهای تو را در دست خواهم گرفت و در چشمهای زیبایت نگاه خواهم کرد و راز قلبم را به تو خواهم گفت. آنگاه با هم همانطور دست در دست به عرشه می رویم و ماهی های دریا و مرغان ماهی خوار را که شاهدهای عشق آشکار شده ما هستند تماشا خواهیم کرد. ماهی عروس را می بینیم با آن چتر مواج و پیراهن سفید حیرت انگیزش. در یکی از بیشه های میان آب- بیشه های بکری که هیچ دستی جز دست طبیعت در غرس و نشای آنها دخالت نداشته است- پیاده خواهیم شد و لای درختان بید و کُنار با برگهای سبز کاهوئی که دارند و رنگ آغاز بهار است دو بدو گردش خواهیم کرد.- همان بیشه هائی که می گفتی هنگام طغیانهای بهاری زیر آب می روند و چند وقتی به کلی ناپدید می شوند- هنگامی که خم می شویم تا از زیر شاخه های تر و تازه و خنک درختان گذر کنیم، برگهای نرم درخت ابریشم بر ابریشم موهای تو بوسه می زنند. نسیم خنک که با شیرین ترین زمزمه ها در سطح پائین روی امواج می لغزد همراه با بوی رودخانه و عطر گلهای دوردست، پیام عشق و دلدادگی به گوش ما می رساند و در عین حال پیام ما را به نقطه های دوردست می برد. افسوس که در کارون زیبا به علت وجود کوسه ماهی یا برخی جانوران ریز ماهی مانند که به تن نیش می زنند، شنا کردن چندان چنگی به دل نمی زند و این آرزو خیال خامی بیش نیست که من بتوانم روزی هیکل خرامان تو را در لباس شنا ببینم. هنوز هوا آن قدرها گرم نشده است که بگوئیم فصل شنا رسیده است. ولی می بینم که لباسهای شنا در هر رنگ و طرحی کم کم پشت ویترین لوکس فروشی های شهر به جلوه درآمده است. لباس شنا هست ولی هیکل تو در آن نیست. تو که زاده و پرورده این شهری و بدون شک در طول زمان یک یک کوچه پس کوچه های آن را رفته یا دست کم نام آن را بگوش شنیده ای، نمی دانم تاکنون چیزی از استخر هتل اهواز، همین جائی که من هستم، به گوشت خورده است؟ استخری با نورهای زیر آبی هفت رنگ که میان باغ بزرگ هتل ساخته شده است. در حاشیه استخر شبها رستورانی دایر است و مردم خوش ذوق و خوش سلیقه شهر را به دلچسب ترین تفریحات وسوسه می کند. در همان حال که موسیقی زنده به وسیله گروه نوازندگان مشغول ترنم است، جمعی شام صرف می کنند، عده ای در آب شنا می کنند یا جایگاه جلوی هیئت ارکستر می رقصند. با آنکه من بخاطر آقای اشمیت همیشه شامم را در هتل می خورم، خیلی کم پیش آمده است که به رستوران کنار استخر بروم و از هوای آزاد استفاده کنم. و نمی دانم به چه دلیل و از روی چه حسابی تاکنون حتی از تماشای عبوری آن صحنه های فریبنده پرهیز کرده ام. با این وصف از تو پوشیده نمی دارم، هیچوقت ذهنم خالی از این اندیشه نبوده است که شبی بتوانم تو را آنجا به صرف شام دعوت کنم. باز هم شاید «برای اولین و آخرین بار» خوب، چه مانعی دارد، این منم که باید خودم را با اخلاق تو وفق بدهم و عادتهایت را مثل دولتی که حاکمیت خودش را تثبیت کرده است به رسمیت بشناسم. از این گذشته، منظور من از این دعوت فقط این است که تو بدانی در شهرت چه می گذرد و مردم طبقات بالا پولهای خود را چگونه و در چه راهها خرج می کنند.
    نمی دانم از این خبر خوشحال خواهی شد یا نه، امشب هیئت مدیره تصویب کرد که به من وامی داده شود شش ساله، برای خرید خانه، که قسط قسط همه ماهه از حقوقم کسر بشود. وقتی که می خواستند روی موضوع تصمیم بگیرند من به بهانه کاری از جلسه بیرون آمدم تا آنها بتوانند بدون رودربایست از من آزادانه تصمیم بگیرند. آنها نه تنها وام را به همان مبلغی که من خواسته بودم و بدون ربح تصویب کردند، بلکه از رهن گرفتن ملک در قبال وام نیز خودداری نمودند. به این ترتیب من علاوه بر وام زیر دین و تعهدی اخلاقی رفتم که دست کم تا پایان شش سال در سمت خود که مدیریت کارخانه است باقی بمانم و به انجام وظیفه ادامه دهم. به گمانم این یکی را تو خبر داری و می دانی که من خانه مورد نظر را- که از مدتی پیش دنبالش بودم- هم اکنون یافته و در بنگاه قولنامه کرده ام. برای همین خانه بود که آنها به من وام دادند و فردا طبق قراری که گذاشته ام می باید برای تمام کردن کارش به محضر بروم. اگر بیشتر از این به اقامت در هتل ادامه می دادم و برای خرید خانه نمی جنبیدم، الزاماً چاره نداشتم جز اینکه با رگهای وریدی شهر، یعنی گروه هرزگان و قماربازان، یا ولگردان و اوباش سطح بالا، که برای همکاری با خود در جستجوی پا هستند ارتباط پیدا کنم. برای من، حتی اگر به منزل جدیدم منتقل بشوم ولی به زندگی مجردی ام به همان روش گذشته ادامه دهم، هنوز خطر این آلودگی با قوت تمام باقی است. آدم مجرد و منزوی در شهرستان آدمی مشکوک است. یا باید نوعی فساد را برای خود قبول کرد و در آن غرق شد، یا اینکه پیه بدگمانی ها و اتهامات را بر تن مالید. آدم مجرد و منزوی هر چه بیشتر بخواهد پرهیزکار بماند بیشتر هدف یا آماج این اتهامات قرار می گیرد. حتی وجهه درویشی و درویش مسلکی نیز امروزه خریدار ندارد. اگر به منزل جدیدم منتقل شوم و همچنان بخواهم تنها باشم، همسایه ها می خواهند دلیل تنهائی یا تمایلم را به تنهائی کشف کنند و بدانند از چیست. می خواهند بدانند، من چکاره ام و چه افکاری دارم. اگر با آنها نجوشم بزرگتر از آنچه هستم تصورم خواهند کرد و افکار و عادات خیالی عجیب و غریبی، مثل لباسی گل و گشاد، خواهند دوخت و بتنم خواهند پوشاند. حالا من از آن دوستان تازه یافتۀ بی ریائی که از فرط محبت همیشه پیش پیش برایم چائی می گذارند و دعوتم می کنند حرفی نمی زنم. و اینکه چگونه و با چه تمهیدی باید خودم را از شر آنها خلاص سازم برایم یک مسئله ای است. بهر حال، این هفته آخری است که در هتل به سر خواهم برد. تا به حال هیچکس نبوده است که اینقدر توی این هتل مانده باشد. آن فرشهای نقش دار کف کریدورها، فرشهائی که رنگ های سرخ زمینه آن فقط برای یک مسافر تازه وارد می تواند جالب باشد- موکت کف اتاقها و پرده ها- تختخواب و تزئینات و خلاصه در و دیوار و سقف و کل درون و بیرون آن، برای من به سر حد عذاب خسته کننده شده است و روحم را می خورد. آن در بی قواره گنجه لباس که وقتی بازش می کنی از چوبش بوی تند سرکه می آید و دماغ را می آزارد، آن قیافه یکنواخت و بی رمق مستخدم وقتی که غذا را روی میز می گذارد و با لبخندی ساختگی و پاداش طلب توی چشم آدم زل می زند، آن نگاه پژمرده و یخ کرده و خالی از هر حرف و سخن زن نظافت چی، وقتی که توی کریدور، کنار دیوار، زیر لب به شما سلام می گوید و سر به زیر می افکند- همه این ها بهتر از هر کس می دانند که چقدر زندگی در هتل پوچ و میان تهی است. احساس غریبی مسافر اگر ده سال هم در یک هتل یا پانسیون بماند هیچگاه کم نمی شود و از بین نمی رود. فقط با قیافه ها انس پیدا می کند. میلی در او پیدا می شود که دست کم همیشه همان قیافه ها را ببیند و دلخوری خود را زیر پرده خنده ها و شوخی های گذرا که مثل گلهای مصنوعی هیچ وقت نمی توانند لطفی داشته باشند پوشیده نگاه دارد.
    در این چهار ماهه زندگی توی هتل، تا به حال سه بار اتاقم را عوض کرده ام- از طبقه ای به طبقه ای و از کریدوری به کریدوری دیگر. از من پول اتاق یک تختی می گیرند ولی در اتاقم دو تختخواب هست، با پایه های چرخدار قابل حرکت. هر بار که به تختخواب بغل دستم نظر می اندازم نمی دانم به چه دلیل به فکر تو می افتم و بین تختخواب و آن قامت کشیده و دلکش که محبوبه رؤیاهای من است در ذهن من چه ارتباطی هست. آری تو، که آرزوی وصلت اینک هم درد و هم درمان درد من شده است. گاهی وقتها پس از شام، که آقای اشمیت به اتاق خود رفته است، برای آنکه افکار و اوهام تنهائی دیوانه ام نکند، برخاسته ام و به لب کارون پناه برده ام. دلم خواسته است تا صبح همانطور در ساحل قدم بزنم. یا روی دیواره سنگی رودخانه بنشینم و به سطح تیره گون آب که آرام می لغزد و می رود، خیره شوم. ولی سرانجام دوباره به حفره سوت و کور خود، به این میعادگاه خفت و بی کسی برگشته ام و به این امید که خواب تو را ببینم سر بر بستر سرد خویش نهاده ام. منی که در کارخانه آنهمه جدی و انضباطی هستم و جواب سلام کارگر را با آن خشکی مخصوصی که غالباً با بی اعتنائی یا نخوت اشتباه می شود، می دهم و در گفتگوها کمتر داخل می شوم و به شوخیها هرگز نمی خندم و این طور می نماید که بیخ و بنیانم را با کار و وظیفه ریخته باشند، وقت آمدن به هتل به کلی موجود دیگری می شوم. روزها سخت و کم حرف و مصمم، شب ها پیچان و نالان، خیالباف و بیدل چنانکه می بینی، این است داستان غلامی که رفت آب جو بیاورد، آب جو آمد و غلام را برد. روزهای آخر هفته که تو را نمی بینم برایم دردآورترین روزها است. گاهی حدود ده صبح به خیابان رفته ام و مانند روحی سرگشته، اینجا و آنجا بی هدف پرسه زده ام. آرایشگاه پدرام و خشکشوئی اطمینان که از خودت شنیده ام که مشتری همیشگی آنها هستی، در این گشتهای تجسسی از نظر من دور نبوده اند. گوئی دیدن تابلوهای روی سر در این دو سالن برای من خود به خود لطف یا معنای مخصوصی در بر دارد و دردهایم را تسکین می دهد. یادت هست روزی در کارخانه از تو پرسیدم: ساعاتی که در خانه هستی چه می کنی؟ جواب دادی کارهای منزل، مواظبت از بچه ها- گفتم، خوشا به حالت که گرفتاری های منزل و وظایف مربوط به آن فاصله ای ایجاد می کند و شکافی می اندازد بین شب و روزت که سنگینی و فشار زمان را احساس نمی کنی. به تو گفتم که شبهای من طولانی است. گفتی به چه سبب؟ خاموش ماندم. نتوانستم بگویم «تنهائی». آری، خانم عزیز، رنج من رنج آدم گرسنه و تشنه ای است که غذا و آب در دو قدمی او است ولی یارای دست دراز کردن به سوی آنش نیست. بر لب آب فرات تشنگی ام کشت- ای آب گوارای چشمه زمزم، ای مائده آسمانی خدا. من تو را عصر پنجشنبه به گردش روی کارون دعوت کردم به این نیت که آنجا زیر تأثیر هوای دل انگیز بهاری و نسیم رودخانه که اندیشه ها را نرم و عبیرآمیز می کند مطلب خود را به تو بگویم. تا آن دیوار بلند رئیس و مرئوسی را که میان ما حائل شده خراب کنم و تو را از پیله سختی که با کار و وظیفه دور خودت تنیده ای بیرون بیاورم. اما روحیه مخصوص تو در آن روز و بخصوص وجود بچه ها، حال و هوا را به کلی عوض کرد. به علاوه، من چنین حس کردم که تو ابداً در بحر این نوع مسائل نیستی و نمی خواهی باشی. گوئی تا به ابد دوست نداری از دنیای پاک دوشیزگی و نجواهای شبانه با فرشتگان پای بیرون بگذاری. خانم عزیز، شاید بد نباشد بدانی که برای من بهمین زودی ها سفری در پیش است که یک الی دو هفته از ایران دورم می کند. بعضی نقشه ها در رابطه با لوله کشی های داخل کارگاه که توسط مؤسسه فروشنده به آقای اشمیت داده شده، اینطور که فهمیده ایم اشتباه محاسبه دارد و کاملاً قابل پیاده کردن نیست- آقای اشمیت داده شده، اینطور که فهمیده ایم اشتباه محاسبه دارد و کاملاً قابل پیاده کردن نیست- آقای اشمیت در اصل برای همین مسئله است که قصد حرکت به آلمان را دارد. مشگل غیر قابل حلی نیست. ولی چیزی که هست، من نیز باید به خاطر اطمینان بیشتر همراه او باشم. اگر او نتواند در آلمان رفع این اشتباه را بکند و نقشه کاملتری بگیرد- نقشه ای که به کارهای انجام شده، در مرحله فعلی لطمه نزند- برای من شکست بزرگی خواهد بود. خوشبختانه، هیئت مدیره تصمیم گرفته است دستگاههای قوطی سازی و چاپ رنگی پشت قوطی ها را به آلمان سفارش بدهد، و دلیل رسمی سفر من هم در حقیقت برای خرید همین دستگاهها است. باری، من قبل از سفرم به آلمان تصمیم دارم- بله یک تصمیم قطعی، که شرم و ملاحظه را کنار بگذارم، و هر چه باداباد، موضوع را به تو بگویم. این تصمیم را پنجشنبه گرفته بودم که مجال به دستم نیامد. امروز که شنبه بود، از بد حادثه تمام پیش از ظهر نتوانستم تو را ببینم. در سالن شماره دو با آقای اشمیت روی دستگاههای جدید کار می کردم. ناهار به سالن غذاخوری نیامدم. بعدازظهر ناگهان دیدم که طاقتم تمام شده است. به تو تلفن کردم و گفتم که پنبه یا نخ باطله بیاوری برای پاک کردن دستگاهها. و موضوع این نبود که می خواستم در آن موقعیت تصمیمم را به تو بگویم، از این یکی عجالتاً وقت گذشته بود. موضوع این بود که می خواستم صدایت را پشت تلفن بشنوم و مطمئن شوم که مثل همیشه شاد و سرحالی. آنگاه تو به سالن شماره دو آمدی با یک بغل نخ باطله. من گفتم، چرا اینها را ندادی به یک کارگر بیاورد که خودت آوردی؟ گفتم ببین، ببین، آستین پیراهنت را خاکی کردی. تو گفتی از این جهت خودت آمدی که می خواستی خبری به من بدهی- موضوع سیگار کشیدن حمزه را که البته نمی توانست برای من اسباب تعجب نباشد. من خاکی بودن آستین تو را از یاد بردم. در سالن شماره دو هر کار داشتم رها کردم، آقای اشمیت را تنها گذاشتم و همراه تو به اتاق دفتر برگشتم. و بقیه را هم تا آخر که می دانی. بعد از دو ساعت و نیم بازجوئی و پرس و جو، بدون آنکه هنوز ناهار خورده و یا اصلاً به فکر آن بوده باشم، چون سرانجام دیدم که جوانک هیچ عذر لنگی برای توجیه این تقصیر بزرگش نداشت و برعکس آنچه ما انتظار داشتیم حتی از کرده اش پشیمان نبود، بهتر دانستم که صرفنظر از سابقه خوبش اخراجش کنم. ولی چون فکر می کردم نکند عواطف زنانه تو برانگیخته شده و دل نازکت برای او سوخته باشد، نظرات را جویا شدم. گفتی اگر صلاح در اخراج او است نگه داشتنش اشتباه خواهد بود. و من از شرمی که مثل فوران آتش ناگهان بر گونه هایت نشست، از مخملی شدن سالک روی لپت، حس کردم که می باید در این قضیه موضوع اصل کاری تری در میان باشد که تو مایل نیستی یا لازم نمی دانی از آن با من حرف بزنی. با خودم گفتم، خوب، این غیرطبیعی یا نامحتمل نیست که بین پنجاه نفر کارگر این کارخانه که اغلب جوانان ازدواج نکرده هستند یک نفر پیدا بشود که نسبت به تنها زن یا دختر همکار خود عشقی در دل حس بکند و از ظاهر کردن این عشق به شیوه یا شیوه های مخصوص نتواند خودداری کند. آنگاه من از تو خواستم که حکم اخراجش را با ذکر دلیل و علت بنویسی و محض توجه سایر کارگران روی تابلو بزنی. پس از کشیده شدن سوت پایان کار، تو به سبب دستورات اخیر که وقتت را گرفته بود کمی دیرتر از معمول از اتاقت بیرون آمدی. حکم را دست نویس کرده بودی. آوردی من امضایش کردم و بردی روی تابلو زدی. به تو گفتم که دو روز بیشتر روی تابلو نباشد. و تو گفتی، بله می فهمم. نفهمیدم چه چیز را گفتی که می فهمی؟ این که فرمان را آنچنان که خواسته بودم اطاعت کنی، یا دلیل و حکمت این فرمان را؟ بهرحال، بعد بعضی کارهای دیگر بود که توی پوشه آوردی به من دادی. چون کارگران بیش از ده دقیقه بود که رفته بودند و تو تأخیر کرده بودی، پیشنهاد کردم اگر چند لحظه ای صبر کنی تا آقای اشمیت بیاید، تو را با اتومبیل خودم به منزلت خواهم رساند. تو گفتی، مسئله ای نیست، اتوبوس سرویس تا زمانی که تو نروی به راه نخواهد افتاد و تو باید حتماً با اتوبوس سرویس بروی، زیرا در ایستگاه کسی می آید و منتظرت می ماند که تا منزل همراهی ات می کند. من اصرار نکردم، زیرا با آن توضیح باز هم دیدم که شاخه از دستم در رفته است. باز هم مسحور لب و دهان و شیوه نگاهت بودم و آن شرمی که مثل برگهای گل سوری روی گونه ات پر پر شده و سالک گوشۀ آن را دو رنگ کرده بود. گوئی در آن لحظه افکار مرا، درست همانطور که در قلبم می گذشت و شررش آتش به جانم زده بود، می خواندی. من از روی گیجی و آشفتگی پرسیدم که کارهای توی پوشه چیست که به من داده ای؟ گفتم، به علت جلسه هیئت مدیره گمان نمی کنم امشب وقتی داشته باشم که به آنها برسم. تو با همان گیجی و آشفتگی و بلکه صد درجه شدیدتر، پاسخ دادی:
    - فوری نیست، می توانی هر وقت وقت کردی به آنها برسی.
    و شتابان، تقریباً به حالت دو، برای رسیدن به اتوبوس از در سالن بیرون رفتی. می خواستم صدایت بزنم که برایم توضیح بیشتری بدهی: تو که می دانستی امشب جلسه هیئت مدیره دارم این کارها چه بود که به دستم می دادی؟ در حقیقت، اندیشه ام این بود که نگهت دارم تا سرویس برود و تو جا بمانی. نقشه جدی و بی سابقه ای کشیده بودم. فقط با این نقشه بود که می توانستم مرغ را به طرف دام بکشم. بر اثر این فکر که می گفتم همین حالا موفق خواهم شد قلبم آغاز به تپیدن کرده بود. نه اینکه بگوئی می خواستم نگاهت بکنم و توی دلم به طوری که فقط خودم بشنوم بگویم دوستت دارم. این تجربه بعد از چهار ماه دیگر کهنه شده بود. این تجربه چهار ماه بود روزها مایه درد و شب ها مایه بدبختی ام بود. نه، این تجربه را نمی خواستم یکبار دیگر تکرار کنم. می خواستم وقتی که دوباره توی اتاق می آمدی، قبل از آنکه پیش بیائی و جلو میز بایستی، قبل از آنکه از شعله چشمانم به طوفان درونم پی ببری و جا خالی کنی، برخیزم و با غافلگیری هر چه تمامتر دستهایم را دور گردنت حلقه کنم. بغلت بگیرم. سینه ام را به سینه ات بفشارم و لبهای داغ بسته ام را بر لبانت بگذارم. بله، با قدرت و حرارت هر چه تمامتر. و آنگاه هر چه مقاومت بکنی رهایت نکنم. با لبانم که روی لبانت فشرده شده بود آنقدر در حلقه بازوانم نگهت دارم که ناچار خود را تسلیم اراده من بکنی. همه خون به قلبت روی بیاورد. رنگ رخسارت مهتابی بشود. پوست صورتت از هیجان شدید و ضعف ناشی از آن، ته بنشیند. پلک هایت رویهم بیفتد و اعضای بدنت شل بشود. آری، این نقشه ای بود که برایت کشیده بودم. زیرا با همه آنکه تا آن زمان حوصله کرده بودم، همیشه این نکته را خوب می دانستم که اگر اشتها زیر دندان است، عشق زیر لب است. و برای دختر جوانی که عواطفش دست نخورده مانده است، اندیشه جز از راه احساس تحقق پذیر نیست.
    آقای فرزاد که همچنان در چنگال اهریمن بی خوابی دست و پا می زد، مانند شطرنج بازی که پس از شکست از حریف ناگهان توی خواب به یادش آمده باشد که اگر فلان مرحله اولیه بازی به جای حرکت فیل مثلاً اسب را بازی کرده یا فقط پیاده ای را به جلو رانده بود برد مسلم با او بود، تند برخاست و توی رختخوابش نشست. برخلاف آنچه که ممکن بود تصور کرد و کاملاً برخلاف انتظار خویش، احساس نمی کرد که بی خوابی خسته اش کرده باشد. بازوان را به جلو کش داد و سر را روی سینه خم کرد. چند دقیقه ای بی آنکه کوچکترین فکری داشته باشد در همین حال ماند. درست مثل این بود که استراحت کافی کرده است و اکنون می باید برای کارهای طلیعه روز، که چیزی به آغاز آن نمانده بود، آماده شود. کیف کارهای خود را از روی میز برداشت و پوشه ای را که خانم فلاحی به او داده بود بیرون آورد. با خود گفت:
    - برنامه غذائی ظهر کارگران- به او گفته بودم مطالعاتی در این زمینه بکند و اگر پیشنهادی بنظرش می رسد به من گزارش نماید. اگر گزارش او جزو این کارها باشد بهانه ای به دست می آورم و او را برای بحث و گفتگو به شام امشب در رستوران کنار استخر دعوت می کنم. از کجا معلوم که قبول نکند. باید حتماً این کار را بکنم.
    توی پوشه، یک دفتر صد برگ خشتی بود که جلد پلاستیک دانه دانه به رنگ مشکی داشت. آقای فرزاد به فکر فرو رفت. این حدس که دختر جوان احتمالاً برای او نامه ای نوشته و لای صفحات دفتر نهاده است یک لحظه سر تا پای وجودش را لرزاند. آن را گشود. از ابتدا تا به انتها، پشت و روی همه صفحات، با خودکار آبی از نوشته هائی که به خط خود او بود پر بود. ریز و دقیق و خوانا که سرکجهای کاف به شکل دال یا لام و حرف یای آخر به صورت شکسته نوشته شده بود. آیا او به انگیزه برخی افکار دخترانه و محض اینکه جدی بودن و مرتب بودن خود را در ایام تحصیل به رخ وی بکشد، یکی از جزوه های آن دورانش را برای وی نفرستاده بود؟ یک جزوه تاریخ طبیعی یا علوم که از مطالب سنگینی می کرد و هیچ نقش و تصویری جز همان نوشته های پیاپی و بدون هر نوع فصل بندی و عنوان، در آن به چشم نمی خورد؟
    دیگر جای شک و شبهه ای نبود که خانم فلاحی برای او نامه نوشته بود. آنهم یک چنین نامه پر برکت و گرانباری که هر چه بود کمتر از کتاب ارمیای نبی حکایت از روح بردبار و الهام شده نویسندۀ آن نمی کرد. اینطور آغاز شده بود:
    * * * * *
    «آقای مهندس، با آنکه از من خواسته اید شما را با نام اصلی تان همینطور ساده آقای فرزاد صدا بزنم، من که در کارخانه کارگر یا کارمندی بیش نیستم پایم را از گلیم خود فراتر نمی گذارم، اجازه می خواهم فقط در این یک مورد از دستور شما سرپیچی نمایم و مانند سایر کارگران و کارکنان، شما را آقای مهندس خطاب بکنم. آیا این فکر عاقلانه نیست که اگر روزی، مثلاً همین فردا صبح یا وقتی دیگر، من به خاطر یک قصور یا اهمال خارج از قوه پیش بینی یا هر علت دیگر، از نظر شما بیفتم، باز پس گرفتن عواطف برایم دردناک خواهد بود؟ باری، آقای مهندس، قبل از آنکه به اصل موضوع بپردازم از شما سپاسگزارم که وقت گرانبهای خود را صرف کردید و عصر پنجشنبه مرا با خواهر و برادر کوچکم به گردش بردید. بنفشه و بابک یقین بدانید تا عمر دارند این خاطره بزرگ را از یاد نخواهند برد. اما خود من، راستش را بگویم، با آنکه زاده و پرورده این شهرم، پس از نوزده یا بیست سال اولین بار بود که کارون را سیاحت می کردم، آن هم با قایق. فکرش را بکنید، آن بیشه های سرسبز و آرام که فاصله به فاصله سر از میان آب بیرون نموده بودند، آن پرندگان سرخوش و سبکبال که سینه آبها را جولانگاه خود کرده بودند، آن صفیر ملایم و دلنشینی که از حرکت نسیم بر روی موجها برمی خاست و بازی آرشه را بر روی سیمهای ویولن به یاد می آورد، و سرانجام آن محیط صفا بخشی که نیرو دهنده اش شخص شما بودید، اینهمه برای من موسیقی لطیفی بود که آدم در یک صبح بهاری میان خواب و بیداری می شنود و وجودش آکنده از یک لذت غیرقابل توصیف و خلسه آمیز بهشتی می شود. آقای مهندس، هرگز به کسانی برخورده اید که زندگی شان دفتری بوده است از درد و رنج مداوم؟ اینان وقتی که می خندند چنان صمیمانه در احساس خود غرق می شوند که بی اختیار اشک از چشمان فرو می ریزند. شادی اینان شادی حقیقی است، زیرا غمشان غم حقیقی بوده است. ولی آسمان روح آنها همیشه ابری از غم یا نگرانی و اضطراب هست که گاه پراکنده می شود و گاه ناگهان از چهار طرف در یک نقطه گرد می آید و توده انبوه و سیاهی تشکیل می دهد. زندگی اینان، حتی اگر به سعادتی برسند، شب دائمی بی ستاره ای است که غنودن در آن مساوی است با رنج خوابهای هراس انگیز، خوابهائی که لرزۀ وحشت آن ماهها از دل بیرون نخواهد رفت.
    وقتی که من و آن دو موجود کوچک روبروی شما وسط قایق نشسته بودیم شما می دیدید که آنها با همه اینکه می کوشیدند خونسرد بمانند با چه وضع ترحم انگیزی خودشان را پیوسته به من می چسباندند. گوئی سردشان بود و از من گرما می گرفتند. اما سرمائی که از ترس بود، زیرا آنها می ترسیدند. من می ترسیدم، آنها هم می ترسیدند. این اضطراب من از چشم تیزبین شما دور نماند. مثال آوردی و گفتی مردمان دنیا آنجا که مسئله ترس مطرح می شود اقسام مختلف دارند. بعضی ها از مسافرت در راههای مرتفع و جاده های کوهستانی می ترسند. برخی از آب. عده ای از تنهائی و چه بسیار کسان از اجتماع. من به شما گفتم هرگز مگر تا همین اواخر برایم پیش نیامده است که حتی به کوت عبدالله که گردشگاه خارج از شهر اهواز است بروم، و کارون را در ایام کودکی فقط از روی پل یا از کنار ساحل تماشا کرده ام. و افزودم که با اینهمه فکر نمی کنم آدم ترسوئی باشم. تو گفتی، بله، بله، ترس انسان طبیعی است ولی مطلق نیست. چه بسا کسانی که از یک چیز می ترسند ولی از بسیاری چیزهای واقعاً وحشتناک و خطرهای مسلم بیمی به دل راه نمی دهند و با بی پروائی از آن استقبال می کنند. من ادامه دادم، آنزمان که مدرسه می رفتم هنگام تاب یا سرسره بازی در زنگهای تنفس یا ساعات ورزش، بیشتر از هر دختری شجاعت به خرج می دادم. بطوری که تمام شاگردها و حتی معلمان و مدیر و ناظم دور زمین بازی حلقه می زدند و تحسینم می کردند. تو به بچگانه بودن این استدلال، که چون غیر از آن نمی توانست مناسب حال دختری مانند من باشد معصومانه و شیرین به نظر می رسید، با لذتی پوشیده لبخند زدی و آنگاه با حرکتی دلچسب که نشان از هزاران اندیشه مردانه داشت خم شدی و دست خود را تا آرنج در آب کف آلود رودخانه که پشت سر قایق جا می ماند فرو کردی. من یقین دارم که در آن لحظه به سفرهای پر مخاطرۀ خود روی آبهای اقیانوس، آن زمان که سالها از ایران دور بودید می اندیشیدید. آن رنجها و مشکلاتی را به یاد می آوردید که طبعاً در این گونه سفرها فرا روی مرد می آید و او را در بوته تجربه و سختی آبدیده می سازد. اما شاید برای دختر در خانه نشسته ای که سراسر عمر بیش از یک کوچه یا خیابان از شهر خود را نگشته و جز در روح خویش سفری به دیار دوردست نکرده است نیز تجربه های تلخی که شنیدن آن برای فردی دیگر خالی از غم و دل غشه نخواهد بود دست داده باشد. آری، حتم دارم که برای شما بیش از هر چیز تعجب آور بود که چرا آن دو موجود کوچک آن قدر خودشان را به من می چسباندند. آنها می ترسیدند. اما ترسشان بیشتر نه برای جان خود بلکه برای جان من بود که در این زمان تنها پشت و پناه آنها در روی زمین خدا هستم. و آیا اصولاً وقتی که زندگی مانند یک شبح هراس آور موجودی را تا اعماق روح و وجود از خود ترسانده و رمانده باشد دیگر در وی رشته ای به نام شجاعت یا خوش بینی و اعتماد باقی می گذارد که به آن بیاویزد و به امید لحظۀ نجات، دقایق مرگبار را هر طور شده از سر بگذراند؟
    چیزی را که توی قایق به شما نگفتم در این نامه می گویم: این دو موجود بیچاره و ترسان خواهر و برادر ناتنی من اند که مادرشان رفته است و اکنون من برای آنها به منزله مادر و شاید در یک تعبیر همچنین پدر هستم. شما وضع سرخورده و حرمان زده آنها را که جوجه هائی بودند که سایه باز را روی سر دیده باشند مشاهده کردید. کوشیدید با آنها دوست بشوید ولی موفق نشدید. گفتید که شما به حکم یک خوی طبیعی ذاتاً بچه دوست هستید و به راحتی می توانید با آنها گرم بگیرید و دوست بشوید. شرح دادید، در آلمان در پانسیونی بودید که زنان بی شوهر در آن فراوان بودند. این زنان کودکانی داشتند بی پدر که روزها و چه بس شبها آنها را در باغ پانسیون رها می کردند و پی کار یا تفریح خود می رفتند. تو با همه آنها طرح دوستی ریخته بودی. میتوانم تصور بکنم مردی را که به چهرۀ شاداب کودکی با موهای بلوطی نگاه می کند و با خود می اندیشد: او پدر ندارد. مادرش نیز معلوم نیست در چنین وضعی بتواند او را درست بزرگ کند. او چه گناهی دارد از اینکه خارج از اراده خود به این دنیا آمده است.
    آقای مهندس، من توجه کرده ام که شما هنوز هم از این کودکان نامه هائی دریافت می کنید که از شما میخواهند به آلمان برگردید. ولی من خیلی پیش از این، یعنی آن زمان که تازه پا به این کارخانه نهاده بودید شخصیت انسان دوست شما را شناختم. تا آن زمان، عصر به عصر که کارخانه تعطیل می شد و کارگران کارتهای خود را ساعت می زدند و توی تابلو سر جایش می گذاشتند، نگهبان دم در، طبق دستور مدیر قبلی دست به بدن آنان می کشید و جیبهاشان را وارسی می کرد، که نکند افزار و اسبابی از اموال کارخانه را دزدیده باشند. شما این رسم بد را که ناسزائی بود به شخصیت انسانی کارگران و یا حتی هر کس که آنجا حضور داشت و ناظر جریان بود، ملغی کردید. اعتماد اولین سنگ بنای اجتماع است و آن جامعه یا گروه یا کانون، هر چند جمع محدود یک خانواده باشد، اگر از اعتماد بین خود بهره نگیرد محکوم به فنا است. اما وقتی که شما می بینید پای بر زمینی نهاده ایدکه در حقیقت نه زمین بلکه حفره ای سرپوشیده است و عنقریب با همه سنگینی در آن سقوط خواهید کرد، نام این را چه میتوانید بگذارید؟ شاید شما فکر بکنید که من طبعی بیش از اندازه حساس دارم و در زمینه این حساسیت، رنجها و دردهای زندگی یا وقایعی را که بسرم آمده است بیش از اندازه بزرگ می بینم و مخصوصاً به همین علت بیشتر طعمه این رنجها و دردها می گردم. اما آقای مهندس، واقعیت همیشه واقعیت است، و شما نمی توانید وقتی که باد سام صحرا به وزش درمی آید اگر در یک دشت گسترده هستید این دستورالعمل کلی را ندیده بگیرید و فوراً خود را به رو در نزدیکترین گودال نیندازید. تازه در این صورت وقتی که برمی خیزید باز می بینید که موهای بدنتان مثل سوزن به تنتان فرو می رود؛ صورتتان سرخ و حساس شده است که ورم می کند و اگر به فوریت درصدد معالجه برنیائید کار بدستتان می دهد. شما تا کنون در کارخانه جدیت مرا زائیده شور و شوق باطنی ام به کار می دانستید و هر روز که می گذشت مسئولیت تازه تری به عهده ام واگذار می کردید. اما بگذارید به ضرر خودم رازی را برای شما فاش سازم که در وضع فعلی، برای من کار کردن- اگر از جنبه معاشی آن حرفی نزنم- نهانگاه یا چه بگویم، پناهگاهی است که سربازی در جبهه جنگ بعد از شکستی سخت که باعث نابودی همه دوستان و یا ابواب جمع او شده است در یک گوشه دور افتاده پیدا کرده و روح خسته خود را موقتاً به دست آرامشی ناپایدار سپرده است. این نکته راست است که من احساس مسئولیت را به معنای عمیق آن درک کرده ام. زیرا این حقیقت را با هر رگ جانم دریافته ام که لاقیدی، این پست ترین شهوت ویرانگر نفس انسانی، چه عواقب دهشتناکی برای انسان می تواند ببار آورد. شاید همین احساس مسئولیت است که در این لحظۀ بخصوص مرا وامیدارد تا بیدار بنشینم و با نوشتن این نامه که اشکهای یک موجود تلخکام است جاری شده از نوک قلم، دفتر عمر خود را پیش روی شما باز کنم و گذشته تیره و اندوهبارم را آنطور که بوده است برایتان شرح بدهم. تنها پس از خواندن این نامه است که شما خواهید فهمید چرا باید زندگی برای یک دختر جوان به شکل کابوسی جلوه گر باشد. و آیا آن کس که به هر علت می خواهد باشد، وحشت از یک واقعه یا ماجرای گذشته در جانش لانه کرده است و کابوس این وحشت در خواب و بیداری، در خوشی و ناخوشی، همیشه و همه جا با او است، هرگز می تواند یک دوست خوب، یک رفیق راه یا حتی یک کارمند قابل اطمینان برای کسی باشد؟ او مانند آدمی است که به بیماری غش یا صرع مبتلا است. در حالت عادی سالم و مانند هر کس سر حال است. اما باطناً به خودش اطمینان ندارد و ناگهان می بینی که در کنار شما به زمین افتاد، دست و پایش فشرده و دهانش کلید شد، کف سفید از گوشه لبهایش بیرون زد و مثل مرغ سرکنده روی زمین شروع به بال و پر زدن کرد.
    آقای مهندس، شما که از یک دیدگاه مردانه به اوضاع و امور نگاه می کنید زندگی را زیبا می بینید که میشود به سادگی بر مشکلات پیروز گردید. شما در گلزارهای عبیرآمیز علم و صنعت قدم زده اید. روح شما همیشه جوان و بارور است و هرگز احساس پیری نخواهید کرد اما اگر در این راهی که می روید به افراد لنگ و مجروحی برخوردید که سایه خود را غولی می پندارند که در تاریکی علیه آنها کمین کرده، افرادی که در جسم جوان ولی در اندیشه پیراند، تعجبی نکنید. اینان شاید سزاوار کمک یا رقت و شفقت شما باشند اما غریق های خسته و نیم نفسی هستند که باید با احتیاط به آنها نزدیک شد و همیشه بیم آن را داشت که ممکن است آنکسی که به کمکش شتافته اید جان شما را به خطر بیندازد.





    .آقای مهندس، وجود شما به عنوان یک مدیر لایق و کارفرمای انساندوست، به عنوان کسی که اولین آموزشهای درست و ارزشمند کار در یک مؤسسه بزرگ را به من داد، برای من عزیز و گرانبها است و من تأسف خود را پوشیده نمی دارم از اینکه بگویم جز اشک سپاس چیزی ندارم و هرگز نخواهم داشت تا با آن بتوانم جبران این بزرگواری شما را بکنم؛ چیزی که می دانم شما نیز هرگز به فکر آن نبوده اید و نخواهید بود. این امر طبیعی است که شخصیت شما توی کارخانه یا حتی بیرون از آن معناً بر من سایه بیندازد و با هر نفسی از هوا که فرو می دهم نقشی از وجود شما را در وجود خودم حس بکنم. اما با کمال صداقت و صمیمیت می گویم که دوست ندارم کسی باشم که شخصیتش به هر کیفیت یا مناسبت که می خواهد باشد، روی شما سایه بیندازد.
    از چهار ماه پیش به اینسوی، با آنکه همیشه به خودم تلقین کرده ام که اشتباه فهمیده ام، با آنکه هرگز خود را به دانستن نزده ام، همیشه متوجه بوده ام که نگاه شما به من نه نگاه یک مدیر و کارفرما به زیردست، بلکه نگاه مردی است به یک زن، با هزاران حرف که زیر زبان دارد ولی برای گفتن آن مطمئن نیست باید چه کلمات یا زمان مناسبی را انتخاب کند. شما با این نگاههای رازگونه خود در طول این مدت کتابی نوشته اید و به دست من داده اید که در صندوقچه قلبم به امانت محفوظ است و چون شایستگی آن را در خود نمی بینم که بر خطوط این کتاب نظر اندازم، هر لحظه با کمال فروتنی و ادب در پی فرصت بوده ام که آن را به نویسنده اش برگردانم. حتی دیروز یا اینطور بگویم، پریروز، در تمام مدت سه ساعتی که قایق روی کارون می گشت و موتور آن سینه آبها را می شکافت، من با هر کلمه که به زبان شما می آمد- آب و هوا، پرواز پرندگان، زیبائی مناظر، ماهی و موج- با هر نگاه که به اطراف می انداختید و پاسخ آن را در نگاه من می جستید، جزء به جزء افکاری را که در مغز می گذراندید می خواندم. من نمی خواهم از احساس خودم نسبت به شما حرف بزنم. ولی بهترین چیزی که در این مورد می توانم بگویم اینست که شما برای من نه یک مدیر بلکه خدا هستید و دوست دارم این رابطه مقدس که مانند مذهب پرتوهای فروزانش دلم را گرم و مغزم را نورانی کرده است همیشه همچنان پاک و دست نخورده بماند. من می دانم که شما اینک در سی و پنج سالگی (سن شما را من آنزمان که مأمور تهیه آمار کارخانه بودم دانستم. بعلاوه، خود شما تا بحال دو سه بار از این موضوع پیش من سخن گفته اید) در چنان وضعی نیستید که معتقد به درنگها و بررسی های طولانی باشید. شما این درنگ ها و بررسی ها را قبلاً کرده اید: جای یک زن در زندگی شما خالی است- این را ناگفته همه کس می داند. شما ده سال دور از ایران بوده اید ولی اینک برگشته اید. آن کت و شلواری که به تن دارید و دوخت آلمان است به زودی پاره خواهد شد. همینطور خاطره های شما از کشور بیگانه، هر چند مربوط به کودکان باشد، از یاد خواهند رفت. و بزودی در باغ وجود شما نهال های تازه ای خواهد رست که از آب این سرزمین تغذیه می کند و در هوای این محیط پرورده می شود. مثل هر گل و گیاهی که بومی محل خاصی است و در محل دیگر نشو و نمائی ندارد. آنوقت شما می بینید که میباید دین خود را آنچه که مربوط به گذشته است و آنچه که مربوط به حال است، به وطن بپردازید. به نوبه خود حقی دارید که وطن مثل یک حواله بانکی به حساب شما خواهد ریخت: زندگی یا بعبارت بهتر، زن. زیرا باید گفت که بدون زن زندگی در کار نیست. آری، زن، این سرچشمه همیشه جوشان و گوارائی که سعادت را به مرد می چشاند. این رفیق راهی که یار و مددکار مرد است در مسیر طولانی زندگی. این زنجیر مقدسی که در تاریک راه عمر راهنمای مرد و بگفته وسیع تر، راهنمای کل وجود اجتماع بسوی روشنائیهای آینده. این مادر مهربانی که بوسه هایش بر پیشانی کودک شیطان را از ساحت زمین دور می سازد و زمین و زمان را به تکریم وامیدارد. و بالاخره، این رشته دل انگیزی که پیوند زمین است با عرش الهی- این روح ظریفی که نامش را زن نهاده اند و عالم هستی بدون او رنگ و رونق یا جوش و جلائی ندارد، جای چنین زنی در زندگی شما خالی است. شما اینک مانند هر مرد تجربه دیده و سرد و گرم روزگار چشیده، دنیا را با نظر بارزتر و از افق وسیع تری می نگرید. و درست به همین دلیل دختران را بخصوص اگر شهرستانی باشند، نهالهای تازه و سالمی می دانید که زیر مراقبت و مواظبت پدر و مادر، در گلدان زندگی خانوادگی، به موقع آب خورده و بدون هیچ نوع آفت و آسیبی به حد رشد و کمال رسیده اند. نمی خواهم با این مقدمه چینی ناشیانه ذهن شما را خراب کنم و پاکی های اصیل و خالصی را که خاص این نوع دختران شهرستانی است از چشم شما پنهان دارم. یک مزیت زن، آنهم زن شهرستانی، آنطور که من در نهاد خودم می بینم، اینست که وقتی دلبسته وجود مردی شد، بر طبق این اصل که اگر عشق مرد یک است باید عشق زن هزار باشد، می خواهد همه چیز خود را متعلق و منحصر به او بداند و در طبق اخلاص تقدیمش کند. او نمی خواهد در گذشته اش رازی باشد که شوهر از آن بی خبر مانده است. هرگونه راز چه بزرگ چه کوچک در زندگی او مانند ریگی است توی برنج که وقتی زیر دندان آمد بزرگش نوعی خطر دارد کوچکش نوعی دیگر. اما اینک من- آه، آقای مهندس، نمی دانم چطور بگویم. می ترسم اگر این کلاف سر در گم را که نامش زندگی گذشته من است بگشایم و پیش روی شما بریزم هرگز بار دیگر قادر به جمع کردن و دوباره بستنش نباشم. باری، اینک منی که نمی توانم ادعا کنم در گذشته قلبم برای کسی نتپیده است، منی که روزگاری هر چند کوتاه، هر چند بی سرانجام، عشق و علاقه به یک جوان اولین و آخرین امید یا بهتر بگویم روزنه ام بود به سمت روشنائی ها، چگونه می توانم بخودم حق بدهم و سخن از یک عشق دوم بر این زبانم جاری سازم. بخصوص در وضعی که می بینم جز همان عشق به کار که در حال حاضر معبد مقدس مرا تشکیل داده است و در آینده نیز غیر از این نخواهد بود، اندیشه هر نوع عشق فرسنگها از وجودم دور است.
    آقای مهندس، خواهش می کنم این رازگشائی ساده دلانه را که اگر از جانب من نمودار روحی آسیب دیده و ناتوان است از جانب شما بیانگر همه جلوه های طبیعی ذات انسانی است، بر من ببخشائید. در این چهار ماهه، شما بارها کوشیده اید بین خود و من آن حال و هوائی را ایجاد کنید که فکر تنهایش برای دختر جوانی در سن من می تواند مست کننده باشد. اما متأسفانه و مثل کسی که گوئی اصلاً احساسی ندارد چنان وانمود کرده ام که ابداً از خلجانهای شما چیزی نمی فهمم.
    فراموش نکرده ام آن روزی که روپوش من لای در آهنی کمد گیر کرده بود و هر چه می کردم قادر به آزاد کردنش نبودم. شما رسیدید و کمک کردید تا آن را بیرون بیاورم. اما در آهنی کمد شوخی اش گرفته بود و همچنان مقاومت می کرد. بازوهای شما از دو طرف کمد را نگه داشته بود و من مثل جوجه ای در میان این بازوها، که دیگر نه به فکر روپوش بلکه به فکر رها کردن خودم بودم. شاید در آن چند لحظه کوتاه براستی شما توجه نداشتید که مرا در چه وضع مضحکی قرار داده بودید. و توجه نداشتید که اگر یکی از کارگران غفلتاً سر می رسید و ما را در آن حالت می دید، با خود چه فکر می کرد و می رفت به دیگران چه می گفت. یا همان دیروز، توی قایق، شما که گویا می خواستید تأکید یک سخن را از من بخواهید یا، نمی دانم، شاید جهت آنکه اضطرابی را از وجودم دور سازید، دست روی دستم نهادید. آیا این حقیقت ارزش مرا به شدت پیش شما کم نخواهد کرد اگر بگویم که در هر دو مورد بالا من ابداً احساسی نداشتم و چون احساسی نداشتم این نوع خلجانها را از ناحیه شما نسبت به خودم کمی ناجور و یا ناشایست می دیدم؟ هنگامی که از قایق پای به ساحل می نهادیم و شما اول به بچه ها و بعد به من کمک کردید تا پیاده شوم، این عمل به کیفیت دیگری تکرار گردید. آقای مهندس، گاه و شاید همیشه، شرمی که به گونه یک دختر می نشیند از طرف مرد به گونه دیگری تعبیر می شود و او را در ادامه فکری که به مغزش رسیده است تشویق می کند. حال آنکه شرم ممکن است از روی نوعی خشم نیز باشد- خشمی که به هزار و یک دلیل نمی تواند خود را ظاهر سازد. آقای مهندس، شما در آن لحظه به معنی درست کلمه مرا در آغوش گرفته بودید، که حرارت نفستان را روی گونه هایم، بله، روی نرمی بناگوش و کرکهای گردنم حس می کردم. شاید یک لحظه فکر کرده بودید که نه در ایران بلکه در آلمانید و من یکی از دختران آلمانی هستم که با شما به گردش در ساحل رودخانه آمده ام؟ بگذارید حالا من از احساس خودم، از هر نوعی که هست، صحبتی نکنم. زیرا به هر حال، احساس آدمی تا آن زمان که با عکس العملهای بیرونی او توأم نیست، رازی پنهانی است و نمی تواند دلیل بر چیزی باشد. ولی آیا نه اینست که ما میان مردم محیط خود زندگی می کنیم و اخلاق و رفتارمان مثل پژواک صدا بسوی خودمان برمی گردد؟ منی که در هر نگاه چشمان شما یا در زیر هر کلمه ای که به زبان آورده اید فروغ عشق را خوانده ام و در این خصوص مطمئناً هیچ اشتباهی نکرده ام، آیا ممکن است نگاه خاص باغبان یا لبخند سرآشپز کارخانه را درک نکنم که با زبان بی زبانی و به طرز مخصوص خود از این عشق به من تبریک می گویند؟ یکی می آید از شما پیش من تعریف می کند و می گوید: مهندس نازنین ترین مردی است که تاکنون روی زمین دیده ام. نظیر او در هیچ جای دنیا وجود ندارد. و دیگری: از آقای مدیر خواهش کرده ام که اگر یک وقت جشن و سور یا امر خیری برایش پیش آمد مشغول الذمه است اگر خبرم نکند. همین چند شب پیش برای یک عروسی برده بودندم که دویست دعوتی رسمی داشت. با یک بودجه متوسط و بدون ریخت و پاش زیاد، چنان آنها را راه انداختم که صاحب دعوت انگشت به دهان مانده بود چطور از من تشکر کند.
    آقای مهندس، با این کیفیت آیا پس از چهار ماه به من حق نمی دهید که مهر خاموشی از لب بردارم و نگرانی ام را از وضعی که دور و بر ما می گذرد، نه برای خودم، بلکه برای شما، برای موقعیت شما که رئیس این مؤسسه هستید، ابراز دارم؟ من می دانم که شما در عین حال که بیش از هر کس لایق دوست داشتن و دوست داشته شدن هستید مانند دانشمندان هرگز وقت عاشق شدن ندارید. هرگز نیز حوصله آن را که با فرصت کامل دنبال همسر مطلوب خود بگردید و او را پیدا کنید در خود نمی بینید و اگر ببینید نه مجالش را دارید و، می خواهم بگویم، نه وسیله اش را. اینست که در ازدواج شما تصادف نقش اساسی را بازی خواهد کرد. و این متأسفانه امری نیست که بتواند همیشه قرین موفقیت یا خوشبختی کامل باشد. شما که از روحیات و تمایلات و وضع گذشته من اطلاعی ندارید اگر در این مدت مهر از لب برمی داشتید و آنچه را که در فکرتان هست به زبان می آوردید، در آن صورت به ظن قوی منهم به پاس احترام یا انس و علاقه ای که باید نامش را عاطفه همکاری یا اطاعت نامید، در محظوری قرار می گرفتم و جواب موافق می دادم. در آن صورت شما که در این شهر کسی را ندارید. چه بس در دام ازدواجی می افتادید که وصله شما نبود و بعدها به اشتباه خود پی می بردید و از کرده پشیمان می شدید. من نمی دانم برای شما برورو و بطور کلی قیافه ظاهری من تا چه اندازه اهمیت دارد. شاید فکر می کنید زیبا هستم. شاید گمان کرده اید از خانواده ای ثرروتمند و مرفهم. در حقیقت یک روز سؤالی از من کردید که ظن مرا قوی تر کرد که شما چنین تصوری از من دارید. خوب، شاید این تقصیر از من است که هنگام کار به سر و لباس خود اهمیت می دهم. صبحها چنانکه شما نیز بگوش شنیده اید و می دانید، چون راهم تا اتوبوس سرویس دور است، زنی همراهم می آید که تنها نباشم. عصر نیز او سر ساعت 5 که اتوبوس می رسد در ایستگاه منتظر من است که تا خانه همراهی ام می کند. این زن که سی یا سی و دو سال از عمرش می گذرد سربندی به سر بسته که چشم و گوش و موهایش همیشه، زمستان و تابستان، زیر آن پنهان است. در این ده یا دوازده ماهی که پهلوی من است اگر شما موهایش را دیده اید من هم دیده ام. با آنکه گوشهایش بخوبی می شنود نمی دانم به چه علت لال است و جز کلماتی گنگ و نامفهوم که بعضی وقتها از توی گلو به زبان می آورد حرفی نمی تواند بزند. نمی دانم نژاد او کرد است یا لر و یا عرب، ولی به طور مسلم فارسی را نمی فهمد. از سابقه کارش، همینقدر می دانم که زمستانها و اول بهار در حول و حوش چادرنشین های حمیدیه به خارکنی مشغول بوده یا در مزارع کاهو کار می کرده است. با داس کاهو می چیده و کاهوهای چیده شده را توی جاده به پای صندوق می برده که برای حمل به شهر بسته بندی می شده است. ولی بهار سال پیش چون مزارع کاهو را در این صفحات به کلی آفت زد، کار در آنجا خوابید و او به شهر آمد. یک روز صبح من برای خرید وسائل به بازار رفته بودم. او را دیدم کنار خیابان نشسته با مقداری کاهو و علفها یا سبزی های دیگری جلویش. نمی دانم دیده اید یا نه، توله علفی است با برگهای پهن و ساقه های بلند که زمستان و بهار بعد از باران به طور خودرو در مزارع می روید و اینجا در اهواز خیلی طرفدار دارد. مثل اسفناج یا مثل گاگله که کمی شورمزه است. من از او مقداری توله خریدم. خواستم کاهو هم بخرم، دستم را پس زد. یک کاهو برداشت. برگهای آن را از هم گشود. همه زرد بودند. یک دانه دیگر که تقریباً خشک شده بود برداشت. یکی از همان برگهای زرد را کند و کف دستها مالید، مثل برگ خشک شدۀ توتون توی دست او خورد شد و به زمین ریخت. من دو روز بعد هم دوباره برای خرید به بازار رفتم، منتهی این بار عصر. باز او را همانجا دیدم. کارش این بود که یک روز می رفت علف چینی و روز بعد می آمد به بازار. و فروش آن روز او تا آن ساعت که نزدیک غروب بود از شصت ریال ----- نمی کرد. بهرحال، قسمت چنین بود که این زن بیاید و برای من کار بکند. وقتی که او در کوچه همراه من است، اگر سگی ولگرد، جوانی ژنده یا آدم مشکوکی ببیند که سر راه ما است، فوراً قدم تند می کند و خودش را به من می چسباند. او چنان وضع دفاعی غریبی به خودش می گیرد که گفتی آماده است به خاطر من سینه اش را سپر هر بلائی بکند. این رفتار اطاعت بار او که خاطره دوران برده داری و وجود اربابان و غلامان را زنده می کند، بطور کلی در ذهن آنها که دورادور ناظر ما هستند و از جمله همکاران کارخانه ئی من، چنین آورده است که گویا من اعیان زاده ای هستم ثروتمند که کار در کارخانه را فقط محض سرگرمی و برای آنکه حوصله ام از بیکاری سر نرود، اختیار کرده ام. و آیا میان آنها شایع نیست که من هنگامی که برای شغل پرستاری به بیمارستان ریوی اهواز رجوع کرده بودم حاضر شده بودم برای آنها بدون حقوق کار کنم؟ باری، آیا من به راستی به وجود چنان هیکلی که مثل سایه صبح و عصر دنبالم باشد نیاز دارم؟ آیا می ترسم که در کوچه و خیابان از کسی آزاری ببینم؟ یا اینکه محض خودنمائی و فخر فروشی است که این کار را می کنم؟ آخر، باید بگویم این زن که من فقط از روی حس دریافته ام که نامش عانه یا آمنه است و من آمنه یا گاهی به خاطر مسخره آنا صدایش می کنم، هیچ کار دیگری نمی داند. و اگر من این وظیفه را هم برای او تعیین نمی کردم از خودش خشنود نمی بود که وجودش برای من لازم است. در حالی که او از جهات دیگر واقعاً وجودش برای من و در خانه پیش من لازم است. او ساعتها می تواند یک گوشه خاموش بنشیند و حوصله اش سر نرود، و اگر گفته اند مواظب در حیاط باش که کسی به درون نیاید، با پرواز مگسی از جایش بجنبد و آماده دفع خطر باشد. اگر به او بگویند مراقب آتش باش که خاموش نشود وظیفه خود را خوب درک می کند، ولی اگر در این ضمن آب غذا ته نشست به آن کاری ندارد، زیرا در این خصوص چیزی به او گفته نشده است. آقای مهندس، به این ترتیب می بینید که من اگر کلفتی هم دارم آدمی است که حتی نقش آدمیزاد را بر خود ندارد و در شرایط حاضر به دلائلی که در حقیقت موضوع داستان غم انگیز من است، این موجود لال و بی دست و پا برای من کفش کهنه ای است که می گویند در بیابان نعمت خدا است.
    از من می پرسید که بهر حال مگر نه این است که شما باید روزی پیشنهاد ازدواج کسی را بپذیرید و زندگی زناشوئی را که سرنوشت طبیعی هر انسان زنده است قبول بکنید؟ این سؤالی است که جوابش را به درستی نمی دانم. زیرا می بینم که شایستگی یا بهتر بگویم، آمادگی آن را ندارم. اگر من روزی به این آمادگی برسم، که البته بعید می دانم، در آن صورت ازدواجم با کسی خواهد بود کم و بیش همسنگ و همتای خودم؛ کسی که ضربه های رنج و خفت را به نحوی روی نرمی پشتش احساس کرده باشد. منی که دوران اول زندگی ام آکنده از بدبختی و خواری بوده در دوران دوم زندگی ام هرگز نخواهم توانست وجود له شده ام را از این قالب فرسوده بیرون بیاورم و در قالب دیگری بریزم. شاید به خودم بخل روا می دارم که ناگهان از دنیای درد و دلواپسی به دنیای راحت و سعادت قدم بگذارم. شاید خودم را لایق نمی دانم و وحشت دارم که نتوانم با هر وضع تازه و امید بخشی خو بگیرم. همان طور که طبق یک مثال عامیانه روغن روی روغن می رود و بلغور خالی می پزد، گوئی پیوند غم باید همیشه با غم باشد نه با شادی. و یا شاید این غمها مثل قوز روی پشت جزئی از زندگی من اند و همیشه همچنان باید با من باشند. منی که نه پدرم مرد با افتخاری بود نه مادرم و نه خودم، از آن ترس دارم که زهرهای نومیدی و بدبینی مسمومم کرده باشد و به درد یک زندگی سالم با مرد نیرومندی مثل شما نخورم. من خودم را کوچک می دانم غمهایم را بزرگ، و اگر کسی باشد که لازم ندانم هر دم از گذشته ام با او صحبت کنم- مردی آنقدر جوان و کم تجربه که فقط به حال، و سوداهای زودگذر آن بیندیشد، یا آنقدر پیر و افتاده که آینده برایش آواز دهلی است که فقط از دور به گوش خوش آیند است. اگر من روزی تصمیم به ازدواج داشته باشم و تصادفاً چنین کسی سر راهم واقع شود بیشتر مناسب حالم خواهد بود تا شخص تیزهوش و نکته بینی که با احساس برتری بزرگ شده است و این برتری بحق برازنده او است- شخصی که می خواهد مالک همه روح من باشد و من هم متقابلاً می باید همه روح او را در قبضه اختیار خود داشته باشم و چون در وضع نامتعادل و لرزانی هستم هرگز قادر به ایفای این نقش یا وظیفه که در حقیقت رویۀ لطیف و ظریف زندگی مشترک دو پیوند است، نخواهم بود.
    آقای مهندس، سه ساعت گردش روی کارون هر چه نبود برای شما این فایده را داشت که تصویر روشن تری از چهره یخ زده این همکار زن خود داشته باشید. نمی خواستم این واقعه پیش بیاید، اما همچنین نمی خواستم دل تو برنجد. اینک این کلمات که در حقیقت زیرنویس آن تصویر است مطالب بیشتری را برای شما روشن خواهد کرد. من مثل قارچی هستم که بر دیوارۀ نمناک و تاریک غارها یا سردابها می روید. باد جهنمی داغی که در روح من وزید گل وجودم را از ریشه سوزاند. شک دارم که هرگز از نو بر همان ریشه جوانه بزنم و سبز بشوم. اما شما با آن روح بزرگ و سخاوتمند که دارید، مانند یک رودخانه که گاه باریک است و به تندی راه می سپرد و هر چه در سر راه خود ببیند درهم می شکند و پیش می رود، و گاه گسترده می شود و فضای وسیع بیشه ها را فرا می گیرد- مانند همان کارون زیبا، وجودتان همانگونه جدی و پرخروش و با اراده است که آرام و مهربان و شورانگیز. با دختری ازدواج کنید که عواطفش مثل برف های قله یک کوه پاک و دست نخورده است، نه زخمی و چرکین. آنگاه زندگی شما مثل همان برف قله کوه هنگامی که آب می شود و به شکل چشمه ای از زیر یک صخره با حبابهای بلورین روان می شود، هزاران زیر و بم بهاری و لطیف بهشتی خواهد داشت. اهمیت ندهید که سی و پنج سال دارید. دختران نوزده بیست ساله برای کسی در سن شما یا حتی کمی مسن تر سر و دست می شکنند. شما غایت آمال آنها هستید. زیرا آنها در زندگی با شخصی مثل شما بچه خوتر خواهند شد و سالهائی را از دست نخواهند داد که لازم است به قیمت آن مفهوم حقیقی تر زندگی را دریابند. بعلاوه، آنها از روی حس می دانند که شما منزه طلبی یا غرور گستاخانه جوانان بیست و پنج ساله را ندارید که معتقد باشید عروس نباید بی خدشه باشد. زیرا دختر مثل فیروزه است، چه سبک قیمت چه سنگین قیمت، همیشه و در هر حال یک طرفش خرمهره است، خاک بی ارزش است. وقتی که توی کوچه های تمیز شهر می گردید، پشت این درهای بسته که از روی سر در آنها، شاخه های درخت ابریشم یا کُنار با گلهای رنگارنگ، سر به بیرون کشیده، زیبا رویان سیاه چشمی ایستاده اند که امثالشان را در تهران و شیراز یا رُم و پاریس نمی توان یافت. آنان با اینکه نسبت به شهرهای بزرگتر آرزوهای محدودتری دارند، خوب می فهمند که عشق چیست. عشق برای آنها همان گلهائی است که به زودی با اولین یورش گرما مچاله و کز خورده می شوند و پشت سر خود افسوسی به جای می گذارند که چقدر عمر بهار کوتاه بود. این دختران، برخلاف هر شهر و مکانی که شما فرض کنید، هر چه زیباروتر باشند فروتنی و درک بیشتری دارند و خوب می فهمند که نباید فرصت را از دست بدهند. ولی در این رابطه، سفارش من این است، به سوی دختر بروید و با خانواده ای وصلت کنید که در این شهر نفوذی دارد. دختری که برادرها و عمو- عموزاده های بسیار دارد و از اقوام دور و نزدیک او، مثل کرمهای زیر یک سنگ مرطوب، در هر اداره و دستگاه کسی خوابیده است. در این صورت موقعیت اجتماعی شما مستحکم خواهد شد و سایه های شیطانی که همه جا و در هر محیط لول می زنند، از روی بخل و حسد، یا بی شخصیتی، به این عنوان که مردی بیگانه از در رسیده و رئیس کارخانه ای معتبر شده است، در راه شما سنگ نخواهد انداخت.
    آقای مهندس، من یقین دارم که شما با خواندن این نامه مرا از کارخانه بیرون نخواهید انداخت. هیچکدام از مسئولیتها یا وظایف کنونی ام را نیز از من نخواهید گرفت. ولی بدون شک دیگر آن نگاه باردار و گویای راز همیشگی را نیز به کسی که حالا می فهمید از نظر عشق دریای مرده ای بیش نیست، به من نخواهید داشت. و در تصمیم خود که من با حدس درست خود به درستی آن را دریافتم و به موقع توانستم از خواب بیدار بشوم و مانع بروز پیش آمدهای بعدی بشوم، تجدید نظر کلی خواهید کرد. بهر حال این است داستان زندگی من:
    بخش دوم :
    مادر من جوان بود و زیبا و با پدرم که پیر بود نمی ساخت. من در خلال این نوشته شاید فرصت بکنم از زیبائی او جای دیگر و در زمانی مناسب ترشمه ای برای شما بیان دارم. اما اینجا همین قدر می گویم که این زیبائی مادرم بود که سعادت مرا به باد داد؛ که رنجهای مرا بنا نهاد. ای کاش او به جای آن دو چشم درشت و مغرور که در آئینه وجود جز تصویر خود چیزی نمی دید کور بود ولی قلبی در سینه داشت که از عاطفه مادری می لرزید و به موقع از کار خطا هشدارش می داد. ای زیبائی، تو چه فجایع تلخ و شومی که به وجود نیاوردی. چه انسانها که به جان هم نینداختی. چه تاج و تختها که به باد ندادی و چه زشتی ها که مرتکب نشدی. تاریخ تو مانند تاریخ قدرت با توطئه و خون و جنایت نوشته شده است. من نمی دانم نام این را طبیعت بگذارم یا پستی نهاد انسانی، بهر حال هر چه بود جوانی و زیبائی مادرم در رابطه با پیری و بی قوارگی و بی وجودی پدرم، آبی بود که در یک جوی نرفت. و ناسازاگاری مادرم تا آنجا کشید که یک روز به دنبال قهر و دعوائی طولانی، پدرم به خانه آمد و خبر داد که مادرم را طلاق داده است. تا عمر دارم آن روز شوم را از یاد نمی برم. پدرم مرا برای اینکه دور از کشمکش باشم به منزل عمه ام که دو کوچه بالاتر بود فرستاده بود. در منزل عمه ام بود که پدرم این خبر را آورد. عمه ام زیر چشمی مرا که مثل مرغ بیمار یا سرمازده گوشه ای کز کرده بودم نگاه کرد و گفت:
    - برای این بچه ناگوار است، اما گناه تو نبود برادر. او زیر پانشین داشت و با این وضع اگر آسمان را به زمین و زمین را به آسمان می دوختی نمی توانستی نگهش داری.
    من سرم را پائین انداخته بودم. مثل گنجشکی توی چنگ یک بچه قلبم از جا تکان می خورد و تمام وجودم می لرزید. گریه هایم را دور از چشم عمه، قبل از آن کرده بودم. پدرم چشم در چشمم دوخته بود. گوئی می خواست دشواریهای زندگی آینده اش را در خطوط چهره یا حالت نگاه من ببیند و بخواند. سینه اش بالا و پائین رفت، آه معذبی کشید و گفت:
    - همان وقت که هنوز سیندخت را از شیر نگرفته بود و یک ماه بچه را گذاشت و هیچکس ندانست چه گوری رفت، من می باید این کار را می کردم. حالا هم دیر نشده بود. او را به خیر و ما را به سلامت. حتی نمی خواهم نامش را از دهان کسی بشنوم. دستی که از من برید می خواهد سگ بخورد می خواهد گربه.
    من در آن هنگام یازده سال داشتم و کلاس پنجم دبستان را می گذرانیدم. در مدرسه اگر چه شاگرد زرنگی نبودم و بعضی درسها واقعاً برایم مشگل بود، اما همیشه طوری بود که گلیم خود را از آب بیرون می کشیدم و از امتحانات بدون تجدیدی یا با یکی دو تجدیدی کم اهمیت قبول می شدم و به کلاس بالاتر راه می یافتم. در من آن استعدادی بود که با یک تشویق ساده فوراً در ردیف شاگردهای خوب کلاس قرار بگیرم. ولی این تشویق فقط موقعی و بشرطی رویم مؤثر بود که مادرم در خانه بر خر شیطان سوار نبود، با پدرم به محبت و خوشی رفتار می کرد و در زندگی ما صلح و صفا برقرار بود. اما صرفنظر از محیط خانه که هر وضعی داشت، من اصولاً دختر سرزنده و با نشاطی بودم. اگر می دیدم حواسم کمی پرت است و نمی توانم آن را روی درس و کتاب متمرکز کنم، به ورزش یا شیطنت کودکانه روی می آوردم. بطور کلی در هر بازی پای ثابت من بودم و همسالانم وقت یارگیری قبل از هر کس دست روی سینه من می گذاشتند. حتی در سالهای بعدتر، در کلاسهای بالاتر، این روحیه را حفظ کردم. وقت آمدن معلم به کلاس یا وسط درس که شاگردان آمادگی خود را از دست داده بودند، همیشه من بودم که متلکی می پراندم یا بذله ای می گفتم و کلاس را غرق در خنده و شادی می کردم. دختر لوده ای نبودم که بخواهم به انگیزه فرار از درس یا پاره ای خودخواهی ها و خودنمائی ها عده ای از لشوش کلاس را دور خودم جمع بکنم و هیچ عقده ای هم نداشتم. ولی این رفتارم که ابداً از روی نیت بدی نبود گاهی میان معلمان، بخصوص آنها که تازه آمده بودند، بدفهمی به بار می آورد و برایم دردسر درست می کرد.
    در آن یازده یا دوازده سال زندگی پدرم با مادرم، ما هر وضعی داشتیم بهر حال من یکی یکدانه دامان آندو بودم. پدرم البته با مادرم اختلاف داشت و شهد من از این اختلاف غالباً شرنگ بود. اما ساعاتی نیز که عزت اولیه خود را باز می یافتم و طعم شیرین عزیز بودن و مرکز توجه بودن را احساس می کردم، در زندگی ام کم نبود. آرزو می کردم که محبت پدرم در دل مادرم ابدی باشد. و از حد این آرزو گذشته، گاهی می نشستم و با مغز کودکانه ام وسائلی اختراع می کردم تا آنها با هم آشتی کنند و خوب و خوش باشند. هنوز که هنوز است من از هر دعوا و اوقات تلخی، هر چند بین دو بیگانه باشد و جائی به من بر نخورد، تنم می لرزد. به همان اندازه که از دعوا و اختلاف رنج می برم، از صلح و آشتی شاد می شوم و این شادی اشک در چشمهایم می آورد. به علاوه، از بی عدالتی، به هر شکلش که باشد نفرت دارم. از ***** ترازو خوشم می آید که وظیفه اش نشان دادن تعادل است و هر چیز که تعادل را به هم میزند مایه وحشت من است. اکنون می فهمم که وجود من در آن ایام میان پدر و مادرم چه نقشی داشت. اگر من نبودم، مادرم همان سال اول پس از ازدواج پدرم را ترک کرده و رفته بود. مادرم یازده سال دندان بر جگر گذارد و تحمل کرد. می گویم تحمل، زیرا برای او چنانکه هر کس می دانست، زندگی با پدرم به راستی نوعی شکنجه بود. من با آنکه کوچک بودم این را خوب حس می کردم. او وقتی که با من تنها بود غالباً رنج خود را بیان می کرد که از پدرم خوشش نمی آمد، و با این وصف نمی دانست چاره بدبختی اش چیست. همیشه با خودم فکر می کنم که چرا پدرم این کار را کرد. او که نه ثروت داشت نه مقام نه زیبائی، چرا گشت و گشت و زنی را پیدا کرد که در زیبائی سرآمد همه زنها بود. آیا فکر نمی کرد که این زن به او نخواهد ایستاد. این خطر کردن و بی گدار به آب زدن آنجا که پای زن به میان می آمد، اخلاق پدرم بود. شاید همه کس زیبائی را دوست دارد، اما مردم در این گونه مواقع حساب یک موضوع اصلی تر را هم می کنند: زندگی، زیرا این فقط زندگی به مفهوم زیستی آن است که با آن نمی شود بازی کرد. نسبت به مادرم هم فکر می کردم مگر او روزی که پدرم را دید و زندگی با او را قبول کرد عقلش همراهش نبود یا چشم و گوشش بسته بود. باید بگویم آری، او چشم و گوشش بسته بود. زیرا در آن زمان فقط چهارده سال داشت. و چهارده سالگی خطرناکترین سنی است که یک دختر را به چاه می اندازد. زیرا بلوغ رسیده است ولی عقل اجتماعی نه. این داستان که بعدها چه پوشیده چه آشکار همیشه موضوع مشاجره و بگومگوی بین آندو بود حقیقت داشت. پدرم که از ابتدای جوانی موهایش ریخته بود موقع خواستگاری از مادرم کلاه گیس بسر گذاشته بود. او علاوه بر طاسی کامل و ناهنجار سر، یک زگیل هم داشت که آن را زیر کلاه گیس پنهان کرده بود. او مادرم را به طرز بدی که جز نام شیادی بر آن نمی توان نهاد، فریب داده بود. ولی با اینهمه، من هرگز نتوانسته ام حق به مادرم بدهم و او را در قدم جسورانه ای که برداشت ببخشایم. بهر حال، مادرم پس از طلاق گرفتن از پدرم، به فاصله کمی شوهر کرد و از این شهر رفت. پدرم هم زن گرفت و زندگی ما در وضع جدیدی شروع شد. راستش را بخواهی، من وقتی به فلسفه این ازدواجها فکر می کنم در حیرت فرو می روم که آیا وجود یک انسان یعنی آن بچه که بعداً می آید آنقدر بی اهمیت است که زن و مرد قبل از نشستن پای سفره عقد دمی نباید اندیشه کنند که از زندگی مشترک با هم چه هدفی دارند و چه انگیزه یا هوس کورکورانه ای آنها را به این اقدام عظیم واداشته است؟ من از کیفیت شوهر کردن مادرم که به چه کسی شوهر کرد و کجا رفت حتی تا این دقیقه که هفت سال و اندی گذشته است کمترین خبر و کوچکترین آگاهی ندارم و مایل هم نیستم که داشته باشم. مسئله این است که اگر او به من علاقه داشت چرا رهایم می کرد. او هرگز با خودش فکر نکرد و نخواست بکند که سرنوشت من بدون مادر چه خواهد شد. هر چه سن من بیشتر می شود نفرتم نسبت به کار و کردار او بیشتر می شود که کمتر نمی شود. برای او هر جا هست و هر وضعی دارد هیچ آرزوی خوب یا بدی نمی توانم بکنم. او برای من مثل رؤیائی است فراموش شده که گاه بر اثر تصادف گوشه هائی از آن به یادم می آید، ولی دوست ندارم به آن بیندیشم. او که پدر و مادرش سالها پیش مرده اند، خویشان دوری دارد در اندیمشک که آنها نیز از سرنوشتش بی خبرند. بعد از طلاق، او آنقدر شتابزده و شوریده بود، آنقدر سرنوشت جدید سر در گمش کرده و عقل و هوشش را ربوده بود که حتی نیامد از خانه وسائلش را ببرد؛ وسائلی که با جهاز اولیه اش آورده بود و ملک طلق خود او به حساب می آمد. و من با آنکه به پاکی و بی گناهی مادرم تا آن ساعت کاملاً مطمئن بودم، این باری، بدبختی حقیقی من از این تاریخ شروع شد. اما چون گریه و خودخوری را بیهوده می دانستم تن به قضا سپردم. حتی روزهای اول نیمچه شادمانی یا شوقی در گوشه دل حس می کردم. زیرا نامادری من، سفورا، از شوهر قبلی اش دختری داشت به نام طلعت، تقریباً همسال من که برایم می توانست همدم و همبازی خوبی در خانه باشد.
    نامادری من که بدون هیچ جهیزیه و فقط با یک بقچه لباس و خرت و پرت هائی بی اهمیت به خانه پدرم آمده بود از مادرم مسن تر بود. چاقی متناسب و قیافه تازه و جذابی داشت. و از همان اول معلوم بود که اهل زندگی است و از ازدواج با پدرم ناراضی نیست. پدرم اصولاً مرد زن دوستی بود و اگر کمی محبت می دید جانش برای زن در می رفت. و من وقتی که دیدم او از آن الم شنگه ها و ناراحتی های قبلی خلاص شده و زندگی آرام و نسبتاً مرتبی پیدا کرده است، طبعاً ناسپاس نبودم. سفورا یک زن معمولی بود با سلیقه ها و برداشت های خاص خودش. با همه آنکه من جسته گریخته می دانستم پدرم دست او را گرفته و از قعر فقر و بدبختی بیرون کشیده است کاملاً معلوم بود که روحاً زن فقیر و ندیده بدیدی نبود و مبلمان و فرش برای او و دخترش تازگی نداشت. مادرم با همه کج خلقی ها و ناسازگاریهایش چون زن پرجوش و خروشی بود وظائف خانه داری اش را بهر کیفیتی که بود انجام می داد. رویه متکاهائی که او دوخته بود با حاشیه ظریف توری، پشتی ها و زیر گوشی های اتاق پذیرائی ما، همه حکایت از سلیقه مخصوص او می کرد که اینک نامادری وارث آن شده بود. چیزی که بود سفورا برخلاف مادرم که ریخت و پاشش زیاد بود و اهمیت نمی داد که چیزی بماند یا از بین برود، بیشتر استعداد حفظ و نگهداری اشیاء خانه را داشت. این بود که برای مبلها روپوش درست کرد. روی آئینه یک پارچه توری گلدار انداخت، و حتی بادبزن حصیری را با پارچه ای از نیمه دوخت که بیشتر دوام بکند، و ته قلیان را توی کیسه ای نمدی گذاشت که وقت زمین گذاشتن شکسته نشود. با کاموا کلاه خوشگلی بافت و به سر لامپا گذاشت که گرد و خاک توی شیشه آن نرود. آن طور که من از دهان طلعت شنیده بودم، پدر او که اینک پنج سال از مرگش می گذشت ابتدا غواص بود؛ غواص مروارید در آبهای خلیج که به طور روزمزد و برای ارباب کار می کرد و مرد زحمتکشی بود. اما چون غواصی کار سختی است و به اصطلاح غواصان عمر را کوتاه می کند، این کار را رها کرده و این اواخر رفته بلم چی شده بود و در خرمشهر از اینسو به آنسوی شط مسافرکشی می کرد. اولین بار که سفورا اشاره ای به سرگذشت خودش کرد برای من از روزهای پر اضطرابی سخن گفت که شوهر سابقش آماده می شد تا زیر آب برود. او برای مردم از عمق آبها مروارید بیرون می آورد و برای زنش اشک غلتان. و آن وقت یک روز خبر آوردند که کوسه یک پای او را برده است. البته نه خود پا، بلکه ماهیچۀ ساق پا، که بعد از آن وقت راه رفتن یک پایش را می کشید. یک روز که باران تندی می بارید و آسمان می غرید، او توی اتاق مشغول خیاطی بود. دیدم چند لحظه سوزن در دستش بیکار ماند و با اشکی که محسوساً زیر پلکهایش جمع شده بود هوای بیرون را نگریست. من گفتم: مامان چه شد، توی فکر فرو رفتی؟ گفت:
    - یاد شوهر مرحومم افتادم. او می گفت باران که در دریا می آید ماهی و مروارید زیاد می شود. حالا این باران عروسی صیادان است.
    اولین و آخرین بار بود که دیدم او از شوهر سابقش با آن احساس اندوهی که بی شک نشانه ای از محبت بود یاد کرد. این طور که می توانستم حدس بزنم شوهر سابق او، ذاکر، که به او ذاکر کوسه می گفتند، مرد جسور و یکه زنی بود، با قامت بلند و سینۀ پهن و برآمده و کت و کوپال قوی که یک نفری قایق را از دریا می کشید و روی ماسه های ساحل می آورد. مادر و دختر عکسی هم از او داشتند که از پدرم مخفی نگهش می داشتند. حال آنکه، به نظر من، اگر آن را سر طاقچه می گذاشتند هیچ مانعی نداشت و پدرم اهمیت نمی داد. من این عکس را دیده بودم. در خطوط سیما و نگاه چشمان ریزش تعصبی تاریک و خوفناک نهفته بود. پوست صورتش را از یک طرف مثل اینکه با چکش روی استخوان گونه کوفته بودند که لهیده شده و به شکل چرم زمختی درآمده بود. طلعت می گفت چون مرده است در عکس اینطور نشان می دهد. آدم وقتی می میرد عکسش هم تغییر شکل می دهد و ترسناک می شود- ولی من این حرف را باور نمی کردم.
    سفورا زنی بود تمیز و با تقوا. ظرف هائی را که من می شستم دوباره لب حوض می برد و آب می کشید. دل بزرگ و آرزوهای بزرگ داشت. با این وصف به چیز کم قانع بود و همین موضوع می رساند که در زمان شوهر قبلی اش، یا بعد از آن، سختی های بسیار دیده بود. او در آبادان به خانۀ اعیان و اشراف یا کارمندان بریم نشین شرکت نفت نیز برای کار رفته بود که به دقت از ما پنهان می کرد. ولی پدرم از این موضوع چندان هم بی خبر نبود. او بزودی پدرم را در قبضه اختیار خود گرفت و خود را نیز با همه نیرو وقف زندگی او کرد. پدرم خوشحال بود و از من می خواست که هر چقدر می توانم مهربان و مطیع باشم؛ حس بیگانگی یا احیاناً سرکشی را از خود برانم و او را به زبان طلعت مامان صدا بزنم. ولی آیا من می توانستم نسبت به او احساس بیگانگی نکنم؟ آیا او می توانست برای من جای مادر را بگیرد؟
    آنها هر وقت به مهمانی یا گردش لب کارون می رفتند نامادری ام طلعت دخترش را همراه می برد و من تنها در خانه می ماندم. زیرا بهر حال کسی می باید از خانه مواظبت کند یا به غذای روی آتش سر بزند. این را هم بگویم که اصولاً در این دوران، برخلاف گذشته و آن روزها که مادرم بود، پدرم دوست داشت زیاد به مهمانی و دید و بازدید برود. وضع کاملاً برعکس شده بود. مادرم نزد هر کس که پیش می آمد، خودی یا بیگانه، پدرم را تحقیر می کرد، که البته در دل نگه می داشت و جواب نمی داد، زیرا به این وضع خو گرفته بود. نامادری با خلق نرم و زبان گرم، همیشه، در هر حال و هر جا که بود از او ستایش می کرد. حتی اگر در غیاب وی با کسی صحبت داشت، یک اندر میان نام آقای فلاحی بود که به زبان او می آمد. یک آقای فلاحی می گفت و ده تا از دهانش می افتاد. دوستان پدرم غالباً همکاران اداری اش، یعنی اجزاء سازمان آب و برق بودند. به گمان من در این دید و بازدیدها پدرم می خواست به دوستانش که از قضیه او با مادرم خبر داشتند بفهماند که اگر یکی رفت یکی بهتر جایش را گرفت. یا شاید هم می خواست به زن تازه اش بفهماند که آدمی معاشرتی است و دوستان فراوان دارد. ولی من همان زمان ها شک داشتم و امروز این شکم به یقین صددرصد تبدیل شده است که او هرگز آدمی باشد که دنبال دوست بگردد. به همین دلیل، او در تمام مدت عمرش یک دوست صمیمی که به اصطلاع سری از هم جدا باشند نداشت. اصلاً در خط این حرفها نبود. من از خصوصیات پدرم در عنفوان جوانی آگاهی چندانی نداشتم. همین قدر احساس می کنم که او در تمام دوران کودکی و پشت سرش مرحله جوانی تا قبل از ازدواج اصولاً آدم منفردی بود. او زاده چهار محال و بختیاری بود. ولی در اهواز بزرگ شده بود. آنهم به کیفیتی که با محیط اطراف خود هرگز رابطه صمیمانه ای برقرار نکرده بود. نه آدم لوطی و لوطی مسلکی بود که توی قهوه خانه ها برود و پای صحبت این و آن بنشیند، و نه اینکه فردی بازاری که به فکر کیسه خودش باشد. او اگر می خواست می توانست آدم حیله وری باشد و با دوز و کلک در اداره شغلهای بهتر و آب و نان دارتری برای خود دست و پا کند. اما دنبال این هم نبود. در خانه، ما یک تیکه فرش داشتیم که پدرم زمان ازدواج با مادرم خریده بود. اینک چون کهنه شده بود آن را با یک فرش نو مشهدی یا نمی دانم قوچانی عوض کرد. پدرم می گفت «مامان» آن را خریده است. اما دروغی از این آشکارتر نبود. یک جفت شمعدان نقره داشتیم که مال مادرم بود. همراه نامادری رفت و آنها را با برخی وسائل خانگی دیگر تاخت زد. سفورا سعی نداشت که با برداشتن یادگارهای مادرم از در و طاقچه شبح او را از دور و بر خانه براند. من ابتدا فکر کردم که این از پاکدلی و صفای ذاتی و بزرگواری او است، اما طولی نکشید که فهمیدم اشتباه می کنم. او نقشه بزرگتری در پیش داشت؛ خورد کردن من- و این کاری بود که از نظر او در شروع آن تأخیر جایز نبود.
    به زودی بچه های اول و دوم هم آمدند، و من صاحب یک خواهر و برادر شدم. اینک دور و بر ما کاملاً شلوغ شده بود و پدرم یک دور تسبیح نانخور داشت. من هنوز به مدرسه می رفتم. اما در خانه فرصت درس خواندن نداشتم و فقط برای این کتاب را می گشودم که از فرط خستگی ناشی از کارهای خانه روی آن بیفتم و خوابم ببرد. به همین علت در سال اول و دوم دبیرستان هر کدام به سلامتی دو سال در جا زدم. و کسی که شش کلاس ابتدائی را راحت در شش سال خوانده بود به دوره دبیرستان که رسید به قول بچه ها واترقید و دو کلاس را در چهار سال خواند. طلعت که از فوت پدرش به بعد قید کتاب و مدرسه را زده و یللی خوانده بود اینک به تشویق پدرم و با بعضی دوندگی ها و این را ببین و آن را ببین ها، دوباره در مدرسه نام نوشته و مشغول درس شده بود. او اینک همکلاس من بود.
    به زودی من در خانه و در همه جا میان خویشان و آشنایان دور و نزدیک دختری بی استعداد و بیعار قلمداد شدم که بی جهت پی تحصیل راهم را گم کرده بودم و می باید در خانه ام بتمرگم و زیر دیزی را فوت کنم. این قضاوتی بود که حتی عمه ام پای آن صحه می گذاشت و تأیید می کرد که از اول و ازل دختر با ذهن و هوشی نبودم. هیچکس نبود تا ببیند که من در مقابل چشم غره های خاموش و محیلانه نامادری محال بود بتوانم در ساعات عادی روز لای کتاب را باز کنم. شب نخوابی های یک روند و پی در پی مرا هیچکس به چشم نمی دید که مجبور بودم بچه های او را، البته خواهر و برادر خودم هم بودند، بغل کنم و سر پا توی اتاق بگردانم تا گریه نکنند و باعث ناراحتی پدرم نشوند که می بایست خواب درست داشته باشد و صبح روز بعد به موقع و با نیروی کافی سر کارش حاضر شود. شما شاید حالت بچه ها را می دانید. یک وقت می بینی یک بچۀ یک ساله و نیمه یا دو ساله، یک ماه تمام عادت غریبی پیدا می کند. شب ساعت سه از خواب بیدار می شود و شروع می کند به ونگ بی خود زدن. گوئی مزد خوابش را می خواهد. دلش می خواهد کسی بیدار باشد و با او ور برود و بازیگوشی کند، تا اینکه سپیده بزند و آن وقت خودش به خواب برود. هیچکس نبود و نمی دید که وقتی بچه این عادت سگ را پیدا می کرد این من بودم که می باید رنج بی خوابی را بر خود هموار سازم. اما همه بودند و می دیدند که من سر کلاس چرت می زدم، یا گیج و منگ بودم و به سؤالات معلم جوابهای پرت و پلا می دادم. نامه ها و اخطارهائی را که از مدرسه به خانه ما ارسال می شد نامادری ام به پدرم نشان نمی داد و به بچه ها هم سفارش می کرد که در این خصوص چیزی به زبان نیاورند. من از او ممنون می شدم اما نمی دانستم که دارم خودم را گول می زنم. راست است که نامادری ام آن قدرها هم رند و راحت طلب نبود که همه کارها را به عهده من بگذارد و خودش کنار بنشیند. اما طبق این مثل که می گوید: بچه داری گل داری- یک خانه پر بچه هرگز کارش تمامی ندارد. فقط مطلب اینجا بود که نامادری ام هیچ وقت اجازه نمی داد طلعت دست به سیاه و سفید بزند. به طوری که این دختر با همه یکرنگی و صمیمیتش نسبت به من، وقتی پای کار به میان می آمد واقعاً فکر می کرد این وظیفۀ من بود که کار کنم و او راحت بنشیند. حتی برای خودش آب نمی آورد بخورد، به من دستورش را می داد. سر سفره، من طبق معمول همیشه آخر همه می آمدم و می نشستم و اول همه دست از غذا می کشیدم. یعنی هیچ وقت نمی فهمیدم چه وقت نشسته ام و چه وقت برخاسته ام. نامادری ام معتقد بود که هیچوقت نباید آب سر سفره نهاد. چونکه شمر از آن می خورد. هر کس آب می خواست من می باید بلند شوم و برای او بیاورم. که البته همیشه حاضر به فرمان بودم و تا کسی نگاهم می کرد قبل از آنکه لب تر کند مثل فنر از جایم می جهیدم. نامادری ام لغز بارم می کرد و با خنده ای که سایرین را هم به خنده می آورد می گفت: نترس از خوردن جا نمی مانی،- و اما از هر چیز گذشته، مهارت من در بلند شدن از روی زمین باعت تعجب همه آنها بود. که در حقیقت خودش یک دلیل همین فرمان ها بود. گاهی همانطور که آنها پای سفره مشغول خوردن بودند، من خواهر و برادر کوچکم را بغل می کردم و توی حیاط یا راه پله می بردم و می گرداندم تا نخواهند در غذای بزرگترها شریک شوند یا نحسی کنند. پدرم به ملاحظه سفورا هیچ وقت دوست نداشت به نادختری اش فرمانی بدهد. و رفتارش با او مثل رفتار با مهمان بود. من همه کار می کردم و می باید بکنم. جز اینکه از فرمانهای بیرون خانه معاف بودم. خریدهای بیرون خانه را غالباً خود پدرم می کرد که در محله آشنا بود و جنس خوب به او می دادند. اگر خریدی اتفاقی داشتیم طلعت آن را انجام می داد. این به جای همه کارهائی بود که می بایست بکند. پس از آنکه من از مدرسه بازمی گشتم دیگر حق بیرون رفتن از خانه را به هیچ بهانه و عنوانی نداشتم. حتی نمی توانستم به خانه عمه ام که بیش از دو دقیقه راه تا خانه ما نبود بروم. و پیرزن غالباً از پدرم گله می کرد که می خواهد مرا ببیند چرا نمی گذارید بیاید.

  2. #2
    ناظم بازنشسته ایساتیس
    تاریخ عضویت
    خرداد -۱۳۹۰
    محل سکونت
    جـــــــــاوید آباد
    سن
    26
    نوشته ها
    20,070
    چوق (TOP! 12)
    103,770
    تعداد جوایز چوق دریافتی : 4 عدد
    تعداد هدایا چوق دریافتی : 8 عدد

    پیش فرض

    عمه ام زنی بود ده سال از پدرم بزرگتر. در جوانی بیوه شده بود. در خانه ای می زیست که ارثیه شوهر مرحومش بود. و دو همسایه داشت که امورش از قبل آنها و اجاره ای که می دادند می گذشت. دو پسر داشت که در کرمانشاه تعمیرگاه ماشین داشتند و گرفتار عائله های خود بودند. یکی از اخلاق غریب عمه ام این بود که خودش را زن بزرگی می پنداشت. آدم بیش از حد متوقعی بود و دوست داشت همه تملقش را بگویند. یعنی مرتب به خانه اش بروند سر بزنند، بنشینند، به او برسند و به حرفها و داستانهایش گوش بدهند. اما در این زمانه کجا است چنین آدمهای بیکاری. به علاوه، او زنی بود که جز خودش هیچ کس و هیچ چیز را قبول نداشت. هر وقت هر جا می رفت شروع می کرد به عیبجوئی کردن و پند دادن. این بود که هیچکس از او خوشش نمی آمد. یک بار چند سال پیش از این، به دیدن پسرهایش به کرمانشاه رفته و ده روزی آنجا مانده بود. هنوز که هنوز بود از عروس هایش بدگوئی می کرد. می گفت پسرهایم آرزوی مرگم را دارند که بمیرم و ارثیه ام را تصاحب کنند. بعد از تولد برادرم بابک، او دیگر بکلی پایش از خانه ما بریده شد. نامادری ام هم به دیدنش نمی رفت. و این بی اعتنائی که اول بطور تصادفی پیش آمد کم کم به شکل تقصیری نمود کرد که از ناحیه عمه پیر قابل بخشایش نبود و نامادری را وادار کرد که اصلاً دور او را خط بکشد. علی رغم این کدورت، عمه ام هر چه بگوئی نسبت به من خوب و مهربان بود. و هر وقت به دیدنش می رفتم می باید از سیر تا پیاز هر چه در خانه می گذشت برای او تعریف کنم. اما من کتمان می کردم. یکی را می گفتم و ده تا را درز می گرفتم. بخصوص از بدرفتاریهای نامادری و دوچشمی های پدرم مایل نبودم ابداً حرفی پیش او به زبان آورم. که او به پدرم بگوید و پدرم هم برود هر چه هست و نیست راست کف دست زنش بگذارد. پیرزن چون تنها بود و هیچ کلفت و خدمتکاری زیر دستش دوام نمی کرد، همیشه در خانه کارهای رویهم انباشته و فراوانی داشت که یکی می باید انجامش بدهد. این بود که هر وقت من به دیدنش می رفتم خواه ناخواه می باید، پیه دو سه ساعت کار را بر تن بمالم و البته می مالیدم. نامادری ام در خصوص اینکه چرا نمی گذاشت من از خانه بیرون بروم، یک روز جلوی پدرم به زبان آمد و گفت:
    - اگر او بخواهد بیرون برود و با بقال و چغال آشنا بشود لنگه مادرش از آب در می آید و یک وقت دیدی برای تو خبرش را از شهرهای دور یا شیخ نشین های خلیج آوردند.
    خود او با همه اخلاق معاشرتی و لحن گرمی که داشت برخلاف این عادت که بین زنان شهرستانی جاری است ذاتاً مایل نبود به این خانه و آن خانه برود و یا دم در حیاط با همسایه ها وقتش را به وراجی بگذراند. زن سنگین و باوقاری بود و هیچکدام از کم جنبگی ها یا اخلاق خاله زنانه زنان معمولی را نداشت. همیشه مشغول کاری بود و به نظم و ترتیب و نظافت خانه اهمیت اساسی می داد. منتهی در این میان من بیش از هر کس فدا می شدم. تا زمانی که من خواهر و برادری نداشتم، پدرم گاهی دور از چشم او در گوشه و کنار خانه به من توجهی می کرد و با گفتن کلمه مهرآمیزی نشان می داد که هنوز به یادم هست و در دل دوستم دارد. پاره ای وقتها همین طور که مقابلش کنار دیوار ایستاده بودم می دیدم که نگاهش به من خیره شده است. مطمئنم که در آن موقع ها به یاد مادرم افتاده بود و بدیها و خوبی هائی که طی دوازده سال زندگی با وی چشیده بود. ولی شاید به این نیز می اندیشید که در این میانه من طعمه یک ستم بی جهت شده بودم. اما بعد از آمدن خواهر و بخصوص برادرم، او به کلی مرا فراموش کرد. نه اینکه بگوئید من نسبت به خواهر یا برادرم که کوچک بودند و چیزی از این قضیه ها نمی فهمیدند حسادت می ورزیدم. من خودم آنها را بغل می کردم و به استقبال پدرم جلوی در حیاط می رفتم تا او با دیدن آنها که تصادفاً سرخ و سفید و شاداب و سالم بودند، خستگی روزانه از تنش در برود. اما نامادری ام خیال می کرد من می خواهم خودم را به رخ پدرم بکشم. شاید هم فکر طلعت را می کرد که پدر نداشت و طبعاً از دیدن این صحنه ها توی فکر می رفت و ناراحت می شد. بهرحال، من در زیر سپر این بچه ها همیشه فرصتی پیدا می کردم تا به تعبیر نامادری خودم را به رخ پدرم بکشم و از خرده ریزه های محبت او نسبت به بچه ها چیزی هم برای خودم دست و پا کنم. اگر او- منظور سفورا است- یا بچه ها با من دعوا کرده بودند، می کوشیدم با خنده و بازی دود و دم کدورت را از فضای خانه برانم و محیطی شاد و هر چند از نظر خودم، ساختگی، ایجاد کنم تا پدرم در ساعت ورود به منزل بوی نقار و خلق تنگی به مشامش نرسد و خلق خوشش بهم نخورد. اگر مثل شاخه ای گل که در اثر نخوردن آب پژمرده شده و ساقه و سر خم کرده است، غمگین و پلاسیده بودم، با آمدن پدرم راست می شدم و می شکفتم. گاهی وقتها بچه ها تقصیری می کردند، شیشه ای یا ظرفی می شکستند یا غذا را روی فرش می ریختند، در اینگونه وقتها من می باید گناه را بگردن بگیرم یا با کردن تقصیری بزرگتر چشم پدر را متوجه خودم بکنم تا از صرافت تقصیر بچه ها بیرون برود. من در این موقع ها حکم تخته زیر ساطور را داشتم که مانع می شود زخم به جای حساس برسد. نامادری، این جنبه های رفتار و اخلاق مرا که می دید بدتر حرصش بالا می آمد، به پدرم می گفت:
    - او بیعار است، غم خیلی زود از یادش می رود.
    یا:
    - او پوستش کلفت است، دردش نمی آید.- و از این قبیل حرفها.
    آقای مهندس، آن روز که در کارخانه دست من با سیم کلاسور برید و شما برایم از جعبه کمکهای اولیه چسب بهداشتی آوردید و به آن زدید، به شما گفتم که پوست من کلفت است. اگر چه فوراً پشیمان شدم که چرا این جمله را به شما گفتم و شما از آن چه تعبیری خواهید کرد اما حالا می گویم که آن روز منظور من اشاره به همین ماجراها بود که در جوار یک زن ستم پیشه و بی عاطفه از سرم گذشته است. گاهی دستم به کتری یا تابه داغ می چسبید و تاول می زد. عوض هر نوع همدردی می گفت:
    - چشمت کور، آنقدر سر به هوا نباش و کمی بیشتر دقت کن.
    آن وقت خودم بودم که می باید به سوختگی دوا بزنم یا باندش بپیچم. تازه، می باید دقت کنم که پدرم از قضیه خبر نشود و باندپیچی را هم نبیند. زیرا در آن صورت با مهارتی خاص خودش به میان می آمد و به ضرر من مطالب دیگری را عنوان می کرد. با خراب کردن ذهن پدرم همدردی هائی را که ممکن بود نسبت به من نشان بدهد تبدیل به نگاههای تلخ و تند و آکنده از نفرت او می کرد. حرفهای سرد و نیشدارش که مثل نمک بر زخم من اثر می کرد به کار می افتاد که: تا به حال دختری دست و پا چلفتی تر از من ندیده است. و چه کسی بود که به عنوان شوهر حاضر باشد یک روز، سهل است، یک ساعت مرا در خانه اش نگاهدارد. از فرط گیجی و سر یه هوائی همه چیز را باید همه روز به من گفت و برای هر کار جزئی روی سرم ایستاد و مراقبم بود. سماور را آتش می کند بدون آنکه آبی توی آن ریخته باشد. که لحیمش ور می آید و سی تومان خرج روی دستمان می گذارد. مگر برای پدر بیچاره ات که سه سال است با همان لباس سر کار می رود سی تومان کم پولی است. تفاله چای را توی دستشوئی می ریزد که لوله می گیرد و لوله کش می آید می گوید یک اسکناس ده تومانی توی آن گیر کرده است. آخر، مگر تو دختر با باز کردن پای لوله کش و کلیدساز و شیشه بر و این قبیل سگ سوته ها به توی خانه می خواهی خودت را به مردان غریبه نشان بدهی که هر روز یک دسته گل تازه به آب می اندازی؟ به گمانم برای اینکه مأمور آتش نشانی را اینجا بکشانی حاضری خانه را آتش بزنی.
    او هر چه می خواست به من بگوید جلوی پدرم می گفت و در چنان حالی که خودم هم بودم. منتهی با چنان روش استادانه و مکارانه ای که معطل می ماندم چه جوابش را بدهم. علیه من توطئه نمی کرد. هر چه می کرد جلوی رویم می کرد و هر چه می گفت جلوی رویم می گفت. او خلق یکدستی داشت ولی گاهی تصنعاً عصبانی می شد و سرکشی آغاز می کرد. زنی بود تودار که خیلی مستقیم به سراغ موضوع می رفت. قیافه اش خیلی کمتر عوض می شد و هر واقعه ای نه او را چندان شاد می کرد نه چندان غمگین. به شکایاتش از من جنبه پند می داد. اما پندی گزنده که اگر در مقام دفاع برمی آمدم با لحنی بود که در حقیقت به معنی اعتراف بود نه اعتراض. سرخ می شدم، حتی موهای سرم سرخ می شد، ولی پدرم درک نمی کرد که واقعیت چیست و اصلاً مسائل مربوط به من برایش یکسان بود. با آنکه همیشه یک جای بدنم در اثر کار زخم و زیل بود، باید بگویم هیچ وقت به معنی بستری شدن بیمار نمی شدم. زیرا می دیدم اگر بیمار شوم پرستار نخواهم داشت و می باید در همان حال بیماری خفت بکشم و به کارم ادامه دهم. شاید من چون وقت نداشتم بیمار نمی شدم. شاید هم بیمار می شدم و خودم نمی فهمیدم. گفتم که نامادری ام همیشه مرا به گیجی و کورذهنی متهم می کرد. این اتهام شاید تا حدی درست بود. زیرا من که هنوز مدرسه می رفتم وقت کار فکرم پی درسها و مشقهایم بود که نمی توانستم به آنها برسم. فکر توبیخ و توهین معلم و اولیاء دبیرستان، اسباب مسخره شدن میان همکلاسیها و سرانجام نمره نیاوردن و مردود شدن آخر سال را می کردم. توی کلاس که نشسته بودم، برعکس، فکر کارهای خانه آسوده ام نمی گذاشت. که می باید به محض پایان درس و نواخته شدن زنگ تعطیل، بدون لحظه ای درنگ بشتابم و بسراغ آنها بروم. نظافت اتاق، پاک کردن شیشه و گردگیری، شستن کف آشپزخانه، دهلیز، و حیاط و توالت. تا در کلاس نشسته بودم هر کدام از آن کارها که در انتظارم بود سیخ یا سوزنی بود که روی صندلی یا پشت آن زده بودند و به تن من فرو می رفت که دائم سر جایم بی قرار بودم و هر کار می کردم نمی توانستم به درس و تخته توجه کنم. من گیج و سر به هوا بودم، او پر بیهوده نمی گفت. زیرا هیچ کاری را نمی رسیدم که تمام و کمال انجام دهم. و همیشه هم در خانه اتفاقی می افتاد که «گیجی و سر به هوائی» من باعث آن بود. اگر گوشت را گربه می برد، یا ته دیگ پلو کمی برشته می شد؛ اگر زنگ در خانه صدا می کرد و من دیر می رفتم ببینم کیست (اگر زود می رفتم او اتهام دیگری برایم حاضر و آماده داشت) تمام اینها از گیجی و سر به هوائی من بود. از وقتی که فهمید من نسبت به این اتهام خیلی حساسم و حاضرم هر کاری بکنم و آن را نشنوم جری تر شد. و بعد از آن درست از همین در بود هر فشاری که به من وارد می آورد. این، سیخونک تیزی بود که با آن هر جا می خواست مرا می برد. حاضر بودم روی دست و پای او بیفتم و التماس کنم که به من نگوید «ابله بی شعور». اما او از التماس من بیشتر نفرت می کرد. منی که همه کار می کردم و اگر یک دستم بند بود با دست دیگر می توانستم کبریت بکشم و چراغ گاز را روشن کنم، گیج و ابله بودم ولی دختر واق بردۀ خود او که همیشه یک جا نشسته یا مثل اینکه خر زمین اش زده باشد دراز کشیده بود، نابغه دهر. این نکته را من کمی دیرتر متوجه شدم که او اصلاً نقشه ای طرح کرده بود تا از من موجودی گیج و ابله بسازد و تا حدی هم موفق شده بود. هر وقت پدرم داستانی شروع می کرد از ماوقع روز، از تاریخ گذشتگان یا امثله و حکم- از یک پند اخلاقی یا حتی شوخی و مسخره با نمکی که در بیرون شنیده بود و به قول گفتنی جوک یا مزاح روز بود- با آنکه این موارد خیلی بندرت پیش می آمد و ما در اثر جدی بودن زیاده از حد نامادری در خانه چنین حال و هوائی نداشتیم- او، یعنی سفورا، با نوعی زیرکی که غالباً ناشیانه هم بود ولی پدرم هرگز خود را به دانستن نمی زد، به من فرمانی می داد و از صحنه دورم می کرد- حتی اگر این داستان و مثل یا جوک در اصل به سبب من یا به خاطر من بود که عنوان شده بود. اگر پدرم بر حسب تصادفی سؤالی از من می کرد مربوط به هر مسئله و موضوع روزانه یا چیزی دیگر، که بهر حال جوابش ممکن بود نشانه ای از فهم و هوش یا حتی آگاهی و اطلاع مختصر من باشد، او یعنی سفورا، پا برهنه وسط حرف می دوید و می گفت:
    - چه چیزها، از خر می پرسی چهارشنبه سوری کی است. او گیج تر از این است که اصلاً بفهمد تو با کی حرف می زنی و سؤالت راجع به چیست. تو از آسمان بپرس او از ریسمان جوابت را خواهد داد.
    آن وقت پدرم هم مثال می آورد و جهت خوشایند او می گفت:
    - دختری که کر بود و گوشهایش اصلاً نمی شنید در مزرعه کار می کرد. عابری می گذشت. چون می دانست که او نمی شنید به لفظ رکیکی از دور داد زد:
    -های دختر، بیا بغلم بخواب!
    یا چیزی از این قبیل حرفها. دختر خیال کرد می پرسد چکار می کنی؟ جواب داد:
    - خوشاروزه می چینم.
    خوشاروزه به گمانم علف معطر و بادشکنی است که در صفحات چهارمحال فراوان است. زیرا گفتم که پدرم اصلاً اهل چهارمحال بود. معذرت می خواهم که اشتباه کردم. عابر داد می زند و به دختر می گوید:
    - خدا قوت!
    جواب می دهد:
    - خوشاروزه می چینم.
    مرد خنده اش می گیرد، داد می زند:
    - بیا بغلم بخواب.
    دختر به خیالش که او می پرسد خوشاروزه برای چه خوب است؟ می گوید: - برای باد و بوم- برای باد و بوم خوب است.
    و این در خانواده ما مثلی شده بود که فلانی خوشاروزه می چیند. یعنی حواسش پرت است. بخصوص توی دهان نامادری برای من لقبی شده بود که به آنچه داشتم افزوده می شد. به این ترتیب او مثل گربه ای که با موش بازی می کند- قبل از آنکه او را ببلعد- می خواست خوب شکنجه ام بدهد.
    طرف دیگر قضیه بچه ها بودند. بنفشه و بابک و حتی ناخواهری مهربانم طلعت. آنها هیچکدام نسبت به من همدردی نداشتند. چرا؟ برای اینکه می دیدند عزت باید سهم آنها باشد و خواری سهم من. فرمان ها را من می باید ببرم، لغزها و تهمت ها و حرف های سرد را هم من می باید بشنوم و آنها راحت بنشینند و به من بخندند. و این گویا به طور کلی قاعده دنیا است. آنها هم در امر کردن و فرمان دادن به من دست کمی از مادرشان نداشتند. اشاره ای کردم که گاهی دستم به کتری یا تابه داغ می خورد و می سوخت. اما لازم است در این مورد شرح بیشتری بدهم: کتری را روی گاز گذاشته بودم تا برای چای آب جوش درست کنم. و شما می دانید که حرارت گاز چندین بار بیشتر از حرارت نفت است. دسته آهنی کتری روی شعله هم شده و تقریباً به حالت نمی گداخته ای درآمده بود. زیرا دسته که آب توی آن نیست خیلی بیشتر از بدنه گرم می شود که در آن آب هست. من به علت همان گیجی، آری، گفتم که این اتهام برای من لقب بجائی بود- ملتفت نبودم چه مصیبت بزرگی در انتظارم بود. دست بردم و دسته کتری را گرفتم تا بردارم و آب روی چای بریزم. که به دستم چسبید و جزغاله شد. آن را رها کردم، روی پایم ریخت. قسمتی روی زانو و قسمتی روی پنجه پایم، که خوشبختانه توی دم پائی بود و چندان آسیب ندید. اما زانویم پوست انداخت و فوراً مثل لبوی سرخ غلافی پوستش افتاد. اگر یادتان باشد روزی شما در کارخانه متوجه سر زانوی من شدید. پرسیدید چه شده است؟ به طور ساده گفتم. سوخته است. اما حالا شما می فهمید قضیه چطور پیش آمده است. و آن وقت، اینجایش هم جالب است. نامادری ام که به ناله من توی آشپزخانه آمده بود، وقتی که سر زانوی پوست انداخته ام را دید، گفت:
    - آه بالاخره کار به دست خودت دادی، نگفتم بیشتر حواست را جمع کن؟ خوب حالا عیب ندارد، بزرگ میشی یادت میره!
    و رویش را برگرداند و رفت. به راستی هم ممکن است من روزی این دردها را فراموش کنم. ولی زخمهای روحی چطور؟ آیا آنها را می شود فراموش کرد!
    تازه زخم دست و زانوی من خوب شده بود که برادرم دستش به اتو چسبید. نامادری ام که مامان صدایش می زدم. از بچه پرسید چه کسی اتوی داغ را به دست تو داد. بابک گفت: سیندخت.- بدیهی بود که در مقابل پرسش مادر او این جواب را می داد. زیرا او بچه بود و بعلاوه می خواست جوابی داده باشد که مادرش دوست داشت. و سفورا با اینکه می دانست من در این قضیه گناهی نداشتم، جز اینکه پس از اتو کردن فوراً آن را برنداشتم کنار بگذارم که بچه به طرفش نرود، موضوع را علیه من پیراهن عثمان کرد. پدرم به من سیلی زد.
    آقای مهندس، من شنیده ام وقتی که مار آدم را می زند و او را می کشد، این اثر سم نیست که می کشد بلکه عکس العمل خود بدن است که نیروئی بیش از اندازه فعال وارد میدان می کند که قلب تابش را ندارد. یک سیلی چه دردی دارد و کدام فرزند است که از دست مادر یا پدرش سیلی نخورده باشد؟ اما آیا شما اینجا اشکی را نمی بینید که از چشم من بر صفحه دفتر چکیده و روی کلمه «پدر و مادر» دویده و هر دو را سیاه و چرکین کرده است؟ در یک جا به شما گفته بودم که دختر خودخوری نبودم. بگذارید توضیح بیشتری بدهم. من اشک خود را فرو می خوردم و لبخند به لب می آوردم. آری، وقتی می دیدم صدایم می زند، اشک چشمم را با آستینم پاک می کردم، خاموش و مطیع می آمدم و جلوی در اتاق می ایستادم. لبخند می زدم و می گفتم:
    - چیه مامان، مرا صدا زدی؟
    به رفتار خودم بیشتر خنده ام می گرفت که می دیدم در آن خانه و جلوی پدر و نامادری ام نقش هنرپیشه تئاتر را بازی می کردم. توی آشپزخانه اشک به چشم داشتم، توی اتاق خنده. من رل احمق بازی می کردم و الحق که خوب از عهده برمی آمدم. اگر خود را به بیعاری و حماقت نمی زدم، غم و حسد و شکنجه های روحی داغانم می کرد. تظاهر به ابلهی و سبک عقلی، نوعی حربه دفاعی من شده بود. وضع عجیب من در مقابل سایر افراد خانه، بچه ها، طلعت، پدرم، نامادری ام و حتی در مقابل خودم ایجاب می کرد که رفتار عجیب داشته باشم.
    بچه ها شوخی تازه ای پیدا کرده بودند. گوئی من دلقک آنها بودم که هر بلائی می خواستند می توانستند محض تفریح و خنده به سرم بیاورند. هر وقت لب حوض نشسته بودم که هوا سرد نبود هلم می دادند و با لباس توی آبم می انداختند. گاهی نیز برای خنده بیشتر آنها، خودم این کار را می کردم. دقایقی بود که نمی خواستم فکر کنم. به هیچ چیز، به وضع خودم، به گذشته ام، به آینده ام، نمی خواستم فکر بکنم. می خواستم مثل حیوان واقعاً هیچ چیز را حس نکنم. اما از نظر نامادری، در هر حال وضع من و عکس العمل من فرق نمی کرد. اگر می خندیدم می گفت:
    - آن لب و لوچه ات را جمع کن.
    اگر می گریستم می گفت:
    - مگر بابات مرده،یا خبر ننه ات را آوردن!؟
    باری، برگردم به موضوع تحصیل. در کلاس نهم بعد از آنکه سال دوم هم ماندم، پدرم نگذاشت دیگر به مدرسه بروم. خودم هم جرأتم را از دست داده بودم. بخصوص چون دیدم به علت رد شدن مکرر، اولیاء دبیرستان از پذیرفتنم خودداری می کنند و باید به مدرسه ای دیگر بروم که از بدبختی راهش به منزل ما نزدیک نبود، بهتر دانستم از پدرم اطاعت کنم و در خانه بمانم. شما فکرش را بکنید که من این شکست را چطور تحمل کردم. چطور با خوردن چند قرص خواب آور خودم را راحت نکردم. یا از پشت بام خودم را پائین نینداختم. فاصله کارون تا منزل ما فقط ده دقیقه راه بود. بنابراین، اگر نمی خواستم به دواخانه بروم، وسیله کم خرج تری هم در اختیار داشتم. اما ظاهراً این طور معلوم می شود که جان خود را خیلی دوست داشتم. هر بار که روی بام می رفتم و توی کوچه را نگاه می کردم وحشت می کردم که نکند یک وقت به قول مادربزرگها شیطان هلم بدهد یا اینکه به سرم بزند و خودم خودم را پائین بیندازم. و آن وقت از سمت شمال به افق نگاه می کردم که باز و گسترده بود و پیچ و خم های کارون و سبزه زارهای حاشیه آن را بخوبی می شد دید. و موضوع به کلی از یادم می رفت. دوباره پائین که می آمدم. زیر سقف خانه، ناکامی ها و نامرادی ها به یادم می آمد و غم و بدبختی از هر سو سر به جانم می کرد. اگر من هم مادری داشتم، حتی یک بار هم مردود نمی شدم و اینک شاید در دانشگاه نشسته بودم. فکرش را بکنید، من در خانه نشسته و محکوم به کلفتی سفورا هستم ولی ناخواهری ام که به علت بدبختی های ناشی از فوت پدر بعد از یک ترک تحصیل سه یا نمی دانم چهارساله، در خانه ما دوباره راهی مدرسه شده بود، همچنان به این راه ادامه می داد و اینک به کلاس دهم رفته بود. بهر حال، من دیگر اسماً و رسماً دختر خانه شده بودم و وظیفه ام از قبل معلوم بود: بچه داری و رسیدگی به کارهای خانه، مثل سابق بلکه هم شدیدتر. زیرا دیگر بهانه مدرسه رفتن و درس حاضر کردن هم از دستم گرفته شده بود، که موقع پریدن شتر باشمو موقع بار بردن مرغ. می باید جانم در برود و در مقابل لقمه نانی که می خوردم بنشینم و کار کنم. بدرفتاریهای نامادری ام هم شکل زمخت تری به خود گرفت. محبت های ساختگی و الفاظ شیرین که گاهی در گذشته برای خام کردن من به زبان می آورد و بهر حال برای من بهتر از هیچ بود، این زمان به کلی از یادش رفت. خونسردی پدرم هم روز به روز به او زمینه می داد. من مطلقاً از چشم پدرم افتاده بودم و اطمینان دارم که او دوست نداشت مرا جلوی چشم خود ببیند. اگر گاهی عصرها در ایام بهار و تابستان پدرم بچه ها را سر خیابان می برد و به آنها بستنی می داد، من رویم نمی شد خودم را داخل آنها بکنم. آشکارا معلوم بود که با آنها فرق داشتم. این تحقیر بعدها در هر کلام پدرم نسبت به من آشکارتر شد. که حتی از آوردن نام من خودداری می کرد و با کلمات و یا اصواتی از قبیل، هی، آهای، اُهوی، صدایم می زد. گوئی از روز اول مادر برای من اسمی نگذاشته بود. آقای مهندس، وقتی که من آن روزها را بیاد می آورم و به امروز خودم و کار توی کارخانه و زیر دست شخصی مثل شما فکر می کنم، چنان است که گوئی خواب می بینم. همین روز پنج شنبه بعدازظهر، که شما با لطف بی حدی که به من دارید برای گردش روی کارون دعوتم کردید، صبحش بر حسب یک اتفاق و برای اولین بار در این هشت ماه، پنج دقیقه در ایستگاه دیر حاضر شدم. اما دیدم اتوبوس کارخانه ایستاده و منتظر من است. آقای مهندس، اشک، باز هم اشک می خواهد از چشمم بر صفحه دفتر بیفتد و آبرویم را پیش شما ببرد که این طور دل نازک و حساسم. اما این بار اشک سپاس است که مرا منقلب می کند، نه تأثر به حال خودم. باری، من که این طور دیدم به مذهب روی آوردم که پایه اش فراموشی خود است و توجه به امری والاتر. ولی او می کوشید تا این بت را هم از دستم بگیرد و زیر پا له کند. به من می گفت تو از این لحاظ وضوء می گیری، چادر نماز را زیر گلو سنجاق می کنی و به نماز می ایستی، که از زیر کار در بروی. وگرنه چطور شد که یکباره به یاد خدا افتادی؟! این تعبیر او بود. او که با خوبی و خوشی و تا حدی هم به پیشنهاد خودش نماز را به من یاد داده بود، حالا که نماز خوان شده بودم، این حرف را بهم می زد. گفته بودم که او زن باتقوائی بود. حالا باید اضافه کنم که تقوی از نظر بعضی کسان ممکن است یک چیز ظاهری باشد که از روی عادت به آن روی آورده اند. شاید فکر می کنند که می توانند خدا را گول بزنند. شاید هم به خاطر گول زدن اشخاص دور و بر خویش است که این لباس را می پوشند. سفورا بعدها با گروهی از زنان متظاهر به زهد شهر نیز آشنائی پیدا کرد که در خانه های خود دوره های مذهبی داشتند و پاره ای وقتها در جلسات خود از گویندگان و مبلغین مرد نیز استفاده می کردند. بهرحال، من با خواندن نماز می خواستم لحظاتی داشته باشم که با کسی راز و نیاز کنم. این نیازی بود که شدیداً در روح خسته و درمانده خود حس می کردم. ایامی که نماز می خواندم روح خود را در تحمل دشواری ها بزرگتر و پیکرم را استوارتر می دیدم. نمی دانم، شاید ایامی که استوارتر بودم نماز می خواندم. در خود آرامشی حس می کردم و ناراحتی هایم مثل برفی بود که در یک روز آغاز بهار از آسمان می آید و هنوز به زمین ننشسته آب می شود و به زمین فرو می رود. از این گذشته، من می خواستم در آن خانه و در ***** حکومت آن سفاک وقتهائی داشته باشم که مال خودم باشم و او نتواند به من امر و نهی کند. او حتی سر سفره یا توی خواب نمی گذاشت من آسوده باشم- سوگند می خورم که آب را ایستاده می نوشیدم و بارها چون می دیدم ممکن است هر لحظه صدایم بزند، چون می دیدم نگاهش مثل دژخیم روی سرم است، غذا یا آب به گلویم پرت شده است. فقط موقع نماز بود که اگر مرا صدا می زد جواب نمی دادم. نمی توانستم بدهم. و او می گفت تو عمداً نمازت را طول می دهی و دو رکعت را چهار رکعت می کنی که جواب مرا ندهی. این بود که به مخالفت با من برخاست. اول از راه شوخی و خنده بچه ها را وا می داشت تا به اتاقک روی راه پلکان که بطور غیر رسمی اتاق من و جای عبادت من بود- بیایند و مهر و تسبیح و جانمازم را پرو پخش کنند یا ببرند. یا اینکه با شکلک و ادا و اطوار مرا به خنده بیندازند و هرطور شده نمازم را بهم بزنند. به این ترتیب، او که خود غیرممکن بود یک روز نمازش قضا شود، او که خود به قول معروف سرش می رفت، نمازش نمی رفت، کاری کرد که من آن را ترک کردم. بعدها طور دیگر سرزنشم می کرد. می گفت:
    - من می دانستم که تو نماز خواندنت یک کار هوسی است.
    پدرم هم که همیشه راحتی خودش را جلوی نظر داشت و اصل راحتی خودش بود، طرف او را می گرفت، یا اینکه مسئله را به سکوت برگزار می کرد. بهرحال، از آن به بعد زن پدرم برای همیشه امر به معروف کردن را از یاد برد. «دختر نماز بخوان، نماز! آدم بی نماز جایش قعر جهنم است!» این جمله را بار دیگر هرگز از دهان او نشنیدم.
    یکسال هم به این ترتیب گذشت و من اینک دختر هجده ساله ای شده بودم. آیا لازم است بگویم. این کویری که من به حکم سرنوشت ظالمانه در آن افتاده بودم، کویری که نه آب داشت نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی، کویری که از حیات معنا در آن نه خبری بود نه اثری و تا چشم کار می کرد ریگ بود و ریگزار و بادهای داغ که شن توی چشم و دهان و دماغ می کرد و زندگی را در بن وجود می خشکاند، باز هم برای من خانه پدری ام بود و باز هم من پدرم را از هر کس بیشتر دوست داشتم و یک تب مختصر که می کرد شب تا به صبح پنهانی می گریستم. چه ساعتها که توی آشپزخانه در کنجی می نشستم و ضمن انجام کار که آنهم برایم حالا نوعی عبادت شده بود، نقشه می کشیدم ببینم چطور می توانم پدرم را بسوی خودم جلب بکنم تا کلمه محبت آمیزی از دهان او بشنوم.
    با آنکه چهره مادرم می رفت تا به کلی از صفحه خاطرم محو بشود، در زندان محکومین به اعمال شاقه ای که بودم تنها خوشیهای روحم مثل خزه های سرد میان یک غار، به گذشته های دوری مربوط می شد که رؤیاهای کودکی هنوز جانی دارند و دست و پائی تکان می دهند. آن صبحهای خوش بهار که مادرم به دقت لباس به تنم می کرد و موهایم را شانه می زد و با روبان سفید می آراست و دستم را می گرفت و تا جلوی مدرسه همراهی ام می کرد، و هنگام ظهر نیز لبخند به لب و گلگون چهره بدنبالم می آمد؛ آن شبهای سعادت باری که پشت بام می خوابیدیم، زیر آسمان پر ستاره، توی رختخواب، در آغوش خود با قصه های کودکانه خوابم می کرد. یا صبح روز بعد وقتی که چلچله ها بالای سرم در ارتفاع خیلی پائین پرواز می کردند، می آمد آهسته دست روی موهایم می کشید و با شیرین ترین کلمات بیدارم می کرد. یا حتی آن روزها که بر اثر سرماخوردگی یا سرایت سرخک و مخملک و این نوع بیماریهای کودکان، تبی عارضم می شد و او از شدت ناراحتی به هول و ولا می افتاد،- چه کودکی است که یک بار از شهد اینگونه عواطف چشیده و طعم آن تا پایان عمر از یادش رفته باشد. چیزی که هست دیدن محبت و محروم شدن از آن، همیشه رنجی دارد جانگزاتر از هر رنج و بدبختی.
    باری، اینک من در آستانه هیجده سالگی هفت سال تمام بود که رنج می کشیدم و دم برنمی آوردم. از دهلیزی گذشته بودم که در آن دود و آتش بود. تا شانزده سالگی رشد چندانی نداشتم، و باید بگویم که تقریباً به همان وضع یازده سالگی مانده بودم. از شانزده سالگی به بعد، بخصوص در اواخر هفده سالگی ناگهان استخوانم ترکید. به طوری که هیچکدام از لباسهایم دیگر به تنم نمی خورد. مادرم نیز آن طور که پدرم و عمه ام می گفتند، در همین سن بود که قد کشید و استخوان ترکاند. یعنی درست در زمانی که سر من آبستن بود. او که قبل از آن هیکل ریزه و حتی چنانکه عمه ام می گفت، قیافه نارس و قزمیتی داشت، بعد از رشد بر و بالائی پیدا کرده بود و حسن و وجاهتی که توی زنان محله و شاید تمام شهر کمتر نظیرش دیده می شد. وقتی که کنار پدرم ایستاده بود یک سر و گردن از او بلندتر بود. گفته بودم که مادرم هنگام ترک خانه تمام اسباب و وسائلش را جا گذاشته بود. اینک که امتحان می کردم می دیدم لباسهای او گوئی عیناً برای من دوخته شده بود. نامادری ام چون چاق تر بود نمی توانست از آن ها استفاده کند و اگر هم می توانست نمی خواست، زیرا پیش پدرم دون شأن خود می دانست. بهرحال، این رشد جسمی سریع من که برای همه قابل تعجب بود، گوئی در روحیه ام نیز اثر گذارد و اعتمادم را به خودم بیشتر کرد. من از همان زمانها که مدرسه می رفتم می دانستم که دختر زشت روئی نبودم. روی گونه راستم سالکی افتاده است که در مناطق گرم این صفحات آن را اثر زخم خرما می دانند و چیزی معمولی است. دوستان مدرسه ای ام می گفتند که این زخم مرا خوشگل تر کرده بود. و وقتی می دیدند من از روی عادت دوست دارم همیشه با قسمتی از گیسوانم آن را بپوشانم، سرزنشم می کردند. در خصوص این سالک، من به راستی نمی دانم اگر در صورتم نبود چطور بودم. آنچه که می دانم، در سالهای اولیه دوران کودکی که من هنوز از نعمت مادر محروم نشده و خواریهای بی مادری را نچشیده بودم، هنگام بازی یا در اثر هیجان و شرم، بیشتر از سایر همسالانم صورتم تغییر رنگ می داد. من خودم نمی فهمیدم. آن طور که می گفتند سالک روی گونه ام ابتدا سرخ، بعد پریده و مهتابی می شد و حالت پرمعنا و زیبائی به چهره ام می داد. زیرا شرم زیبا است. من می دیدم که ناگهان کلاس برگشته و مرا نگاه می کند. در اثر این حالت، هر معلمی که به کلاس می آمد اول متوجه من می شد، و بدبختانه یا خوشبختانه همیشه اولین شاگردی را هم که پای تخته صدا می زدند من بودم.
    باری، در این لحظه که به عقب برمی گردم و به حکم یک ضرورت یا وظیفه یا هر چه که اسمش را بگذاریم این داستان را بر صفحه کاغذ می آورم، با اینکه از آن زمان، منظورم آغاز هیجده سالگی من است، یک سال بیشتر نگذشته چنان است که گوئی یک روزگار دراز چندین ساله را پشت سر نهاده ام. دروغ است که بگویم آن وقت ها من مطلقاً به زشتی یا زیبائی خود توجهی نداشتم یا بر خلاف همه دختران و زنان، اصلاً نمی فهمیدم آئینه چطور چیزی است و به چه کار می آید. حتی در سخت ترین لحظه ها که از دست اجحاف زن پدر گوشه ای نشسته بودم و غم کلاف می کردم (کلافه ام می کرد)، ناگهان می دیدم بهترین تسلی خاطرم این است که برخیزم و خودم را توی آئینه تماشا کنم. این مرا از تنهائی بیرون می آورد.
    آقای مهندس، اینک که برای شما داستانی را شروع کرده ام و می باید تا پایان بروم، شرمی ندارم که خود را آن طور که بوده و هستم، بدون هیچگونه پرده پوشی از افکار و احساسات و تمایلاتم، بدون اینکه بخواهم چیزی را وارونه نشان بدهم، مقابل روی شما تصویر کنم. من تاکنون به این موضوع فکر نکرده ام که آئینه نگاه کردن از نظر مذهب و هر اخلاق شریف انسانی نیکو است یا ناپسند، مستحب است یا گناه. ولی می دانم که آدمی حتی قبل از بیرون آمدن شیشه از سنگ چهره خود را در آبهای صاف و راکد، در سطوح صیقلی مرمر و میکا و خیلی اشیاء براق دیگر، می دیده و این کنجکاوی برای او همیشه حامل لذت بوده است. این را شنیده ام و می دانم که شانه را خدا همیشه دوست داشته است و فرعون فقط آن زمان از نظر رب تعالی به کلی افتاد که ریشش را به وسوسه شیطان با دانه های جواهر آراست و از آن پس نتوانست مرتب آن را شانه یا به اصطلاح خار کند. آشپزخانه منزل ما طوری واقع شده بود که پنجره اش به کوچه باز می شد. مادرم آن زمان که ملکه بلامنازع این خانه بود، پشت پنجره آئینه کوچکی نهاده بود و هنگام درست کردن غذا چرخی می خورد بیرون را نگاه می کرد، چرخی می خورد آئینه را. و لحظه ای نبود که از فکر زیباتر کردن خود غافل باشد. چشمان او درشت و می زده بود با پلک های موقر، مژگان بلند و برگشته، پر قوت و شاداب. ابروانش صاف و گشاد از هم. پیشانی اش هموار ولی پرشکوه، با برجستگی ملایمی که در تمام سطح فوقانی آن سایه می انداخت و گواهی بود بر روح سرکش و خود کامه اش. گونه هایش آنجا که پوست به طور نرم و نامحسوس شیب برمی دارد و به فک می رسد و آنگاه در یک انحنای دلپذیر به گردی شهوت انگیز چانه می انجامد، چنان طرح خوش و استادانه ای تشکیل می داد که هنوز پس از سالها هر وقت به یاد او می افتم و این خط زیبا را جلوی چشم مجسم می کنم، از یک شادی بی دلیل و مبهم قلبم مالش می رود. او با این خوشگلی مثل هر پرنده زیبا، شادی بخش دل همه کس بود جز خودش که باطناً عذاب می کشید و عاقبت نیز تنها فرزند دلبندش را رها کرد و به سوی سرنوشت نامعلوم رفت. من، با همه آنکه گناه مادرم را بزرگ می دانم، میل دارم به خاطر این خوشگلی او را ببخشایم و آرزو کنم بعد از جدائی از پدرم خوشبخت شده باشد. ولی هرگز آرزو نمی کنم که او را ببینم و از جزئیات کار و حال و وضعش آگاه شوم. بهرحال، مادرم که چهارده سالگی به خانه شوهر آمده بود، هر روز که می گذشت از زیبائی روز افزون خود آگاهتر می شد. در هر جمع که بود در آئینه چشم حاضران، که زن یا مرد، چه می خواستند چه نمی خواستند، شیفتگان و تحسین کنندگان جمال او بودند، پی دیدن و باز هم دیدن این زیبائی بود. گاه که در سکوتی معنی دار لبهای ظریفش روی هم جفت می شد، یا به خنده ای کوتاه و حساب شده دندانهای صدف گون و لثه های بی رنگ شهوت بار را بیرون می انداخت، (او در این حالت با آگاهی که نسبت به خود داشت سایه چشمها را فرو می افکند و طوق گلویش را ظاهر می کرد) در هر دو حال آتشی بود از افسون و فریب که کمتر مردی در مقابلش مقاومت می کرد. اکنون که من دوباره خطوط چهره او را در ذهنم مجسم می کنم و آن حالات و حرکات غرورآمیز و عشوه آلودش را، ناگاه می بینم که به کسی لبخند می زند. لب های او روی ردیف دندانهایش کش پیدا می کند و به سرش با موهای سرکش و مواجی که دارد حالتی از تأیید می دهد، یعنی که من گفته شما را درک می کنم و قبول دارم. ولی من با آنکه هشت یا ده سال بیشتر ندارم (کودکی آن زمانم را می گویم) این را خوب می فهمم که او به هیچ چیز نمی اندیشید جز به همان قیافۀ تمرین کرده اش جلوی آئینه. آری، او به زیبائی خود و نقشی که این زیبائی پیش هر کس و همه کس بازی می کرد، آگاه بود و دلش می خواست به بهترین نحو از آن استفاده کند. گاه که به سببی وادار به خودستائی می شد می گفت:
    - من آب اندیمشک خورده ام، تعجبی نیست اگر زیبا هستم.
    چنانکه گفتم، او زاده اندیمشک بود که در صفحات خوزستان به خوب بودن آبش معروف است. بهرحال، اینک آن آئینه، آئینه کوچکی که مادرم پشت پنجره آشپزخانه نهاده بود، هنوز همانجا بود. منتهی کسی که نگاهش می کرد دیگر نه مادر، بلکه دختر آن مادر بود. هر زمان که صورت خود را در آن نگاه می کردم با من به سخن درمی آمد و با بانگی که به شدت در روحم منعکس می شد می گفت:
    - تا کی می خواهی کلفتی یک زن بیگانه و دخترش را بکنی سیندخت؟! زودتر به فکر خودت باش سیندخت.
    اما من چه فکری می توانستم برای خودم بکنم و چه کاری از دستم ساخته بود؟ اگر پدرم شخص بانفوذی بود و اینجا و آنجا در مؤسسات دولتی و شرکتهای خصوصی دوستانی داشت که می شد رویشان حساب کرد، شاید با پیدا کردن کاری آبرومند مشگلم حل می شد. پدرم کارمند دون پایه ای بود، و در حد توقعات ما وضع متوسطی داشت متکی بودن به یک حقوق اداری بدون درآمدهای اضافی، مانع پاره ای ولخرجی ها می شد. اما او به سلامت و خورد و خوراک خود و ما خیلی توجه داشت. آدم راحت طلبی بود که در عین حال راحت خانواده اش را هم در نظر داشت. از یک غذای خوب چهره اش شکفته می شد. موقع غذا خوردن دهانش ملچ ملچ صدا می کرد و با تعریف های پر آب و تابی که می کرد قدر آشپز را بالا می برد و رونق سفره را می افزود. چون زیاد به سر و گردنش عرق می نشست همیشه دستمالی کنار سفره دم دستش بود. آذوقه خانه در هر فصل به موقع پیش بینی و از هر جا که میسر بود فراهم می شد. و چون نامادری ام زن ولنگاری نبود، ما هرگز از این بابتها نگرانی نداشتیم.
    سفورا، چنانکه اشاره کردم این اواخر دوستانی پیدا کرده بود که در خانه های خود جلسات مذهبی تشکیل می دادند. تفسیرهای قرآن می خواندند، از مزیت های دین اسلام گفتگو می کردند و در عین حال چای و شیرینی می خوردند. این جلسات در حقیقت نوعی وسیله سرگرمی بود برای این قبیل زنان که مقید بودند و نمی خواستند آلوده تفریحات ناسالم بشوند. آنها سینما و تلویزیون را حرام و فعل شیطان می دانستند ولی رادیو را مجاز اعلام کرده بودند. به همین جهت نامادری ام مخالف بود که ما توی خانه تلویزیون داشته باشیم، که نداشتیم. به پدرم اصرار می کرد که به جای تلویزیون، اگر زمانی پولدار شد، کولر بخرد- کولر گازی، که واجب تر بود. هر وقت از آن جلسه ها که معمولاً عصرها بعد از ساعت 5 تشکیل می شد و دو ساعتی طول می کشید، برمی گشت، نفس راحتی می کشید و می گفت:
    - آه، چه هوای خنکی، اتاق عین یخچال، کولر واقعاً چیز خوبی است.
    اما او طینتاً اهل حسرت خوردن نبود. یا شاید بود ولی در دل نگه می داشت. او هفته ای دو روز به این جلسات می رفت. ولی چون خودش وسیله اش را نداشت هرگز از آنها دعوت نمی کرد که به خانه ما بیایند، که نمی آمدند. و در حقیقت، این جلسه ها تقریباً همیشه در خانه یکی از زنان مؤمنه گشوده می شد که نامش مهشید بود و به علت شوهری موفق زندگی اش در سطح بالاتری بود و خودش هم برای کارهائی از این نوع جوش و خروشی داشت و سرش درد می کرد. یکی از انگیزه های باطنی نامادری ام که پدرم نیز آن را حس کرده بود، به طور غیرمستقیم، آب کردن طلعت بود که گاه او را هم سفت و ساب می داد و همراه می برد. او با اینکه سواد نداشت شمرده و با لحن گرم و کلمات درستی صحبت می کرد. فوق العاده زرنگ و باهوش بود و به همین وسیله توانسته بود با این گروه زنان که کم و بیش منسوب به خانواده های بالاتر بودند رابطه ایجاد کند و در مجالس و مجامعشان شرکت جوید. یکی از این زنان با علاقه ای مفرط داوطلب شده بود که به او خواندن و نوشتن یاد بدهد که البته از من پنهان می کرد. و هفته ای دو جلسه هم به خانه این زن می رفت. آنها هم کولر داشتند و وضعشان بهتر از ما بود. بهرحال، مشغولیت های جدید که برای نامادری ام در حکم نوعی فعالیت اجتماعی بود، او را توی خانه یا نزد این و آن در وضع برتری قرار می داد. گاه می دیدم که با پدرم از حجاب زن که یکی از مسایل مهم مذهب ما است گفتگو می کرد و می کوشید با دلائلی او را قانع کندکه زن باید تمام قسمتهای بدن خود، یعنی روی و موی و حتی دست و پایش را از مرد بپوشاند. پدرم می گفت:
    - بعضی زنان هستند که مردی و مرد بودن را به میزان تشخیص یک نفر می شناسند. به این معنی که خودشان را از بعضی مردان می پوشانند و از بعضی دیگر نه. حال آنکه من زنانی دیده ام که در سن هفتاد سالگی هم از یک بچه دهساله رو پوشانده اند.
    پدرم از برنامه تازه سفورا ناراضی نبود؛ سهل است، خوشش می آمد؛ زیر پوستش احساس نوعی شادی می کردی که به نظر من مقداری شیطنت در آن بود. غیرمستقیم او را تشویق می کرد. ولی بیشتر از پدرم، این من بودم که خوشحال بودم. زیرا ساعاتی که نامادری ام از خانه بیرون می رفت، در مدت دو یا سه ساعتی که غایب بود، من در خانه کاملاً آزاد و بی آقا بالا سر بودم. البته آزاد در چارچوب وظائف جاری خانه داری که او طبق یک برنامه دقیق و فشرده به من تحمیل کرده بود و چه او بود چه نبود میبایست انجامشان دهم. در ساعاتی که او نبود من این وظائف را انجام می دادم، منتهی به میل خودم. او فقط نتیجه کار را می خواست، و اینکه کی و به چه نحو آنها را انجام داده ام، برایش مهم نبود. بعلاوه، در این گونه موقع ها چون او حواسش با تمام قدرت متوجه و معطوف آن جلسه ها بود، چندان پاپی کار من نمی شد و تا حدی آزادم گذاشته بود.
    * * * * *
    یکی از همین روزها که نامادری ام به جلسه مذهبی رفته بود من در خانه تنها بودم. کنار حوض نشسته بودم و لباسهای زیر خودم و بچه ها را می شستم. توضیح بدهم که سفورا شستشوی لباس و ملافه های بچه ها و از جمله طلعت را به عهده من گذاشته بود. لباس و ملافه های پدرم را خودش به عهده گرفته بود که با لباسهای خودش جداگانه آنها را می شست. بعلاوه، من یک کار دیگر را هم نمی کردم و آن شستشوی ظروف آشپزخانه بود، زیرا دستم نسبت به پودرهای مایع به شدت حساسیت داشت و نامادری ام با لطف مخصوص از این کار معافم کرده بود.
    باری، من توی حیاط کنار حوض نشسته بودم و لباس می شستم. تابستان بود و جز یک پیراهن ململ نازک چیزی به تن نداشتم. برای شما که تازه به این شهر آمده اید و از وضع داخل خانه ها چندان خبر ندارید بگویم که آب خانه های اهواز قبل از لوله کشی سازمان آب، از کارون بود. که توسط لوله می آمد، در مقابل یک مبلغ ثابت ماهانه که گویا شش تومان و دهشاهی بود. این آب، توی خانه به منبعی روی بام منتقل می شد و از آنجا در شیر سرویسها و حوض جریان می یافت. این آب وقت بارندگی های شدید چند روزی گل آلود و غیرقابل مصرف می شد که توی دیگ و پاتیل می ریختند و می گذاشتند تا ته نشین بکند. یا به سراغ چاه و چشمه اگر درجائی یافت می شد و آبش هم شور نبود می رفتند. آبی را که از کارون می آمد توی حب یا حبانه که ظرف دهان گشاد بزرگ و سفالینی بود و روی سه پایه ای قرار داشت، می کردند و کمی زاق توی آن می ریختند و دستمال مرطوبی رویش می انداختند. بعد از شبی خنک می شد و زلال مثل اشک چشم. این داستان آب کارون بود. اما اینک پس از لوله کشی آب که از همان آب کارون بود با تصفیه مختصری که از آن می شد، ما آب تصفیه نشده را که هنوز هم بود بسته بودیم و جز برای مصارف درجه دوم از آن استفاده نمی کردیم- بهرحال، من لب حوض نشسته بودم، آب حوض را روز قبل از آن عوض کرده بودیم و هنوز صاف و زلال بود. این را باید اضافه کنم که علاوه بر استفاده معمولی، حوض بزرگ وسط حیاط در سه فصل از سال بزرگترین وسیله تفریح ما بود. اگر خانه مسجد بود این حوض از نظر ما محرابش بود. از خودم که بخواهم بگویم، این حوض و آب روان آن همدم و همراز من بود. زیرا چه بس ساعتها که غم در دلم بود و به بهانه شستن ظرف یا لباس کنار آن می نشستم و با خودم فکر می کردم و نمی خواستم توی اتاق بروم. و آیا آب، با آنکه خود یک راز است همیشه برای بشر گوینده رازها و گشاینده عقده ها نبوده است؟ آب که می گویند مهر حضرت فاطمه است، برای من هم مایه مهر و صفا بود. شما دیروز روی کارون تعجب می کردید که چرا من و آن دو جوجه همراهم مثل بوتیمار آن همه از آب می ترسیدیم. حال آنکه اگر این رودخانه نبود اهواز مرده بود. همچنان که اگر نیل نبود مصر مرده بود. من که اکنون حوض خانه مان را موضوع صحبت قرار داده ام خوب می فهمم که آب برای ما چه اهمیتی داشت. آن ساعاتی که آب بند می آمد و ما چند روزی ماتم می گرفتیم که چه کنیم؛ آن زمان که دوباره می دیدیم آب آمد. فصلهائی که کارون پائین می افتاد و نکبت زمین و زمان را می گرفت. حتی پرندگان دستخوش هول و اضطراب می شدند و لب بامها می نشستند تا از انسان ها یاری بخواهند. آب، آب، این است قافیه زندگی در شهر گرمسیری ما اهواز. از نیمه فروردین که هوا گرم می شد و چلچله ها به ییلاق می رفتند و شلاق آفتاب در بیابان ریشه گیاهان را میسوزاند و زنجره ها را به سکوت وا می داشت و خزندگان را ناگزیر می ساخت تا هر چه بیشتر به اعماق سوراخ های خود بخزند، تا نیمه پائیز، این حوض زیارتگاه ما بود. نه من، بلکه مادرم، آن زمان که بود، نامادری ام، با همه تقدس خشکه ای که داشت و احتیاط هائی که به کار می بست، پدرم، بچه ها، طلعت، همه و همه، در روز دست کم چند بار توی حوض می رفتیم. پدرم شبها گاهی از اثر گرما و عرق زیاد برمی خاست همانطور با پیراهن و زیرشلوار خودش را توی حوض می انداخت و ساعتها بی حرکت روی پاشویه پهن آن دراز می کشید. می گفت دلش می خواهد تا صبح همانجا بخوابد و بیرون نیاید. و بعد هم که بیرون می آمد همان زیر پیراهن خیسش را فشار می داد می پوشید و می رفت می خوابید.
    این را می گفتم که من بی خیال از همه چیز و همه جا لب حوض نشسته بودم و رخت می شستم. در خانه تنها بودم. پدرم ساعت دو و نیم به خانه آمده، ناهارش را خورده دو ساعتی استراحت کرده و پس از صرف چای دوباره سر کار رفته بود. بعضی وقت ها او کارهای صبحش می ماند که عصر می رفت انجامش می داد. این قضیه این اواخر هفته ای یکی دو بار اتفاق می افتاد و من احساس کرده بودم که او به خاطر کسر خرج عمداً کارهای صبحش را به بعدازظهر می انداخت که اضافه کار بگیرد. بعد از رفتن پدرم، سفورا نیز برای آنکه از گرمای خانه فرار کرده باشد، جلسه مذهبی را بهانه کرده و بیرون رفته بود. بچه ها را نیز لباس پوشانده با طلعت همراه برداشته بود. گفته بود، برگشتنی قصد دارد برای آنها از بازار کفش بخرد. با پدرم قرار گذاشته بودند که ساعت هفت و نیم یک جائی توی خیابان همدیگر را ببینند. به طور دقیق نمی توانم بگویم چه روزی از هفته بود. اواسط تابستان و در فصلی بود که تازه خرما شروع به رسیدن کرده بود. ولی رنگ آنها هنوز زرد نارس بود. با آنکه آفتاب عصر هنوز کاملاً ننشسته بود، حیاط ما را سایه فرا گرفته بود. و دلیل این سایه ساختمان کوچک دو طبقه ای بود چسبیده به خانه ما و در ضلع جنوبی آن. میان ساختمانهای پشت به پشت ما که همگی درهایشان به خیابان جدیدالاحداث بیست متری گشوده می شد، این تنها خانه ای بود که طبقه فوقانی اش به حیاط خانه ما مشرف بود. اما از بخت موافق، صاحب این خانه که مرد شیرینی پزی بود سالها پیش آن را به اجاره داده با زن و بچه و آن طور که اصطلاحاً می گویند، علاقه کن، به تهران کوچ کرده بود. آنها مقداری از اسباب و وسائل غیر قابل انتقال خود را در همان اتاق بالا گذاشته و درش را قفل کرده بودند. مستأجر خانه، مرد برنج فروشی بود اصلاً اهل آمل مازندران که در همان خیابان بیست متری دکان داشت. طبقه اول این خانه را که پس از احداث خیابان، در ده یا دوازده سال پیش، حیاطش به کلی از بین رفته و جزو خیابان شده بود، انبار برنج کرده بود. ما از این خانه، یعنی طبقه دوم آن که تابستانها هنگام عصر سایه اش توی حیاط ما را می گرفت و کسی هم در آن آمد و رفتی نداشت، با اینکه موش فراوان داشت و موشهایش به خانه ما هم حمله ور می شدند، خیلی ممنون بودیم. نامادری ام از تنگی جا که سه اتاق بیشتر نداشتیم شکایت داشت، اما از حیاط دنج و بدون مشرف آن با حوض بزرگ سه در چهار متری که داشت، راضی بود. این را هم بد نیست بگویم که نزدیک حوض به دیوار حیاط یک پریز برق بود، و من برای آنکه از اثر گرما بکاهم پنکه را آورده و جلوی خودم نهاده بودم که بادش خنکم می کرد. به تقلید از پدرم با همان پیراهن تنم توی حوض می رفتم و بیرون می آمدم و دوباره جلوی پنکه مشغول کار می شدم. حال و هوای خوشی داشتم و به محض آنکه پیراهن تنم خشک می شد عمل را تکرار می کردم. چون سایه نامادری را روی سرم حس نمی کردم تفریحم شکل شلختگی به خود گرفته بود و از آن لذت می بردم. آن زمان که بیرون می آمدم و پیراهن تر به تنم چسبیده بود، مثل چکاوکی که شیفته بال و پر خویش است به اندام خودم نگاه می کردم، چهره ام شکفته می شد و از خود می پرسیدم:
    - آیا به راستی زیبا نیستم؟ چرا، تو به راستی زیبائی.
    اینجا منظور من از زیبائی همان طراوت و شادابی جوانی بود. زیرا من در این موقع که حساس ترین و شکفته ترین مرحله زندگی را می گذراندم، بیش از هر زمان دیگر به آینده ام فکر می کردم. ولی افکار و احساساتم نسبت به عشق خام بود. زیرا قبلاً آن را تجربه نکرده بودم. در آن چاردیواری محصور بی در و روزن، من بودم و حوض آب و آسمان سفید روی سرم. اما غافل از اینکه همان آسمان، همان روز و همان ساعت، رقم خودش را برای من زد و سرنوشتم را تا پایان عمر معلوم کرد. در اینجا، آقای مهندس، نمی خواهم با ذکر داستانی که چون عاقبت به ناکامی کشید گیرائی و یا شاید جنبه تقدس آمیز خود را از دست داد، افسانۀ پری و چشمه سار را برای شما زنده کنم. منظورم اعتراف به گناهی است که اگرچه از جانب من ندانسته و به انگیزه غفلتی کودکانه رخ داد، لیکن خرمن هستی جوانی را به آتش کشاند و او را تا پایان عمر بر تلی از خاکسترهای سرد تلخکامی و دربدری و بدبختی نشاند. بار آخری که توی حوض رفتم بیشتر از آنچه که باید طولش دادم. در همان حال که به پشت روی آب شناور بودم، دستها را بی حرکت از طرفین رها کرده و پلکها را در آرامشی که آب به آدم می دهد رویهم نهاده بودم. در این وضعبت، پنهان نمی کنم که پیراهن به تن نداشتم و کاملاً برهنه بودم. برهنه، همانطور که حالا اندیشه هایم و کلماتم هستند. برهنه، همانطور که آن موقع شمشیر سرنوشت بود و حالا می باید داوری خدا باشد. در آخرین لحظه که فکر می کردم وقت بیرون آمدنم است حس کردم که صدائی شنیده ام. صدای تق تق یک جسم سخت فلزی مثل کلید یا سکه پول روی شیشۀ در. چون گوشهایم توی آب بود هنوز مطمئن نبودم که اشتباه نکرده ام. گفتم شاید صدای پنکه بود که چون عمرش را کرده بود گاهی ضمن کار دچار لرزش شدیدی می شد و چند ثانیه ای بی هوا می گشت. پلکها را گشودم و به پنجره اتاقی که مشرف به خانه ما بود نظر انداختم. آنجا کسی بود که مرا نگاه می کرد. و اگرچه فوراً کنار رفت من دو چشم هیز او را که با خیرگی و ولع کامل در اندام برهنه ام چنگ انداخته بود به چشم خود دیدم. دو چشم کبود و درشت که خبر از وجودی رند و دزد صفت می داد و مانند مار افسا رعشۀ مرگ بر وجود طعمه اش می افکند. و آیا هرگز یک آدم کش حرفه ای، یک جلاد که حلقه دار را به گردن محکومی می اندازد، به نگاه التماس آلود قربانی ناتوان خود در واپسین تلاشهای او برای زنده ماندن توجهی دارد و اهمیتی می دهد؟ من در آن چند لحظه کوتاه که حس کردم زیر دید این دو چشم بیگانه هستم در حکم همان قربانی بودم. آنقدر یکه خورده بودم که ابتدا اهمیت واقعه ای را که اتفاق افتاده بود درک نمی کردم. مثل سایه ای کنار دیوار خزیدم و پیراهنم را که قبلاً شسته و روی طناب انداخته بودم و هنوز کمی نم داشت پوشیدم و مثل جانور ضعیفی که احساس خطر کرده است بهتر دانستم مدتی در پناه همان دیوار خاموش بنشینم، تا اگر کسی مرا دیده است فکر کند خواب و خیال بوده است و پی کار و زندگی خود برود. در آن هوای داغ و سوزان می دیدم که سردم شده است. موی بر تنم ایستاده بود و به معنی درست کلمه می لرزیدم. من آن روز معنی این را که می گویند بند دلم لرزید به رأی العین دیدم و درک کردم نمی دانم با خود چه فکر می کردم. ترس چنان در جانم نشسته بود که اعمال و حرکاتم همه غریزی بود. آخر، اگر کسی آنجا توی اتاق بود و اراده می کرد از روی دیوار بپرد و به این سوی بیاید، کدام زنجیری در آسمان خدا آویزان بود که دست من به آن برسد. او کی بود و برای چه به آنجا آمده بود؟ از چه وقت توی نخ من رفته، و با دیدن بدن من در حالت برهنگی پیش خودش چه فکر کرده بود؟ حتی پنجره را گشوده بود، کاملاً گشوده، تا بهتر بتواند دید بزند. و عجیب بود که من صدای گشوده شدن پنجره را اصلاً نشنیده بدم. شاید با این کارش عمداً خواسته بود توجه مرا به خود جلب کند و شرمسار سازد. زیرا از هرچه بگذریم گناه او در برابر غفلت و بی توجهی وسوسه انگیز من ناچیز بود. به خوبی دریافته بود که وقتی مرا از این گناه بزرگ شرمسار سازد اولین سنگ بنای عشق را به دست خود در بنای وجودم به کار گذاشته است. و اگر من تا آن لحظه خود را دختر مطلقاً پاک و بی خدشه ای می دانستم در مخیله ام بپرورانم که از آن پس باید فقط به صاحب آن نگاه تعلق داشته باشم؟
    آقای مهندس، من حتی آن زمان، آن روز کذائی شوم که پدرم با ظاهر آرام ولی درون آشفته، به خانه عمه ام آمد و خبر داد که مادرم را طلاق داده است، این قدر زیر یک ضربه کشنده واقع نشدم که اینک شده بودم. اما این زمان هرگز تصورش را نمی کردم، هرگز از ذهن ساده ام نمی گذشت که در چاردیواری امن و حریم قدس خانه خویش دستخوش چنین راهزنی سبعانه یا دستبرد رندانه ای بشوم. اگر من مثل پاره ای نورچشمی های خدا لایق دیده، دختری بودم که همه روزه به استخرهای مختلط زنانه-مردانه می رفتم و بدنم را بی مضایقه در معرض دید هر محرم و نامحرم قرار می دادم، شاید تا حدی موضوع برایم عادی و بی تفاوت بود. اما من آدم بدبختی بودم و آدم بدبخت را به قول اهوازی ها از کل (کوزه شکسته یا ظرف آبخوری برای مرغ است) مرغها کوسه می زند. اینک می دیدم از هول و اضطرابی ناگهانی و ناشناس چنان خسته و کوفته شده ام که قادر نیستم نفس بکشم، و به زودی ممکن است بیفتم و قبل از اینکه نامادری ام و بچه ها سر برسند به کلی از پای درآیم. من آن شب از شدت ناراحتی یا ترس تب کردم.
    آقای مهندس، اگر فکر می کردم که وجود زنانه ام در کارخانه و پیش روی شما، سر سوزنی باعث حواس پرتی یا ناراحتی خیال شما نخواهد شد، اگر می دانستم این تماس چشم در چشم و همه روزه ای که من و شما با هم داریم خدشه ای در اندیشه و خللی در کار شما ایجاد نخواهد کرد، هرگز لزومی احساس نمی کردم که برای نوشتن این سطور دست به قلم ببرم و با آب قلب خود دفتری را سیاه بکنم. اما اکنون که چنین لزومی را حس کرده ام، اکنون که نیاز و انگیزه روحی شدید همچون دستی نامرئی دست مرا با قلم در دست گرفته است و بسرعتی شگفت روی صفحه کاغذ می دواند، می بینم که از بازگو کردن هیچ نکتۀ پیدا یا ناپیدا، پنهان یا آشکاری نمی توانم خودداری کنم. گوئی حالت آدم بی هوش شده ای را دارم که بعد از یک عمل جراحی و برگشتن به استراحت کم کم به هوش می آیم. هر چه به زبانم می آید دست خودم نیست. آن شب، هنگام غروب و در زمانی که تازه چراغهای کوچه روشن شده بود پدرم به اتفاق بچه ها و نامادری از خرید بازار برگشتند. پدرم برای هر یک از بچه ها و از جمله طلعت، جفتی کفش تابستانی ارزان قیمت خریده بود. و برای اینکه من ناراحت نشوم، واسه من هم از سر گذر خودمان و به انتخاب نامادری، جفتی دم پائی پلاستیک خریده بود. خوب، من که از خانه بیرون نمی رفتم، بنابراین کفش چه لازم داشتم. اگر کفش برایم می خریدند حتماً هوس بیرون رفتن از خانه بسرم می زد که البته مثل جوجه فوراً نصیب کلاغ می شدم و برای همه خانواده و آبروی پدرم ننگ و مصیبت به بار می آوردم! اما آیا به راستی من غیر از این بودم؟ و واقعه آن روز عصر و دسته گل بزرگ و زیبائی که به آب داده بودم گویای این حقیقت شرمبار نبود که من حتی در چاردیواری بسته و زندان مانند خانه برای خانواده ام ننگ و بی آبروئی می آفریدم؟ آیا اینک تشت رسوائی من در تمام محله از بام به زیر نیفتاده و خرد و کلان، زن و مرد، خودی و بیگانه، از راز بدنامی ام آگاه نشده بودند؟ اولین کسی که متوجه آشفتگی حال و پریدگی رنگ رخسارم شد طلعت بود. تا در را به روی آنها گشودم به آشپزخانه برگشتم و گوشه دیوار روی زمین نشستم. او پهلویم آمد، دست روی پیشانی ام که از داغی تب گرگر می زد گذاشت و گفت:
    - آه، سیندخت، حال تو عادی نیست. چرا نمی ری استراحت بکنی.
    من گفتم که سرم درد می کند ولی میل ندارم استراحت بکنم. چیزی نیست و خودش خوب خواهد شد. او به مادرش خبر داد که توی آشپزخانه آمد و با نگاهی حاکی از هزاران بدگمانی و دیرباوری براندازم کرد ولی سخنی به لب نیاورد. من که جلوی او همیشه خودم را ضعیف حس می کردم، به منظور جلب پشتیبانی یا همدردی اش می خواستم به زبان آیم و قضیه عصر را درست همان طور که برایم پیش آمده بود برایش تعریف کنم. در این صورت شکی نداشتم که او خودش تنها یا همراه با پدرم، شاخ و شانه می کشید و به در آن خانه می رفت تا ببیند کدام خیره سر و به چه جرأت و جسارتی اجازه چنان کار زشتی را به خود داده است که بیاید مثل دزدها پشت پنجره بنشیند و زاغ سیاه دختر جوان همسایه را آنهم وقتی که برای آب تنی لخت شده و توی آب رفته است چوب بزند؟! من با توجه به روحیات نامادری ام که زن متعصب و یکدنده ای بود، یقین داشتم که این کار را می کرد. همان سرشب می کرد و نمی گذاشت شبی از میانش بگذرد. اما این را نیز یقین داشتم که او از آن پس بهانه خوبی به دستش می افتاد که هرگز نگذارد قدم از خانه بیرون بگذارم. مرغی بودم که لنگه کفشی هم به پایم بسته می شد. وقتی سفورا به اتاق برگشت صدای بلند پدرم را شنیدم که از او پرسید:
    - سیندخت سرش درد می کند، چرا؟
    او بی تفاوت گفت:
    - پشه لگدش زده است. همچین می گوید. پرخوری کرده است. شاید هم بهانه است.
    طلعت میان حرف او رفت:
    - مامان، او تب دارد. تنش مثل کوره می سوزد. آن وقت تو می گوئی پشه لگدش زده است!
    سفورا صدایش را بلندتر کرد:
    - تب بیرون رفتن از خانه، من خوب می فهمم او چش میشه!
    طلعت دوباره گفت:
    - دم پائی ها به پای او بزرگ است، خیلی هم بزرگ. من به تو گفتم مامان که اینها برای او بزرگ است اما تو اعتنا نکردی. شاید می خواهی خودت آنها را بپوشی که اینقدر بزرگ گرفته ای.
    سفورا به او پرخاش کرد:
    - خفه شو، حالا تو هم به خاطر این دختر گنده تنه لش به مادرت لغز می گوئی؟ خوب، اگر بزرگ است خودش ببرد کوچکترش را بگیرد.
    بگو مگو و یکی به دو بین مادر و دختر سبب شد که پدرم مرا صدا زد و چون واقعاً گمان می کرد که ناراحتی من بنا به قول نامادری ام از آنجهت بود که توی خانه مانده و همراه آنها نرفته بودم، بدون اینکه توی صورتم نگاه کند، با لحن نیمه خشن و سردی که بیشتر به موضوع دعوای بین مادر و دختر برمی گشت تا من، گفت:
    - اگر دم پائی ها بزرگ است کوچکترش را هم داشت، می توانی بروی و آنها را عوض کنی. همین حالا. ما اینها را از خواربارفروشی سر کوچه خریدیم. من، فردا پس فردا تو را می برم و برایت کفش می خرم.
    من که خوشحال شده بودم جایز ندانستم روی حرف پدرم حرف بزنم. و اگرچه در آن لحظۀ بخصوص ابداً مایل نبودم از خانه بیرون بروم، بهتر دانستم امرش را اطاعت کنم تا آن هوای تیره ای که از به اصطلاح ناراحتی من در فضای خانه ایجاد شده بود از بین برود. جورابهایم را پوشیدم، چادرم را تک سرم انداختم و فوراً بیرون رفتم. فکر می کردم شاید طلعت هم همراهم خواهد آمد. بهمین جهت بیرون خانه، دم در کمی منتظر او ماندم. اما سفورا که شیر گیر شده بود از سر کینه عمداً به او فرمانی داد تا نتواند همراه من بیاید. و من ناگزیر خودم تنها راه افتادم. در همان چند دقیقه کوتاهی که دم در ایستاده بودم و روی تک پلۀ موزائیکی بالا و پائین می رفتم و پا به پا می کردم- کمی آن طرف تر در خم کوچه که تیر چراغ برق بود، جوانکی را دیدم ایستاده که یک دستش را توی جیب شلوارش کرده بود. کوتاه بود ولی چهارشانه و قوی. پیراهن نیمه آستین یقه بازی به رنگ سفید با راههای آبی یا نمی دانم قهوه ای پوشیده بود که پائینش را روی شلوار رها کرده بود. کفش هایش تابستانی شبکه دار بود که به شلوارش می آمد. موهایش، اگر درست حدس زده بودم، فرفری، صورتش گرد و با طراوت و چشمهایش که در حالت سکوت سخن می گفت، درشت و روشن بود. سبیلهای کمی که روی لبان تر و تازه و نیمه گلگونش را گرفته بود از وسط جا باز می کرد و حالت بخشنده و بشاش صورت او را که با چشمانی فاصله دار و دور از هم مشخص می شد، تکمیل می کرد. این تصویری است که در آن لحظه بلافاصله در ذهن من نقش بست؛ تصویری که شاید می باید تا به ابد از بین نرود. تا مرا دید که از حیاط بیرون آمدم، مانند نوآموزی که توی کوچه ناگهان به معلمش برخورده است، قد کشید و راست ایستاد. و چون من در جهت مخالف او بسمت دکانهای سر گذر به راه افتادم آهسته دنبالم آمد. اینک سایه او را و صدای پای او را در پنج قدمی پشت سر خود می دیدم و می شنیدم و نکته حیرت آورتر و شگفت آمیزتر، او نام مرا می دانست زیرا دیدم گفت:
    - سیندخت.
    خود را به نشنیدن زدم و بر سرعت قدمم افزودم. ولی او به من رسید و کمی هم جلوتر افتاد. در همان حال دوباره گفت:
    - سیندخت، به تو حق می دهم که مرا نشناسی و به جا نیاوری. از آن روز که ما اهواز را ترک کردیم و به تهران رفتیم ده سال می گذرد. هر دوی ما رشد کرده و بزرگ شده ایم. همه چیز تغییر یافته است.
    فوراً شست من خبردار شد که او چه کسی بود. کیوان پسر بلقیس خانم و آن مرد شیرینی پز، همسایه های جنوبی خانه ما، که ما همین طوری میان خود از آنها با نام شیرینی پزها یاد می کردیم.
    آقای مهندس، مثل اینکه خاطره های دور یا این طور بگویم، عواطف کودکی، در وجود آدم حق آب و گلی پیدا می کنند که ما همیشه نسبت به آنها گذشت یا کشش مخصوصی در دل حس می کنیم. من که گفتی از فرط بی کسی برای گشودن عقده های درونی ام یک دوست قدیم و ندیم پیدا کرده بودم، چیزی نمانده بود که بایستم و کاملاً خودمانی و بی رودربایست با او وارد احوال پرسی و خوش و بش بشوم و از حال مادرش جویا گردم. بخصوص خوشحال می شدم اگر می شنیدم که آنها قصد داشتند همانطور که رفته بودند حالا دوباره به اهواز برگردند و در خانه ملکی خود سکونت گیرند. و آیا اینک بلقیس خانم هم همراه او به اهواز نیامده بود؟ این موضوع البته پس از گذشت هفت سال برای من دیگر مهم نبود و چاق و لاغرم نمی کرد که مردم، چه دوستان قدیم چه جدید، می دانستند یا نمی دانستند که مادرم از پدرم طلاق گرفته بود و من اینک زیر دست نامادری شمر صفتی افتاده بودم که زیره زیره پوستم را می کند و در روغن خودم سرخم می کرد. این برای من دردی شده بود که می باید به تنهائی بکشم و دم برنیاورم. من می خواستم بایستم و با او حرف بزنم، ولی آیا خنده دار نبود که درست برخلاف این میل وقتی که بیست قدمی بیشتر نداشتیم که به سر گذر برسیم، قدمهایم را به حد دویدن تند کردم و در یک چشم بهم زدن خودم را توی خواربارفروشی گذاشتم؟ آنجا نیز پس از عوض کردم دم پائی ها، با آنکه پول همراه برده بودم تا بعضی چیزهای دیگر بگیرم، درنگ نکردم و بدون اینکه اطرافم را نگاه کنم به خانه برگشتم. با خود می گفتم:
    - چه خوب شد که نایستادی و با او هم صحبت نشدی. بدون شک او همان کسی است که عصر از توی پنجره نگاهت می کرد. این همان بچه تخس و بی قراری است که آن زمان روزی ده بار از روی دیوار آن خانه می پرید، به این خانه می آمد، کلون در حیاط را باز می کرد و برای خودش بیرون می رفت. اگر کسی حرفی می زد یا اعتراضی می کرد با دهن کجی یا لغز لیچارش روبرو می شد. این او است، این او است، همان پسرک لوس و خودخواهی که از او نفرت داشتی- حالا بزرگ شده و یال و کوپال بهم زده است. حالا بزرگ شده و سبیل درآورده است. مار پوست می اندازد، خلق و خو نمی اندازد. این خود اوست. این خود اوست.
    من به اتاق بالای راه پلکان که مخصوص خودم بود رفتم و پشتم را به رختخواب تکیه دادم. همانطور که ایستاده بودم گفتی کسی پاهایم را از زیر بدنم کشید. با تمام هیکل به زمین نشستم و بیش از پیش در اضطرابی هولناک فرو رفتم. گفتی زنگی بیخ گوشم به صدا درآمده بود که مرا به سوی سرنوشتی شوم و گریزناپذیر فرا می خواند. خود را بره ضعیف و از گله جدا مانده ای می دیدم که وقت دیدن گرگ به علت همان ضعف و ترسش خود به خود به سوی او جلب می شود و گلوگاه نرمش را عرضه دندانهای تیز او می کند. چیزی که بیشتر از همه این افکار تب آلود را در ذهنم دامن می زد خاطره ای بود که مخصوصاً از یک کار این جوان در همان زمانهای کودکی داشتم، و آن این است که برای شما تعریف می کنم:
    - یک روز مادرم در خانه سفره نذری انداخته بود و جزو دعوت شدگان که همه زن بودند، مادر او هم بود. پنداری نه ده یا دوازده سال پیش بلکه همین دیروز بوده است. هنوز چهره سرخ و سفید و کمی لاغر این زن، با آن لحن بسیار ملایم و کشدار بیانش که گفتی حال و حوصلۀ مخالفت با هیچ چیز را نداشت و در نگاه چشمان سبز روشنش مهربانی و موافقت دلنشینی موج می زد، از خاطرم محو نشده بود. عمه ام همیشه داستانی می گفت که قبل از پیدا شدن مادرم، آنها قصد داشتند از همین بلقیس خانم که او را خانم بِلّی صدا می زدند و دختری بود فوق العاده موقر و نجیب، متین و در عین حال دلربا، برای پدرم خواستگاری کنند. و آنگاه که عقدش کردند با باز کردن یک در از میان حیاط به آن خانه، به قول عمه ام هوژی، بیاورندش به این خانه. عمه ام مخصوصاً برای آنکه لج مادرم را درآورد و خوشگلی اش را دست کم بگیرد، همیشه از چشمهای زیبا و فتان این زن و پوست لطیف و آفتاب ندیده اش سخن به میان می آورد. با پشیمانی و آه و ناله دست بر دست می زد و افسوس می خورد که چرا پدرم دیر جنبید و فرصت استثنائی و کم نظیری را از دست داد. و آخر سر این طور می گفت:
    - او آن قدر خوشگل و تو دل برو، آن قدر شیرین و مامانی بود که ما فکر نمی کردیم حتی برای خواستگاری توی آن خانه راهمان بدهند. یک شکرپاره از همان ها که پدر شیرینی پزش درست می کرد و جلوی دکان برای جلب مشتری به بند می آویخت. یک هلوی پوست کنده. اما یک وقت چشم باز کردیم و دیدیم که هلوی پوست کنده توی حلق کسی افتاد که به نان گرده می گوید پپه. یک کارگر آس و پاسی که توی دکان برای پدرش کار می کرد و شبها هم همانجا می خوابید. و گوشت نصیب گربه شد.
    پدرم هم هر وقت صحبت از این زن به میان می آمد، اگر دراز کشیده بود برمی خاست می نشست، و اگر نشسته بود سینه راست می کرد. با غرور مخصوص مثل کسی که فتحی کرده است به اشخاص دور و برش نظر می انداخت. صورتش از هیجان گل گل می شد. دستها را با آستین بالا کشیده به زانویش تکیه می داد و در حالی که آب توی دهانش می گشت همان داستان را با لفت و لعاب بیشتری تکرار می کرد. آن طور که رویهم رفته از این صحبت ها فهمیده بودم، پدر بلقیس، آقای قندچی که اینک مرحوم شده بود، یکی از شیرینی پزهای قدیمی و معروف اهواز بود. در زمان جنگ، به پیروی از غالب همکاران خود که به علت کمبود قند و شکر به آب نبات فروشی روی آورده بودند، کار شیرینی پزی اش را متوقف و منحصراً آب نبات فروش شده بود- آب نبات های پولکی مخصوص خوردن چای که میان مردم رواج فراوان داشت. آقای قندچی که جز یک دختر، اولاد نرینه ای نداشت و از این حیث دستش کاملاً تنها بود، از بخت موافق کارگری پیدا کرده بود بسیار و.فادار و کوشا به خدمت که در آن اوضاع و احوال سخت بهتر از یک فرزند زیر بال او را گرفته و در دکان برایش کار کرده بود. این خانواده که پشت در پشت به کار شیرینی پزی اشتغال داشتند عموماً، و آقای قندچی خصوصاً مردان خداپرست، اصیل، سر به زیر و محتاطی بودند که بنا به طبیعت کاسبانه بی آزار خود دوست داشتند همیشه در حاشیه راه بروند و تا آنجا که ممکن است خود را درگیر مسائل پیچیده و پر سر و صدای زندگی و زمانه نکنند. به طوری که آقای قندچی تنها دختر خود را به مدرسه نفرستاده بلکه برایش معلم سر خانه گرفته بود. و سرانجام نیز چون به هیچ قیمت حاضر نبود او را از خود جدا کند، خلعت دامادی را بر دوش کارگر خود که نامش مقبل بود انداخته بود تا در عین حال او را نیز بتواند برای همیشه نزد خویش نگه دارد. به این ترتیب، مردی که در دنیا هیچ کس را نداشت و سرمایه اش حس وفاداری و وظیفه شناسی اش بود در یک شب از هیچ به همه چیز رسید و صاحب اجاقی شد که به حکم سرنوشت می باید پس از آقای قندچی برای باقی عمر روشنش نگه دارد.
    باری، آن روز در مهمانی سفرۀ مادرم، خانم بلی کیوان را هم آورده بود که توی دهلیز خانه با ما بازی می کرد. اگر بهتر بگویم، او ما را که چند دختر هم قد و همسال بودیم اذیت می کرد و بی سبب از خودش می رنجاند. هنوز که هنوز است من راز این غروری را که بین پسران و دختران کمتر از دهسال هست و آنها را در منتهای کنجکاوی که نسبت بهم دارند بشدت از هم می رماند، می دانم در چیست. پدرم به خواهش مادرم و به خاطر همین مهمانی، تازه خانه را داده بود نقاشی کرده بودند. نمی دانم به خاطر این نقاشی بود که مادرم مهمانی می داد یا به خاطر مهمانی بود که نقاشی را کرده بود. به هرحال خوب نظرم هست که دهلیز آن کاملاً سفید و بی لکه بود. کیوان با کفشهای میخ دار پاها را از طرفین به دیوار تکیه می داد. با مهارتی خاص بالا می رفت و همینکه سرش به گچ سقف می خورد سر می خورد و در یک حرکت پائین می آمد. چون همبازی پسر نداشت، می خواست با این کارها خودش را به رخ ما دخترها بکشد. من سوار لنگه در چوبی حیاط شده بودم و آهسته با آن تاب می خوردم. او کوشید پائینم بکشد و خود سوار شود. و چون زورش از من بیشتر بود سرانجام موفق شد. من که شکست خورده بودم، و به علاوه از شیطنت های او که در و دیوار را زخمی کرده بود و احمقانه بازی بچه ها را بهم می زد خشمناک بودم، حرصم گرفت، صورتش را چنگ انداختم که پوست آن درست روی لپ به قدر پشت ناخنی قلوه کن شد و خون از آن راه افتاد. من وحشت زده عقب نشستم، و او که می رفت تا شکایت پیش مادرش ببرد ناگهان شیر شد و برگشت. فکر کردم قصد زدنم را دارد. ولی نه، نیت او چیز دیگری بود. مرا به دیوار فشرد. بازوانم را محکم گرفت و گونه ام را دو بار از دو طرف بوسید. بوسه ای تند و آبدار که حتی مادرم نیز تا آن زمان آنگونه مرا نبوسیده بود. خلاصم کرد و گفت:
    - این هم سزای گربه ای که چنگ می اندازد. اگر خجالت سرت بشود خودت را توی مستراح خانه به دار می زنی!
    من گریه را سر دادم و توی اتاق پیش مادرم رفتم. و اگرچه قضیه را برای او تعریف نکردم و فقط گفتم که کیوان به من سیلی زد، از آن پس هرگز با پسرک شرور روبرو نشدم. گفتۀ قلنبه او هم به نظر من نسبت به حرکتش دلیل دیگری بر شرارتش بود. به نظرم می رسید داغی که او توی جمع همسالان بر صورت من زد خیلی بدتر از داغی بود که من بر صورت او نهادم. روز بعد، مادر او توسط زنی که به گمانم کلفت یا دایه شان بود، توی یک سینی برنجی کنگره دار، قیچی کوچکی نهاده رویش را دستمال انداخته و به در خانه ما فرستاده بود. با لحن نیشداری پیغام داده بود:
    - با این قیچی ناخنهای دخترت را بگیر که مثل گربه صورت بچه مرا چنگ نزند و خون نیندازد.
    و بد نیست بدانید که آن قیچی و همچنین سینی قشنگ کنکره دار هنوز هم در خانه ما بود. مادرم که تا حدی اخلاق کولی ها را داشت و از این رندیها بدش نمی آمد، مفت خود دانست و به عنوان نوعی جواب در مقابل آن پیغام، یا درسی اخلاقی، هرگز نخواست هیچکدام را پس بفرستد. گفت بگذار خودشان بیایند دنبالش. که البته نیامدند و گذشت زمان مثل هر نوع تصرفی که اول از راه زور است و بعد ایجاد حق می کند به نفع ما نقش بازی کرد. این هم از نوع کارهائی بود که مادرم می کرد. آیا وجود همین قیچی جادوئی نبود که بین او و پدرم جدائی افکند و زندگی خوش ما را بهم زد؟ اگر این قیچی در خانه ما نبود شاید من در این موقع اصلاً قضیه بازی آن روز و حرکت زشت این پسر را که گواه روشن و گویائی از تربیت نادرست او بود فراموش کرده بودم. اگر من آن روز که آن کلفت قیچی را با سینی به در خانه مان آورد موضوع را به مادرم می گفتم که چطور بچۀ تخس مرا توی همسالانم بی آبرو کرد، مادرم که تنش برای این نوع کارها می خارید یسل می کشید و می رفت به در خانۀ آنها. قیچی و سینی را پرت می کرد توی حیاطشان. بچه را می کشید بیرون و گوشش را می کند می گذاشت کف دستش. درست به این علت و از این جهت موضوع را در دل نگه داشتم و به مادرم نگفتم که از غوغا می ترسیدم. بعدها من به عمل زشت آن روز آن پسر خیلی فکر کردم. زیرا گفتم که بر روحم داغ نهاده بود. آن طور که با فکر ناقصم به نتیجه می رسیدم، این عمل او نمی توانست همین طور بی مقدمه و از روی تصادف محض باشد. آن زمان هنوز تلویزیون، این خردجالی که به قول نامادری هر سر مویش سازی است و مردم را عنتر و منتر خودش کرده است به اهواز نیامده بود که بگوئیم او از تلویزیون تقلید کرده بود. تازه، هر تقلیدی علفی است که بر روی یک ریشه قبلی سبز می شود و رفته رفته رشد می کند و شاخه می دواند. او با همه آن تعریف های دلچسبی که از نجابت ذاتی و کمال مادرش می کردند به نظرم خیلی لوس یا آن طور که شوشتریهای این محال می گویند، چلیس (بچه ای که هرچه می بیند می خواهد.) تشریف داشت، یا که اصلاً بوئی از نزاکت و تربیت به مشامش نخورده بود. بهرحال، در این موقع که او به اهواز آمده بود و مرا می دید شاید به انگیزه همان سرشت سرکشی که وادار به آن عمل ناپسندش کرده بود، خیال می کرد بین من و او از همان زمانها نوعی رابطه معکوس عاطفی ایجاد شده و دست اندر کار است که هر زمان دلش بخواهد می تواند از آن به نفع خود استفاده کند. درست مثل یک حساب در گردش که آدم در بانکی باز می کند و با دسته چکی که توی جیبش هست، هرجا و هر وقت می تواند از آن استفاده کند.
    برمی گردم به اصل داستان. روز بعد، قبل از آنکه ظهر رسیده باشد پدرم در خانه پیدایش شد. از سر گذر نان و گوشت و بنشن خانواده را خریده بود. او پاره ای وقتها از اداره قاچاق می شد و زودتر به خانه می آمد. توی دهلیز خانه جای نسبتاً خنکی بود که ما غالباً بدون آنکه فرش بیندازیم می نشستیم. با برقی که در چشمانش بود به من نگاهی کرد و گفت:
    - ببینم، تو-
    من وسائل دستش را گرفتم و دنبالش به اتاق رفتم. او به طوری که در حقیقت غرضش خبر دادن به سفورا بود، ادامه داد:
    - تو، این همسایۀ ما را که چند سال پیش بتهران رفتند یادت هست؟ شیرینی پزها را می گویم. سر گذر که بودم پسر آنها را دیدم. از جای زخم توی صورتش فوراً او را شناختم. به من سلام گفت. چطور است که چهره آدم هر چقدر تغییر بکند باز هم بعد از سالها قابل شناختن است. او آن وقتها بچه ای بیشتر نبود.حالا کت و کوپالی بهم زده و برای خودش مردی شده است.
    آنگاه شرح مفصلی از خوی نیمه اشرافی و نجابت مادر این پسر که درست از هر نظر نقطۀ مقابل خلق و خوی فرنگیس یعنی مادر من بود، برای نامادری بیان کرد. که هرگز و به هیچ بهانه توی کوچه ظاهر نمی شد. صدای بلندش را کسی نمی شنید و خلاصه در یک کلمه، فرشته ای بود که از آسمان پای به زمین نهاده و نصیب آدمیان شده بود. نامادری ام با صدای زیری که داشت بیشتر برای آنکه مرا کوچک بکند حرفهای او را تأیید کرد و گفت:
    - پس چی، البته زن باید همین طور سنگین و رنگین باشد. زن چه معنی دارد که شلخته و خودنما باشد.
    پدرم که لباسش را بیرون آورده بود و خود را برای خوردن ناهار آماده می کرد، دوباره همان داستان قدیمی را به میان کشید که چگونه قبل از دیدن مادرم قصد داشت عمه ام را به خواستگاری این زن بفرستد، ولی نصیب و قسمت طور دیگری رقم زده بود.
    آقای مهندس، من این نکته را به درستی نمی دانم که آدم در مرحله های مختلف عمر، چطور و با چه نظرهائی به گذشته های دور و نزدیک خودش نگاه می کند. و چرا بعضی وقایع بخصوصی هست که هرگز نمی خواهد و مایل نیست از یادش برود؟ آیا در این مسئله رازی هست که مربوط به بقای عمر می شود؟ قضیه ای که پدرم از آن یاد می کرد مربوط به بیست و دو سال پیش از آن بود. در آن موقع او سی و پنج سال داشت. حال آنکه این زمان پنجاه و هفت سالش بود. آیا میشود گفت که بشر در روح خودش هیچ وقت پیر نمی شود و همیشه همچنان خود را جوان یا در یکی از مرحله های جوانی می بیند که بیشتر از همه برایش شیرین بوده است؟ پدرم می گفت:
    - من، تازه این خانه را خریده بودم. به قول معروف حوض را ساخته بودم دنبال قورباغه اش می گشتم. خوب، من سی و پنج سال داشتم و اگر دیرتر می جنبیدم از موقع زنم می گذشت. مرحوم قندچی، پدر بلقیس، پیرمرد محترم و بی آزاری بود. نزدیک هشتاد سال داشت. ولی هنوز شاد و سرحال بود و با نیروی یک جوان ورزیده کار می کرد. زمستان بود یا تابستان، دو ساعت پیش از آفتاب برمی خاست و در طول کارون به راه می افتاد. وقتی که گردشش را می کرد و به خانه برمی گشت هنوز از موقع نمازش نگذشته بود. یک روز که یادم می آید و به زمستان بود و من مثل همین حالا از راه به خانه می آمدم، او را دیدم. نان سنگک خریده بودم و گوشت، و می آوردم که به خواهرم بدهم و برگردم. سر کوچه او را دیدم. خدا رحمتش کند مرد خوش اخلاقی بود. به من گفت: گوشت خریده ای؟ گفتم، آری. گفت، گوسفند است یا گاو؟ گفتم، اگر شب قدم رنجه کنید و برای شام به بنده منزل تشریف بیاورید خواهید فهمید که گاو است یا گوسفند- جواب شما باشد برای آن موقع خواهرم می خواهد یخنی بپزد. گفت: خوب، پس گوشت گوسفند نیست. منظورم همین بود. اگر گوشت گوسفند بود نمی توانستی آن را روی نان بگذاری و دست بگیری. گذاشتن گوشت گوسفند روی نان مکروه است. اما اگر گاو باشد مانعی ندارد. می دانی چرا؟ برای اینکه در دنیا هیچ چیز برتر و بالاتر از گندم نیست. جز گاو که زمین را شخم می زند. اگر گاو نبود گندم هم نبود.
    پدرم اینجا مثل کهنه قماربازی که در یک بازی همۀ بردهایش سرانجام به باخت تبدیل شده است، قیافه افسرده ای به خود گرفت. از زیر یقه پیراهن دستی به سینه و گردن چاق و کم موی خود کشید و با نوعی پشیمانی از یاد رفته آه فرو خورده ای کشید و ادامه داد:
    - مرحوم قندچی بی میل نبود دخترش را به من بدهد. از من سر به راه تر و نان آورتر در همه این ولایت چه کسی را پیدا می کرد. منتهی خبط از جانب خود من بود که دیر جنبیدم. او که با شیرینی هایش شهری را شیرین کام کرده بود، بدش نمی آمد با یک وصلت بی دردسر همسایه خوب دیوار به دیوارش را هم شیرین کام کند. عمه، عمه ات مرا خام کرد و گفت این لقمه به دهان ما زیاد است. بگذار خودمان را سنگ روی یخ نکنیم- اگر من از بلقیس خواستگاری کرده بودم پدرش بدون هیچ گفتگو موافقت می کرد و الآن وضع من با آنچه که هست به کلی متفاوت بود. آن خانه را که الآن حیاطش به خیابان پیوسته است مغازه می کردم و خودم پشتش می نشستم و از این زندگی نوکرمآبی که باید همیشۀ خدا چشمم بدست دولت دوخته شده باشد خلاص می شدم.
    من از همان ابتدا حس کرده بودم که این زن برای پدرم نمونۀ یک آرزو یا رؤیای حاصل نشده بود. هربار با چنان شیفتگی از او یاد می کرد که خود من هم به یک معنی شیفته اش شده بودم. نامادری ام که باطناً از این صحبتهای پدرم خشنود نبود، گفت:
    - فلاحی، این ها همه خواب و خیال است. اگر او واقعاً و ذاتاً زن نجیبی بود و اصالتی داشت به یک شاگرد دکان نمی دادندش. پاشو دخی سفره را بنداز.
    او هرگاه که با من سر لطف بود دخی صدایم می زد. من از اتاق بیرون آمدم و نفهمیدم پدرم در مقابل این گفته به او چه جواب داد. وقتی که دوباره به اتاق برگشتم دیدم پیرمرد هنوز دنبال همان صحبت بود. می گفت:
    - من شوهر او را در تمام چند سالی که توی شیرینی پزی کار می کرد بیشتر از یک بار ندیدم. پاره ای کسان هستند که در روزگار پیری، چون به خودشان بد نگذرانده اند بخوبی می شود جوانی گذشته آنها را در صورتشان دید. بعضی ها هم برعکس، چنانند که در جوانی پیری آنها را می شود دید. مقبل از این دسته دومی ها بود. چونکه خیلی کار می کرد. قنادی ها از راسته آن دکاندارانی هستند که شب دیرتر از همه می بندند، مخصوصاً زمستان ها و شبهای رمضان که زولبیا و پشمک مشتری فراوان دارد. صبحها هم چون مشتری روستائی دارند باید زود باز کنند. از ساعت پنج صبح، تا دوازده شب، آن زمانها این برنامه کارشان بود. بعد هم که بلقیس را گرفت تا زمانی که اهواز بودند و قندچی حیات داشت حالت نوکری خود را از دست نداد. جز اینکه دیگر لازم نبود شبها توی دکان بخوابد و به خانه می رفت.
    نامادری ام که علاقمند به شنیدن این داستان نبود، با بی میلی پرسید:
    - دلیل آنکه آنها در این شهر نماندند و بتهران کوچ کردند چه بود؟
    پدرم جواب داد:
    - بعد از آنکه قندچی مرد، که من خودم هم به تشییع جنازه اش رفتم، مقبل دکان را فروخت و علاقه کن بتهران رفت. گمان می کنم به فشار بلقیس بود. می شود تصور کرد که او توی این شهر و میان این مردم از اینکه به یک کارگر معمولی شوهر کرده بود احساس شرم یا حقارت می کرد. ولی چنانکه می گفتند او شوهرش را دوست داشت و دو دستی او را چسبیده بود.
    نامادری ام گفت:
    - خوب، مگر اینهم هنر یا قابلیت مخصوص می خواهد. هر زنی باید چنین باشد.
    این صحبتها و گفت و شنودها باعث نشد که من از صرافت قضیه روز قبل و دسته گلی که به آب داده بودم نیفتم و آن را چیزی گذشته و فراموش شده بدانم. آن روز و روز بعدش گذشت. و من در تمام این مدت کوشیدم که کمتر توی حیاط ظاهر بشوم. اگر ترس نداشتم که مسخره شوم می گفتم که حتی از حوض خانه و آب زلالی که توی آن ایستاده بود و ماه و خورشید و آسمان صاف را منعکس می کرد نفرت داشتم. طرف عصر روز بعد، نامادری ام دوباره هوای بیرون بسرش زد. لباس عوض کرد، چادرش را روی سر انداخت و به اتفاق بچه ها و طلعت از خانه زد بیرون. این بار برای گرفتن درس بود که می رفت. بچه ها را هم از این نظر همراه می برد که اگر در خانه می ماندند چون از من حرف شنوی نداشتند به کوچه و خیابان می رفتند و توی گرد و خاک و آفتاب داغ گرمازده می شدند. با آنکه سایه تمام حیاط را فرا گرفته بود هنوز تف گرما کلافه کنننده بود. نفس کشیدن دشوار بود. کم کم هوا خنک تر شد. سر و صدای ماشین ها و آمد و رفت در کوچه و خیابان فزونی گرفت و نوید شب و جنب و جوش شب به گوش رسید. این موقع روز که معمولاً من در خانه کاری نداشتم، اگر بچه ها دور و برم نبودند که با آنها سرگرم شوم، همیشه برایم با غمی همراه بود. هر چه هوا تاریک تر می شد غم دل من هم سنگین تر می شد. چون شب ها روی بام می خوابیدم و وظیفه انداختن و جمع کردن رختخواب و زدن پشه بند- اگر می زدیم- با من بود، پس از غروب آفتاب آزادی داشتم که هر موقع فرصت کردم یا میلش را داشتم بروم و این کار را بکنم. البته بچه ها و طلعت هم از سر تفریح و بازیگوشی به من کمک می کردند و در این کار کاملاً تنها نبودم. در این موقع با آنکه پرده شب کاملاً فرو نیفتاده بود، روی بام رفتم، پشت جان پناه آجری یا باصطلاح هره بام که به قدر سه چارک ارتفاع داشت و به خاطر نفوذ باد شبکه شبکه ساخته شده بود، چند دقیقه ای بی خیال کوچه را تماشا کردم. بعد تنبلانه مشغول گستردن گلیم و چادر شب به روی زمین شدم. نظرم متوجه پنجره روبرویم شد؛ همان پنجره کذائی که دوباره باز شده بود و توی اتاق، دور از پنجره کیوان صندلی نهاده و چنانکه گفتی سرتاسر روز را آنجا بوده، به انتظار نشسته بود. با چادر شب دستم از خشم لب زیر دندان گزیدم و نگاهش کردم. خیره خیره و پر تهدید. ولی غافل از اینکه او در آن فاصله هرگز نمی توانست به خوبی صورت سایه خورده مرا ببیند و بفهمد که در دلم چه می گذرد. آقای مهندس، اکنون که به عقب می نگرم و به عمل خود در آن لحظه می اندیشم، می بینم که نمی توانم خودم را از یک خطا سرزنش نکنم و همه گناهان را به گردن آن جوان بیندازم. من وقتی که او را پشت پنجره نشسته دیدم، می باید خود را به ندیدن بزنم، چشمهایم کور و گوشهایم کر بشود، رختخوابم را بیندازم و بسرعت پائین بیایم؛ نه اینکه تا منتهاالیه بام و لب هره پیش بروم و بر و بر او را نگاه بکنم. او نیم خیز شد و حرکتی کرد به نشانه اینکه گویا منتظر همین لحظه بوده است. پاکتی را که از قبل آماده کرده بود، از میان کتابی که دستش بود بیرون آورد و به من نشان داد. کاغذی را از توی آن بیرون آورد و دوباره سر جایش نهاد. من تعجب زده نگاهش می کردم. گوئی صحنه مهیج یک فیلم یا شعبده بازی و تردستی بود که می دیدم. پاکت را تا کرد تا سنگین تر شود و باد نبرد، و آن را از دیوار به حیاط ما انداخت. پنجره را بست و مثل شبحی در تاریکی توی اتاق ناپدید شد. فکرش را بکنید، قضیه من با این عاشقی که ناگهان از هوا برایم رسیده بود، بسرعت در حال پیشرفت بود. او دیروز یا پریروز مرا دیده و امروز برایم نامه نوشته بود. قطعاً شب بعد، اگر امر دایر می شد، چنانکه در داستانهای هزار و یکشب آمده است، از سوراخ بخاری توی اتاقم می آمد- نه، بگذارید اینطور بگویم: وقتی که شب از نیمه می گذشت و ماه فرو می نشست، آهسته از روی دیوار به پشت بام ما پای می نهاد و به رختخواب من که جدا از جمع خانواده، در گوشه ای افتاده بود، می خزید و تا دمیدن سپیده و آن لحظه که فرشته پاسدار شب جای خود را به نگهبان بامداد می داد در کنارم می خفت! من آدم زودخشمی نبودم. زندگی زیر دست نامادری عفریته در طول هفت سال به من یاد داده بود که سخت ترین دشواری ها و نامرادی ها را چطور باید از سر بگذرانم و باز هم ساعاتی چند به عمر بی حاصلم در آن خانه و با همان خواری ها ادامه دهم. با این همه، در آن لحظه که جلوی هره بام ایستاده بودم، چنان سراپایم لبریز از نفرت بود که می دیدم جز اینکه موضوع را به نامادری ام بگویم و در مقابل این بی شرمی که شرف دوشیزگی ام را تهدید می کرد از او کمک بخواهم چاره ندارم. من از پشت بام پائین رفتم و روی سنگ پله ای که دهلیز را به حیاط مربوط می کرد به انتظار رسیدن نامادری ام نشستم. هوا باز هم یک پرده تاریک تر شده بود. ولی پاکت سفید که توی باغچه کنار یک گلدان افتاده بود، هنوز خوب پیدا بود. مثل دشنه خون آلودی که از یک قاتل به جای مانده باشد. هرکس از در وارد می شد به کمترین دقت متوجه آن می شد خود جوان هم اگر دوباره از پنجره سر می کشید و این سو را می نگریست آن را می دید. حالت ترسان و یا تهدیدآمیز مرا نیز که در تاریکی توی حیاط نشسته بودم و خاموش پاکت را نگاه می کردم ولی نمی رفتم آن را بردارم، تشخیص می داد. آقای مهندس، یادم می آید زمانی ما توی خانه از دست یک گربه موذی به ستوه آمده بودیم. گوشت را به تیر سقف می آویختم آن را می ربود و می خورد. تخم مرغ را از توی طاقچه به زمین می انداخت و می شکست و می خورد. قابلمه را از روی آتش برمی گرداند، می ریخت و گوشتهایش را می خورد. دستگیره در را که هشتاد سانتی متر از زمین بلندتر است با پنجول می زد و می گشود. هرچه هم او را توی کیسه می کردیم و به جاهای دور می بردیم، قبل از مراجعت آدم به خانه برمی گشت و بدون آنکه ترک عادت کند. باز به همان کارها ادامه می داد. یک روز پدرم از شهرداری سم گرفت، به خانه آورد، به گوشت زد و توی باغچه انداخت. این آخرین علاج بود که برای کم کردن شر او به کار می برد. با احتیاط آمد آن را بو کرد. گوئی فهمید که مرگ در زیر آن لانه کرده است. معو کرد و به کناری نشست. ولی همچنان نگاهش به گوشت بود. ما برای آنکه از بدگمانی اش کاسته باشیم به اتاق رفتیم ولی از پشت شیشه مواظبش بودیم. بعد از چند دقیقه دوباره برخاست و به سوی طعمه رفت. آن را به دهان گرفت تا ببرد در گوشه ای و برای خودش بخورد. اما فوراً از دهان بیرون انداخت. گوئی همین حالا آن منظره را جلوی چشمم می بینم. حیوانک، فور فور می کرد و سرش را با شدت تکان می داد و پنجول روی دهانش می زد. در فاصله ای کمتر از یک دقیقه دمش باد کرد. روی دیوار پرید و از پشت بام گریخت و رفت. چنان رفتنی که بعدها هرگز او را به چشم ندیدم و برای همیشه از شرش آسوده شدیم. من قصد داشتم از آن نامه به عنوان مدرک جرم علیه این جوان استفاده کنم. هرگز میل نداشتم بدانم که توی آن خواسته بود چه به من بگوید. این مسئله در اصل موضوع که عکس العمل شدید من بود هیچ تأثیری نمی کرد. با این وصف آقای مهندس، اکنون که شما این داستان را می خوانید حق دارید از من بپرسید: پس چطور شد که برخاستی آن را برداشتی به گوشه آشپزخانه بردی و مثل همان گربۀ دزد و خیانت پیشه که جان بر سر شکمش نهاد، با بلعیدن کلماتی که افسونت کرد، خود را با سر در چاله یک سرنوشت تیره انداختی؟!
    در نامه اینطور نوشته بود:
    «سیندخت، به تو حق میدم که نخوای تو کوچه بازار واسی و با من حرف بزنی. این بی دقتی و بی حواسی مرا ببخش ولی سرزنشم نکن. اگر فرنگیس خانم مث اون وقت ها خوب و خوش سر خانه و زندگی خودش بود و اوضاع اینطور بهم نخورده بود، همان روز اولی که به اهواز وارد شدم و به این محله آمدم، اولین کارم این بود که به خانه شما بیایم، زیرا حامل سلام مادرم برای مادرت بودم. بیچاره بلی خبر ندارد که دوست نازنینش الآن هفت سال است از شوهر و بچه اش جدا شده و به سوی سرنوشت و نوش و نیش دیگری رفته است. یادت هست که آندو چقدر با هم دوست بودند؟ یادت هست که بلی همیشه می آمد توی پنجره می نشست، کار کاموابافی اش را دست می گرفت و با مادر تو که توی حیاط بود حرف می زد؟ حتی برای هم خوردنی یا آب یخ پاس می دادند. آن وقت من زیر تأثیر عوالم کودکی به شور و شوق می آمدم و برای آنکه کاری کرده یا خودی نموده باشم از دیوار به حیاط شما می پریدم و از در بیرون می رفتم. کوچه و خیابان را دور می زدم و در چند دقیقه دوباره توی پنجره ظاهر می شدم. پدرت می گفت، برای آنکه دو خانواده بتوانند راحت تر با هم رفت و آمد داشته باشند بهتر است که دیوار بین دو حیاط را برداشت. در این صورت خطر اینکه روزی کیوان خدای نکرده بیفتد و آسیب ببیند وجود نخواهد داشت. سیندخت، من وقتی به اهواز آمدم و فهمیدم مادرت طلاق گرفته و رفته به قدری ناراحت شدم که حال خودم را نفهمیدم. تعجب می کنم که این ناراحتی بزرگ را در این مدت تو چطور تحمل کرده ای و قلب کوچکت زیر فشار این اندوه چطور اینهمه مقاومت کرده است. خوب، بهرحال کاری است گذشته و سبوئی است شکسته. غصه و همدردی من هم باری از روی دوش تو برنمی دارد. ظاهراً چنین می نماید که توی این دنیا هر کس برای خودش دردی دارد. درد من هم این است که دل به کسب و کار پدرم سپردم و فکر می کردم اگر آن را بیاموزم برای آینده ام کافی خواهد بود. من دنیا را نشناخته و کسی هم دور و برم نبود که به موقع راهنمایم باشد. فقط موقعی متوجه اشتباه خودم شدم که دیگر دیر شده بود. من که به علت عقب ماندن از تحصیل استعدادهایم مچاله شده بود سرانجام به هنرستان صنعتی رفتم و دیپلم فنی گرفتم. تحصیلاتم همین خردادماه امسال تمام شد و دیگر قصد ندارم ادامه اش بدهم. در حقیقت باید بگویم راهی هم وجود ندارد که بتوانم به آن ادامه دهم. در این سفری که با پدرم به اهواز کرده ایم قصد ما این است که خانه را بفروشیم. زیرا برای ما که ساکن دائمی تهران هستیم، تعمیرات آن میسر نیست. بعلاوه، به پولش احتیاج داریم. امروز مستأجر خانه موافقت کرد که برای تعمیرش کارگر و بنا خبر کنیم. این روزها کار تولیدی صرف بیشتری می کند. پدرم خیال دارد از پول این خانه که در اصل متعلق به مادرم است و از پدر به او ارث رسیده، برای من دست مایه ای درست کند که با آن کار بکنم. در تهران، در و پنجره سازی درآمد بدی ندارد. خیال دارم یک کارگاه آهنگری و در و پنجره سازی باز کنم و اگر بشود زندگی ام را از آنها جدا کنم. اما سیندخت، می دانی چیست؟ اگر من همراه پدرم به اهواز نیامده بودم و تو را ندیده بودم شاید می توانستم این کار را بکنم. آمدن به اهواز، این طور فکر می کنم که کار مرا ساخت و راهم را عوض کرد. مراجعت من به تهران دیگر با این وضع غیرممکن است. می دانم به نظرت عجیب می آید. شاید هم از شنیدنش یکه بخوری و ناراحت بشوی. شاید من نباید این ها را به تو بگویم. اما هر چه باداباد، می گویم. هر چه باداباد، این نامه را می نویسم و اگر از من نخواستی بگیری آن را به آب روان می اندازم و دعائی هم پشت سرش می خوانم: ای آب روان محبوب مرا به من برسان! نمی دانم چطور شد که یکباره این طور تغییر پیدا کردم. نمی دانم بگویم چطور شده ام. همین قدر می بینم که تغییر پیدا کرده ام. همین قدر می بینم که قلبم، یعنی همان توده گوشتینی که سالها با آرامش کامل در سینه ام می تپید و به من نیروی زندگی می بخشید حالا سر خود می خواهد بایستد و به کارش ادامه ندهد. حس می کنم که هوای دور و برم سنگین شده و از نفس کشیدن عاجزم کرده است. خواب و خوراک و استراحت را نمی همم. گرما برایم بی معنی است و هیچ کاری غیر از فکر کردن به تو و دائماً در یاد تو بودن از دستم ساخته نیست. من تا به امروز نه عاشق کسی شده بودم و نه برای دختری از این نامه پرانی ها کرده ام. می دانم کار زشت و یا نادرستی است که می کنم و هر چیز که در نظر مردم زشت بود سرانجامی ناروشن دارد. اما باور کن سیندخت که غیر از این چاره نداشتم. باور کن که قلب من به بیماری ناشناخته ای که نامش را عشق نهاده اند مبتلا شده است. و من می بینم که خواه ناخواه می باید برای آرام کردن آن کاری بکنم. به هر وسیله ای که شده، هر چند بیهوده و باطل، دست بزنم. دیدن روی تو، هر چند از دور باشد، شنیدن صدای تو یا کرکر دم پائی هایت، هر چند از پشت دیوار باشد، بودن زیر همان آسمانی که تو هم از هوایش نفس می کشی، اینها و صد مثل این ها است نمونه ای از هوس های تبناکی که این روزها مرا مثل ماهی توی تابه بریان کرده است. اما اگر خانه را بفروشیم، همه این فرصتهای عزیز و شیرین از دستم گرفته می شود و چه بسا دیگر نتوانم حتی تو را از فاصله دور ببینم. دلم می خواهد به بهانه خرید چیزی توی کوچه یا خیابان بیائی. آخر، تو چرا اینقدر کم از خانه بیرون می آئی؟! اگر به التماس من جواب می گفتی و... ولی نه، من از تو هیچ خواهشی نمی کنم. نمی توانم بکنم. قلبم می لرزد و حس می کنم که آدم بی جربزه و ترسوئی هستم. با آنکه زائیده این آب و خاکم و هنوز پس از سالها زندگی در تهران ته لهجه اهوازی ام را از دست نداده ام، چون هیچ کس نیست که بشناسدم به طرز عجیبی در شهر خودم احساس بیگانگی می کنم. می بینم گرفتار دردی شده ام که بیشتر از طاقتم است. سیندخت، این یک گرفتاری عادی نیست که من بتوانم با وسائل عادی از چنگ آن خلاص شوم. جز خود تو هیچکس را پیدا نمی کنم که با او رازم را بگویم. تو به رگ گردن من شمشیر زده ای، بگو تکلیفم چیست.
    بلند شدن صدای زنگ در خانه مرا دستپاچه کرد. نامادری ام و بچه ها بودند که از بیرون برمی گشتند. نامه را شتابزده زیر برگ روزنامه ای که توی آشپزخانه، کف گنجه ظرفها پهن کرده بودیم نهادم و رفتم در را گشودم. سفورا به محض ورود به خانه چون کمی دیر در را به رویش گشوده بودم شروع کرد به پرخاش کردن: چکار می کردی که این قدر دیر آمدی؟- به دروغ متوسل شدم و گفتم: مشغول نوشتن نامه ای بودم به کرمانشاه برای پسرعمه هایم. این یکی را نخوانده بودم و نمی دانستم که به قول عرب ها طناب دروغ کوتاه است. پرسید کجا است این نامه، بیاور ببینم. گفتم مگر فکر کرده ای دروغ می گویم. منظورم از این دروغ چیست- از توی حیاط چادرشب را که روی هره بام رها کرده بودم دید. چون فهمید که هنوز رختخوابها را نینداخته ام بیشتر حرصش گرفت، اما کوتاه آمد. و من حس کردم که از وجود کیوان کم و بیش خبر داشت. شاید هم او را آنجا دیده بود. به من بدگمان شده بود. ولی از چیزی مطمئن نبود و هرگز نمی توانست حدس بزند که ممکن است کار من و او به جاهای بسی باریکتر هم کشیده باشد. این نامهربانی و بدگمانی سفورا کمتر از کار جوان مزاحم مرا ناراحت نکرد. نمی دانستم به کدام یک از این دو بداقبالی بیندیشم. دنیا را پر از کینه و بدنهادی حس می کردم که هر کس دستش می رسید می کوشید آن یکی را با سر به زمین بکوبد و فدای هوسها و وسوسه های دل بیمار خودش بکند. به فکرم رسید بروم و موضوع این پسر و نامه عاشقانه اش را به عمه ام بگویم و از او کمک بخواهم. این مسئله مهم نبود که نامادری ام از اینکه بدون اجازه از خانه خارج می شدم پیش پدرم برایم مایه هفت من شیر می شد. من می بایست کاری می کردم. من حس می کردم که دور و برم وقایعی در حال شکل گرفتن بود. من، با داستانهائی که از زمان کودکی از دهان اشخاص بزرگتر شنیده بودم، عاقبت این کارها را شوم می دانستم که همیشه به جای بدی می کشید و ناکامی هائی به بار می آورد. درست بود که من طعمه ستم شده بودم درست بود که از پستان محبت مادر سیر ننوشیده باز پس گرفته شده بودم. درست بود که تا حد یک کلفت بی شخصیت و پست، پائین آمده و در آن خانه حال و روز سگ را داشتم. ولی ابداً دختر لاابالی و بی قید نبودم. بخصوص نسبت به آینده ام امیدها داشتم. آدم بلند پروازی نبودم که آرزو کنم شوهرم مدیر کل یک اداره یا مهندس کارخانه ای باشد- به شما حقیقتش را می گویم و از این حقیقت گوئی ذره ای احساس شرم نمی کنم- یک معلم مدرسه که چهار یا حداکثر پنج سال از من بزرگتر بود غایت آرزوهایم بود. من که روزگارم به زجر روحی گذشته بود و هیچکس در این دنیا غمخوارم نبود و تیمارم را نمی کشید، نمی دانم شوهری می خواستم تا تیمارم را بکشد یا اینکه تیمارش را بکشم؟ این خواهشهای روح که گاهی شکل عقده به خودش می گیرد غالباً برای خود انسان نامعلوم است و جلوه های متضادی پیدا می کند. بهرحال، وجود من وجود این روح با همۀ جلوه های متضاد و عقده های پیچیده اش بود. به شما گفته بودم که گاهی جلوی آئینه می ایستادم و خودم را نگاه می کردم. این درست در وقت هائی بود که می خواستم از آن روح دردمند و ضربت خورده بگریزم یا اینکه با امیدهای واهی آینده خوابش کنم. من توی آئینه به صورتم نگاه می کردم و آنچه که در حقیقت به یک معنا چهرۀ آشفته و ژولیده همان روح بود، آن روح بود که شخصیت حقیقی من بود. حال آنکه این جوان فقط هیکل مرا دیده و عاشقم شده بود. او می دانست که من دختری بی مادر هستم. در نامه اش نسبت به من همدردی کرده بود. ولی از کجا معلوم که همین بی مادری من باعث تشویق او به این عشق ورزی و نامه پرانی بی مقدمه نشده بود. شاید او، برخلاف روح بدگمان من، نیت بدی در دل و فکر خرابی در سر نداشت. شاید او به راستی خاطرخواه من شده بود، و آن طورکه نوشته بود واقعاً قلب بیمارش در سینه آرام نداشت. اما آن کسی که من می خواستم و انتظارش را می کشیدم او نبود. او اگر بیمار بود به مصداق این مثل که تب تند زود عرقش درمی آید، خیلی زود یعنی بلافاصله پس از دست یافتن به معشوقه از این بیماری شفا می یافت. ولی خود هرگز نمی توانست کوچکترین مرهمی برای بیماریهای فراوان من باشد. او بچه تر از آن بود که بتواند فضاهای خالی روح مرا پر کند، یا حتی پی به شخصیت باطنی من که در وجود این روح آزرده مشخص می شد ببرد. خلاصه من به هر دلیل بود چندشم می شد و نمی توانستم به هیچ وجه این واقعه را تحویل بگیرم. من هرگز این تجربه را نکرده ام که در بیابانی راه بروم و ناگهان گرگ گرسنه ای سر راهم سبز شود. اما خواب آن را دیده ام و وحشتش را تا اعماق جان حس کرده ام. اکنون آشکارا می دیدم که همان احساس را داشتم. زیرا عشق کور بود. عشق اگر شدت پیدا می کرد و عاشق دسترسی به معشوق را مشکل می دید، دست به کارهای نزده ای می زد. و در این کارها رهبر او نه عقل بلکه هیجانها و غلیانهای طوفان مانندی بود که در حفره دل حس می کرد. همان چیزی که در این نامه اش از آن پرده برداشته بود: سفورا و طلعت برای انداختن رختخواب به پشت بام رفتند. من هم فرصت را غنیمت شمردم، نامه را از توی گنجه برداشتم تا ریز ریزش کنم و توی کوچه بریزم. کنجکاوی وادارم کرد تا قبل از بیرون رفتن از خانه (زیرا گفتم که می خواستم پیش عمه ام بروم) باقی آن را بخوانم. این طور ادامه می یافت:
    «نمی دانم عکس العمل تو از خواندن این نامه چه خواهد بود و آیا اصولاً این واقعه برایت قابل درک است یا نه. اگر ما زمانی همبازی بوده ایم این دلیل نمی شود و برای من حقی ایجاد نمی کند که حالا از تو طلبکار چیزی باشم. از همه این ها گذشته، از کجا معلوم که تو نامزد کس دیگری نشده باشی؟ اگر مادر من همراهم به اهواز آمده بود کشف این موضوعان برایم مشگلی نبود. اما شاید تو با نوشتن چند کلمه روی یک تیکه کاغذ یا به هر کیفیت که خودت بهتر می دانی توانستی جوابم را بدهی و از درد این انتظار خلاصم سازی. برای این منظور، فردا بعدازظهر من به دیدن سیرک می روم. اگر تو هم توانستی و آمدی، آنجا فرصت خواهیم داشت که همدیگر را ببینیم. آنجا آنقدر شلوغ است و مردم شهر برای تماشا چنان هجوم آورده اند که هیچکس به هیچکس نیست. در محوطه وسیع میان درخت ها توی هم وول می زنند و سگ صاحبش را نمی شناسد. بیا و مرا از درد این انتظار خلاص کن. اگر هم نتوانستم با تو حرف بزنم همان دیدنت، و همین که به تقاضایم گوش داده و دعوتم را قبول کرده ای برایم کلی حرف است. ضمن اینکه می دانم هر چیزی باید دو طرفه باشد، اگر تو به من بی علاقه باشی یا از بخت بد من قبلاً شیرینی ات را کس دیگری خورده باشد، حرف من مفت است. نمی خواهم سر راهت واقع بشوم. ولی یقین دارم که اینطور نیست. یقین دارم که قلب من به دروغ نگفته است. حالا دلیلش چیست؟ دلیلش شاید یک مرز خدائی است. و من از خدا خواسته ام که در این کار یاوری ام کند. تو هم بگو آمین یا رب العالمین.
    به این جمله آخر که رسیدم در منتهای بی دل و حوصلگی ام نتوانستم از خنده خودداری کنم. در دلم برای او دعا کردم و گفتم: خدا روزی ات را از جای دیگری بدهد! سیرکی که از آن نام برده بود، گروهی بودند از جوانان ترکیه که برای برنامه هائی به ایران آمده بودند و اینک یک هفته می شد که در اهواز نمایش می دادند. شهرداری در یک از خیابانها، پشت میدان بارفروشها که زمانی محله ای خرابه بود به آنها جائی داده بود که بند و بساط خود را زده بودند. می گفتند برنامه های آنها تماشائی است و بسیاری از مردم شهر رفته و دیده بودند. به ویژه موتورسیکلت سوارانی که از دیوار راست بالا می رفتند و نمی افتادند مایه حیرت بودند. هر کس ندیده بود باور نمی کرد.
    آن شب من با اینکه به دیدن عمه ام رفتم و تا ساعت نه و نیم پهلویش بودم، از عنوان کردن هر مطلبی پیشش خودداری کردم. ضمناً نامه را برخلاف تصمیم اولم پاره نکردم و دور نریختم. زیرا چند بار در آن نام خدا را برده بود. توی آن نمی دانم چه ولی بهرحال چیزی بود که در من اثر کرده بود. برای آنکه این اثر بیشتر نشود از خواندن دوباره اش خودداری کردم و به خانه که برگشتم همان شبانه در یک جای محفوظی پنهانش نمودم. روز بعد، از آغاز صبح به این فکر بودم که بعدازظهرش چکار بکنم. رفتن من به سیرک به این معنی بود که دستور او را اطاعت کرده و برای ملاقاتش عوض پاها با سر دویده ام. در این صورت اگر هم جواب من منفی بود، اگر هم می گفتم، تو را نمی خواهم، حرفهایت مفت، کفشهایت جفت، این گفته که با عمل من تفاوت داشت او را قانع نمی کرد بلکه بدتر، از دیدن من آتشش تیزتر و جسارتش صدبار بیشتر می شد. رفتن من به سیرک به این معنی بود که در آسمان دنبال یک چنین خواستگاری می گشته ام و در زمین پیدایش کرده ام. نه، رفتن من به سیرک ابداً کار معقولی نبود.
    هنگام ظهر که پدرم به خانه آمد و سفره ناهار را چیدم، نمی دانم چطور شد که صحبت سیرک به میان آمد. زن پدرم اظهار علاقه کرد که می خواهد با بچه ها به تماشا برود. زیرا اغلب همسایه های اطراف ما و حتی دوستان جدید مذهبی او، رفته بودند. پدرم چون بعدازظهرش بیکار بود گفت که ساعت پنج همگی حاضر شویم، ما را خواهد برد. بچه ها و از جمله طلعت از این خبر خوش دست زدند و به هوا پریدند. اما من، با آنکه دلم غنج می زد و از شادی حس می کردم صورتم گل انداخته است خاموش ماندم و از هر نوع تظاهر خودداری نمودم. به عجله بعضی کارهایم را کردم که نامادری ام نگوید او کار دارد و باید در خانه بماند. وقتی که دوباره توی اتاق آمدم پدرم با نگاهی آزمایشی براندازم کرد و گفت:
    - سیندخت تو چطور، گویا تو از دیدن سیرک خوشت نمی آید. یا اینکه میل نداری با ما بیائی؟
    زن پدرم فوراً توی حرفش دوید:
    - اگر او هم بخواهد بیاید پس چه کسی در خانه بماند؟ آیا می خواهی برای یک هوس بی جا بیایند دار و ندار ما را بار خروس کنند و ببرند. آنهم در این کوچه خلوت که کسی به کسی نیست. شما بروید، من در خانه می مانم.
    من بغض گلویم را فشرد. در حقیقت چیزی نمانده بود بزنم زیر گریه. خواستم بگویم: خوب، تو در خانه خواهی ماند و ما خواهیم رفت. اما فکر کردم پدرم از من دفاع خواهد کرد. پدرم همچنان در قیافه من که شاید در آن لحظه به نظرش ابلهانه تر از هر زمان می آمد، خیره مانده بود. جواب دادم:
    - نه، من امروز حوصله بیرون آمدن از خانه را ندارم.
    زن پدرم گفت:
    - فلاحی باید قول بدهد که روز دیگری تو را خواهد برد.
    طلعت گفت:
    - سیرک، همین هفته آخرش است. فردا آخرین جمعه آن است. آن هفته آخرش بود که تمدیدش کردند.
    پدرم دستی به سر بی مویش کشید و گفت:
    - فردا او را خواهم برد.
    اینجا یک موضوع دیگر را باید توضیح بدهم، و آن مسئله لباس من بود. آن زمان که تازه سفورا به منزل پدرم آمده بود، طلعت لباسهای مرا می پوشید. بعداً تا سنین شانزده و هفده سالگی این من بودم که کهنه پوش او شده بودم. از زمانی که تحصیل را رها کردم و خانه نشین شدم، با آنکه هیکلم رشد کرده بود، از یک لباس سرخانه که بگذریم، باید بگویم، هیچ گونه لباس به درد بخوری که بشود آن را پوشید و بیرون رفت نداشتم. نامادری ام می گفت:
    - طلعت به مدرسه می رود، باید لباس آبرومند داشته باشد. اما تو توی خانه هستی، احتیاج نداری.
    اگر پدرم برای او یا دخترش ده دست لباس نو می خرید و برای من فقط یک ژاکت، او حسودی اش می شد و نمی گذاشت که توی دلش بماند. او حسادت خود را با کارها یا بهانه گیریهای عجیب و غریب بروز نمی داد، بلکه رک و راست درمی آمد می گفت:
    - او دختر خانه است، لباس نو می خواهد چکار. وقتی لباس نو داشته باشد هوس می کند برود بیرون، برود توی خیابان و خودش را به این و آن نشان بدهد. آن وقت اگر اتفاقی بیفتد مردم چه به من خواهند گفت. من اگر برای دختر خودم اتفاقی بیفتد آنقدر اهمیت نمی دهم که برای او. من از طلعت اطمینان دارم، اما از او نه.
    البته من بعضی از لباسهای مادرم را که کم و بیش به قواره تنم بود می توانستم بپوشم. ولی نمی دانم به چه جهت از این کار خوشم نمی آمد. بهرحال، آن روز آنها همگی فکر کردند که من به خاطر نداشتن لباس بود که دوست نداشتم بیرون بروم. هنگام عصر طبق آنچه گفته بودند، همگی به دیدن سیرک رفتند و ساعت هشت شب بازگشتند. برای من یک بستنی آورده بودند که پدرم به دستور نامادری ام از همان سر گذر خودمان خریده بود که خودم هم می توانستم اینکار را بکنم. من در آشپزخانه مشغول خوردن آن شدم. طلعت روی کف موزائیکی بدون فرش آشپزخانه نشسته و پاهای برهنه اش را دراز کرده بود. مثل کسی که خسته شده باشد مرتب خم و راست می شد، دست به پاهایش می کشید و برای من از دیدنی های سیرک صحبت می کرد. می گفت:
    - اما اینها همه یک طرف موتور سیکلت سوارانی که از دیوار راست بالا می رفتند یک طرف. به راستی از وحشت مو به تن آدم راست می ایستاد. مثل تنوره آسیاب به قطر پنج یا شش متر، از تخته و آهن استوانه ای درست کرده بودند که ارتفاعش بلندتر از یک عمارت دو طبقه بود. موتورسیکلت سوار از پائین، یعنی نزدیک کف زمین شروع می کرد به دور زدن. ناگهان دور می گرفت و او را می دیدی که روی بدنه دیوار بدون اینکه بیفتد با سرعت سرسام آور در حال گشتن است- در مدارهای دایره ای یا بیضوی. گاهی هم دستهایش را از فرمان موتور رها می کرد و به تماشاگران سلام می داد. یا از پشت به هم وصل می نمود، و خلاصه همه جور بازی می کرد. خیلی ها از وحشت چشمهای خود را بسته بودند. توی این موتورسیکلت سواران یکیشان دختر بود.
    من با نوعی بی علاقگی و سردی ظاهری که نشان می داد موضوع برایم بی تفاوت است، پرسیدم:
    - لابد جمعیت زیاد به تماشا آمده بود؟
    او گفت:
    - غلغله روم بود.
    - شما کسی را هم دیدید؟ منظورم از دوستان و آشنایان یا همسایه ها است.
    - بعضی از هم کلاسی ها را دیدم که آمده بودند. و آن پسری که دیشب صحبتش بود، کیوان، او هم بود. پهلوی ما آمد. آقای فلاحی او را به ما معرفی کرد. دو به دو خیلی با هم حرف زدند.
    طلعت هر وقت در حضور پدرم بود او را از زبان ما و به توصیۀ سفورا «بابا» صدا می زد. همانطور که منهم زن پدرم را «مامان» صدا می زدم. اما در موقع های دیگر خود را مجبور به این تظاهر نمی دید و می گفت، آقای فلاحی، بهرحال، من در همان موقع یقین داشتم که کیوان از غیبت من ناراحت شده و دلیل آن را هم از آنها پرسیده است. اما به نظرم رسید که طلعت در این خصوص بعضی مطالب را عمداً از من پنهان می کرد. به طور ساده گفت:
    - به نظر من جوان بدی نمی آید. حیف که تحصیلات و کار و بار درستی ندارد. مامان از او دعوت کرد که فردا عصر با پدرش اینجا به خانه ما بیایند. او گفت که پدرش با کمال میل این دعوت را خواهد پذیرفت.
    من بیش از پیش کنجکاو شدم. نامادری ام کسی نبود که به کسی مهمانی مفت بدهد. نمی توانستم فکر او را بخوانم. وقتی که به اتاق آمدم اتفاقاً دیدم که موضوع صحبت پدر و زن پدرم نیز همین دعوت فردا عصر بود. پدرم می گفت:
    - اینها مسافرند و در اینجا کسی را ندارند. این نوع انسانیت ها جائی گم نمی شود. شاید ما هم یک روزی گذارمان به تهران افتاد. ما که کسی را نداریم که به خانه آنها برویم. در مسافرخانه هم اطمینان نیست. سر آدم را چنان می برند و بروی سینه اش می گذارند که یک قطره خونش به زمین نمی ریزد. آقای مقبل به منزل یکی از دوستانش رفته است و شب ها آنجا می خوابد. حال آنکه همسایه از دوست بهتر است.
    زن پدرم گفته پدرم را تأیید کرد:
    - از آنها بخواه مدتی که اینجا هستند هر کاری دارند به ما رجوع کنند. آدمیزاد به محبت زنده است. شاید هم آنها به مسافرخانه رفته اند و پسره خجالت می کشید بگوید.
    روز بعد، هنگام عصر، ما تدارک مختصری دیدیم و منتظر آنها ماندیم. مدتها بود کسی به خانه ما مهمانی نیامده بود. من شور و شوقی داشتم که آقای مقبل را ببینم و کمی از ویژگی های اخلاقش آگاه شوم. برای من این مسئله جالب بود که چطور یک کارگر آس و پاس می تواند دختری چنان زیبا و اصیل، چنان یکدانه و عزیز را تصاحب کند و نگه دارد. چنین کسی می باید قابلیت های مخصوصی داشته باشد که حتی در اولین نگاه او را از سایرین متمایزش می کند.
    ما در نظر داشتیم از مهمانان به جای اتاق، توی حیاط پذیرائی کنیم که هر چه بود خنک تر بود. اما اشتباه یکی از بچه ها، یعنی بنفشه که شیلنگ آب را روی کف آجری حیاط باز کرد، این نقشه را بهم زد. حیاط در یک دقیقه به طوری دم کرد که حتی ایستادن توی آن فوق طاقت بود. سفورا کفرش درآمد و اگرچه گناه از دختر خود او بود، به من رو کرد و گفت:
    - من از بنفشه چه توقع دارم که شش سال بیشتر ندارد. تو دختره گنده، تو نمی فهمیدی که آب پاشی حیاط در این موقع روز کار غلطی است. حالا که این طور شد چشمت کور برو توی اتاق خودت و همانجا باش. نمی خواهم کمکم کنی. کار وقتی از روی بی میلی باشد نکردنش بهتر است.
    موضوع برایم روشن شده بود که او می خواست با دور کردن من از صحنه، دختر خودش را گل مجلس بکند. به او دستور داد برود لباسهای تمیزش را بپوشد و کمی هم به سر و صورتش برسد که این طور مثل جن بو داده نباشد. طلعت گوئی هنوز مقصود پنهانی او را درک نکرده بود. پیوسته می گفت: چرا، مامان، چرا سیندخت نباید جلو بیاید؟ سرانجام سفورا با لحن مخصوص و حالت اکراه زده ای به او گفت:
    - به دو دلیل، اول اینکه اگر یک وقت پدر این جوان برای پسرش از سیندخت خواستگاری کند و آقای فلاحی موافق نباشد، با اینکه بعداً خود آنها پشیمان شوند و جا بزنند، دیگر کسی نیست که بتواند این دختر را در خانه نگه دارد. او به کلی عوض خواهد شد. اما وضع تو کاملاً فرق می کند.
    طلعت پرسید:
    - خوب، دلیل دوم؟
    مادرش این طور جواب داد:
    - دلیل دوم این است که اصلاً نمی خواهم او را ببینند. حالا می فهمی؟ همین.
    وقتی که او توی اتاق این صحبت ها را با دخترش می کرد، هیچ خیال نمی کرد من در راه پلکان ایستاده ام و گوش می دهم. خیال می کرد توی اتاق بالا رفته ام و در را مثل همیشه به روی خودم بسته ام. من ناراحت نشدم. بلکه کاملاً برعکس، از این پیشامد خوشحال شدم و توی دلم آرزو کردم که او در نقشه ای که کشیده است موفق بشود. این جوان هر چه بود به سر طلعت زیاد بود. تنها مزیتی که داشت این بود که زیر فرمان پدر و مادرش بود. اگر طلعت یا به قول مادرش که همان روز لحنش عوض شده و او را «ماه طلعت» صدایم زد، رفتنی می شد، نامادری خواه ناخواه در رفتارش با من تجدید نظر می کرد و مهربان تر می شد. آن وقت پدرم نیز بدون شک از او پیروی می کرد و به یاد می آورد که دختر اصلی اش همین است که مانده است، نه آنکه رفته است. خوشحالی من یک دلیل دیگر هم داشت و آن این بود که در زندگی ما، دست کم تا آنجا که من حس می کردم، هیچ نوعی طنین خوش و با شکوهی نبود. نه وسیله تفریحی که با آن سرمان گرم بشود، نه یک محیط خانوادگی بی غشی که همه اعضاء با عشق بهم روز و شب را بهم بدوزند. این خواستگاری و وصلت، اگر البته صورت می گرفت، در زندگی همه ما تغییر بزرگی بود که بدون شک روحیه ها را هم عوض می کرد.
    اما مهمانان برخلاف قولی که داده بودند تا ساعت هشت و نیم شب ما را در انتظار نگه داشتند و نیامدند. پدرم که از گرمای زیاد شب ناراحت بود از این بدقولی ناراحت تر شد. سرانجام طاقت نیاورد و پیراهن و زیر پیراهنش را بیرون آورد با لج کناری انداخت و همین طور لخت نشست. نامادری ام او را سرزنش کرد. او هم زیر پیراهنش را توی حوض خیس کرد و طبق عادت همیشگی، در حال نم پوشید. من و طلعت هم برای انداختن رختخوابها به پشت بام رفتیم. به نظرم می آید که شب جمعه و اول ماه نو بود. هلال ماه در سمت مشرق مثل نقره خام می درخشید. باد گرمی می وزید، مثل یک حمام نامطبوع، که کلافه کننده بود و آدم را از صرافت هر کاری می انداخت، که دلش می خواست بی حس و حرکت روی تشک داغ بیفتد و به هیچ چیز فکر نکند. آسمان از سمت شمال و مشرق پر ستاره بود. و سمت مغرب، شعله های گازی که بر فراز دکل ها می سوخت، هزاران متر اطراف خود کهکشانی عظیم درست کرده بود. در میان این کهکشان، مثل اینکه گردونه غول آسائی گذشته و گرد و خاک به هوا بلند کرده است، غبارهای ریز ناهمگون و مواجی به چشم می خورد که به سان اخگر روشن شده بود. در همین موقع که ما آسمان و فضای تاریک و روشن اطراف را نگاه می کردیم و هر کدام بی آنکه سخنی بگوئیم در افکار خود غوطه ور بودیم، صدای زنگ در خانه شنیده شد. من از روی جان پناه توی کوچه نگاه کردم. مهمانان، یعنی پدر و پسر مسافر بودند که بالاخره آمده بودند. پدرم در حالی که پیراهنش را روی شانه انداخته بود و در راه آن را می پوشید شتابزده به استقبال آنان رفت. جلوی در با آقای مقبل روبوسی و خوش و بش کرد. سفورا شتابان فرشی از اتاق به حیاط برد و کنار حوض که اینک خنک تر شده و اثر دم از بین رفته بود انداخت. مهمانان به راهنمائی پدرم توی حیاط رفتند و نشستند. من مطمئن بودم که آنها برای شام خواهند ماند. ظاهراً دعوت عصرانه را با شام اشتباه کرده بودند. حیران مانده بودم که نامادری ام چه فکری خواهد کرد و در حالی که خودمان هم شام درست و حسابی نداشتیم از آنها چطور پذیرائی خواهد کرد. ما خودمان شبهای تابستان همیشه با غذای حاضری از قبیل خیار و سکنجبین، یا نان و پنیر و هندوانه برگزار می کردیم. آنهم روی بام و زیر نور ستارگان. چراغ روشن نمی کردیم و جز طرحی از چهره ها و سفیدی چشم ها یا حرکت دست ها که در سفره می آمد و به سوی دهان می رفت چیزی از همدیگر نمی دیدیم. و اینهمه با تمام بی لطفی برای خودش لطف مخصوص داشت.
    چند دقیقه ای گذشت. سفورا برای آنها شربت برد. او هرگز عادت نداشت هنگام ملاقات و خوش و بش با مرد بیگانه دست خویش را به سوی وی دراز کند. حتی اگر بیگانه از روی ندانستگی دست پیش می آورد فوراً متوجه می شد که کار بی خودی کرده است. نامادری ام بعد از احوالپرسی مختصری که با آقای مقبل کرد به طور گرم و صمیمانه ولی اعتراض آلودی به او گفت:
    - پس چرا خانم را همراه نیاوردید؟ هر چند حالا فصل مسافرت به اهواز نیست. ولی ما دلمان می خواست او را ببینیم. روزی نیست توی خانه ما که صحبت از او نباشد. از او و از شما که چه مردمان نیکی هستید.
    آقای مقبل شرمزده شد، عرق صورت و گردنش را با دستمال کلاغی بزرگی که داشت پاک کرد و گفت:
    - خوبی از خودتان است خانم. انشاءالله سفر دیگر خدمت شما خواهد رسید.
    صحبت بین پدرم و مهمانان خیلی زود کرک انداخت. من و طلعت از روی بام خوب می شنیدیم و از میان سوراخ های جان پناه آنها را می دیدیم. البته باید بگویم آقای مقبل را که کنار حوض نشسته پشتش را به شیر آب تکیه داده بود. نیمی از بدنش روی فرش و نیمی روی زمین بود. پسر او طرف اتاق نشیمن و پشت به دیوار نشسته و اصلاً در زاویه دید ما نبود. آقای مقبل آن طورکه من در یک نگاه دیدم، مردی بود کمی بلند و متناسب. البته سری کوچک داشت که به گردن کلفت و عضلانی اش نمی خورد. صورت گرد و کوچکش با چشمانی که زیر چاقی قهوه ای رنگ پلک ها ناپیدا بود مشخص می شد. وقتی که می خندید لبانش مثل شکاف قلک از هم گشوده می شد و حکایت از خوش قلبی فراوانش می کرد. موهای سرش نریخته بود ولی با آنکه سن و سالی نداشت و به زحمت چهل و پنج سالش می شد برف زودرس پیری بر سرش نشسته بود. چهره ای رویهم رفته احساساتی داشت که هنگام تعجب یا خشم و همدردی، خیلی زود خودش را لو می داد و هر کس هر لحظه زود می دانست که صاحب آن در آن لحظه دقیقاً چه افکاری در دل داشت. اگرچه یک نوع سادگی خاص مردمان کارگر در رفتار و گفتارش مشهود بود، به نظر می آمد که هر چیز را خوب درک می کرد و در میدان اندیشه مردی کاملاً پخته و ورزیده بود. صحبتهای پدرم با آقای مقبل حول مسائل کار و زندگی و بخصوص قصد و غرض مسافرت پدر و پسر به اهواز دور می زد. آن طورکه آقای مقبل می گفت، مرد برنج فروش برای تخلیه مورد اجاره ادعای سرقفلی می کرد- چیزی که آنها ابداً انتظارش را نداشتند و سخت و سفت پشتش را گرفته بود که اگر این سرقفلی را به او ندهند انتظار تخلیه از او نداشته باشند. می گفت، خانه که حیاطش به کلی از بین رفته و جزو خیابان شده از همان آغاز برای او استفاده سکونتی نداشته است. این خانه هر چه هست حالا انبار کالای او است که اگر آن را از دست بدهد در حقیقت به آن معنی است که کسب اصلی اش را توی آن راستا از دست داده است.
    پدرم پرسید:
    - خوب، اگر این قدر این خانه را لازم دارد خودش پیش بیاید و آن را بخرد.
    مقبل گفت:
    - او مایل است این کار را بکند، شما اداره ای هستید آقای فلاحی، سرتان توی این حسابها نیست. او می خواهد توی سر مال بزند تا ما از روی ناچاری و به هر قیمتی که او بخواهد حاضر به معامله بشویم.
    پدرم که روی فرش به وضع راحتی لم داده بود برخاست نشست و صدا زد:
    - خانم!
    نامادری ام که ظاهراً توی آشپزخانه یا اتاق بود آمد. به او گفت:
    - خانم، اگر ما پول داشتیم راستی چقدر خوب بود که این خانه را از آقای مقبل می خریدیم.- آقای مقبل، من واقعاً اگر پول و پَله ای در بساط داشتم بدون هیچ درنگ آن را از شما می خریدم. فوراً دیوار حیاط خلوت را خراب و با نصب یک در، دو خانه را بهم مربوط می کردم. آن وقت چه کارها که نمی توانستم بکنم. سابقه کارم را از سازمان بازخرید می کردم و دنبال کسب را می گرفتم.
    نامادری ام یک وری و تقریباً پشت به آقای مقبل ایستاده بود. چادرش را حائل صورتش کرده بود. گفت:
    - وا، این حرفها چیه می زنی فلاحی. چرا خانه را بفروشند. مگر آدم عاقل این روزها خانه اش را می فروشد. شاید خودشان یک روز تصمیم گرفتند برگردند به اهواز. شاید خواست پسرش را توی این شهر داماد کند. همیشه صحبت از این بکنید که می خواهید یک چیزی را بخرید نه اینکه بفروشید.
    پدرم با همان طمطراق به گفتۀ زن پدرم افزود:
    - اگر می خواهید زنهای خودتان را خوشحال کنید.
    من و طلعت مثل اینکه پشت دستگاه شهر فرنگ نشسته بودیم. کنار هم روی بام، هر کدام یک سوراخ آجر را گرفته بودیم و تماشا می کردیم. آقای مقبل حالت افسرده ای به خود گرفت و جواب داد:
    - این عین حقیقت است خانم، ولی به شرط آنکه آدم احتیاج نداشته باشد.
    آن وقت رویش را به طرف پدرم کرد و ادامه داد:
    - آقای فلاحی، محیط تهران این یکی دو سال اخیر خیلی درهم و برهم شده است. شما اداره ای هستید و از غوغای کسب به دورید. من، من، بالاخره منهم یک کاسبم. بِلّی همیشه به من می گوید وقتی فکری توی مغز تو می آید تا آن را انجام ندهی و از شرش خلاص نشوی راحت نمی نشینی. خوب، آقای فلاحی، آدم کاسبکار غیر از این نمی تواند باشد. ریش بهش سنگینی می کند. خیلی زود می خواهد هر چیز را به سرانجام خودش برساند. اگر پسر یا دختری دارد زود می خواهد دستش را در کاسه ای بگذارد. آنها هم برای او مثل جنسی هستند که هر چه زودتر رد بشوند بهتر است. یک جنس اگر دو روز روی پیشخوان بماند و رد نشود شیخ دکان می شود و تا دو سال یا شاید هم بیشتر به تو حکمروائی و امر و نهر می کند.
    استنباط من و طلعت از این گفته چنین بود که آقای مقبل اصلاً به صرافت نبود که در خانه دو دختر دم بخت بود که هم اکنون با دو گوش تیز خود به دُر افشانی هایش گوش می دادند. یا شاید این هم یکی از بازیهای کاسبکارانه او بود که می کرد تا به نوبه خودش توی سر مال بزند. او با هر جمله ای که می گفت، مثل قافیه ای تکرار می کرد: شما اداره ای هستید- به طوری که من حس کردم پدرم کم کم از شنیدن این جمله دارد ناراحت می شود. مقبل ادامه داد:
    - بله آقای فلاحی، در تهران پیشه وران در حال نابودی اند. هر کس در حال پیشرفت نیست در حال ورشکستگی و فنا است. شما اداره ای هستید، این نگرانی ها را ندارید. کار ما زمانی خوب بود. اما بعد از پیدا شدن کارخانه های جورواجور بیسکویت سازی، شکلات سازی و تافی های رنگ به رنگ که هر بقال و عطار و میوه فروشی را شیرینی فروش کرد، کسب ما دیگر چنگی به دل نمی زند. ماههای رمضان هم مردم به ویر زولبیا و بامیه نمی افتند. من نمی دانم ذائقه مردم تغییر کرده است یا به طور کلی ذائقه زمان؟ پیشترها مردم حرکت بیشتری می کردند، شیرینی زیادتر می خوردند. سابق هر کس به دیدن کسی می رفت شیرینی می برد.
    پدرم گفته های او را تأیید کرد:
    - خیر و برکت از کسب رفته است. سابق بوی شیرینی از یک کیلومتری دکان آدم را مست می کرد. اما حالا.
    آقای مقبل گفت:
    - حالا، بچه ها بیسکویت می خورند که شیر دامی است. بله، تعجب نکنید. از شهری که گنجشک را رنگ می زنند، به جای قناری می فروشند چه توقع دارید. آنقدر خوب و بد، زشت و زیبا، تقلب و درستی قاطی شده است که به قول بِلّی نه شیرینی شکر به ذائقه معلوم است نه شوری نمک. و آن وقت توی این دورۀ وانفسا وای به حال آنکس که بخواهد به شرافت کسب و کار خودش پای بند بماند.
    من از این گفته ها و این ک یک اندر میان نام زنش بلی یا بلقیس را به زبان می آورد، در همان چند دقیقه یک نکته را فهمیدم. این مرد به علت علاقۀ زیاده از حدی که به زنش داشت هر نوع برش کسبی را از دست داده بود. و درست به همین علت عقب رفته یا دچار رکود شده بود. تا آنجا که به قول خودش ریش بهش سنگینی می کرد و می خواست تنها خانه ای را که در اهواز داشتند بفروشد. در خصوص پدرم، نمی دانم وقتی که می گفت حاضر است سابقه کارش را بازخرید کند، تا چه حد جدی بود. اولین باری بود که یک چنین حرفی را از دهانش می شنیدیم. من حتی تا آن موقع درست و دقیق نمی دانستم که شغل پدرم در سازمان آب و برق خوزستان چه بود. گاهی می دیدم که می گفت: امروز رئیس مرا خواست و در خصوص فلان کار یا بهمان مطلب نظرم را پرسید و من ال گفتم و بل شنیدم. یا که: رئیس توی اتاقم آمد، کارمندان همه رفته بودند. روی میزم یله داد و از سیگار جلویم برداشت دود کرد- از مجموع این گفته های پراکنده من احساس می کردم که او از وضع کارش راضی نبود. دلیلش را هیچکدام ما اعضاء خانواده درست نمی دانستیم. ولی چیزی که می شد فهمید این بود که به طور کلی پس از بهره برداری از سد دز که دگرگونی های کم و بیش بزرگی در همه شئون زندگی خوزستان پدید آورد، سازمان آب و برق نیز توسعه ناگهانی پیدا کرد. اولین آثار این توسعه که بهتر است آن را تورم بگوئیم، آمدن عده ای کامندان جوان بود که با نیروی جوان میدان را از دست پیرترها گرفته بودند. او در مقایسه با افراد تازه آمده سواد و تحصیلات درستی نداشت و در اداره به گمانم به زور بعضی خوش خلقی ها و فروتنی ها سر خودش را روی آب نگه داشته بود.
    باری ساعت از نه و نیم می گذشت و گفتگو با همان گرمی ادامه داشت. در این موقع سفورا روی بام آمد و از توی در راه پلکان با اشاره هر دوی ما را صدا زد. با اعتراضی خوش و دوستانه که با وضع میزبان بودنش جور می آمد، گفت:
    - مرا تنها گذاشته اید و اینجا پشت دیوار به فال گوش شب چهارشنبه ایستاده اید؟! از این زشت تر چیزی نیست. تو بیا طلعت توی آشپزخانه، بعضی مخلفات هست حاضر کن. تو هم دخی بیا، من کاریت دارم.
    او آن قدر جذب کار خودش بود که حتی وقتی که روی بام با ما حرف می زد چادر را از جلوی صورتش کنار نمی برد. من و طلعت پائین به آشپزخانه رفتیم. من می دانستم که اگر طلعت می خواست جلوی مهمانان ظاهر شود می باید دوباره جلوی آئینه بنشیند و به صورتش پودر بزند. او قبلاً هنگام عصر این کار را کرده بود. اما گرمای هوا و عرق فراوان زحمت هایش را به هدر داده بود. چون صورت لاغر و تقریباً سیاه سوخته ای داشت از زمانی که همراه مادرش به جلسات مذهبی می رفت عادت کرده بود پودر استعمال کند. از وسایل دیگر آرایشی هم به طور ملایمی استفاده می کرد. ولی هر چه بیشتر با این وسائل آشنا می شد امیدش را بیشتر از دست می داد که هرگز بتواند در خوشگل تر کردن خودش توفیقی بدست آورد. یک روز جلوی آئینه نشسته بود. من هم کنارش بودم و کمکش می کردم. پرسید:
    - سیندخت، راست است که می گویند چشمهای بخت کور است و هیچ وقت نمی داندکه چه کسی را برای چه کسی انتخاب می کند؟
    من گفتم:
    - اگر غیر از این بود اسمش بخت نبود. بخت هم مثل فرشته عدالت دستمال سیاهی روی چشمش بسته و همین است که می بینیم در دنیا اینقدر حق و ناحق زیاد است.
    نامادری ام که گویا فراموش کرده بود دم غروب چه دستوری به من داده و چطور دمغم کرده بود، مچ دستم را گرفت، کناری کشید و به لحنی محبت آمیز ولی ساختگی گفت:
    - دخترم، اینها دیر آمده اند و معلوم است که شام نخورده اند. ما باید فکری بکنیم. باید همراه برادرت بابک بروی از سنگک پزی نان تازه بگیری با کباب بازارو مأموریت دست تو را می بوسد. پدرت نمی تواند مهمان را رها کند و دنبال این کار برود. توجه داشته باش که اگر دیرتر بروی نان به چنگت نخواهد افتاد. چون تا به حال به این قبیل خریدها نرفته ای و ممکن است تو را نشناسند بگو کباب را برای کدام خانه می خواهی. خودت را معرفی بکن تا هوایت را داشته باشند. مواظب باش نانهای کوله و خمیر را ندهند ورداری بیاوری. چهار تا سنگک می گیری و دوازده سیخ کباب با گوجه فرنگی.
    و با این گفته سینی و پول را به دست من داد. علی رغم آن لحن محبت آمیز قیافه اش چنان سخت و برگشت ناپذیر بود که من انگشت به دهان مانده بودم که چه بگویم. من و خرید نان، آنهم در آن وقت شب که دکان نانوائی غلغله بود؟ من و رفتن به در دکان کبابی که همه جور آدم از عرب گرفته تا عجم آنجا می آمدند و می رفتند؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده. من چون فکر می کردم که او بر اثر دستپاچگی و حواس پرتی دچار اشتباهی شده است و هم اکنون ممکن است به صرافت بیفتد و سینی را از دستم بگیرد، کمی درنگ کردم. زیر زبانم می گشت که بگویم: حالا چه مانعی دارد که برای آنها با چند دانه تخم مرغ (که اتفاقاً حاضر داشتیم) نیمرو یا کوکوئی درست بکنیم. اما او ناگهان برگشت و به من تند شد:
    - معطل چی هستی، نشنیدی چه گفتم؟ تصور می کنم که فارسی حرف زدم.
    و من که نمی خواستم باز هم به خوشاروزه چیدن متهم بشوم چادرم را روی سرم انداختم و دم پائی به پا در حالی که بابک هم دنبالم می آمد بیرون رفتم. توی راه، بابک گفت:
    - خود کبابی نان هم دارد. چه لازم است که یک ساعت بی خودی در نانوائی معطل بشویم؟
    من گفتم:
    - نه بابک جان، نان کبابی تازه نیست. یک جوری است. سنگک اگر تازه نباشد خوردن ندارد.
    وقتی که این را به بچه گفتم اشک در چشمهایم جمع شده بود. همان اشک بی مادری، و دردآورتر از آن، بی پدری. اگر این مادر من بود که به من تندی می کرد شاید فرمانش را نمی بردم. یا به نوبه خود روی سرش داد می زدم و سینی را به آن طرف پرتاب می کردم. قهر می کردم، ناز می کردم و هزار و یک ادا در می آوردم. کاری که آن دو خواهر و برادر دیگرم، و حتی طلعت از آن ابائی نداشتند و همیشه هم نازشان خریدار داشت. اما من می باید فقط اشک در چشمانم بیاید و بی چون و چرا از دستورات او اطاعت کنم. حتی غر هم نباید می زدم. البته دلیل خشم من و اشک چشمانم، این نبود که چرا مرا پی فرمان فرستاده بود. نسبت به طلعت هم حسادت نمی کردم که در خانه مانده بود و می توانست برود و به آقای مقبل و پسرش خودی بنمایاند. همان طورکه قبلاً گفتم، آرزو می کردم سفورا در نقشه زنانه اش موفق بشود و در این موقعیت دامادی برای خودش دست و پا کند. خشم من فقط و فقط از این بود که چرا نامادری قبل از آن با خشونت تمام مانع بیرون رفتنم از خانه می شد. ظاهراً من از آن نرم تنانی بودم که دائماً می باید ته سوراخ تاریکم باشم و اگر بیرون می آمدم در یک چشم بهم زدن طعمه حیوانات قوی تر می شدم. ظاهراًً چون مادر نداشتم همه در گوشه و کنار برایم دندان تیز کرده و توی کوچه، پشت جرزها و در سایه دیوارها کشیکم را می کشیدند و خودم هم کوچکترین اراده ای در حفظ خودم نداشتم و با اولین موچ کشیدن خشک و خالی، مثل مرغابی دست آموز به سوی آنها می رفتم. او این داغ را به پیشانی من زده بود. پدرم هم دریافته بود، و من این اهانت مستمر را پذیرفته بودم.
    بهرحال، من در دکان نانوائی و کباب پزی عمداً طولش دادم تا او که مرا پی نخود سیاه فرستاده بود بتواند با خیال راحت نقشه هایش را پیاده کند. وقتی که برگشتم ساعت ده و ربع بود. این موقع شب معمولاً پدرم به رختخواب رفته و خوابیده بود. اما اینک بیدار بود، و و در حیاط، زیر نور چراغ که پشه ها و پروانه ها دور آن می پریدند، با مهمانان همچنان سرگرم گفتگو بود. طلعت برای آنها چای و میوه برده و چند دقیقه ای هم به رسم ادب پهلویشان نشسته بود. من، کباب را با مقداری باقی مانده پول خورد توی آشپزخانه نهادم و بدون اینکه حرفی بزنم به پشت بام رفتم و خوابیدم و دیگر نفهمیدم مهمانان چه ساعتی رفتند.
    روز بعد، هنگام صبح دیدم که پدرم به نامادری ام می گفت، آن روز خیال دارد سری به اداره بزند و بعد قاچاق بشود و همراه آقای مقبل برود به در دکان مرد برنج فروش. می گفت این بیچاره با آنکه می کوشد خودش را آدم پخته ای نشان بدهد، مرد ساده و مظلومی بیشتر نیست. از هر خامی خام تر است. باید کمکش کرد تا این آملی بدجنس و طمعکار هر طور شده ملکش را خالی کند. او که اینجا را به عنوان دکان و مغازه و محل کسب از اینها اجاره نکرده است که حال ادعای سرقفلی می کند. دکان او همان مغازه ای است که تویش نشسته و جواز کسبش را روی دیوار زده است.
    نامادری ام گفت:
    - خانه ملکیت زنش است. اجازه نامه هم به نام او است.
    - بله، اینطور است. آقای مقبل وکالت نامه دارد با اختیار «تام» برای فروش یا فسخ اجاره و یا هر اقدام دیگر نسبت به ملک.
    پدرم رفت و ساعت دو و نیم بعدازظهر برگشت. می گفت که تمام پیش از ظهر را با آقای مقبل و پسرش دنبال کار آنها این طرف و آن طرف بوده است. پدرم، یک داستانی را که برایش اتفاق می افتاد وقت تعریف کردن چون دچار هیجان و شتابزدگی می شد عادت داشت از آخر آن شروع کند و به اول برسد. این بود که غالباً مجبور می شد یک موضوع را چند بار تکرار کند تا شنونده اش از سردرگمی بیرون بیاید و خوب در جریان مطلب قرار بگیرد. اول این طور شروع کرد:
    - نمی دانم هیچ تا به حال شپشک برنج دیده اید. من تا به امروز ندیده بودم، امروز دیدم. رنگش سیاه و از مورچه خیلی ریزتر است. ریز است ولی فعال. پاهایش اصلاً دیده نمی شود و آدم تعجب می کند که چطور راه می رود. این آقای فلان هم درست همان شپشکی است که توی برنجهایش هست. چونکه هیکل ریزه ای دارد با پاهائی کوتاه- به خودش همین را گفتم، خندید.
    وقتی که او این مطلب را شروع کرده بود من چون نمی خواستم نامادری ام فکر کند که در این رابطه علاقه یا کنجکاوی مخصوصی دارم، با آنکه دلم می خواست بدانم که جریان کار عاقبت به کجا انجامید و از این مذاکرات چه به دست آمد، عمداً از اتاق بیرون رفتم، هم صبح و هم بعدازظهر، و درست نفهمیدم او چه گفت. آن طورکه از طرز بیان و به طور کلی روحیه پدرم برمی آمد، ظاهراً پا در میانی او هم نتیجه ای نداده بود. مرد برنج فروش ادعای سرقفلی را تکرار کرده و مبلغ آن را چیزی گفته بود که کله مقبل بیچاره مثل ماشین دودی سوت کشیده بود. پدرم آقای مقبل را نزد کسان دیگری از دوستان خود که خبره تر بودند برده بود. آنها نظر داده بودند:
    - این آقا که ادعای چنین مبلغ کلانی کرده است قاعدتاً و طبق ضابطه های شهرداری و دادگستری می باید اجازه ای هم متناسب و همسنگ با آن بپردازد.
    آنها صلاح در این دیده بودند که موجر، یا وکیل او یعنی آقای مقبل، از طریق مجاری قانون برای او اخطار تخلیه بفرستد؛ که البته پس از دریافت اخطار به عنوان جواب، ادعای سرقفلی می کرد. آنگاه موجر، یا وکیل او یعنی آقای مقبل هم بر طبقش تقاضای افزایش اجاره بها می کرد که به نسبت مبلغ پنجاه هزار توامن سرقفلی ادعائی، چیزی در حدود چهار برابر اجاره بهاء فعلی می شد. و چون مردک حاضر به پرداخت این مبلغ نمی شد خواه ناخواه از در سازش تو می آمد و موضوع به نحوی فیصله پیدا می کرد. پدرم او را به یکی دو بنگاه معاملات املاک نیز برده بود. ضمناً کسی هم پیدا شده و پیشنهاد داده بود که حاضر است خانه را در همان وضعی که بود، یعنی با وجود مستأجر، بخرد و خودش اگر بخواهد برای بیرون کردن مستأجر اقدام کند.
    در تمام مدتی که پدرم مشغول صرف نهار بود، من، به بهانه چیدن سفره یا کارهای دیگر، چند بار توی اتاق رفتم و بیرون آمدم و خودم را به رخ او کشاندم. قصدم آن بود بدانم که آیا یادش هست که قول بردن سیرک را به من داده است، و اینک نسبت به قول خودش چه فکر می کند و در چه احوالی است. اما او نه تنها توی این فکرها نبود و به کلی حال و هوای دیگری داشت، بلکه اصلاً به طرف من نمی خواست نگاه بکند. من هم حرفی به میان نیاوردم. چون یقین پیدا کردم که او مردش نیست، بخصوص اینکه خیلی خسته بود و احتیاج به استراحت داشت- خسته از بیدار خوابی شب قبل و دوندگی ها و هیجانات آن روز که من آثارش را در چشمان درشت و رگزده اش می خواندم که پلک هایش سست شده بود و گفتارش از اختیارش در رفته بود و میل داشت قبل از آنکه سفره بر چیده شود بالش را برایش بگذارند و بخوابد. نمی دانم من قبلاً در این داستان جائی گفته ام یا نه که پدرم سابقه بیماری ریوی داشت و زمانی که مادرم بود، در سن هفت یا هشت سالگی من، چند ماهی در بیمارستان ریوی اهواز بستری بود که مادرم هر روز دست مرا می گرفت و به ملاقاتش می رفتیم. او به بحمدالله خوب شده بود و از این حیث جای نگرانی نبود، ولی اگر یک شب برنامه خوابش بهم می خورد، یا اگر یک روز بعد از ناهار درست استراحت نمی کرد، به کلی سلامتش در خطر واقع می شد. همه ما این را خوب می دانستیم و من بخصوص نمی توانستم به آن بی اعتنا باشم
    طرف عصر که سایه کنار دیوارها را گرفت چون جمعه بود نامادری ام وسائل حمامش را آماده کرد، بچه ها را برداشت و به قصد حمام نمره با طلعت از خانه بیرون رفتند. از وقتی که آقای مقبل و پسرش پیداشان شده بود و در اتاق طبقۀ دوم آن ساختمان رفت و آمدهائی مشاهده می شد، او دیگر از حمام کردن توی حیاط مطلقاً خودداری می کرد. حتی نمی گذاشت بنفشه که کودکی بیش نبود لخت شود و توی حوض برود. آب شیر در ساعات روز، بخصوص عصرها تا نزدیک غروب کاملاً داغ بود و احتیاج به گرم کردن نداشت. ولی اگر در همان حال که او لخت بود و بچه ها دور و برش جیغ و ویغ و شیطنت می کردند، کسی پشت پنجره می آمد و به این سمت نظر می انداخت چه بدنامی و مصیبت بزرگی بود!؟ نامادری ام در گفتگوی با پدرم همان بعدازظهری، می گفت که اگر آقای مقبل موفق به تخلیه خانه و فروش آن می شد، او، یعنی پدرم، می باید با کشیدن یک تیغه یا حفاظ از شیشه مات یا پلاستیک و غیره، دید آن پنجره را که مشرف به حیاط ما بود کور بکند. وگرنه ایشان یعنی نامادری ام قادر به آمد و رفت آزاد در میان حیاط یا حتی زندگی و نشست و برخاست توی اتاق نخواهد بود. پدرم می گفت:
    - آن کس که این خانه را می خرد به منظور کسب است که این کار را می کند. زیرا خانه ای که نصفش جزو پیاده رو خیابان شده اتاقهایش فقط به درد این کار می خورند که با درهای بلند کرکره ای توی خیابان گشوده شوند. خریدار اگر پولدار باشد خانه ما را هم می خرد. این به صلاح او است آن وقت با گشودن دری بین آنها، هر دو خانه را یکی می کند.
    که نامادری ام توی حرف او دوید، گفت:
    - حالا ببینم نمی خواهی برای خانه نقشه بکشی؟ به نظرم باز کردن این در بین دو حیاط برای تو عقده ای شده است. تو با این حرفهای بی معنی ات آن بدبخت زن اولت را فراری دادی، پس بگذار زن دومت عذاب نکشد و چند روزی که با تو زندگی می کند راحت سر جایش بنشیند.
    بهرحال، بعد از آنکه نامادری ام و بچه ها بیرون رفتند و خانه خلوت شد، من به حیاط آمدم. مردد بودم وقت را چگونه بگذرانم. هنوز برای آب دادن گل ها خیلی زود بود. رفتم آب پاش را که از روی غفلت توی آفتاب مانده بود بردارم- آنقدر داغ بود که فوراً آن را رها کردم و با پا به طرف سایه هلش دادم. کیوان که گفتی از قبل، نمی دانم از چه ساعتی منتظر آمدن من به حیاط بود جلوی پنجره سر کشید و مرا دید. شاید هم فکر کرد که عمداً آب پاش را به صدا درآوردم تا او متوجه بشود. به من نگاه می کرد و پیوسته لبخند می زد و با اشاره چیزهائی می گفت. ظاهراً می پرسید که چرا آن روز به سیرک نرفتم، و یا دیشب اصلاً جلو نیامدم. من سؤال اخیرش را درک کردم اما نمی توانستم جوابش را بدهم. اصلاً شک کردم که چرا باید آنجا بایستم و با او هم کلام بشوم. مدتی بی آنکه حرفی بزنم همانطور خاموش نگاهش کردم. بعد شانه هایم را بالا انداختم و با نوعی بی اعتنائی و خونسردی تعمدی حیاط را ترک گفتم. تا توی دهلیز رفتم و آنجا ایستادم. هوا گرم بود، و نه در آفتاب، نه در سایه هیچکدام نمی شد ایستاد. روز، روشن و فروزان بود و زنبورهای درشت قهوه ای توی پوست خربزه که روی هره دیوار گذاشته بودیم تا تخمه هایش خشک بشود می رفتند و بیرون می آمدند. آنها هم از داغی هوا کلافه بودند و از روی خشم وز وز می کردند. من دوباره به حیاط برگشتم. گوئی کمتر از آن زنبورها عصبانی نبودم. فقط کسی در آن حوالی نبود تا او را نیش بزنم. آخر، اگر پدرم در همان لحظه به حیاط می آمد و ما را می دید با خودش چه فکر می کرد؟ اگر همسایه های بغل دستی ما او را توی پنجره می دیدند که با من به اشاره حرف می زد، چه می گفتند؟ اما او که از بالا به همه اطراف مسلط بود گوئی از این یکی خاطرش جمع بود که هیچکس ما را نمی دید. با دل آسودگی جلوی پنجره ایستاده بود و هنوز نمی خواست کنار برود. من سعی کردم مطلبی را به او بفهمانم. اما چون در علم اشاره استاد نبودم موفق نشدم. او پیوسته سرش را تکان می داد و می پرسید: چه گفتی؟ چی؟ و از من می خواست تا مطلب را تکرار کنم. سرانجام با انگشت روی دیوار نوشتم: خواهرم- او گفت: خواهرت؟ گفتم، آری خواهرم، اگر من نبودم خواهرم به جای من بود.
    او با اشاره انگشت که روی کف دستش به حرکت درآورد گفت: می خواهی برای تو چیزی بنویسم؟ و چون موافقت مرا فهمید چند دقیقه پشت پنجره ناپدید شد. من هم به اتاق رفتم. دیدم پدرم خوابیده و صدای خر و پفش بلند است. به خاطر مگس دستمالی روی صورت انداخته بود که جای دهانش با هر نفس، تو می رفت و بیرون می آمد. پنکه برقی را که پیچش شل شده بود و تاق تاق صدا می کرد تنظیم کردم و دوباره به حیاط برگشتم. لب حوض که اینک سایه سرتاسر آن را گرفته بود نشستم و مشغول شستن یک دستمال شدم. دیدم دوباره پیدایش شد. من به هوای پهن کردن دستمال روی شاخه درخت، کنار باغچه که زیر پنجره بود رفتم. او نوشته خود را توی زرورق پیچیده بود. عین شکلات. و تصور میکنم از همان شکلاتهائی که ما در خانه داشتیم و شب قبل نامادری برای آنها برده بود. آن را توی حیاط انداخت. وقتی که کاغذ را گشودم. دیدم نوشته بود:
    «نامادری ات خیال کرده از خودش زرنگ تر توی دنیا کسی نیست. مثل روباه جائی نمی خوابد که آب زیرش برود. خوب، اسم نامادری با خودش است. دیشب متوجه شدم که چقدر توی این خانه تو را محدود کرده است. پدر تو چطور این چیزها را ندیده می گیرد؟ از من می پرسی اگر تو نبودی خواهرت به جای تو بود. ازگیل به جای سیب لبنانی. این دختر هر چه باشد پیوند ناف این زن است. گذشته از آن، تو باید بدانی که آدم یک دل بیشتر در سینه ندارد. برای من اول و آخر در دنیا یک دختر وجود دارد.»
    من دوباره حرصم گرفت. سرم را بالا کردم تا به او بگویم که: اما این دختر به تو علاقمند نیست. ولی زبانم طور دیگری گشت. زبانم از من اطاعت نکرد و گفتم:
    - من از این لال بازیها و کارهای عجیب و غریب خوشم نمی آید. خواهش می کنم اگر با من حرفی داری از کوچه به در خانه بیائید. من در این کار مانعی نمی بینم.
    بدون آنکه چادرم را سر کنم، با همان لباس خانه ای که به تن داشتم و عبارت بود از یک پیراهن نازک چیت با گلهای ریز قرنقلی، بدون جوراب. به در حیاط رفتم. در را گشودم و میان لنگه در به انتظارش ماندم. کوچه که از طرف راست به سر گذر می رفت و از طرف چپ به خیابان اصلی می خورد، کاملاً خلوت بود. نه صدائی بود نه ندائی. نزدیک خیابان، میوه فروشان دوره گرد، بدون پروانه کسب، چادری زده بودند ولی جنب و جوشی در کار نبود. اینطرف تر، یک نفر توی چرخ دستی جای میوه اش خوابیده بود. گوئی روز هم مانند او هنوز از خواب بعدازظهری خود برنخاسته بود. او برای اینکه از خیابان بیست متری به این کوچه بیاید می باید یک دور قمری را طی بکند. پنج دقیقه ای نکشید که پیدایش شد. اولین بار بود که می توانستم با فرصت کافی و رو در رو او را ببینم. طرز راه رفتنش را که یک شانه اش را اندکی کج می گرفت و پاهایش را گشاد از هم و از پهلو برمی داشت؛ شانه های پهن و بازوان ستبرش را که حکایت از نیرومند او می کرد. او البته با آن کیوان ایام کودکی که من به خاطر داشتم به کلی فرق داشت. ولی شباهت چهره اش بخصوص در دو چشمان هنوز بجا بود. اینک دوباره قیافه مادرش با آن چشمان سبز روشنی که داشت جلوی من زنده می شد و روز سفره را به یاد می آوردم که او در اتاق ما و میان جمع زنها از همه وضع مشخص تری داشت. بادبزن حصیری در دست گرفته بود و هر وقت می خندید از شرم آن را جلوی صورتش می گرفت. کیوان، به نظر می آمد که در این دو سه روزه لاغرتر شده بود. شاید در اثر گرمای فراوان و آب خوردن و عرق ریختن مداوم بود. دو طرف صورتش ریش کمی بود که به نظر نمی آمد هرگز رشد کند و زیاد شود. باز هم به نظر نمی آمد که تا آن زمان هرگز تیغ به صورتش آشنا شده بود. وقتی که به در خانه رسید من فوراً گفتم:
    - اگر حرفی داری بهتر نیست همین جا با من بزنی؟ خواسته بودی که به سیرک بیایم. به سیرک بیایم که چی؟ بین من و شما چه مطلب و موضوعی هست؟
    او خودش را باخت. انتظار نداشت اینطور حرف بزنم. چند قطره درشت عرق پیاپی از شقیقه اش راه گشود و از کنار جای زخمی که اثر ناخن من بود غلتید و به زیر گلویش رسید. من او را نگاه می کردم. می خواستم عمق روحیاتش را دریابم. یا لااقل بفهمم خصائل ممتازش در چیست. او همان لباسی را پوشیده بود که روز اول توی کوچه دیدمش؛ پیراهن سفید راه راه یقه باز با آستین کوتاه. بدون زیر پیراهن، که به رسم جوانان، زنجیری هم به گردن، روی سینه برهنه اش آویخته بود. برای من به طور خیلی جدی جای سؤال بود که او از نوع جوانان بیکاره و خیابان گردی نمی بود که حداکثر هنرشان خرید یکی دو رادیو و ضبط صوت ترانزیستوری از خرمشهر و آب کردنش با مختصری استفاده در آبادان و اهواز بود. او گفته بود که هنرستان صنعتی تهران را دیده است. ولی این چه چیزی را روشن می کرد؟ آیا در او آن اراده یا نیروی محرکه ای که به شکل جاه طلبی پرشور و توفنده بروز کند و آنرا بر سینه امواج زندگی پیش براند وجود داشت؟ در شهر اهواز، تا آنجا که من به چشم می دیدم، جوانانی که کار و بار درستی نداشتند اما به نیروی پشتکار و رنج مداوم راهی به سوی آینده می جستند، اگر فراوان نبودند کم نیز نبودند؛ جوانانی که روز کار می کردند و شب به کلاسهای شبانه دنبال درس می رفتند. این جوان در کدام دسته از این ها بود؟ آیا نسبت به تحقیرهای محیط حساس بود یا کرخ؟ و اگر حساس بود این حساسیت به کدام شکل مثبت یا منفی، سازنده یا ویرانگر، در وی ظاهر می شد؟ من که در دنیای درون خودم غور کرده بودم خوب می دانستم که روح نیز مانند جسم هزاران بیماری دارد که غالب آنان وقتی در جان ناتوانی لانه کردند تا پایان عمر با وی هستند و جزئی و پاره ای از وجود، یا به عبارت دیگر شخصیتش را تشکیل می دهند.
    بهرحال، او در مقابل گفته سرد و خالی از عطوفت من همانطور خاموش مانده و سر به زیر افکنده بود. گاهی شرمزده نگاهم می کرد و مژه هایش را برهم فرود می آورد. گفتی برای همین آمده بود که مرا نگاه کند. من نیز به نوبه خود از نگاههای او رنگ شرم به گونه ام نشست. قسمتی از گیسوانم را که روی صورتم آمده بود با حرکت سر کنار زدم تا او ببیند و اگر فراموش شده یادش بیاید که من سالک بصورت دارم. این سالک در سه سالگی به صورت من نشسته بود و خودم به زحمت یادم می آمد. درست نمی توانم بگویم که انگیزه واقعی ام از این کار چه بود. شاید می خواستم به او بگویم، می بینی که من خوشگلم. شاید هم درست برعکس، می خواستم عیب هایم را به رخش بکشم و بگویم: نه، آن طور هم که تو تصور کرده ای من تافته جدا بافته یا به قول نوشته ات «سیب لبنانی» نیستم. امثال من مثل خرچنگ های کنار ساحل توی هر کوچه و پشت هر دری فراوانند. او ناگهان با حالتی نومید از خود گفت:
    - تو جوابی را که من منتظرش نبودم به من دادی. ولی دلم می خواست با خودت بیشتر فکر می کردی.
    من عمداً حالتی بی قید بخودم گرفتم. چون موهایم از پشت عرق می کرد و گردنم را می سوزاند، با انگشتان دو دست، مثل شانه، لای آن کردم و قسمتی از آن را درهم و برهم روی سرم بردم. موهای بلند من از آغاز تابستان اسباب دردسرم شده بود. چند روزی بود می خواستم برون آنها را کوتاه کنم، ولی مانده بودم معطل که چطور از سفورا اجازه بگیرم، و یا اصلاً بگیرم یا نه. حتی وقتی که موهایم را روی سرم جمع می کردم و با شانه نگه می داشتم او ناراحت می شد و روی سرم داد می کشید، چه می رسید به اینکه آنها را کوتاه می کردم. مسلم بود که صد سال سیاه این اجازه را به من نمی داد. در جواب کیوان گفتم:
    - من هیچ فکری ندارم بکنم. موضوعی پیش نیامده که من روی آن فکر بکنم. تازه، اگر هم موضوعی پیش بیاید این من نیستم که باید روی آن فکر بکنم. من پدر دارم.
    او حرف را از دهان من قاپید:
    - آه می دانم، می دانم. ولی فقط خواستم اول نظر خود شما را بپرسم.
    گفتم:
    - نظر من این است که هیچ نظری نداشته باشم. من کاملاً در امر و اختیار پدرم هستم، در هر کار و برای هر چیز. حتی فکر کردن من هم به اختیار و در دست او است. و فقط این او است که می تواند نظر مرا نسبت به چیزی بپرسد و بداند، نه هیچ فرد یا شخص دیگری. حتی می خواهم بگویم، این او است که به من خواهد گفت از چه کسی خوشم بیاید از چه کسی بدم. تا این حد.
    هنگام گفتن این جملات به او نگاه نمی کردم. ولی دلم می خواست فهمیده باشد که با چگونه دختری روبرو است. شاید من در این گفتار کمی غلو کرده بودم و به راستی آنطور هم نبودم که در یک مسئله مهم، همه تصمیمات را به عهده پدرم بگذارم و از خودم اراده ای نشان ندهم. اما پس چرا آن حرف ها را زدم؟ به شما گفته بودم که من دختری عقده ای بار آمده بودم. این جوان که همسال خودم بود و هنوز راهی طولانی و پرپیچ و خم تا ازدواج داشت، و شاید اصلاً هرگز تا پایان عمر قابلیت یک ازدواج شایسته را در خود نمی یافت، و قبل از این هم چیزی که به فکرش خطور نمی کرد مسئله ازدواج بود، با دیدن دختر بی مادر فوراً به یاد زن گرفتن افتاده بود. یک زن گرفتن بی خرج و زحمت و عشق بی دردسر. آیا نمی باید به او گفت: «این بچه پدر دارد!؟»
    این جمله گویا از یک ترانه لالائی است برای کودکی روستائی که پدرش به آبیاری رفته و مادرش نگران برگشتن او است. من دنبال گفته های خودم با لحن خشن تری ادامه دادم:
    - بنابراین خواهش می کنم بعد از این حد خودت را نگه داری و بدانی که با چه کس یا کسانی طرف هستی. این گفته معنی اش آن است که بعد از این دوست ندارم جلوی آن پنجره، هر چند خانه خود شما است، حاضر بشوی و حیثیت مرا پیش کس و ناکس لکه دار کنی.
    او پلکهایش تند تند بهم خورد. نگاه کوتاهی به من کرد. آه کشید و گفت:
    - آری، آن پنجره، آن پنجره کار مرا ساخت. ای کاش که به اهواز نیامده بودم!
    وقتی که سرش را به زیر می انداخت من اشکهائی را که در چشمانش بود می دیدم. دلم به حالش سوخت. گفتم:
    - شما عوض این حرف ها که به نظر من زائیده بیکاری است، بهتر است بروید اول وضع کارتان را روشن کنید. شما چرا به تحصیل ادامه ندادید؟ تهران اهواز نیست که هزار و یک مشکل تحصیلی جلوی آدم باشد. این موضوع از نظر پدر من یا هر دختری که شما بخواهید به خواستگاری اش بروید مسئله کوچکی نیست. با آن مادر مهربانی که شما دارید تعجب می کنم که چرا تحصیل را رها کردید.
    سینه او که خود به خود ورزیده بود، از آه فروخورده ای که می خواست بالا بیاید و نمی آمد برآمده گشت. چهر اش با حالت نرمی که داشت متشنج شد و گفت:
    - هوم، مادر، مادر- در حقیقت این محبت زیادی یا بهتر است بگویم جهالت و حماقت مادرم بود که نگذاشت من دنبال تحصیل بروم. از سیزده سالگی همیشه عصرها و گاهی هم صبحها پشت دکان می رفتم. روزهای تعطیلم مال خودم نبود. چون پدرم شب ها تا دیروقت پشت دکان می ایستاد، ناچار روزها می باید چند ساعتی در خانه بماند و استراحت کند- در خانه و در کنار مادر- که او را دوست می داشت و یک دم هم صحبتی با او را مثل قطره آب زندگی می بلعید. حتی آن ساعتی هم که به دکان می آمد، مادرم دقیقه به دقیقه با تلفن زنگ می زد و حالش را می پرسید و می گفت سعی کن اگر می توانی زودتر به خانه بیائی، من تنها هستم.- بعد از پایان دوره ابتدائی، من دیگر آن تتمه علاقه ای را هم که به درس داشتم از دست دادم. روابط خود را با دوستانم بهم زدم. دنیای کودکی خود را که به سرعت ازم گریخته یا در حال گریز بود فشردم و مچاله کردم و به دنیای کسب روی آوردم. و این را، البته در آن زمان، موفقیت و افتخاری برای خودم می دانستم. کما اینکه همسالان و همکلاسی های سابقم نیز همین گونه به من نگاه می کردند. نقش من در دکان ابتدا فقط این بود که پشت پیشخوان چشمم به دست شاگرد باشد که پول جنس فروخته را عوض دخل توی جیب نیندازد. ولی بعدها وظیفه ام سنگین تر شد. حتی می توانستم بگویم ساعاتی که من پشت دکان بودم نسبت به پدرم فروش بیشتری داشتم. در همان حال گاه نیز ساعتهائی در کلاس های هنرستان شرکت می کردم. ولی غالباً قاچاق بودم. در خیابان ری، سر کوچه آبشار، دو دهنه دکان با زیر زمینی بزرگ که بعضی وقت ها تا هشت نفر در آن مشغول بودند- اینجا بود محل کار ما که هنوز هم هست ولی البته رونق سابق را ندارد.
    او دوباره به من نگاه کرد. چنانکه بگوید: پس فکر نکن که همیشه بی مهری مادر یا ناسازگاری های بین زن و شوهر است که باعث رنج های فرزند می گردد. نقطۀ مقابل آنهم هر زمان ممکن است رخ بدهد. با اینکه وضع من و او به کلی با هم متفاوت بود کمبودهای عاطفی مشترکی ما را به هم پیوند می داد.
    گفتم:
    - هنوز من نمی توانم گناه این کار را به گردن مادر تو بگذارم. خوب، او پدرت را دوست دارد، مگر تو حسودیت می شود. مگر بچه آنها نیستی؟ منتهی اینکه تو هم می باید از همان اول خودت را دوست می داشتی و به فکر آینده ات می بودی.
    او گفت:
    - مسئله غیر از این چیزی نیست. یک بچه سیزده ساله از کجا می داند آینده یعنی چه؟ برای او همه چیز در همان زمان حال خلاصه شده است. برای او زمان بی حرکت است. حرف این است که مادر من هم معنی آینده را نمی فهمید. حرف این است که پدربزرگ من مرحوم قندچی هم همین برداشت را از زندگی داشت- اخلاق او را اینطور شنیده ام. شما که به عادات و روحیات مادر من آشنا نیستی حق داری قضاوتی ملایم درباره اش داشته باشی. او علاوه بر این خونسردی، و می خواهم بگویم کاملاً مغایر با این خونسردی، به طرز غریبی از تنها ماندن می ترسد. در عین حال از مردم پرهیز می ند. کلفت نمی آورد. در خانه را به روی گدا نمی گشاید و مثل بعضی ماهی ها که از راه امواج مخصوصی وجود نر را در حوالی خود حس می کنند، دوست دارد که مردش همیشه کنارش باشد و با او در یک هوا نفس بکشد.
    من که می دیدم به او نزدیک تر شده ام، گفتم:
    - شاید به همین علت است که تو هم می خواهی زود زن بگیری. اخلاق پدر و مادر روی فرزند اثر می گذارد. شاید پدر و مادرت هم در تشویق تو سهمی دارند.
    گفت:
    - پدرم مخالفتی ندارد که من زود زن بگیرم. اما در این خصوص تاکنون پیش نیامده است که پهلوی او اظهاری کرده باشم. زیرا که شخص بخصوصی، یعنی که بگویم، دختر بخصوصی را در نظر نداشته ام.
    من، تقریباً شتابزده، کلام او را قطع کردم:
    - مادرت چطور؟ شاید او که هنوز جوان است دوست ندارد بزودی مادربزرگ شود؟
    - شاید اینطور باشد. ولی مسئله قبل از آنکه به پدر و مادرم مربوط باشد به خودم مربوط است. قبل از آنکه به اهواز بیایم، چیزی که اصلاً بهش فکر نکرده بودم و نمی کردم مسئله زن و زن گرفتن بود. ولی سیندخت، دیدار تو...
    او کلام خود را به پایان نبرد. دوباره صورت و حتی شانه هایش متشنج شد. نگاههای لبریز از تمنایش چنان در سینه نیم برهنه و اندام من چنگ انداخته بود. که هر شکی در دل داشتم تبدیل به یقین شد که او به راستی دل به من باخته بود. کار اجباری در دکان از اوائل بلوغ و شکست در تحصیل برای او عقدۀ بزرگی شده بود. وجودش به مثابه آتش فشان آرامی بود که هر لحظه با حرکت یک مور و جابه جا شدن ریگی کوچک ممکن بود دهان بگشاید و با فوران های مهیب همه چیز را به نیستی بکشاند. من ابتدا از پیش آمد ملاقات با او دلخوش نبودم و آن نامه هایش را به فال بد می گرفتم. ولی اینک می دیدم که اگر پدرش را پیش پدرم می فرستاد تا دریچه صحبتی بگشاید، بدم نمی آمد؛ سهل است، باعث خوشوقتی ام می شد. من دوست داشتم همه جا شایع شود که برایم خواستگار پیدا شده ولی او را رد کرده ام. روحیه من در آن موقع اینطور بود که می خواستم با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم. غیر از این هر مطلب دیگری بگویم اشتباه است. من می خواستم زودتر و به هر وسیله ای که می شد- پیدا کردن شغلی مناسب در بیرون یا اگر آن نشد، ازدواج، هر چند یک ازدواج شتابزده می بود، از شر نامادری و عتاب و خطاب هایش خلاص شوم و از آن خانه پلاسم را بیرون بکشم.
    همان شب، نزدیکی های ساعت ده، موقعی که من بعد از یک روز طولانی کار و دوندگی، تازه به قصد خوابیدن توی رختخواب رفته بودم، خبر آوردند که عمه ام از پله افتاده و استخوان مفصل رانش به سختی آسیب دیده است. به طوری که از درد آرام ندارد و قادر نیست از جایش تکان بخورد. چاره ای نبود جز اینکه من به پرستاریش بروم، که با پدرم همان دقیقه رفتم. این را گفته بودم که من چندان دوست نداشتم به منزل عمه ام بروم. فقط هر دو یا سه هفته یک بار که حنا می بست و به حمام می رفت، چون در هر دو کار به کمک من نیاز داشت، نمی توانستم از زیر آن شانه خالی کنم و چند ساعتی از خانه غیبم می زد. بهرحال، واقعه بیماری تازه عمه یک هفته مرا از محیط خانه دور کرد. حتی فرصت نکردم برگردم و لباسهای شوی واشوی و مسواک و خمیر دندانم را بردارم. بعد از یک هفته وقتی که برگشتم اینطور دستگیرم شد که آقای مقبل خانه را به همان مرد برنج فروش فروخته بود. پدر و پسر به منزل ما آمده، خداحافظ گفته و به طرف تهران حرکت کرده بودند. پدرم که این خبر را به من داد در یک فرصت که توی اتاق کسی جز من و او نبود به من گفت:
    - می دانی، می خواهم موضوعی را به تو بگویم. آقای مقبل دیروز صبح پهلوی من به اداره آمد. حس می کردم که مطلبی دارد و می خواهد بگوید. ولی چون کارمندان دیگر هم توی اتاق بودند نمی توانست. سرانجام بعد از آنکه مدتی خودش را جویید و روی صندلی کج و کوله شد و با قند و قاشق چایخوری بازی کرد، گفت:
    - آمده ام در خصوص پسرم کیوان با شما صلاح و مصلحتی بکنم. او از من زن می خواهد. و من هم بد نمی دانم که دستی برایش بالا کنم. منتهی تصمیم دارم دختر را از اهواز که شهر خودمان است انتخاب کنم.
    گوش میدی؟ این صحبتی بود که به من کرد. به او گفتم: آقای مقبل از شما ممنون که پیش من به صلاح و مصلحت آمده اید. پسر تو هنوز هجده سالش نشده، فکر نمی کنی ازدواج یا حتی صحبتش برای او زود باشد؟ او گفت: بله، بله، شاید زود باشد.
    پدرم افزود:
    - البته اگر طلعت را می خواست فوراً موافقت می کردم. چون می دانم سفورا بی میل نیست دخترش را هر چه زودتر رد کند. او اگر دو روز دیگر بماند سگ هم توی صورتش نگاه نخواهد کرد. آقای مقبل دوباره سمج شد و گفت: پسرم هجده سالش تمام شده و به سن قانونی رسیده است. به همان دلیل که مادرش وکالت نامه فروش خانه را به اسم او داده است.- ضمناً بگویم که من ابتدا فکر می کردم که وکالت فروش به اسم خود آقای مقبل است. این موضوع خیلی چیزهای دیگر را برای من روشن کرد. خانم بلی نخواسته است پول فروش خانه در دست شوهرش باشد. این بوده که پسرش را روانه کرده و وکالت فروش را به نام او کرده است. این مرد آدم عجیب و غریبی است. روز اول مشتری صد هزار تومانی را که من برایش پیدا کردم رد کرد. آن وقت آن را به هشتاد هزار تومان فروخت. او نتوانست جلوی این موش موشک، مرد برنج فروش، هارت و پورتی بکند و منمی بزند تا او جا بخورد و کمی از سر ادعاهایش پائین بیاید. آخر، سادگی و پخمگی هم حدی دارد. من در عجبم که او توی تهران، میان گرگ ها و کفتارها چطور زندگی می کند.
    پدرم لقب شپشک را به موش موشک تبدیل کرده بود. اتفاقاً چون مرد برنج فروش قد ریزه و سر کوچکی داشت و دندانهایش هم مثل موش خیلی ریز و باز از هم بود این لقب هم به او می آمد. من که از شرم خیس آب و عرق شده بودم به خودم جرأت دادم و گفتم:
    - آقای مقبل که اسم کسی را پیش شما به زبان نیاورد. از کجا معلوم که نظرش همان طلعت نبوده است؟
    پدرم با دست گفته مرا رد کرد:
    نه، او تو را یک روز دم غروب که برای انداختن رختخواب ها روی بام رفته بوده ای از میان پنجره دیده است. ضمن صحبت خودش به این موضوع اشاره کرد. چندین بار از تو تعریف کرد که چه دختر رعنا و شایسته ای، چقدر شکل صورت و اندامش به مادرش رفته، و از این قبیل حرف ها، این موضوع مثل آفتاب روشن بود که نظر او روی تو بود. ولی بهر کیفیت، من به او جواب مثبتی ندادم، تا ببینم بعد چه میشود. با عمه ات مشورت کردم، او کلمه نه به میان آورد. گفت، من در این خانواده عقل درستی نمی بینم. از مرحوم قندچی پدربزرگ این پسر گرفته که دخترش را حرام کرد و به یک پادو دکان داد، تا آقای مقبل پدر او یعنی همان پادو سابق، که نکشیده بیست و پنج من، برداشت زن و بچه اش را به تهران برد و حالا بعد از چندین سال هنوز پیازش ریشه نکرده است. او برای چه خانه اش را فروخته است؟ آنهم در فصلی که مناسب برای فروش نیست. فصل فروش خانه در اهواز پائیز است که مردم از ییلاق برمی گردند. خانه اش را لابد برای این فروخت که ریش را پیوند سبیل کند. او بدهکاری بالا آورده است، از این یکی من صددرصد مطمئنم. و برای همین هم بوده که بلقیس نخواسته است پول فروش خانه به دست شوهرش بیفتد. برادری مان بجا بزغاله یکی هفت صنار. از این گذشته، ما این پسر را درست نمی شناسیم و نمی دانیم چند مرده حلاج است. بعضی ها برای آنکه پسر نااهلشان را اهل کنند او را زن می دهند. در این صورت بدا به حال آن زن که باید پیه چه بدبختی ها و ناهواریها را به تنش بمالد و با چه ناسازگاری ها بسازد. عزیزم، ازدواج قلمه زدن شمعدانی نیست که مشتی ماسۀ تر برداری، قلمه را توی آن بنشانی و بروی پی کارت. در ازدواج خیلی چیزها دخالت دارد. روی خیلی چیزها باید حساب بکنی.
    باری، من از اینکه پدرم به خواستگاری آقای مقبل جواب روشن نداده بود، ناراحت نشدم. بلکه برعکس در اعماق وجودم احساس خوشحالی کردم. اینطور که حالا می فهمیدم، او با همه خونسردی ظاهریش نسبت به بود و نبود من به عنوان یک فرزند و آنهم فرزند ارشدش، مایل نبود به هر کس که از راه می رسید و حالت ازدواج بهش دست داده بود بنده را بسپارد تا به اصطلاح از شرم خلاص شود. حال آنکه برای نادختری اش مطلقاً در فکر این حسابها نبود و مایل بود او هر چه زودتر، همین امروز یا اگر نشد فردا، با یک ازدواج سرهم بندی شده غزل خداحافظی را بخواند و گورش را از آن خانه گم کند. من آن روز پس از چند سال تحمل غم و خفت که می رفتم تا هستی خود را به عنوان یک انسان شاد و سرآزاد به کلی از دست بدهم، دیدم که وجودم دفعتاً مالامال از احساس نوین ناشناخته ای شده است، احساسی که قبلاً نیز بارها کوشیده بودم تا آن را از پدرم گدائی کنم و به من نداده و بلکه برعکس، دلم را رنجانده بود. آری، حق شناسی، و با همه بی عقلی و گیجی، چقدر از عقل و هوشمندی خودم ممنون شدم که در آن روزهای کذا و کذا، چیزی که نشانه قبول یا تعهدی باشد پیش پسر از خودم ابراز نکردم و دیگ سوداهای خام او را بیشتر به جوش نیاوردم.
    من، این واقعه را تمام شده می دانستم، و فکر می کردم کیوان همینکه از دروازۀ اهواز خارج شود و پایش به محیط فراخ و پر هیاهوی تهران برسد، به حکم آنکه از دل برود هر آنکه از دیده برفت، سر تا پای قضیه را از یاد خواهد برد. اما چقدر اشتباه می کردم. کیوان به تهران رفته و همینکه پدرش را با پولهای فروش خانه به آستانه در منزل رسانده بود، به بهانه اینکه شناسنامه اش در محضر یا جای دیگر جا مانده است و می باید برای یافتن آن برگردد، همان شب به اهواز مراجعت کرده بود و اینک سه روز بود در این شهر بود. او که دیگر خانه را فروخته و با همه در و پنجره هایش خداحافظی کرده بود، حالا برای دیدن کسی که مثل مرغی پایش به لنگه کفش بسته شده بود و بیش از شعاع محدودی از محیط خانه گردشگاهش نبود، ناچار می باید یا کلاغ شود و از روی بام پر بکشد یا دست به کارهای عجیب و غریب بزند. روز اول موتورسیکلتی کرایه کرده بود. در طول کوتاهی از خیابان جولان می داد و آن را به صدا درمی آورد. گوئی خود را در میدان بزرگ چهارشیر می دید که می گفتند پیست موتورسیکلت سواری شهر است. عمداً خفه کن روی لوله اگزوز موتور را برداشته بود تا بیشتر صدا بکند. و با این وضع گاهی نیز از کوچه ما می گذشت و سر و صدا براه می انداخت. حتی به بهانه محکم کردن یک پیچ یا تنظیم گاز یا نمی دانم بنزین، می ایستاد و ضمن آنکه الکی با موتورش ور می رفت، زیرچشمی در رنگ و رو رفته خانه ما را می سوکید. رو به روی کوچه ما آن سوی خیابان، دکه تنگ و کوچکی بود که جوانکی آن را می گرداند. او کلید ساز بود. کیوان، نمی دانم با چه تمهید مقدمه ای رفته و با او طرح دوستی ریخته بود. موتورسیکلت، گویا همان موتورسیکلت وسیله دوستی بین آنها شده بود. زیرا گاهی هم آن جوان سوارش می شد. از آغاز دمیدن صبح که آفتاب زرد و ملایمی کجکی روی سایبان دکان می مالید، تا تاریک شدن هوا، می رفت پهلوی او توی دکان می نشست، و گاهی نیز به کمکش کاری انجام می داد. سوهان زدن یک کلید یا پاک کردن زنگ یک قفل- و همیشه چشمی نیز به این سوی خیابان یعنی دهانۀ کوچه ما داشت، به این امید که شاید من بر حسب اتفاق ویرم بگیرد و برای خرید یا هواخوری بیرون آفتابی شوم و او فرصت پیدا کند که پیش بیاید و باهام کلمه ای حرف بزند، یا اینکه به قول خودش فقط دورادور ناظر راه رفتنم باشد.
    آقای مهندس، شما یک روز به من گفتید که اهواز شبهایش خوب است. نمی دانم حقیقت می گفتید یا تعارف. گفتید که شما پس از آنکه شام می خورید، بیرون می آئید و قدم زنان تمام خیابان ها و حتی کوچه ها را می گردید که مرا به بینید و نمی بینید- آقای مهندس،
    به خودستائی منعم مکن که چون شبنم
    در جام رنگین گل مینا
    آن زمان که نفس دوشیزه صبحدم عطر می پاشد.
    ناچیزم اگر که پاکم و پاکم اگر ناچیزم
    و به ناله بلبل گوش می دهم که می سراید
    عمر شبنم کوتاه ترین عمرها است.
    می بینید که شعر هم می گویم! آری شبنم، که مانند دانه ای الماس در برگ های تازه یک گل زیبا، یک روز پیش از آفتاب که به گردش صحرا رفته اید، چشم شما را خیره دلربائی های خود می کند. تا سرتان را بر می گردانید می بینید بخار شده و به آسمان اعلی و خورشید فروزان پیوسته است. باز هم یک روز از من پرسیدید: عصرها پس از پایان کار که به خانه می روید چه می کنید و وقت خود را معمولاً چگونه می گذرانید؟ آیا هیچ از خانه بیرون می آئید که خریدی بکنید یا در خیابان ها هوائی بخورید؟ همه اهل اهواز را غروب ها می شود توی خیابان ها دید جز شما یکی را.- به شما حق می دهم که این اخلاقم را سخت به باد ملامت بگیرید و به مرده دلی متهمم کنید. جوان باید روحیه داشته باشد. روحیه گردش؛ روحیه دیدن و دیده شدن. روحیه خودنمائی و کش و فش. اما آیا من همان قطره پاک ولی ناچیزی نیستم که مدتها است از زمین بریده و به آسمان خدا پیوسته ام؟ من همان روزها نیز اگر سایه نامادری را از روی سرم برمی داشتند، چنان به تنهائی خو گرفته بودم که چهاردیوار خانه را بهشت خودم می دانستم و اگر تمام عمر میان آن محبوسم می کردند غمی نداشتم. بهرحال، برمی گردم به داستان: روزی از هفته که نامادری ام می باید به جلسه مذهبی برود، و چون به علت گرما و نداشتن کولر سرتاسر روز خانه ما یک جهنم واقعی بود، بچه ها و طلعت را نیز همراه خود کرد تا دست کم هوائی بخورند و رنج روز از یادشان برود. ولی طلعت که از ابتدا مایل به رفتن نبود قبل از آنکه سر خیابان برسد پشیمان شد و به خانه برگشت. چند دقیقه ای از آمدن او نگذشته بود که دیدم دوباره زنگ در خانه به صدا درآمد. رفتم دیدم بچه ژنده پوش گدائی است. خواستم بی اعتنائی نشان دهم و جوابش گویم که به گدائی تشویقش نکرده باشم. چشمان هوش ربا و چهره و نگاه کنایه آمیزش نگهم داشت. لب بر لب فشرده بود و خاموش در چشمانم می نگریست. پول به او دادم. با آن روی سنگ جلوی در مشغول بازی کردن شد. گفت: خانم سیندخت، من گدا نیستم.- گفتم اگر گدا نیستی پس کی هستی و در خانه ما را به چه جهت به صدا درآوردی؟ اسم مرا از کجا می دانی؟ گفت:
    - من شاگرد کلیدسازی رو به رو هستم. برای شما پیغامی دارم- از کیوان او آنجا است.
    قضیه فوراً دستگیرم شد. خودم را نباختم. گفتم:
    - از کیوان، من کسی را با این نام نمی شناسم.
    در را به شدت بستم و توی خانه آمدم. طلعت پرسید کی بود. گفتم: گدا، یک گدای مزاحم و پررو! نمی توانستم باور کنم که آن بچه واقعاً راست می گفت و کیوان آنجا در کلیدسازی بود یا اگر بود به وسیله این برای من پیغامی داده بود. فقط حدس می زدم که شاید دروغ نمی گفت. پدرم در خانه بود، لباس می پوشید تا بیرون برود. او بعد از آن پادرمیانی دوستانه که برای آقای مقبل کرد و سبب شد که سرانجام با مرد برنج فروش کنار بیاید و خانه را به وی بفروشد، اینک چند روزی بود غروبها می رفت دم دکان این مرد و وقتش را به صحبت و اختلاط با او می گذرانید. برنج فروش به عنوان قدردانی و تشکر یک لنگه برنج صدری درجه یک برای ما به در خانه فرستاده بود که چون من خانه عمه ام بودم خبر نداشتم و سفورا هم اول به من چیزی نگفت. مرد برنج فروش که همین طوری، حاجی صدایش می زدند و من عاقبت نفهمیدم نام اصلی اش چه بود، از پدرم جوان تر بود ولی قیافه مفلوک تری داشت. چنانکه گفتم سری گرد و کوچک و کم مو و هیکلی کوتاه و ریزه داشت که وقتی پشت دکان می نشست هر کس از دور رد می شد خیال می کرد یک بچه است. ما تعجب می کردیم، پدرم که هرگز عادت نداشت خارج از محیط خانه با کسی گرم بگیرد و دوست بشود چطور شده بود که با این مرد این قدر صمیمی شده بود، که گاهی تا ساعت نه شب پهلوی او می ماند. نامادری ام حسودی اش شده بود، پشت سرش به مسخره می گفت:
    - شاید او می خواهد این مرد را که حالا صاحب خانه شده است وادارد که یک در یا دریچه ای توی این حیاط باز بکند.
    هرچند نامادری مسخره می کرد ولی در حقیقت پدرم خالی از یک چنین فکری نبود. همان روز مورد بحث که شاگرد کلیدساز به در خانه ما آمد و من ردش کردم، پدرم قبل از بیرون رفتن از خانه، توی حیاط چند دقیقه ای جلوی دیوار کوتاهی که بین دو خانه بود ایستاد. من و طلعت هم بودیم. کلاه شاپوی حصیری اش را در دست گرفته بود. آن را در دستش حرکت می داد و با خودش حسابهائی می کرد. وقتی که راه افتاد تا برود به ما گفت:
    - اگر به جای این دیوار آجری دری اینجا بود، من مجبور نمی شدم برای رفتن به خیابان بیست متری یک دور قمری را طی بکنم و عرق از چهار بندم سرازیر بشود.
    لحن صحبتش طوری بود که گوئی به سفورا اعتراض داشت که مانع این کار بود. من حدس زدم که او روی موضوع باز خرید کردن کار خود از سازمان آب و برق با مرد برنج فروش صحبت هائی کرده و نظر وی را به نوعی همکاری روی بعضی نقشه های مشترک و دو به دو، جلب نموده بود. منتهی، چون می دانست که سفورا یا روی اصل بی اعتقادی و بی اعتمادی، یا بعلت احتیاط زنانه، با عقیده و تصمیم وی به کلی مخالفت می کرد، هنوز به او چیزی نگفته بود.
    وقتی که پدرم از خانه خارج می شد، چون لامپ آشپزخانه ما سوخته بود و هوا هم رو به تاریک شدن بود مرا همراه خود کرد. از سر خیابان لامپی خرید، به دستم داد و گفت:
    - موقع عوض کردن لامپ، چارپایه چوبی زیر پایت بگذار و مواظب باش دستت به قسمتهای فلزی سرپیچ نخورد.
    خیابان از ازدحام مردم پر بود. یک پُری و شلوغی خاموش ولی برکت دار که حکایت از جوشش باطنی زندگی در یک شهر دویست هزار نفری می کرد. راستش را بگویم، یادم نیست که من بعد از جدا شدن از پدرم بلافاصله راه منزل را در پیش گرفتم یا چند دقیقه ای طولش دادم و به تماشای اجناس پشت شیشه ها و مردمانی که برای خرید به خیابان آمده بودمد گذراندم. اما این درست نیست. باید بگویم که من فوراً به خانه برگشتم. یعنی قصد کردم که برگردم و چون خیابان شلوغ بود، کمی مجبور بودم مارپیچ راه بروم تا از جمعیت تنه نخورم. همینکه خواستم به کوچه خودمان بپیچم صدای آشنائی از پشت سر توجهم را جلب کرد:
    - سیندخت!
    ایستادم. کیوان بود که نامم را برده بود. خونسردی ام را حفظ کردم و به طور عادی و با لحنی معمولی که حکایت از علاقه خاصی نمی کرد پرسیدم:
    - مگر تو همراه پدرت نرفتی؟ من این طور خبرت را داشتم.
    او به ظاهر خندان بود. ولی نمی توانست تشویشش را پنهان نگه دارد. می کوشید بر نفس خود تسلط پیدا کند. گفت:
    - چرا، رفتم، ولی فوراً برگشتم. به شما دروغ نمی گویم، حتی یک ساعت در تهران توقف نکردم. امروز چهار روز است در اهوازم.
    - خوب، برای چه این کار را کردی؟ حتماً کاری داشتی؟
    من، سر کوچه خودمان، نزدیک یک مغازۀ فروشنده لوازم خانه که چراغهای پر نورش کاملاً جلو دکان را روشن می کرد، به طوری که پشتم به دکان و رویم به سمت خیابان بود، ایستادم. راستش را بگویم، ته دلم خالی از این بیم یا نگرانی نبود که نکند یک وقت توطئه ای برایم در جریان باشد. به این اهمیت ندادم که اگر در همان موقع نامادری ام و بچه ها پیداشان می شد و سر کوچه مرا می دیدند چه پیش می آمد. او ادامه داد:
    به پدرم گفتم که شناسنامه ام را گم کرده ام و اگر برای پیدا کردنش هرچه زودتر به اهواز برنگردم، می باید ماهها دنبال المثنی بدوم.
    زبانش به لکنت افتاده بود. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. لبهایش می خندید ولی چشمهایش پر از اشک بود. من، یک بار دیگر حالت نگران کننده او را که واقعاً حکایت از درونی ناآرام و طوفانی می کرد دریافتم و به نوبه خود نگران شدم. نگران از اینکه اگر من یا پدرم جواب رد به او می دادیم چه پیش می آمد. نگران از اینکه شاید او، اینطور بگویم، شوریده تر از آن بود که اصلاً حوصله صبر کردن و انتظار کشیدن تا آن زمان را داشته باشد. این جوان کی بود، از کجا پیدا شده بود و از جان من چه می خواست!؟ اینجا دیگر نه مسئله آبرو بلکه مسئله زندگی من در میان بود. او مگر قبول نکرده بود که برود و از طریق بزرگترهایش موضوع را دنبال کند. پس این مراجعت بی دلیل و دیوانه آسایش به اهواز چه معنی داشت؟ اینک آن فکر من که عشق را نه یک فضیلت، بلکه گل یا میوه حرامه و خودروئی می دانستم عمل آمده از تنبلی و بیکارگی، در صفحه ذهنم قوت بیشتری می یافت و بر بدبینی اولیه ام می افزود. حتی در آن موقع من ترجیح می دادم کسی که به سویم می آید و دست زناشوئی و زندگی مشترک به سویم دراز می کند، کافی است که فقط دوستم داشته باشد، نه اینکه عاشقم شود. عشق یک چیز کور است. مثل سیلاب دیوانه و سرکش است. آری آقای مهندس، من سیلاب را می دیدم، ولی با اینهمه چگونه بود که با همه سنگینی جسم و روحم از آن بالا توی آن شیرجه زدم و یا سقوط کردم که تا انتهای مسیر قدرت کوچکترین مقاومت و درنگ و تأمل را از دست دادم؟
    باری وقتی که دیدم او بی جهت دوباره در آن هوای گرم به اهواز برگشته است و حرف تازه ای ندارد که به من بزند، رویم را برگرداندم و جواب دادم:
    - من چکار می توانم بکنم. اگر پدرم با این امر موافق نباشد کاری از دست من ساخته نیست. بعد هم در این وضعی که تو و خانواده ات ساکن تهرانید مشگل می دانم بتوان راه حلی پیدا کرد.
    او گفت:
    - مشگل بزرگ من این است که تو نمی خواهی یک ساعت یا چند دقیقه بنشینی و در جائی روی موضوع با من حرف بزنی.
    من ضمن صحبت او پیوسته به علامت نفی و انکار سرم را به چپ و راست تکان می دادم . اما در این ساعت که برای شما، آقای مهندس، از آن ماجرا سخن می گویم وقتی به آن لحظه فکر می کنم، درست یادم نمی آید که چرا سرم را تکان می دادم. آیا منظورم این بود که پیشنهاد او را رد می کردم، یعنی که البته حاضر نبودم با او در جائی بنشینم و روی هر موضوعی صحبت کنم، یا اینکه نه برعکس، می گفتم او اشتباه می کرد و من کاملاً مایل بودم این کار را بکنم. بهرحال، او ادامه داد:
    - پس دست کم از یک نظر مرا مطمئن کن. به من بگو که، به من بگو که- آخ سیندخت-
    من به او دل دادم و گفتم:
    - بگو، حرفت را بزن.
    - به من بگو که دوستم داری، و حاضر نیستی به کس دیگری فکر بکنی. به من بگو که اگر کسی سر راهت واقع شد یا به خواستگاری ات آمد، به او جواب موافق نخواهی داد. بعد از آن، هر شرط و شروطی که تو داشته باشی من تسلیمم. حتی اگر بخواهی که به اهواز بیایم و اینجا کار بگیرم. فقط، فقط با من کمی مهربان تر باش. به من توجه کن. من یک کلمه بیشتر نمی خواهم از زبان تو بشنوم. به من قوت قلب و جرأت بده. زندگی من دست تو است سیندخت. بدون این قوت قلب، من قادر به هیچ کاری نیستم.
    من عجله داشتم زودتر این گفتگو تمام بشود. و همین بیشتر او را دستپاچه می کرد. زیر چشمی مواظب اطرافم بودم. بدبختانه جائی ایستاده بودم که یک جریان گرم حمام مانندی از پشت سر تمام وجودم را در بر می گرفت و خود در دقیقه های اول به آن توجه نداشتم. یعنی می دیدم که باد گرم و سوزانی که داغ تر و نامطبوع تر از سشوار هر آرایشگری بود، سر و دوش و تمام هیکلم را لمس می کند. ولی فکر می کردم هوای دم کرده خود خیابان است. شما چنانکه دیده اید، کولرهای این شهر همه گازی است که درون را خنک می کند و بیرون را گرم. درست مثل اشخاصی که برای خانواده یا دوستان خود خوب اند و مفید و برای هر شخص بیگانه بد و مضر. مثل همان نامادری من سفورا که برای همه، برای بچه ها و شوهر خود خوب بود و مهربان، اما به من که می رسید قلبی سخت تر از سنگ پیدا می کرد. همیشه از این رویۀ وجود آدمی تعجب کرده ام و اندیشه قاصرم قادر به حل مسئله نبوده است که حقیقت درست انسانی در کدام روی او است. باری، من به او جواب دادم:
    - قبول می کنم. شش ماه به تو وقت می دهم، اما نه بیشتر. به تو گفتم که اختیار من دست خودم نیست که بتوانم هر طور دلم می خواهد تصمیم بگیرم. هیچ هم انتظاری جز این از من نداشته باش. ما این موضوع را در خانواده خود شوم می دانیم که برخلاف میل پدر رفتار کنیم. باید پدر تو او را راضی کند. حالا از هر راه که خودش می داند. و شاید موضوعاتی باشد که آنها می دانند و ما نمی دانیم. و برای من هم مستقیم یا غیرمستقیم نه نامه ای بنویس نه پیغامی بفرست. خوب یا بد، همین آخرین حرف من با تو است.
    او دست مرا که به سویش دراز کرده بودم فشرد. تعظیمی کرد و میان جمعیت گم شد. من هم به خانه برگشتم.
    شب، بعد از آنکه به بستر رفتم ساعت ها خواب به چشمانم راه نیافت. از حرفی که زده بودم و قولی که داده بودم سخت احساس مسئولیت می کردم. مثل این بود که خودم را از یک جای بلند، بدون آنکه بدانم زیر پایم چیست، به زیر انداخته بودم. در یکی از حالت های سست بین خواب و بیداری او را می دیدم که به شتاب از دهلیز یک خانه شبیه خانه خودمان تو می رفت. از سر یک گنجه که شبیه کولر بود و دودکش سیاهی داشت، لباسهای شسته و دسته شده اش را برمی داشت و توی ساک دستی می گذاشت. زن لاغری هم در کنارش بود که می رفت و می آمد و هر بار برایش چیزی می آورد. زن سینه اش را جلوی او حائل کرد و گفت: حالا تو به اهواز می روی به خواستگاری سیندخت دختر فرنگیس خانم؟ او یعنی جوان یا مردی که گمان می کردم کیوان بود، سرش را به چپ و راست موج می داد، با یک حالت شومی، چنانکه بگوید: فرنگیس خانمی در کار نیست. او هفت سال است رفته.
    چند لحظه بعد، دوباره او را می بینم جلویم ایستاده است. موهایش مثل درویش ها از دو طرف روی شانه هایش ریخته است. سینه اش باز است و چیزی شبیه زنجیر که دانه های درشت و سنگین دارد به گردنش آویخته است. به او لبخند می زنم، لبخندی راحت و کودکانه. موهایم روی صورت و چشمانم را گرفته است. نگاهم به زنجیر گردن او است. با حرکت سر و با همان لبخند به من می گوید:
    - طلا است، مادرم به من هدیه کرده است.
    می پرسم:
    - پس تو مادرت را دوست داری؟
    می گوید:
    - البته، ولی نه بیشتر از تو سیندخت.
    پیاپی لبخند می زند و لبخندهایش با من سخن می گوید؛ سخنی خوش و دلپذیر که قلبم از شادی می لرزد. کلماتی که او به زبان نمی آورد ولی من طنین شکوهمندش را می شنوم، مثل بارانهای تند و درشتی است که در یک روز بهار، توی باغچه به شاخ و برگ گل می خورد و ساقه آن را به شدت خم و راست می کند. با دست زنجیر گردن او را لمس می کنم و می پرسم:
    - آیا، این را به من میدهی؟
    در همین موقع حس می کنم که دستی محکم دور گردنم حلقه شده است. بابک برادرم است. گونه و لپم را از روی سالک می بوسد. اما بازوهای او دور گردنم افتاده و می خواهد خفه ام کند. آن طرف تر میان حیاط لب حوض، زنی را می بینم با دامن کوتاه و پاهائی پر عضله و مو به شکل مردان، که برای من شکلک درمی آورد. به نظرم می آید که می خواهد بیاید و خفه ام کند. نفس نفس می زنم و از خواب بیدار می شوم و دیگر تا صبح بیدار می مانم. این را هم باید اضافه کنم که من طبق عادت، علی الاصول خواب زیاد نمی بینم. یعنی آن وقت ها اینطور بود که نمی دیدم. یا اگر می دیدم همان دقیقه آن را از یاد می بردم، و در خصوص این رؤیای عجیب که به یاد من مانده است همیشه فکر کرده ام از کجا معلوم که بعدها ذهنم در بیداری آن را نساخته است. یک هفته یا نمی دانم ده روز بعد از آن روز، آقای مقبل از تهران برای پدرم به نشانی اداره اش نامه ای نوشته بود حاوی سلام و احوالپرسی و تشکر از مهمان نوازی ها و کمکهایش در مورد کار خانه و به رسم تعارف، یک صندوق سیب شمیرانی هم بوسیله یکی از باربری ها برای ما فرستاده بود که یک روز زودتر از خود نامه رسیده بود. پدرم رفت آن را از گاراژ گرفت و با تاکسی به خانه آورد. با خوشحالی به ما خبر داد:
    - این را می گویند معرفت. هر چه باشد آنها اهوازی هستند.
    وقت بیان این مطلب اگرچه نامادری ام هم بود، من آشکارا حس می کردم که روی سخنش جز من با کسی نبود. سفورا بعد از آن شب که مقبل و پسرش به خانه ما آمدند، چون فهمید که طلعت را نپسندیدند کمتر مایل بود حرف آنها را پیش بیاورد یا حتی نامشان را از دهان پدرم بشنود. پدرم چند دقیقه بعد، میان آشپزخانه پهلوی من آمد و در همان حال که مشغول پوست کندن و قاچ کردن یک سیب بود، بدون آنکه به من تعارف کند گفت:
    - یادم رفت نامه را از اداره بیاورم تا تو بخوانی- سیب شیرین و معطری است. من باید امشب عمه ات را ببینم و در این خصوص با او صحبت کنم. آقای مقبل می تواند برای من دوست خوبی باشد. باید جواب خوبی برای نامه اش بنویسم.
    من از این گفته ها چیزی درک نکردم. با خود گفتم وقتی که با عمه ام صحبت کرد او همه چیز را برایم خواهد گفت. اما پدرم برخلاف تصمیمی که اعلام کرده بود آن شب اصلاً از خانه بیرون نرفت. شب های بعد هم مشغولیت های دیگری پیدا کرد که از صرافت کار افتاد. حتی نامه آقای مقبل را بدون جواب گذاشت. زیرا من عادت او را خوب می دانستم که اگر جواب نامه ای را همان روز یا شبی که نامه به دستش می رسید نمی داد، دیگر هرگز نمی داد. مگر آنکه نامه دومی می آمد، یا ناگهان انگیزه خاصی مجبورش می کرد.
    نزدیک ده روز گذشت. و ما هنوز از سیب های تعارفی داشتیم که برای خانوادۀ ما واقعه ای رخ داد که همه برنامه ها و اصولاً وضع زندگی ما بخصوص پدرم را درهم ریخت و دگرگون کرد. این موضوع بقدری مسخره است که من حتی در این لحظه که می خواهم شرحش را بیان کنم بیم دارم نکند شما آن را یک نوع شوخی بدانید و باور نکنید. از طرفی، وقتی که به ته مطلب می اندیشم می بینم پدرم بر طبق این گفته عامیانه که: زن مرده را زن میدن، زن طلاق داده را گن میدن- مستوجب این شوخی بود که روزگار با او بکند. تا آنجا که من فهمیده ام، زندگی برای بعضی اشخاص غار یا دهلیز تاریکی است که کورمال کورمال می خواهند توی آن راه خود را به طرف روشنائی نور پیدا کنند. بدیهی است که در هر قدم باید انتظار بدترین حوادث را بکشند. یا سر آنها به دیواره ها و سقف سنگی بخورد و سوراخ شود یا چاهی زیر پایشان دهان بگشاید و آنها را در کام فرو کشد. به نظر من اگر هر یک از این حوادث تلخ برای ما روی می داد خیلی بهتر از یک چنین بدبختی ننگ باری بود که بیخ ریش پدرم را گرفت. او که بعد از گذشت سالها قضیه مادرم را از یاد برده بود و تازه آمده بود تا از زندگی جدیدش لذت ببرد، اینک با این واقعه که آثار بس شوم تری در روحش گذاشت بکلی از پای درآمد و حیثیتش لکه دار شد. تصور کردنی نیست که مردی زنی گرفته و از او صاحب دو فرزند دختر و پسر هم شده در حالی که آن زن شوهر دیگر هم دارد و خودش نمی داند؛ شوهری که یک روز مثل تیری که به هوا رها شده جلوی پای او به زمین می افتد و می گوید: اینست من برگشتم!
    همه ما و غالب مردم می دانستند که سفورا شوهری داشت از اهل جنوب که در سفری به کویت با موتور لنج در اثر طوفانی شدن دریا و چپه شدن لنج در حوالی خاک عراق، همراه با کلیه مسافران و خدمه، به اعماق خلیج فرو رفته بود. این مرد چنانکه اشاره آمده است نامش ذاکر بود که دوستانش او را ذاکر شل یا ذاکر شر صدا می زدند. زیرا هم شل بود و هم شر هر دو. و شغلش در اصل غواصی و بعد بلم چی گری در روی اروند رود و پس از آن در این اواخر حمل خواربار و سبزی و میوه به شیخ نشینهای خلیج و آوردن اجناس قاچاق از آن شیخ نشین ها به داخل خاک ایران بود. از سفورا یک بچه داشت، همین طلعت، که هنگام آخرین سفرش به دریا هفت ساله بود. سفورا پس از رسیدن خبر چپه شدن لنج و غرق شدن شوهرش چند سالی صبر کرده بود ولی چون نمی توانست برای همیشه بی سر و سرپرست بماند ضمن تمام کردن یک استشهاد محلی حاکی بر غرق شدن شوهرش در آبهای خلیج، همراه دو برگ رونوشت شناسنامه به دادگاه شهرستان اهواز دادخواست رد کرده بود که به شعبه سوم ارجاع شده بود. دادگاه پس از ثبت دادخواست، طبق ماده 1033، سه بار در روزنامه رسمی شاهنشاهی و یک بار در یکی از روزنامه های محلی هر کدام به فاصله یک ماه، آگهی منتشر و پس از گذشت یکسال از نشر آخرین آگهی، شهود را احضار و حکم بر موت فرضی ذاکر فرزند رحمان، شهرت نیازی، معروف به ذاکر شل صادر می کند. من قبلاً لای کتابهای کهنه طلعت شماره ای از این روزنامه محلی را دیده بودم که ضمن توضیحی نوشته بود: شوهر این زن جهت پیدا کردن کار با موتور لنج به صوب کویت عزیمت کرده که در اثر چپه شدن لنج شوهرش به نام گفته شدۀ بالا در دریا غرق شده است. اما حال برخلاف همه آن شایعات یا اخبار باصطلاح موثق و اظهارات شهود و تشریفات نشر آگهی و انتظارهای طولانی تب آلود و صدور حکم از دادگاه، کاشف به عمل می آمد که ذاکر، مثل روز حشر که مردگان هر جا باشند استخوانهاشان جمع می شود و روح در آن حلول می کند، ناگهان سر از زیر آب بیرون کرده و دنبال زن و بچه اش به اهواز آمده بود. او پس از چپه شدن لنج با اینکه از یک پا عاجز بود تنها کسی بود از مسافران که به تخته پاره ای چسبیده و روی آب مانده بود، تا اینکه یک قایق گشتی عراق مجهز به نورافکن قوی، فرا میرسد و او را نجات می دهد. در حقیقت، سبب اصلی چپه شدن لنج پیدا شدن همین قایق گشتی عراقی بوده در شعاع دید آن. قایق عراقی به آن فرمان ایست می دهد که سرعت می گیرد و دور می شود. لنج پنجاه نفر بیشتر از ظرفیت خود سوار کرده بود و موقع چپه شدن سرعتی بیش از ده گره دریائی داشت. بهرحال گشتی های عراقی، ذاکر را به شرطه مرزی تحویل می دهند. و او که برای ورود قاچاقی و بدون گذرنامه اش به آبها یا خاک عراق دلیلی نداشته، بدون اینکه هویت اصلی اش روشن شود در زندان می افتد. او می دانسته است که نامش به عنوان قاچاقچی خطرناک در لیست مرزداران عراقی ثبت شده بود. به همین جهت از گفتن نام حقیقی اش خودداری می کند. این توضیحی بود که اینک به زنش و دوستانش می داد. او گفته بود، اگر به ایران نامه ننوشت و از زنده بودن خود به کسی آگاهی نداد، یکی به دلیل آن بود که وسیله نداشت، و دوم اینکه می ترسید عراقی ها پی به هویت اصلی اش ببرند و تا به ابد در زندان نگهش دارند. بهرحال، او خبر نداده بود یا شاید هم مایل نبود خبر بدهد که زنده است و زندانی در کشور عراق، فکر می کرد که بعد از آزادی اگر در همان عراق می ماند و زندگی تازه ای را شروع می کرد بهتر بود. همچنانکه خیلی از ایرانیهای اهل خوزستان از سالها پیش این کار را کرده بودند. اما مدت زندانی او بدون اینکه محاکمه ای شده باشد تا این زمان به درازا کشیده بود. و اینک ذاکر بعد از یازده سال غیبت مثل اجل معلق برگشته بود. همان ذاکر نخراشیده که حال سرش را از ته تراشیده و بجای آن ریش گذاشته بود؛ یک ریش سیاه و توپی، و چندین بار هم با زن و بچه خود ملاقات کرده بود.
    ما چند روزی بود که می دیدیم مادر و دختر در تب و تابی غیرقابل توصیف می گذرانند. بدون اینکه بنفشه و بابک را همراه بردارند، بیرون می رفتند و پس از دو سه ساعتی غیبت با حالی کوفته و پریشان به خانه برمی گشتند. و در پاسخ اینکه کجا بوده اند و چه می کرده اند خاموش و سرگردان می ماندند، یا طفره می رفتند و جوابهای بی سر و ته می دادند. روزها بی قرار و آشفته و شبها بی خواب بودند. من خوب حس می کردم، پدرم هم حس می کرد- طلعت که روی بام پهلوی من می خوابید مثل اینکه رختخوابش کک داشت، پیوسته از دنده ای به دنده ای می غلتید و به بهانه خوردن آب برمی خاست دور بام به گشت می افتاد. پیش مادرش می رفت و آهسته شکایت می کرد که خوابش نمی برد. از این اشتباه معذرت می خواهم- او نمی گفت که خوابش نمی برد، بلکه سفورا که گوئی بیست سال از سنش کوچکتر شده بود می آمد و از او می پرسید که آیا خوابش نمی برد؟ گوئی مادر از افکار دختر و دختر از افکار مادر خبر داشتند و بی آنکه سخن های زیادی بگویند با نگاه های همدردی آمیز از هم نیرو می گرفتند. گاه مثل دو دوست یا همسایه که با هم سَر و سِر یا راز و نیازی دارند در گوشه و کنار خانه نجوا و پچ پچ می کردند. من که می رسیدم ناگهان خاموش می شدند یا حرف را برمی گرداندند. از تهیه و تدارک غذاهای تفصیل دار از قبیل دلمه، کوفته یا حتی خورشهای ساده پرهیز می کردند و سد من هم شکسته بود که در گذشته نمی توانستم برای خریدهای جزئی و یا کلی به سر گذر بروم. کار به جائی رسید که می دیدم همیشه دوتائی حاضر یراق هستند و منتظرند تا پدرم برخیزد به سر کارش برود و آنها هم هر کار دارند رها کنند و با هم از خانه بزنند بیرون. به مقصدی نامعلوم که شاید چادرها و کپرهای کولی نشین ساحل کارون یا شاید آبادان و خرمشهر بود. وقتی هم از تابستان بود که شرجی نفرت انگیزی تمام خوزستان را می خورد. پرنده ها از چند روز قبل پیش بینی این وضع را کرده و به منطقه های شمالی تری رفته بودند. خرمای تازه به بازار آمده بود و کارون به آخرین حد کم آبی اش رسیده بود و بیشه های وسط آب با دامنه های بلند آبرفتی مثل باغهای معلق بابل آن بالا مانده بودند که روی به خنک شدن و زرد شدن داشتند. چه کسی و چگونه خبر زنده بودن این مرد گمشده و بازگشت عجیب او را به مادر و دختر داده بود؟ و چرا آنها ملاقاتهای خود را با وی که ابتدا چند روزی پیاپی انجام می شد از پدرم پنهان می کردند؟ این مادر و دختر قبل از آن نیز در طول هفت سال زندگی در آن خانه سکوتی اسرارآمیز داشتند. سفورا هرگز از شوهر و زندگی سابق خود پیش کسی سخنی به میان نمی آورد. البته این درست بود که او به حکم طبیعت خویشتن داری و سخت گیری که داشت مایل نبود بچه های کوچکش بفهمند که در گذشته داستان دیگری داشته است. بنفشه و بابک هنوز به طور روشن نمی دانستند که طلعت خواهر تنی آنها نبود و از پدر دیگری بود. و اگر می دیدند بین طلعت و سیندخت از نظر مادر آنها فرق بسیار هست که یکی سرمه چشم بود و دیگری خاک زیر پا، این موضع را چون تا چشم گشوده بودند چنین دیده بودند تعجب نمی کردند. باری، اینک پدرم بعد از آنکه به وسیله خود سفورا رسماً از قضیه آگاهی یافت و فهمید که مادر و دختر بدون اجازه وی و کاملاً برخلاف مصلحت خانواده و با هر عرف و عادت، با مرد از گور برگشته ملاقات کرده اند، چه می کرد و چه عکس العملی از خود نشان می داد؟ و در آن کیفیتی که از وی دو بچه شش و چهار ساله داشت حقاً و قانوناً تکلیفش چه بود؟ هیچکس و هیچ مرجعی به طور قاطع و روشن جواب این سؤالها را نمی توانست بدهد. یعنی نه اینکه بگوئیم جواب ناروشن بود؛ تصمیم در برابر جواب ناروشن بود اگر سفورا هنگام صدور حکم موت فرضی توسط دادگاه، در همان زمان یا متعاقبش، حکم طلاق خود را هم گرفته بود، حالا، هیچ مشگل و مسئله ای در میان نبود. اما سفورا به دلیل جهل و شاید دلائل دیگری که فقط خود از آن آگاه بود این کار را نکرده بود و اینک درمانده بود که چاره اش چیست و بین دو شوهر ریش دار و بی ریش کدام را باید انتخاب کند؟ قدر مسلم این بود که ذاکر اینک در کنار شط پس از زد و خوردهائی با کارگران و بلم چیان، قایقی بدست آورده و کار مسافرکشی سابق خود را در پیش گرفته بود. هنوز منزل و مأوای درستی نداشت و در صدد بود که کنار همان شط قهوه خانه ای دایر کند یا با یکی از صاحب قهوه خانه ها شریک شود. او در یکی از دیدارهایش، به عنوان آخرین اتمام حجت، به سفورا گفته بود:
    - تو زن من بوده ای، حکم دادگاه بدون تحقیق کافی بوده، من زنده هستم و تو حالا یا هر وقت باشد زن منی، همانطور که این ریش مال من است و همان طور که این طلعت دختر منست. هیچ یک از شهود نگفته اند که جنازۀ مرا روی آب دیده و شناخته اند و بعد از تدفین بر قبرم فاتحه خوانده اند. همه گفته اند مرا دیده اند که سوار موتور لنج، همان موتور لنج غرق شده متعلق به عزیز شده و عازم آبهای خلیج شده و دیگر هرگز برنگشته ام. اما می بینید که برگشته ام. حی و حاضر جلوی شما و در هر وعده هم به قدر چهار نفر غذا می خورم.
    نامادری ام که ظاهراً از او وحشت کرده و از تصمیمات احتمالی اش بیمناک شده بود، چند روزی خود را توی خانه زندانی کرد. به پدرم ضمن مذمت از اخلاق تند و زمخت مرد و ادعای بی پایه اش، گفت که زندگی با وی را دوست دارد و نام ذاکر را که می شنود موی بر اندامش راست می ایستد. پدرم سکوت کرد و این سکوت خود را در تمام مدتی که ذاکر به دادگاه بخش شکایت تسلیم کرد و دادگاه، خارج از نوبت، وقت رسیدگی داد و بعد به شکایت رسیدگی کرد و حکم صادر نمود، ادامه داد. سفورا از پدرم طلاق گرفت. یعنی بهتر بگویم، طلاق نگرفت، بلکه حکم دادگاه قبلی دایر بر موت فرضی مرد و همچنین عقد نکاح باطل شناخته شد. و سفورا همراه دخترش با رعایت سه ماه عده طلاق، و بدون هیچ نوع تشریفات دیگر به شوهر سابق خود پیوست. به قول شاعر، در یک روز خوش آفتابی که هوا مشک بیز بود و از آسمان نقل و نبات به زمین می ریخت.
    ذاکر مردی ماجرا دیده، قوی و نترس بود و بارها از کام مرگ جسته و نرمی ساق راستش را کوسه دریده و برده بود. مردی بود که از هر نقطه نظر با پدرم فرق داشت و آن سستی ها و حالات بیمارگونه ابداً در وی دیده نمی شد. من مطمئن بودم که سفورا او را دوست داشت و به پدرم ترجیح می داد. این درست بود که او در طول هفت سال زندگی مشترک با پدرم هرگز قدم از راه مستقیم وظیفه شناسی و وفاداری بیرون ننهاد، و همیشه باندازه کافی با وی مهربان بود و حالات بیمارگونه اش را، که گاهی صرفاً اداهائی بودند بخاطر جلب پرستاری وی، تحویل می گرفت. گاهی نیز طعنه بارش می کرد و ما می شنیدیم که می گفت: همه جایش سست است. جای لقمه اش درست است!
    ولی من هرگز فکر نمی کردم و هنوز هم فکر نمی کنم که این کنایۀ تند معناهای زیاد عمیق تری داشت و حکایت از نارضائی یا ناسازگاریهای پنهانی تری می کرد. چیزی که بود در این قضیه وجود طلعت نقش بزرگی بازی کرد. با اینکه او یک نفر بود و بنفشه و بابک دو تا، کفه او بر این دو چربید. ذاکر هر چه بود عشق نخستین سفورا بود و طلعت میوه شیرین این عشق. و کدام زن است که رنجهایش با رنجهای شوهر آمیخته باشد ولی عواطفش، که همه وجود زن بر آن بنا شده، راهی کاملاً مغایر یا جداگانه طی بکند. عواطف همیشه زائیده رنجهای مشترک است و با آن بستگی یا نسبت مستقیم دارد. طلعت از آن لحظه که فهمید داستان غرق شدن پدرش واهی بوده و اینک او صحیح و سالم به وطن بازگشته است، روحی را از تنش گرفته و روح دیگری با خصوصیت های کاملاً متفاوت در کالبدش ریخته بودند. به طور محقق مادر او هم اگرچه بروز نمی داد وضعی مشابه وی داشت. اگر مسئله مرگ شوهر، آن زمانها پتکی بود که چهاربند وجودش را فانوس وار رویهم تا کرده بود، اینک با آنکه زمان طول کشیده و دست حوادث او را در مسیری دیگر قرار داده بود، ولی روح ضربت خورده اش همان بود که بود. شاید او مانند هر بیمار که وقتی دردش مزمن شود با آن خو می گیرد در طول این مدت می کوشید یاد ذاکر و زندگی با وی را از صحیفه خاطر دور سازد. ولی آیا به همان کیفیت که خبر مرگ این مرد برای او غافلگیرکننده بود بازگشت وی حیرتش را برنمی انگیخت و بشدت عواطف خفته اش را بیدار نمی کرد؟
    یک عامل دیگر در این فعل و انفعال شیمیائی روح، در این بازی عواطف، آن بود که پدرم از طلعت نفرت داشت. گوئی او نیز بحکم غریزه درمی یافت که وجود این دختر در جلوی چشمان سفورا یعنی وجود شوهر و عوالم زندگی گذشتۀ وی. پدرم با همه تظاهرات مصلحت آمیزی که می کرد، چشم دیدن طلعت را نداشت و این موضوع را مادر و بخصوص خود دختر بدون اینکه به روی مبارک بیاورند خوب درک کرده بودند. و آیا یک علت بدرفتاری سفورا نسبت به من از همین چشمه آب نمی خورد که می دید اگر من عزت اولیه خود را پیش پدرم بازیابم طلعت می باید از آن خانه بیرون برود؟ نامادری ام طلعت را بیشتر از آنچه که ما می دانستیم و تصور می کردیم دوست داشت. به خاطر سرنوشت او هر کار که لازم بود می کرد. بخصوص اینکه او شکل و روی دلپذیری نداشت. سیاه و وارفته و لاغر بود. و هر روز که می گذشت عوض اینکه بهتر بشود بدتر می شد. مژه هایش نامرتب و درهم بود که بعضی از آنها توی چشمش می رفت و مثل یک بیماری اغلب رنجش می داد. پدرم می گفت عیب از چشم های او بود نه از مژه. ولی هیچ وقت یادم نمی آید که برای او صحبت دکتر رفتن را پیش کشیده باشد. من در حیرتم، او که همه اسباب صورتش به طور تک تک به مادرش رفته بود، چطور بود که خوشگلی وی را نداشت. صفورا رویهم رفته قیافه تازه و گیرنده ای داشت و هنوز هم بعد از هفت سال گیرندگی خود را به خوبی حفظ کرده بود که پدرم از او خوشش می آمد. در روز دادگاه برخلاف خواهش نامادری که مایل نبود هیچکدام از بچه ها حتی طلعت طی جریان دادرسی و صدور حکم آنجا حضور داشته باشند، من به اشارۀ پدرم بنفشه و بابک را لباس پوشاندم و به دادسرا بردم. سفورا توی راه، میان تاکسی، آنها را بغل می کرد، اشک گرم می ریخت و مرتباً می گفت: آخر اینها را چرا آوردی دخی؟ اینها را چرا آوردی؟ اگر من با ادعای این مرد مخالفت کنم و توی دادگاه بگویم که از او نفرت دارم و دادگاه هم روی حرف من ادعای او را باطل بداند و عقد خدائی ما را تأیید کند، او دیوانه است بیم آن هست که عکس العملهای عجیب و غریبی نشان بدهد و همانجا یا توی خیابان قصد جان ما را بکند. به این خاطر بود که من گفتم بچه ها را نیاوری.
    پدرم از این گفته ها دریافت که به کلی قافیه را باخته است.
    وقتی که ذاکر پس از ختم جلسۀ دادرسی، دست زنش را گرفت و حتی اجازه نداد که به عنوان آخرین خدانگهدار بسوی دو کودکش- که مثل جوجه هائی که سردشان شده باشد در راهروی دادسرا به لباس من چسبیده بودند- بیاید، پدرم آنقدر گیج و پریشان بود که حتی نتوانست از بازی نفرت انگیز سرنوشت تف به زمین بیندازد. مانند گناهکاری بود که پس از سالها اختفا و گریز ناگهان و در یک لحظه کم اهمیت و کوچک توی چنگ بخشایش ناپذیر قانون افتاده و او را با پس گردنی و اردنگ و زخم باتون میزنند و به سوی دخمه های زندان می برند و او چون بدترین تنبیه را کیفر خود می داند هیچ سخنی نمی گوید و اعتراضی نمی کند. با هر ضربه تلوتلو می خورد و به سوی محکومیت ابدی خود پیش می رود. به یاد می آوردم هفت سال پیش از آن، روزی را که برای اولین بار این زن به خانه عمه ام آمده بود تا به یکی از همسایه های او که با هم نسبتی داشتند سر بزند. آنجا و آنروز بود که پدرم او را دید و عاشقش شد. آنجا و آن روز بود که پدرم عمه ام را وسیله کرد تا هر چه زودتر این زن را برایش باصطلاح درست کند. عمه ام که خود وسیله این کار شده بود، بعدها چون دید سفورا زنی است که می خواهد کسی کاری به کارش نداشته باشد، این موضوع را توهینی به خود تلقی کرد و رنجید. این رنجش به صورت بدگوئی هائی آشکار می شد که همه جا پشت سرش می کرد و فی الجمله سبب شد که پای او و حتی پدرم از خانه عمه ام برید. در این قضیه اخیر هم عمه یکی از صفحه های خود را پشت سر او گذاشته بود. به پدرم می گفت بدون شک این زن از همان ابتدا یعنی زمانی که به وی شوهر می کرد می دانست که آن مرد زنده است و در عراق زندانی است. فلاحی تو آدم خام و ساده ای هستی، یقین بدان که او از سر خوراک بچه های تو می زده و برای مردک پول می فرستاده است. اگر این پولها نبود او در زندان دوام نمی آورد و حالا بلای خانه تو نمی شد.
    بهرحال، حقیقت تلخ این بود که این زن هم مثل ماهی از شست پدرم در رفته بود و دیگر برگشتنی نبود. در روز دادگاه چون جلسه سری بود، من نتوانستم به درون بروم و جریان را از نزدیک ببینم. خودم هم مایل نبودم. اما منظره چندش آور پس از آن که ذاکر و سفورا یک جلو و دیگری عقب، دوتائی از در بیرون می آمدند چنان اثر شومی در من نهاد که تا عمر دارم آن را فراموش نمی کنم. مردک مثل دزدهای آخر شب قد بلند و نخراشیده ای داشت. موهای ریشش بیشتر سفید بود تا سیاه و کوتاهترین کلمه ای که به زبانش می آمد سبب می شد که رگهای گردنش از هر طرف مثل خیار باد بکند و بایستد. یکپایش را که لنگ بود بدون خم کردن زانو با قوس کوچکی که به آن می داد روی زمین می کشید و برای آنکه بتواند بدن سنگینش را به جلو ببرد به هر دو دستش لنگر می داد و این، در چهره تکیده و تیغ کشیده اش اثری می گذاشت حاکی بر این که او از درد پا و دشواریهای راه رفتن و کار کردن رنج فراوان می برد. با این وصف عجیب بود که او چگونه از میان دهها نفر غریق تنها کسی بود که توی آب مقاومت کرده و با امواج سرکش جنگیده تا اینکه گشتی ها رسیده و نجاتش داده بودند. عجیب تر از آن اینکه، بین او و پدرم، چگونه سفورا پا بر سر علائق خود گذاشت و او را انتخاب کرد!
    .

  3. #3
    ناظم بازنشسته ایساتیس
    تاریخ عضویت
    خرداد -۱۳۹۰
    محل سکونت
    جـــــــــاوید آباد
    سن
    26
    نوشته ها
    20,070
    چوق (TOP! 12)
    103,770
    تعداد جوایز چوق دریافتی : 4 عدد
    تعداد هدایا چوق دریافتی : 8 عدد

    پیش فرض

    آمنه که از اشارات غیردوستانه زن مطالبی شک برده و نسبت به خود ظنین شده بود اخمهایش را بهم کرد و به حالت نیمه قهرآلود برخاست از اتاق به آشپزخانه رفت. سیندخت گفت:
    - او در آن موقع فکر کرد که تو جوابش خواهی کرد. چون روستائی است و ساده فکر می کند بهتر دید که خودش برود، نه، نه، اینطور نیست، تو اشتباه می کنی. مامان. پدرم واقعاً از تو رنجیده است. چرا نمی خواهی احساسات او را بفهمی؟ او تو را دوست داشت، آنقدر که هیچ تصورش را نمی شد کرد. او از تو انتظار بی وفائی نداشت.
    فرنگیس گفت:
    - این ها را می دانم دخترم. گناه با من بود که به او بد کردم. حتی اگر بشود به او بست که با این عفریته می خوابد باز هم باید گناه را به پای من نوشت. یک مرد شکست خورده با یک زن شکست خورده فرقی ندارد. به هر کار کثیفی تن می دهد و توی هر منجلابی خودش را می اندازد. اگر آن اشتباه یا بقول تو بی وفائی من نبود چرا پدرت می باید برود با زنی پیوند کند که شوهر دارد. هر ازدواج دیگری که می کرد سرنوشتی مشابه این داشت. مگر آنکه مثل حالا با کسی می ساخت که هم زمین را برایش می شست و هم رختخوابش را گرم می کرد. خوب، بگذریم دخترم. حالا بگو ببینم خودت چه تصمیمی گرفتی؟ منظورم با آن آقای مهندس مدیر کارخانه است. آیا در این چند روزه موضوعاتی بین شما پیش نیامده است؟ و دوست نداری در خصوص کارهایت با من مشورت بکنی؟
    سیندخت گفت:
    - البته که دوست دارم مامان. روز اول که شما را دیدم چون برایم خیلی غیرمنتظره بود کمی غریبی می کردم. اتفاقاً امروز همین موضوع را به مهندس می گفتم. می دانی چه به من جواب داد؟ او که تا حد زیادی از بدبختی های من در دوران حکومت نامادری آگاهی دارد به من گفت:
    - خانم فلاحی، روح نیز مثل ماده برای خود قوانینی دارد. در سرمای محیط فشرده می شود و چروک می خورد. در گرما باز می شود و به حرکت درمی آید. ولی مهمترین تفاوت آن با ماده در این است که هر تغییری روی آن اثری می گذارد که اگرچه ماهیتش را دگرگون می کند اصالت اولیه اش را از بین نمی برد. روح آدمی مثل یک تیکه ابر توی آسمان هیچ وقت حالت ثابتی ندارد، پیوسته دستخوش تغییر و حرکت است.
    فرنگیس گفت:
    - خوب، او با این گفته ها می خواهد تو را بپزد، همین. او منتظر است تا نشانه تغییری در روحیات تو آشکار شود تا دوباره جلوت زانو بزند و پیشنهادش را تازه کند. توی این شهر بهتر از تو چه کسی را می تواند پیدا کند؟
    سیندخت با اثری از رضایتمندی در لحن و حالات بیانش گفت:
    - او خانه ای را که از آن حرف می زد خریده است. گویا همین دیروز تشریفات محضری اش را تمام کرده. از من می پرسید آیا کسی را سراغ دارم که چند روزی برود کارهای نظافت آن را انجام دهد؟ او می توانست از دربان و باغبان یا راننده کارخانه این پرسش یا درخواست را بکند اما مخصوصاً از من کرد. ضمناً می گفت که می خواهد با یک مؤسسه متخصص امور تزئینات مشورت بکند و کار پرده و مبلمانش را به آنها بسپارد. خانه نوساز است و تازه کارگر و بنا از توی آن بیرون رفته اند. ولی نفهمیدم اتاقهایش نقاشی است یا کاغذ دیواری.
    فرنگیس انگشت سبابه اش را روی گوشه لبش نهاده بود. خاموش و اندیشناک او را می نگریست. گوئی با خود فکر می کرد، اینجا است که باید پای به میان بگذارد و به نفع آتیۀ دخترش نقش بازی کند. ولی این هم بود که درست از کنه افکار دخترش خبر نداشت. گفت:
    - این آقای مهندس حالا کجا زندگی می کند، گفتی هنوز توی هتل- و هتل هم لابد تلفنی دارد. من خودم به زندگی توی هتل ها و مسافرخانه ها آشنائی دارم و روزهای اولی که با آن مردک به تهران رفته بودم چند وقتی مرا در یک مسافرخانه که نزدیک راه آهن بود جا داده بود. کاری ندارم- برخیز و همین حالا برو به او تلفن بزن. خواهش کن که فردا اول وقت، قبل از رفتن به سر کار بیاید اینجا.
    سیندخت باورش نشده بود. او را نگاه کرد:
    - بیاید اینجا برای چه؟
    - بیاید اینجا این تحفه را به او بده برود خانه اش را نظافت بکند. او هر کاری نداند خوب می داند یک ساختمان را که تازه کارگر و بنا از تویش بیرون رفته اند چطور تمیز بکند. این دیگر لباس نیست که آن را موقع شستن چرک مرده بکند که به درد پوشیدن نخورد. تمام پیراهن های پدرت را به این درد مبتلا کرده است. پاشو، پاشو، همین حالا برو به او تلفن بزن. برای او کاری انجام بده. صرف نظر از هر چیز او توی این شهر غریب است، کسی را ندارد. دست نیاز به سوی تو دراز کرده است. او منتظر جواب تو است. خانه ای که یک مؤسسه تزئیناتی لازم است آنرا مبله کند، پس می باید خیلی بزرگ باشد. صاحبش می باید خیلی خوش سلیقه باشد.
    بامداد روز بعد، ساعت شش و نیم، زنگ در خانه فلاحی ها به صدا درآمد. آقای فرزاد بود که آمده بود آمنه را ببرد. اما هنوز کسی به خود زن چیزی نگفته بود. سیندخت اطمینان نداشت که کلفت او این فرمان را با روی خوش و رضای باطن قبول خواهد کرد یا اینکه از شنیدنش ناراحت خواهد شد و طبق عادتی که داشت اخم هایش بهم خواهد رفت. این بود که مجبور بود از رئیس خود خواهش کند تا به درون بیاید و چند دقیقه ای بنشیند. زیرا تنها با حضور واقعی وی به عنوان یک هیکل زنده در روی صندلی بود که می شد با اشاره به زن بی زبان فهماند که منظور و مقصود چیست و چه کاری را باید انجام بدهد. «مهندس» صبحانه اش را در هتل خورده بود. دعوت دختر را قبول کرد و به درون رفت و در اتاق پذیرائی آن ها روی مبل نشست. فرنگیس توی آشپزخانه بود. برای او چای ریخت، توی سینی تمیز گذاشت و به دست آمنه داد، برایش برد. وقتی که چای را جلوش می گذاشت و برمی گشت، سیندخت دوباره صدایش کرد و با اشاره به او گفت:
    - این آقا رئیس کارخانه و مافوق من است. شما با او بروید و خانه اش را نظافت کنید. تا عصر آنجا باشید.
    کهنه ای را که از آشپزخانه آورده بود به او نشان داد و با حرکتی که به علامت سائیدن زمین بود اشاره به موزائیک ها و قرنیزهای راهرو کرد. آمنه متوجه مقصود شد. دوباره از زیر سربند در چهرۀ مرد موقری که روی صندلی راحت نشسته بود نگاه کرد و به نشانه قبول سر فرود آورد. سیندخت برای آقای فرزاد توضیح داد:
    - او کارگر خوبی است که زود یاد می گیرد چکار باید بکند. ولی هر چیز را باید اول خوب برایش توضیح داد. فرض شما در کوچکترین کاری که به او رجوع می کنید باید این باشد که اولین بار است آن را انجام می دهد و راه و رسمش را نمی داند.
    آقای فرزاد بلوز خاکی رنگ آستین کوتاهی که چهار جیب دکمه دار از رو داشت پوشیده بود. کراوات نزده بود. دامن بلوز از پشت شکاف می خورد و روی شلوار می افتاد. شلوارش از جنس پارچه ی بهاره انگلیسی نوع خوب، به رنگ تیره ساده بود و کفش هایش از تمیزی برق می زد. سیندخت که لباسش را قبلاً پوشیده و آماده رفتن سر کار بود، ناگهان حالت شتابزده ای به خود گرفت، ساعتش را نگاه کرد و گفت:
    - خوب دیگه، من باید بروم. اتوبوس تا پنج دقیقه دیگر می رسد. امروز خودم تنها از خانه بیرون می روم. بدون آمنه. من دختر شجاعی هستم!
    او مادرش را که هنوز توی آشپزخانه بود صدا زد. فرنگیس بدون چادر جلوی در اتاق پذیرائی حاضر شد. با «مهندس» خوش و بش کرد و گفت:
    - به منزل حقیر ما خوش آمدید. روزی نیست که دخترم حرف شما را پیش ما به زبان نیاورد. شما نه تنها یک مدیر قابل بلکه انسانی به تمام معنی و یک آقا هستید. قدم شما روی چشم ما است.
    آقای فرزاد نیم خیز شد. جلوی او تعظیمی کرد و جواب داد:
    - خانم، خوبی از خود شما است. خانم فلاحی برای من نه یک کارمند معمولی بلکه، بلکه والله چطور بگویم، او یک فرشته است. من مثل یک فرشته ستایشش می کنم.
    کلمه پرستش را که به زبانش آمده بود خورد. سیندخت موهایش را موج داد و گفت:
    - خوب، حالا من خداحافظی می کنم و می روم که تعارفات شما را نشنوم. وقتیکه من رفتم و اینجا نبودم به شما حق می دهم که از بدی هایم حرف بزنید.
    با وجود این، او پا به پا می کرد. در این میان بنفشه دوم یه به قول مادرش «زردآلو کاله» از روی کنجکاوی دم در اتاق پذیرائی آمده بود تا مهمان را نگاه کند. فرنگیس او را بغل کرد و توی حیاط برد. و به بچه های دیگرش سفارش کرد که همانجا بمانند و او را هم نگه دارند. سیندخت که گوئی منتظر این فرصت بود فوراً به «مهندس» گفت:
    - مواظب باش که مادرم از قضیه خانم بلی از بیخ و بن بی خبر است.
    آقای فرزاد با اشاره سر و چشم به او اطمینان داد:
    - می دانم. در این خصوص قبلاً هم پیش من اشاره ای کرده بودی.
    پس از رفتن سیندخت، فرنگیس از بنفشه و بابک که عازم مدرسه بودند خواست که یک دقیقه بروند به آن حیاط و به آقای فلاحی که هنوز بیرون نرفته بود خبر بدهند که برای آنها مهمان آمده است. بچه ها با آقای فرزاد آشنا بودند، ولی نه آنقدر که از او غریبی نکنند و آزادانه پهلویش بروند. بنفشه آماده شد برود و پیغام را به پدرش بدهد و از او بخواهد که فوراً به این خانه بیاید. فرنگیس فکری کرد و گفت:
    - صبر کن، من هم با تو می آیم. می ترسم او باز هم بیفتد سر قوز و نخواهد که بیاید. او تازگی ها ظاهراً آدم با اراده ای شده است.
    دوباره به اتاق نزد مهمان آمد. دو زانو نزدیک آستانه در روی فرش نشست و در حالی که می کوشید نگاهش با نگاه مرد تلاقی نکند با لحن و و ضعی مصلحتی گفت:
    - پدر سیندخت صبح ها خیلی زود از خانه بیرون می رود. ولی دکانش همین نزدیکی ها است. اگر شما چند دقیقه ای تشریف داشته باشید که به او خبر بدهم. خوشحال می شود که خدمت شما برسد.
    آقای فرزاد مشغول نظر بازی با بنفشه دوم بود که دوباره دم در اتاق آمده بود و با حالت خوشمزه مخصوص خودش او را نگاه می کرد. انگشتان یک دست را روی دو ابرو و چشمان گرفته بود، سرک می کشید و دوباره پنهان می شد. «مهندس» با ادای مشابهی به این قایم موشک بازی بچه پاسخ می گفت و لحظه به لحظه شیرتَرش می کرد. حالات و رفتار و درک انسانی او از چشم فرنگیس پنهان نبود. در این میان گاهی لبخندی می زد یا کلمه ای جهت تشویق بچه می گفت و در همان حال با خود می اندیشید که اگر دخترش فرصت را از دست بدهد و نتواند هر طور هست این مرد را تصاحب کند واقعاً یک بد اقبالی بزرگ بود. او نسبت به سن سی و چهار یا سی و پنج ساله ای که سیندخت گفته بود جوان تر به نظر می رسید. نگاه نافذ و مواج و سیمای گیرنده ای داشت. صورت مربعی اش از طرفین با فک هائی محکم و زیبا و از جلو با چانه ای گرد و اندک برگشته که چال کوچکی نیز وسطش بود مشخص می شد. قدش بلند بود و استوار، و وقار جبلی مردانه اش جبران لاغری اش را می کرد. وقت صحبت شانه هایش را بالا جمع می کرد و دستهایش را جلو می آورد. در این معنی مثل معلمی بود که بیش از اندازه دل به درس و کلاس سپرده است. بعضی حالات و حرکاتش در نظر اول شاید کمی زنانه جلوه می کرد، ولی، خوب که دقیق می شد همین حالات و حرکات گویای بارزترین تجسمات مردانه به معنای احساساتی آن بود.
    فرنگیس چون دید که مهمان، با علاقه و توجه مخصوص، خودش را با بچه سرگرم نموده است، از فرصت استفاده کرد و همراه بنفشه به آن حیاط رفت. در حقیقت اگر بنفشه را نمی برد پیدا کردن خانه به سادگی برایش امری آسان نبود. بچه تا دست روی زنگ در نهاد و فشار داد خود فلاحی که عازم بیرون بود در را گشود. ابتدا متوجه حضور زن که در پناه دیوار ایستاده بود نشد. بنفشه با کلماتی درهم و حالتی دستپاچه به او خبر داد که آقای فرزاد مدیر کارخانه به خانه آنها آمده است و می خواهد وی را ببیند. مرد که اخمهایش درهم بود نه دختر را تحویل گرفت و نه اینکه اصلاً فهمید از چه صحبت می کند. فرنگیس بی آنکه جلو بیاید در همان پناه دیوار گفت:
    - بله، آقای فرزاد رئیس کارخانه روغن موتور که سیندخت آنجا کار می کند، برای کاری به خانه ما آمده است. این فرصتی است که باید از آن استفاده کرد. حالا شما از من خوشت نمی آید که قهر کرده اید و به خانه نمی آئید، از دخترت چطور؟ آیا نمی خواهی که او سرانجامی بگیرد.
    آقای فلاحی بیش از پیش اخمهایش در هم رفت. با نگاهی تیره و خالی از هر نوع اندیشه و احساس به چارچوب در و سنگ فرش زیر پایش خیره ماند. فرنگیس به بنفشه که اگر بیشتر معطل می شد، به دبستانش نمی رسید گفت که دیگر با او کاری ندارد، می تواند برود. دست روی شانه اش نهاد و مرخصش کرد. قدمی فراتر نهاد، جلوی مرد ایستاد و به گفتارش ادامه داد:
    - او چنانکه سیندخت برای من گفته، از همان ابتدای آمدن به کارخانه و گرفتن پست مدیریت توی نخ دخترت بوده و به دل خودش امیدواری هائی داده است. خوب، کسی که از کسی خوشش می آید نمی شود پرسید دلیلش چیست و به چه جهت تا حالا زن نگرفته. او اخلاق و رفتارش خوب است و از همه مهمتر اینکه هیچ نوع عادت بد یا آلودگی ناجوری ندارد. اگر داشت سیندخت تا حالا فهمیده بود. در همین شهر به تازگی خانه ای خریده که هنوز توی آن نرفته است. سیندخت به آمنه گفته که چند روزی برود و برایش نظافت بکند. او در این شهر کسی را ندارد و بی میل نیست با ما رفت و آمد داشته باشد.
    آقای فلاحی هنوز همچنان از نگاه کردن به زن پرهیز داشت. گفت:
    - می دانم. چند هفته پیش یکبار هم او را دعوت به گردش بیرون کرد که به اتفاق بچه ها رفت. من گفتم مانعی ندارد می تواند برود.
    فرنگیس گفت:
    - اما موضوع، به نظر من، کمی پیچیده می آید. ظاهراً آنها هر دو خجالتی تر از آنند که بتوانند تعارف را کنار بگذارند و با هم انسی پیدا کنند. شاید رابطه رئیس و کارمندی و احترام یا اهمیت مخصوصی که هر کدام در جای خود برای دیگری در دل حس می کند مانع است که آنها قدمی فراتر بگذارند و با هم خودمانی تر شوند. از طرفی، آقای مهندس هم چون از حیث خانه و زندگی تا به حال در اهواز وضع ثابتی نداشته به خود جرأت نمی داده که به طور جدی و از طریق رسمی موضوع را دنبال کند. از این می ترسیده که نکند جواب مساعدی به او داده نشود. خوب، آدم غریب هر کس و در هر مقام که می خواهد باشد مثل آدم کور است. فلاحی، در این چند ساله آن سلیطه زنت چه بلائی به سر دخترم آورده که قدرت تصمیم گرفتن را از او گرفته است. بار تنهائی و رنج بردن در تنهائی مثل قوزی سال ها روی گرده ناتوان این دختر معصوم بوده و چنان با آن خو گرفته که حالا می ترسد آن را بزمین بگذارد. آری عزیز دلم، این حقیقتی است، سیندخت جداً احتیاج به کمک ما دارد.
    آقای فلاحی در مقابل این پرخاش به طور ابلهانه ای خاموش ماند و چیزی نگفت. برخلاف میل و اراده اش که تصمیم نداشت به زن سابقش روی خوش نشان بدهد براه افتاد و دنبال او به خانه رفت. «مهندس» کم و بیش از همه این موضوعات خبر داشت. هنگامی که برمی خواست و با صاحب خانه خوش و بش می کرد دیگر ننشست. نامناسب بودن وقت و دیر شدن کار را بهانه کرد، آمنه را همراه برداشت و با آنها خداحافظ گفت. این ملاقات سه روز پیاپی در همان وقت و به همان کیفیت تکرار شد. صبح به صبح دنبال زنک می آمد؛ او را سوار می کرد و به آن خانه به سر کار می برد. به او دستورات لازم را می داد که کجاها را نظافت بکند و به چه طریق؛ و عصر هم نزدیک ساعت شش دوباره دنبالش می رفت و برش می گرداند. منتهی چون ماشین توی کوچه نمی آمد سر همان خیابان پیاده اش می کرد که خودش به خانه می آمد. صبح ها قبل از آمدن آقای فرزاد سیندخت از خانه خارج شده بود تا به اتوبوس سرویس برسد. آقای فلاحی با آنکه هر روز از آمدن «مهندس» به خانه خبر داشت پر لازم نمی دید خودش را نشان بدهد. مرد به درون می آمد. توی اتاق پذیرائی، در همانجا و روی همان مبل که همیشه می نشست، چند دقیقه ای می نشست. فرنگیس برای او چای می آورد. ولی از نشستن در حضورش خودداری می کرد. و مخصوصاً دوست نداشت با او وارد هر نوع بحث و گفتگو جز موضوعات کوچک و عادی که مربوط به بچه ها می شد بشود.
    روز چهارم، ساعت چهار و نیم بعدازظهر که سوت کارخانه کشیده می شد، آقای فرزاد در اتاق خودش سرگرم رسیدگی و انجام برخی کارهای عقب مانده دفتر بود. از طرف بیمه خواسته بودند که از هر کارگر و کارمند مشمول بیمه دو برگ فتوکپی شناسنامه تهیه و تا روز پنجشنبه پنجم اردیبهشت ماه که همان روز بعد بود به دفتر اداره بیمه داده شود. چون تهیه فتوکپی از شناسنامه به وسیله خود افراد باعث سرگردانی و اتلاف وقت آنان می شد، مدیریت کارخانه از خانم فلاحی خواسته بود که شناسنامه همه را جمع کند و با ماشین فتوکپی خودش در دفتر این کار را بکند. جمع کردن شناسنامه به علت فراموشی و اهمال بعضی افراد تأخیر پیدا کرده و دستگاه فتوکپی هم عیب داشت، سیاه می کرد و کاغذ هدر می داد. نتیجتاً این وظیفه تا آخرین لحظه های وقت اداری آن روز یعنی ساعت چهار و نیم عقب افتاده بود. وقتی که خانم فلاحی در اتاق خودش کارش به پایان رسید و آخرین شناسنامه را فتوکپی کرد، بیست دقیقه بود که کارگران رفته بودند. نظافت چی هم سالن و اتاقها را نظافت کرده و بیرون رفته بود. حالا به علت سکوتی که در محیط کارخانه حکمفرما شده بود، اگر مورچه ای از روی سقف سوله رد می شد صدای پایش شنیده می شد. روی سقف دو بادگیر بود برای جریان هوا که گاهی خود به خود دور می گرفتند و خرخر صدای آنها به طور ملایمی در سالن می پیچید. وقتی که دستگاه ها از حرکت باز می ماندند و سکوت و سکون کارخانه را فرا می گرفت، سلطه ماشین های خوابیده خودش را بیشتر به رخ می کشید تا وقتی که تازه به راه افتاده بودند. در اینگونه موقع ها خانم فلاحی که به عزم خانه سالن را ترک می کرد از کنار هر دستگاه ماشینی که می گذشت گوئی آن آهن پاره ها به زبان بی زبانی به او می گفتند: به امید دیدار تا فردا صبح، خوب بخواب و استراحت کن! او این لحظه ها را چون برایش نوید استراحت داشت همیشه دوست داشت. باری، سیندخت فتوکپی ها را دسته کرد، از نو شمرد و در یک پوشه مقوائی به این اتاق نزد «مهندس» آورد. روی میزش نهاد و گفت:
    - جمعاً صد و ده برگ مربوط به پنجاه و پنج نفر، طبق صورت ضمیمه این هم نامه جوابیه اش که امضاء خواهید فرمود.
    آقای فرزاد همان بلوز خاکی رنگ آستین کوتاهش را به تن داشت. سرش را پائین انداخته مشغول مسوده کردن یک نامه بود. جلوش چند برگ نقشه های علامت گذاری شده بود که خود سیندخت فتوکپی کرده بود. به او توجه نداشت ولی با تمام روح متوجه او بود. دختر بلوز بهاره سفیدی پوشیده بود که آستین های بلند و گشاد داشت و سرشانه هایش چین می خورد. با دامن نیم تنگ مشکی از جنس ژرسه معروف به مدل اسکاتلندی یا به اصطلاح همشهریان او، طرح لنگی، که از قسمت جلو کاملاً رویهم می افتاد و سنجاق درشت می خورد. کمرش با دو سگک بسته می شد و حاشیه آن ریش ریش بود. این لباس که در اصل برای بچه های چهارده به بالا و دوشیزگان طرح شده بود مدلش تا روی زانو بود. جنس پارچه از پشم بهاره بود با نقش چهارخانه کرم و قهوه ای. سیندخت از این دامن یکی هم با نقش و رنگ دیگر داشت که چهارخانه اش قرمز و زرد بود در متن سبز چمنی. آن روز چون می دانست که تمام وقت را کار دفتری داشت و پشت میزش می نشست، مانعی ندیده بود این را بپوشد، که پوشیده بود. بخصوص رنگ سفید بلوز با دامن خوش طرح که زمینه مشکی داشت خیلی مورد پسند و شادی خاطر خودش بود. آقای فرزاد، بعد از کشیده شدن سوت کارخانه و بیرون رفتن کارگران، در تمام طول مدتی که دختر توی اتاقش مشغول گرفتن فتوکپی ها بود بیش از ده بار از شیشه به آن سو نظر انداخته و او را دید زده بود. اگر بعضی ملاحظه ها در میان نبود همان طور ایستاده پشت شیشه می ماند و آن قدر به نگاه کردن و باز هم به نگاه کردن ادامه می داد تا اینکه دختر هر کار در دست داشت رها می کرد، خود را توی صندلی دسته دارش می انداخت، نفسی می کشید و از سر ناعلاجی می گفت: پس من اینجا هستم برای اینکه تو نگاهم کنی. خوب، حالا هر چه می خواهی نگاهم کن. سیر که شدی بگو تا به کارهایم برسم. آنچه که بر شور و شوق مرد سی و پنج ساله می افزود و او را از باده عشق بیشتر سرمست می کرد این بود که سیندخت در این چند ماهه ای که به کارخانه می آمد برای اولین بار آن روز در آرایش سر و صورت و لباس خود بی باک یا اگر اینطور نگوئیم، علاقه مخصوص نشان داده بود. موهایش را از طرفین جمع کرده و به شکل شانۀ هدهد روی سر برده بود. به گونه هایش پودر و کرم زده و چشمهایش را سایه انداخته بود. برای آنکه خوشگلی اش تکمیل شود دستمال نازکی به رنگ قرمز به گردن سفیدش که به سان ساقه گل مینا ظریف و شکننده بود بسته بود. کفش پاشنه بلند به پا کرده بود که قامتش را رساتر نشان می داد و رویهم رفته حالت شهوانی عاشق کشی پیدا کرده بود که در آن آغاز بهاری، ملایم ترین مردان را جلویش به زانو درمی آورد.
    باری، وقتی که آقای فرزاد دختر لاله رخ را جلوی میز خود به انتظار دستور حاضر دید، هنوز بی آنکه سر از روی کارش بردارد، با خونسردی ظاهر گفت:
    - خوب، دلواپس بودم که نکند کار فتوکپی ها تا فردا اول وقت برای دادن به بیمه حاضر نشود. مطالبی است آماده می کنم برای آلمان. آقای اشمیت همین امشب به کویت می رود، و از آنجا به آلمان. امروز بعدازظهر گرفتار کارهایش بود، به کارخانه نیامد.
    او نامه ای را که می نوشت به پایان رساند. آن را امضاءکرد و به پیوست نقشه ها تا کرد و در یک پاکت ضخیم گذارد و درش را چسباند و نوار چسب زد با لبخندی که به معنای رضایت از پایان کار بود به دختر نگاه کرد. سیندخت گفت:
    - امروز دیگه بیش از اندازه معطل کردم. اتوبوس معطل من است اگر عمو جان کفرش در نیامده باشد خوب است.
    او بیش از آن نگران بود که این گفته اش نشان می داد. جمله آخر را با حالت نازآلود دخترانه ای ادا کرد و سمت نگاهش را به سمت روشنائی بیرون سالن گرداند. آقای فرزاد ناراحتی او را حس کرد. با تلفن دربان دم در را گرفت تا جویا شود که آیا اتوبوس حرکت کرده است یا هنوز هست. به او خبر داد که پنج دقیقه پیش حرکت کرد. خانم فلاحی که سرخ شده بود رفت کیف چرمی اش را که دسته صدفی داشت از اتاق خود آورد. با حالتی دلبرانه که به زیبائی او می آمد و در عین حال نشانه قهر و خشمش نیز بود، آن را در دست چرخ داد، روی پاشنه پا گشت و گفت:
    - خوب، مانعی ندارد، اتوبوس های پنج ریالی هست.
    «مهندس» لب هایش را به علامت تعجب یا تمسخر جمع کرد و گفت:
    - مینی بوس هائی که چغ چغ صدا می کنند و از زیر و بالا و پس و پیش خاک به درونشان می آید. و درشان به وسیلۀ خود راننده با طناب کشیده و بسته می شود. و بغل دست راننده یک فلاسک آب و لیوانی هست که پیاپی به مسافران تشنه آب سبیل می کنند. و آن وقت شما با این وضع توی جاده خاک آلود، چند دقیقه می توانی تحمل کنی و به انتظار رسیدن مینی بوس به ایستی؟
    دختر گفت:
    - علی آقا، دربان کارخانه می آید پهلویم می ایستد تا اتوبوس برسد و سوارم کند.
    - نه خانم عزیز، نه جانم، نه عمرم. من به عنوان رئیس تو اجازه نمی دهم این کار را بکنید. مگر آنکه به جهات خاصی که البته فهمش برای من در این دقیقه دشوار است، مایل نباشید...
    او ناگهان رشته کلام خود را برید و افزود:
    - می دانید که من بیشتر از همین هفته ای که می آید اینجا مهمان نیستم، به شما خبرش را داده بودم.
    سیندخت اندکی دستپاچه شد. رنگش از سرخی به سفیدی مهتابگونی گرائید. صورتش لاغرتر شد. در حالی که از روی نوعی سرگردانی اطراف خود را جستجو می کرد، روی صندلی، یعنی یک گوشۀ طرف جلو آن نشست. پرسید:
    - خوب، شما برخواهید گشت- مگر نه؟
    آقای فرزاد می کوشید که لحن عادی به صحبتش بدهد. جواب داد:
    - رفتنم با خودم است، برگشتم با خدا است. من که این را به شما گفتم.
    جمله اخیر را با حالت خسته و درمانده ای بیان کرد. در حقیقت با خودش می اندیشید که شاید دوباره در آلمان ماندگار بشود و فکر مراجعت به ایران را از سر به در کند. علی رغم آنکه مدیر عامل شرکت انتخاب شده بود مایل بود از این مسئولیت شانه خالی کند. نقشه توسعه کارخانه و اضافه کردن نوبت شب، عده کارگران را از پنجاه نفر به هشتاد نفر می رساند. گروه بندی های کارگری با محتوای سندیکائی که هم اکنون به طور پنهانی میان آنان شکل گرفته بود و او بدون آنکه به کسی ابراز کند یا به روی خودش بیاورد از وجودش آگاهی داشت، تشکل بیشتری پیدا می کرد. این در آینده امری بدیهی و اجتناب ناپذیر بود. ولی آیا او در مقام مدیر مسئول کارخانه و در چنان کیفیتی که مقامات به اصطلاح امنیتی کشور سایه هر نوع گروه بندی سیاسی را بخصوص در کارخانه ها با تیر می زدند و با شدت هر چه تمامتر با آن مقابله می کردند، قادر بود به فکر خود و با روشی معقول که نه سیخ بسوزد و نه کباب با این گروه بندی ها کنار بیاید؟ در این اوضاع او ترجیح می داد که مانند پیش، همان مدیر فنی کارخانه باقی بماند و کاری به این کارها نداشته باشد.
    بین آندو سکوت شده بود. هر کدام منتظر بودند تا دیگری سخن بگوید. آقای فرزاد خود را از شر افکار مزاحم که مثل مهمانانی ناخوانده به سراغش آمده بودند خلاص کرد. دوباره گفت:
    - مادر شما، به نظر من زن خوب و عاقلی آمد. ولی به من گفت در موقعیتی نیست که بتواند به شما نصیحت یا توصیه ای بکند. او به من حرفی زد که به نظرم شاید پر بی ربط نباشد.
    سیندخت او را نگاه کرد.
    - بله، او گفت سیندخت هشت سال تمام زیر دست زنی سلیطه آری و نه شنیده و مثل عروسک کوکی از خودش اراده و اختیاری نداشته است. حالا که هوا عوض شده و به یک آزادی رسیده است بیم دارد که این آزادی از دستش گرفته شود. از یک طرف به حکم طبیعت زنانه اش دوست دارد آنجا که می خواهد بگوید آری بگوید نه و از طرفی، نمی خواهد خودش را در قفس طلائی مرد زندانی بکند. آیا واقعاً این طور است؟
    دختر بعد از مکث کوتاهی پاسخ داد:
    - من قبلاً گفتم، بار دیگر هم می گویم. من به انگیزه های روانی خودم توجه ندارم. من می بینم که فقط آمادگی این کار را ندارم. همین.
    آقای فرزاد می دید که دیگر سخنی برای گفتن نداشت. آیا معنی گفتار اخیر دختر که به رعایت ادب و احترام بزرگی و کوچکی، نمی خواست صراحتاً آن را به زبان آورد این نبود که او را دوست نداشت و مایل نبود پیشنهاد ازدواجش را بپذیرد؟
    آنجا مقابل او، روی میز، کارت هائی بود مربوط به حضور و غیاب و ساعات کارکرد کارگران، که دم در کارخانه توی ساعت می زدند و زمان ورود یا خروج خود را ثبت می کردند. این کارت ها را که روکش پلاستیکی نرم داشت تازه تهیه کرده بودند تا به جای کارت های قدیمی که مقوای خالی بود و زود خراب می شد بگذارند. ولی هنوز نام و شماره ردیف کارگران در آن نوشته نشده بود. تعداد آنها خیلی بیشتر از عده موجود کارگران بود. آقای فرزاد از روی ذهن مشغولی آنها را برداشت و مثل یک دسته ورق بازی در دست زیر و رو کرد. به گفته های دختر می اندیشید و به زبان حال با خود می گفت:
    - اگر آمادگی نداری پس چرا اینقدر زیبا و شکفته هستی؟ تو نوگل بهار حسن و دلبری، مگر می شود که آمادگی شنیدن سخن عشق را نداشته باشی. چطور می توانم باور کنم که تو امروز غیر از من برای کس دیگری خودت را خوشگل کرده باشی؟!
    او با همان ذهن مشغولی کارت ها را به شکل برجی روی میز دسته کرده بود و می کوشید هرچه بیشتر شکل منظمی به آن بدهد. سپس همه را در چند دستۀ جدا جدا روی پهنای خط کش نهاد و مانند کودکان به تصور اینکه واگنی را به حرکت در آورده است شروع به کشیدن آن روی لبه میز کرد. شاید در این لحظه به طور ناخودآگاه فکر مسافرت بیشتر از هر موقع در ذهنش قوت گرفته بود- که ناگهان در اثر تکان خط کش تمام کارت ها روی زمین ریخت و به علت سطح پلاستیکی لغزنده آنها همه طرف پخش شد. عکس العمل دختر که به کمک رئیس خود شتافت تا آنها را جمع کند طبیعی بود. آقای فرزاد می خواست به او بگوید که خودش این کار را خواهد کرد و لازم به زحمت او نیست. در حقیقت یک لحظه به فکرش آمده بود که از روی نوعی عمل متقابل به او بگوید: مرخصی، می توانی بروی.- اما نه این است که عشق آن زمان که با مانع برخورد می کند همانند سنگ آسمانی بزرگی که به زمین فرود می آید داغ می شود و پهنه وسیعی را از گرمای خود می سوزاند؟ فروتنی دختر جوان، علی رغم انکار و امتناعش، در آن لحظه که روی دو پا نشسته بود و کارت ها را جمع می کرد، برای آقای فرزاد واقعه ای بود که خیلی معناها داشت. حالت نرم و زنانه او که از اندیشه هایی بس نرمتر مایه می گرفت، گلی بود که با وزش نسیم از میان بوته زار خود را می نمود و عشوه گری می کرد. و اگرچه یک دست تربیت شده چنین گلی را که زیبائی خدائی دارد و به باغ شکوه بخشیده است، هرگز از ساقه جدا نمی کند، اما روح، حتی در استوارترین وجودها، همیشه پای در زنجیر جسم نیست. آقای فرزاد در یک لحظه حس کرد که دنیا برایش رنگ دیگری یافته بود. رنگ رخسارش پرواز کرده و سینه اش از فشار نفسی که می خواست بالا بیاید و نمی آمد به درد آمده بود. وجود کفش های پاشنه بلند به دختر اجازه نمی داد که به راحتی کارت ها را جمع کند. بخصوص اینکه ناگزیر بود از یک دستش برای نگه داشتن دامنش استفاده کند. آقای فرزاد افکارش را از آنچه که خود و غیر خود بود جدا کرد. چگونه کسی در خواب می بیند که گنجی یافته است و آنگاه پیاپی دانه های درشت زر و گوهر را که هر کدام به ارزش شهری است در دامن می ریزد، او نیز کشکول گدائی خود را تا فرصت دستش بود، از گنجینه های حسن وی پر می کرد. سیندخت که غافلگیر شده بود برخاست. روی صندلی با همان وضع نیمه موقتی و ناراحت، نشست- لباسهایش را مرتب کرد و وقتی که تا حدی نفسش عادی شد، با حالتی رنجیده و زخم خورده گفت:
    - فکر نمی ردم هرگز بخواهی با من این رفتار را بکنی.
    گوینده نازک اندیش این کلمات، مثل کسی که یقه پیراهن گلویش را فشار می دهد، به سر زیبایش حرکتی داد و ضمن آن موفق شد از شیشه های اتاق دفتر، تمام محوطه سالن را به یک نظر از زیر چشم بگذراند. جنبدنده ای که بتواند ناظر آنها باشد در آن حوالی دیده نمی شد. خیالش راحت تر شد. با این وصف دید که بیشتر از آن جایز نبود به ماندن در اتاق ادامه دهد. در عین حال، حالا که کار به اینجا کشیده بود نمی خواست رنجش خود را با عکس العملی تند یا بیش از حد جدی به عاشق صاحب مقامش نشان بدهد. بی توجه به سرنوشن کارت ها که همانطور روی زمین و یا فرش جلوی میز ریخته بودند کیفش را برداشت و اراده کرد تا برود. آقای فرزاد که از جسارت خود جسورتر بود بازویش را گرفت و قبل از آنکه بتواند راه بیفتد او را روی همان صندلی در کنار خود نشاند. سیندخت فوراً برخاست دامن خود را مرتب کرد و گفت:
    - آیا مادرم به تو راه نشان داد که این طور با من به خشونت رفتار بکنی؟
    «مهندس» با غروری حاکی از پیروزی و سرمستی طول اتاق را تا دم در پیمود. دوباره به این سو چرخید و مثل خروسی که دور مرغش می گردد از کنارش رد شد. در چشمهایش نگاه کرد و گفت:
    - با تو من هرگز نمی توانم به خشونت رفتار کنم. تو در باغ وجود من گلی هستی. قبل از این وجود من کویری بود که جز خار در آن نمی روئید اما حالا آبشار خروشانی در آن به جریان افتاده که همه جا دور و برش را سر سبز کرده است.
    - این که شعر است!
    - بله، شعر است ولی تو جوابم را به نثر بده. به هر کلامی که می دانی بده.
    سیندخت گفت:
    - هنوز آن وقتی که من برای تو تکلیف معین کنم نرسیده است. پشیمانم که چرا آن یادداشت ها را برایت نوشتم. گویا از این کار نتیجه برعکس گرفتم.
    موقع بیان این گفته ها آقای فرزاد که حس کرد با یک جست از روی دره ای که او را از معشوقش جدا می کرد گذشته است، ناگهان دریچه دنیای تازه ای را به روی خود گشاده دید. دنیای رؤیاهای شیرین جوانی و عشق که سرچشمه زندگی و همۀ سعادتهای حقه آن است. دختر جوان، حالت کسی را داشت که عصر یک روز بهاری، در پی رعد و برق و رگباری ناگهانی توی باغ می کوشد خود را زیر سرپناهی برساند. اما هنگامی که می بیند به اندازه کافی خیس شده است، می ایستد. سیمای شاداب و به همان اندازه سپاسگزارش را بسوی آسمان خروشان می کند و اجازه می دهد که باران، این خدای باردهنده زمین، با سر و گیسو و بر دوش او هر چه می خواند بکند. او در حالتی که بیش از آن درنگ کردن را جایز نمی دانست و به راه می افتاد، به طعنه گفت:
    - مادرها همیشه می گویند پشت گردن بچه را نباید بوسید، قهرو بار میآید.
    «مهندس» از احساس خوشبختی گیج شده بود. جواب داد:
    - اگر تو قول مادرت را قبول داشته باشی من خوشبخت ترین مرد روی زمین خواهم بود.
    سیندخت ندانست چه بگوید. جلوی در اتاق، چند لحظه ای توی شیشه خود را برانداز کرد. موهای سرش بهم نخورده بود. گفت این موها را امروز مادرم این طور برایم درست کرد. می گفت به من می آید. اما امشب بازش خواهم کرد. توی کارخانه آدم نمی تواند به خودش ور برود.
    آندو به قصد رفتن از کارخانه با هم به راه افتادند. قلب های هر دو از واقعه ای که بینشان اتفاق افتاده بود می جوشید. سیندخت گفت:
    - از کار کلفت من راضی هستی؟ برای تو دسته گلی به آب نداده است؟
    - آه نمی دانم به چه زبانی باید از تو تشکر کنم که کمکم کردی. در این چند روزه او خیلی برای من کار کرده است. شیشه ها را تمیز کرده، کف اتاقها و آشپزخانه را که همه پر از لکه های رنگ بود سائیده. و از همه مهم تر، استخر را شسته که دیشب آبش انداختم. او برای من خیلی کارها کرده است.
    آیا میل نداری همین طور که می رویم، سر راه با من بیائی و خانه را ببینی؟ استخر را ببینی و بگویی پرده و مبلمان را چگونه انتخاب بکنم.
    سیندخت گفت:
    - تو که می خواهی هفته دیگر به آلمان بروی.
    من بیش از ده روز آنجا نخواهم ماند. وقت برگشتنم باید همه چیز آماده باشد.
    - اگر هم با تو به خانه ات بیایم و در خصوص پرده و مبلمان اتاقها نظری بدهم، این دلیل چیزی نیست.
    بیست دقیقه بعد آن دو به کوچه وفا واقع در خیابان بهداری رسیده بودند اتومبیل اپل جلوی در آهنی سربی رنگ بزرگی که از وسط شیشه های مشجر می خورد توقف کرد. آقای فرزاد کلید را توی در چرخاند و در همان حال گفت:
    - اینطور که می فهمم آمنه مدتی منتظر شده و چون فکر کرده که ممکن است من به این زودیها پیدایم نشود در را قفل کرده و بیرون رفته است من به او کلید داده بودم تا موقع ناهار که برای تهیه غذا بیرون می رود در را باز نگذارد.
    هنوز آفتاب غروب نکرده بود و کبوترانی که در اوج آسمان پر می زدند آفتاب ملایم طلائی رنگی را که پس تیرگی های مغرب در حال نشستن بود، زیر بالهای خود برمی گرداندند. سیندخت به درون حیاط رفت و کنار استخر بزرگ آن که هنوز کاملاً پر نشده بود ایستاد. دیوارهای حیاط که از سنگ تراور تن سفید بود پرتوهای شیری رنگ نور را بر سطح آبی رنگ استخر افکنده و به زیبائی اش جنبه اسرارآمیز داستان های هزار و یک شب را داده بود. در وسط باغچه بزرگ حیاط یک درخت تنومند اکالیپتوس با برگهائی شبیه به برگ بید و چند درختچه بوته مانند شاه پسند بود. آن طرف تر، نزدیک دیوار، درخت ابریشمی بود با برگ های دراز آویخته که شبها می خوابید یعنی برگهایش فرو می بست و روزها از هم می گشود. درخت مثل بید مجنون بزرگی بود که در دو طبقه رشد کرده و بالا رفته بود. شاخه های زیبای آن شعبه شعبه شده و به شکل هفت فارسی از پائین بالا آمده، تمام روی سردر و قسمتی از حیاط را پوشانده بود.
    آقای فرزاد، روی لبه استخر چمباتمه نشست. خم شد و دستش را که تا آنج برهنه بود توی آب کرد. گفت:
    - به گمانم دو تا سه ساعت دیگر پر خواهد شد. باید دوباره برگردم و آب را ببندم.
    مکثی کرد و دوباره ادامه داد:
    - وقتی که به این استخر نگاه می کنم یاد داستان تو می افتم و آن حوض خانه که از آن اسم برده بودی. ولی تو در این خصوص ذکری نکرده بودی که آیا شنا کردن می دانی یا نه.
    سیندخت از این یادآوری شرمگین شد. روی پاشنه پا چرخی خورد، موجی به اندام خود داد و گفت:
    - آه، نه چندان. فقط در یک طول چهار یا پنج متری- بیشتر از آنش را امتحان نکرده ام. در عوض شاید خوب یاد گرفته ام که چطور ثانیه های طولانی با چشمهای باز زیر آب بمانم و بالا نیایم. یا هوا را از سینه خارج کنم و کف حوض به زمین بچسبم. همه هنرهائی را که در قالب یک حوض کوچک می شود انجام داد می دانم.
    آقای فرزاد گفت:
    - آن کس که کار کوچک را خوب انجام می دهد از عهده کار بزرگ هم برمی آید. من اطمینان دارم که تو به خوبی می توانی چند طول این استخر را شنا بکنی.
    سیندخت در همان ابتدای ورود به حیاط چون دید آمنه کلفتش رفته است، در شأن دوشیزگی خود نمی دید که زیاد آنجا معطل کند. بنابراین، سر زدن به اتاق ها و نظر دادن در خصوص پرده و تزئینات، فعلاً امری زیادی بود. در همان حال که اندک اندک به در حیاط نزدیک می شد. گفت:
    - خوب دیگه، من باید زودتر به خانه برگردم. بچه ها دلواپسم هستند چون هوا تاریک شده است نمی شود رنگ نقاشی اتاقها را آن طور که هست تشخیص داد. فرصت دیگری همراه مادرم اینجا خواهیم آمد. او هم که باشد بهتر است.
    آقای فرزاد که وضع را اینطور دید، شتابزده به کوچه رفت و از صندوق عقب اتومبیل بسته مقوائی کوچکی را آورد. گفت:
    - اگر فهمی که در این بسته چیست، به دیوانگی من خواهی خندید. ماهها بود که در این شهر هر بار از جلوی لوکس فروشی نبش میدان می گذشتم، یک دست لباس تی تیش مامانی شنا که به شکل وسوسه کننده ای توی ویترین گذاشته شده بود نظرم را جلب می کرد. آرزو می کردم هر زودتر زمستان برود و تابستان و فصل شنا بیاید تا بتوانم آن را بخرم.
    سیندخت گفت:
    - ولی ما اهوازی ها زمستان را بیشتر از تابستان دوست داریم.
    آقای فرزاد با حرکاتی شتاب آلود بسته را گشود و لباس شنای یک تیکه را که از جنس ابریشم طبیعی به رنگ صورتی با گلهای بنفش پر طاووسی بود بیرون آورد. آن را جلوی روی دختر گرفت و با لحن پست تری فاش کرد:
    - و باید اعتراف کنم که این لباس هم در عشق من به تو نقشی بازی کرده است.
    سیندخت گفت:
    - در این صورت اگر این لباس به تن من نخورد عشق تو نیز مثل برگهای لاتاری پوچ از میان در خواهد آمد. خوب، از همین حالا می توانم بگویم که این لباس اندازه تن من نیست و شما در این شرط بندی بازنده حتمی هستید.
    او با ادای مخصوصی که حکایت از پختگی زنانه و اراده ی وی می کرد و بر هر بحث و گفتگو نقطۀ پایانی می نهاد، لباس را در بسته اش گذاشت و به دست «مهندس» داد. نگاه دیگری به دور و بر حیاط انداخت و گفت:
    - نظافت اینجا هنوز چند روزی کار دارد. قرنیزهای پائین دیوار همه گچی و سیمانی است، باید خوب تمیز بشود.
    دم در حیاط اتاقک سه در چهاری ساخته شده بود به منظور استفاده مستخدم یا سرایدار که پنجره اش به کوچه باز می شد. آقای فرزاد بسته لباس شنا را درون اتاق، روی پیش بخاری نهاد و در پاسخ دختر گفت:
    - بله، همین طور است، ولی بیشتر از این نمی خواهم مزاحم کلفت شما بشوم. در دیزی باز است حیای گربه کجا رفته است.
    - این که تعارف است. این روزها که مادر من به اهواز آمده است، من در خانه به وجود این زن چندان احتیاجی ندارم. یک برس زبر سیمی بخر و به او بده تا دور حیاط و هچنین سنگ های کف را خوب بساید و تمیز کند. او برای اینگونه کارها جان می دهد.
    آقای فرزاد گفت:
    - پس دست کم بگذار به او پول یا انعامی بدهم.
    - نه، از این فقره هیچ حرف نزن که بدعادت خواهد شد. حتی برای ناهار هم به او پول نده. من می توانم از مادرم بخواهم که توسط بچه ها برای او از خانه ناهار بفرستد که مجبور نشود کارش را رها کند و بیرون برود. نمی دانم می دانی یا نه، مادرم برای آنکه ببیند او چکار می کند، دیروز آمده بود اینجا. همه جا را خوب دیده و پسند کرده بود. از آشپزخانه کاشی کاری شده آن با ردیف قفسه های مرتب، از حمام بزرگ با کاشی های گلدار به رنگ بنفش و سرامیک کف...
    کلام خود را ناگهان برید و گفت: شما گویا رنگ بنفش را خیلی دوست دارید. گلهای لباس شنا هم به رنگ بنفش بود.
    مهندس گفت:
    - رنگ بنفش رنگ شرم و حیا است.
    دختر ادامه داد:
    - او دئوترم را نفت ریخته، روشن کرده و بچه ها را، بچه های خودش را توی وان حمام شسته بود. شما باید ببخشید که بدون اجازه یک چنین کاری کرده است. خوب، او ذاتاً اینچنین زنی است، شلوغ و مثل کولی ها سرکش و لجام گسیخته. حیف که پدرم نتوانست او را رام کند و اینطور زندگی را بر خود و بر همه ما حرام کرد.
    آقای فرزاد در جواب او گفت که از شنیدن این خبر به دلیل اینکه نشانه نوعی یگانگی است خوشحال است. . امیدهای تازه ای به دل او راه یافته بود همه چیز در اطراف او از این داستان می گفت که تا رسیدن به مقصود که وصال این دختر دانا و شیرین بر بود، چندان فاصله ای نداشت. آن روز برای او بزرگترین روز زندگی اش بود. در حالی که ماشین را روشن می کرد و همراه محبوبه اش براه می افتاد تا او را به خانه اش برساند، گفت:
    - پس؛ فردا نیز دنبال آمنه خواهم آمد.
    - آری، فردا و پس فردا و پسین فردا. خلاصه تا روزی که همه کارهایت تمام شده است. اگر به سفر آلمان رفتی در مدت غیبتت او را می فرستم شب و روز نگهبان خانه باشد. از طرفی، صبح ها و عصرها لازم نیست خودت را برای او به زحمت بیندازی. خودش کوچه و خیابان را بهتر از من و تو می داند. کلید دارد، می آید در را باز می کند. فقط نکته اینجا است که روز به روز باید بداند وظیفه اش کدام است و تکلیفش چیست.
    بامداد روز بعد، طبق معمول روزهای قبل، ولی اندکی دیرتر، آقای فرزاد به در خانه فلاحی ها به دنبال آمنه رفت. برای او چند برس نرم و زبر و کارتک و بعضی مواد و محلولهای شیمیائی پاک کننده و ضد رنگ خریده بود. در بازار فرصت کرده بود تا سری به مغازه اسباب بازی فروشی بزند و برای بچه ها، هر کدام به فراخور سن و جنسیت، اسباب بازی های مناسبی بخرد و توی یک بسته بزرگ همراه بیاورد. در اتاق، فرنگیس برای او چای برد و به او خبر داد که آمنه به دستور سیندخت آن روز زودتر از معمول، خودش به سر کارش رفت. «مهندس» بچه ها را دور خود جمع کرد و اسباب بازی ها را هر کدام به دستشان داد. چون بنفشه و بابک به مدرسه رفته بودند سهم آنها را کنار نهاد. فرنگیس که از شادی به هیجان آمده بود خطهای پیشانی اش بالا جمع شد، چشمهایش دو دو زد و گفت:
    - شما مرد جوانمردی هستید. این همه علاقه به بچه ها نشان روحی بزرگ و دلی مثل دریا است. دخترم می گفت در آلمان که بودید اوقاتی که دیگران می رفتند پی تفریح و شادی و رقص و از این قبیل حرفها، شما در پانسیون می ماندید و بچه ها را سرگرم می کردید، بچه هائی که غالباً بی پدر بودند.
    او به بچه های خود نظر انداخت. لبخند مرده ای به لب داشت. ادامه داد:
    - این بچه ها را می بینی، این یتیم هائی که پدر دارند ولی این طور در بدر و بدبخت اند؟ اینها از ابتدای عمرشان هرگز روز خوش ندیده اند. نه روز خوش، نه روی خوش.
    «مهندس» با تأثری توأم با شرم یا سرافکندگی آنها را نگاه کرد. گوئی در این میان گناهی کرده بود. با همان سرافکندگی گفت:
    - بله داستان آنها را می دانم. سیندخت برای من گفته است.
    - نه، نمی دانید، سیندخت در این مورد چیزی نمی داند. من به او چیزی نگفته ام. آه، سیندخت دخترم، او فقط اینطور می داند که شوهر من مرا طلاق داده و این بچه ها را هم ندیده گرفته است. ایکاش بدبختی من این بود!
    دوباره با نگاهی کوتاه ولی تهی او را نگاه کرد. آقای فرزاد کمتر از او بهت زده نبود. زن از سر گرفت:
    - بدبختی من این بود که پدر اینها، آن بی غیرت بی وجدان، کاری را که کرده بود به گردن نمی گرفت. از اول مرا عقد نکرد و تا آخر هم وجود اینها را به عنوان فرزندان خودش نپذیرفت. از اول مرا عقد نکرد چون که زن داشت و طبق قانون نمی توانست زنی دیگر بگیرد. و من بدبخت که سرنوشت چشمانم را کور کرده بود، این را نمی دانستم. خوشبختی خیالی من با او تا زمانی بود که بچه اولم را حامله نشده بودم. طولی نکشید که زن او کشف کرد که شوهرش زنی دیگر را از شهرستان آورده و در یکی از محله های جنوب تهران، در خانه ای نشانده است. جای مرا پیدا کرد و با توپ و توپخانه اش به سر وقتم آمد. او خودش دو پسر و یک دختر دستگیر داشت و طبیعتاً نمی خواست توله تف لیس های دیگری به عنوان وارث مقابل روی بچه هایش برای خودش بتراشد. از این گذشته، چه زنی است که وجود زنی دیگر را به عنوان همسر یا معشوقه یا ضبطی شوهرش حتی برای یک ساعت یا یک روز بتواند تحمل کند؟ من موقعیت ضعیفی داشتم که هر کس می فهمید مثل سگ زخمی سنگ به سویم پرتاب می کرد. تا همین آخری ها که بچه سومم را زائیدم شب ها از ترس او آسوده نمی خوابیدم. مثل گربه های چشم باز نکرده اینها را به دندان گرفته بودم و از این کوچه به آن کوچه و از این محله به آن محله می بردم. محله های پست و خراب اطراف مسگرآباد که گورستان قدیم شهر است؛ خزانه فرح آباد جوادیۀ راه آهن، پل امامزاده معصوم، مسافرخانه های بدنام- و هر جا می رفتم نمی دانم او با چه علم غیب یا رمل و اصطرلابی فوراً می آمد و پیدایم می کرد. آن وقت توی مردم کاری می کرد کارستان- آبروئی برایم نمی گذاشت که بتوانم به حساب آن یک هفته آسوده زندگی کنم و آب خوش از گلویم پائین برود. هر خانه ای که بودم اگر خودم به رضای خودم نمی رفتم بیرونم می کردند. هفت سال همین کارم بود و هر چه به مردک فشار می آوردم که عقد رسمی ام کند یا لااقل بپذیرد که پدر این بچه ها است تا من بتوانم برای آنها شناسنامه بگیرم، زیر بار نمی رفت. زنش بیشتر از اینجهت میل نداشت من برای مدتی در یک خانه یا یک محله پا بگیرم که می ترسید با مردم انسی بهم بزنم و آنگاه آنها را توی ملاحظات نوع دوستی یا قید و بند و رودربایست بگذارم و یا تمام کردن استشهاد، برای بچه ها به نام پدرشان شناسنامه بگیرم. او از آن آپاراتی های روزگار بود، درس خودش را خوب روان بود. و از طرفی من، اگر می خواستم که او مطلقاً از جا و مکانم آگاه نشود، البته این کار شدنی بود. ولی در این صورت می بایست به طور کلی قید مردک، شوهرم را می زدم و نمی گذاشتم به سراغم بیاید؛ و اینهم بی معنی بود. من می خواستم مردم بدانند که بچه هایم پدر دارند. اما او، گفتم- نمی دانم چطور بو می برد. شاید از خود آن مردک می پرسید، یا اینکه برای او جاسوس تعیین کرده بود. به محض اینکه شبی پایش می لغزید و به خانه من می آمد، فردا صبح بدبختی من و این بچه ها در محله شروع می شد. گوئی من آن حشره ای بودم که پس از اولین معاشقه با جفت به حکم غریزه می باید بمیرم. گاهی فوراً همان شب و بلکه همان ساعت پیدایش می شد و او را با رسوائی از پیش من می برد. حالا دختر بزرگ من، هاله، همین ماه وارد هفتمین سال تولد خودش می شود. می باید سال گذشته اسم او را در دبستان می نوشتم، اما چگونه؟ شناسنامه اش کجاست؟ اسم پدرش چیست؟!
    او های های گریست. در یک لحظه چشمانش برآمده شد و اشک پهنای صورتش را تر کرد. نفس های بلند و رنج آلودی که می کشید گفتی با طول هفت سال درد و عذابش نسبت مستقیم داشت. بچه ها با اسباب بازی های خود سرگرم بودند. اما غم آنها را نیز فرا گرفته بود. بنفشه کوچک یک تخت خواب چوبی در دست داشت، آن را بلند می کرد و با ضربه های سخت توی پشت او می زد. این به عنوان اعتراض او بود که چرا گریه می کند. آنها هم به کوچکی خودشان معنی گریه را خوب می فهمیدند و به آن حساس بودند. می فهمیدند گریه ای که خودشان سر می دهند با گریه بزرگترها، با گریه مادرشان تفاوت دارد. آقای فرزاد اشک های درونی خود را فرو خورد و گفت:
    - خوب، اگر بچه ها شناسنامه ندارند هیچ قانونی نگفته است که حق زندگی ندارند. مشکلات را بالاخره می شود یک جوری حل کرد.
    - نه، اینطور نیست. من کار خلاف کرده ام و باید تاوان آن را پس بدهم. این بچه ها هم دنباله من هستند و باید بکشند. من وقتی که قضیه شوهر سابقم آقای فلاحی را شنیدم که زنش را در دادگاه طلاق گفته، با خودم فکر کردم که این کار خدا بوده که خواسته است به من لطفی بکند. با این شوق به اهواز آمدم بلکه با او آشتی بکنم. اما او مرا نپذیرفت. او نخواست توی روی من نگاه بکند. الآن توی خانه او هستم ولی او نمی خواهد حتی برای دیدن دختر و بچه های خودش اینجا قدم بگذارد. این در موضعی است که او فکر می کند من مثل هر فرد دیگری شوهری داشته ام و زندگی سالمی، منتهی حالا به هر علت و دلیل که هست طلاق گرفته ام و اینجا آمده ام. اگر او از این ماجرا که به شما گفتم بو ببرد، دیگر در این شهر هم برایم آبروئی نخواهد ماند. مردم به دخترم هم با نظر بد نگاه خواهند کرد. من بد کرده ام. من به او جفا کرده ام توی یک شهر آبرویش را برده ام. من این عواقب را هرگز پیش بینی نمی کردم. جوان بودم. جاهل بودم. به خودم غره بودم. مرا گول زدند. اما حالا همه چیز عوض شده است. من دیگر آن زن پانزده یا بیست سال پیش نیستم. من زنی بلا کشیده ام. مردم را شناخته ام، غریبی دیده ام. من معنی نفرت را می فهمم و به او حق می هم که از من نفرت داشته باشد.
    او دوباره از شدت احساس نتوانست حرفش را تمام کند. پس از لحظه ای دوباره گفت:
    - بهرحال، حالا چاره ای ندارم جز اینکه خواه ناخواه از این خانه به جای دیگری بروم. اما کجا؟ خودم هم نمی دانم. بهترین راهی که به نظرم می آید این است که بروم و با بچه ها سر راه ماشین ها بنشینم. به عنوان مسافر- نه راه تهران، این شهر قتلگاه من است. از شنیدن نامش چندشم می شود- سر راه کازرون. من مطمئنم که ماشین پیدا می شود که ما را ببرد. اینها عاملین بدبختی من هستند. جلاد جان من اند. اما هرچه هستند از بند دل خودم هستند. نمی توانم خواری و بدبختی آنها را ببینم.
    او بنفشه کوچک را به طرف خودش کشید با دستمالی که سر شانه اش سنجاق کرده بود، آب بینی اش را که سرازیر شده بود گرفت. بچه از فشار دست او که گوئی نوعی عکس العمل در مقابل آن بدبختی ها بود، ناراحت شد، ولی به گریه نیفتاد. با تخت خواب و عروسکش پیش «مهندس» رفت. آقای فرزاد پاهای عروسک را از هم گشود و آن را برای وی روی زمین نشاند. به زن دلداری داد:
    - خانم، یک اشتباه را با اشتباه بزرگتر نمی توان جبران کرد. شما چه بخواهید چه نخواهید در هر حال مسئول زندگی این بچه ها هستید. شجاع باشید و آنها را بزرگ کنید.
    بیشتر از این ندانست چه بگوید. تعجب می کرد که چطور پدری تا آن حد از اخلاق و مروت انسانی به دور بود که حاضر نمی شد نام خود را روی کودکانی که نتیجه هوس های خود او بودند بگذارد. به قصد رفتن دست روی زانو زد و بلند شد. در همان حال گفت:
    - امروز روز پنجشنبه است و روز نیمه تعطیل. اگر خانم فلاحی دختر شما آمادگی داشته باشد و مانعی نبیند بعدازظهر با ماشینم می آیم و شما را می برم به خرمشهر. آنجا لنج سوار می شویم و با بچه ها روی شط می گردیم. یک گردش دو سه ساعته روی آب، در هوای خنک بهاری، روحیه همه ما را عوض خواهد کرد. من، شما، او، و همۀ بچه ها. حتی اگر بخواهید می توانید آقای فلاحی را هم خبر کنید تا در صورتی که مایل اند با ما بیایند. وقت آن رسیده است که من و او با هم بیشتر آشنا بشویم.
    او خندۀ خشک و کوتاهی کرد و افزود:
    - بالاخره منهم جزو این خانواده هستم. هر چند که هنوز به خودم امیدوار نیستم.
    فرنگیس گفت:
    - آقای مهندس، یک چیزی را به شما بگویم. من از دخترم دور بوده ام، ولی روحیات او را می شناسم. چون شما مستقیماً با خود او وارد گفتگو شده اید نتوانسته اید جواب دلخواهتان را بگیرید. اما اگر پدرش به شما جواب موافق بدهد او رفتارش به کلی عوض خواهد شد. او خیلی در بند نجابت خانوادگی است.
    - بله، خود منهم همین فکر را می کردم.
    آن روز موقعی که آقای فرزاد به کارخانه رسید ساعت یک ربع به نه بود. خانم فلاحی فتوکپی شناسنامه ها را همراه نامه توسط نامه بر کارخانه به بیمه فرستاده بود. «مهندس» برای او علت دیر آمدن خود را توضیح داد، ولی به طور سربسته و ناروشن. با خود اندیشید که به هیچ وجه نمی باید راز زن بی نوا را نزد دختر فاش سازد. همچنانکه راز این یکی را نیز نمی توانست پیش مادر فاش سازد. این طور اضافه کرد:
    - مادرت رفته رفته قطع امید کرده است که بتواند با پدرت آشتی کند.
    سندخت گفت:
    - همین موضوع واقعاً برای ما مسئله و مشکلی شده است. و از شما چه پنهان، من امروز قصد داشتم فرصتی به دست بیاورم و با شما مشورت کنم که چاره کار چیست. پدرم به هیچ وجه من الوجوه حاضر نیست از خر سیاه شیطان پائین بیاید و نسبت به او نرمشی نشان بدهد یا گذشتی بکند. الآن نزدیک سه هفته است که از ما قهر کرده و به خانه نمی آید. خور و خواب و سر تا پای برنامه زندگی اش بهم خورده است. غذاهای بیرون او را بیمار کرده. شب ها در اتاقی می خوابد که در و دیوارش را تار عنکبوت گرفته و به عمرش رنگ آفتاب را ندیده است- روی یک تیکه گلیم که کاسه آبی کنارش است و موش ها اطراف او رژه می روند. و چون جایش ناراحت است من مطمئنم که خواب درست نمی کند. در تنهائی توی فکر و خیال می رود و چطور می شود که نرود. به آن زن می اندیشد که حالا استخوانهایش در شکم کوسه ماهی ها است. چطور او را راضی کرد که زنش بشود؟ چگونه او را برداشت به کرمانشاه و قصرشیرین برد و بعد به اهواز برگشت؟ و آن وقت این صحنه آخر، این ماجرای وحشت انگیز؟ هر کس که بشنود از وحشت یا نفرت موی بر تنش راست می شود. از طرفی، او اگر بخواهد دوباره با مادرم ازدواج بکند چون در شناسنامه اش نام آن زن هست می باید تقاضای المثنی بکند.
    آقای فرزاد به حالت اندیشه دست روی چانه و لبهای خود نهاده بود. گفت:
    - بله، می فهمم، مسئله بغرنجی است.
    - و آنگاه باید فکر کرد و دید که اگر مادرم از ما نومید بشود، با این بچه های ریز و دستگیر به کجا پناه خواهد برد؟ در این شهر چه خواهد کرد؟ اگر آن بچه ها را نداشت غمی نداشت. اما این بچه ها دست و پای او را بسته اند.
    - بله، می فهمم، مسئله بغرنجی است. واقعاً بغرنج.
    چهره «مهندس» هنگام ادای جمله های فوق کاملاً بی خون بود. ظاهراً او نیز از پیدا کردن هر راه حلی در این خصوص عاجز می نمود. یا شاید احتیاج به وقت و فرصت بهتری داشت. گفت:
    - در این هفته من چند بار پیاپی به خانه شما آمده ام. نمی دانم عکس العمل یا برداشت پدرت در این خصوص چیست. دلم می خواهد امروز که پنجشنبه است بعدازظهر ساعتی به خانه شما بیایم و بیشتر با هم صحبت بکنیم. منظورم من و تو است. اگر هم دوست داشته باشی به اتفاق مادرت و بچه ها کمی به هواخوری بیرون برویم. من با مادرت صحبت کردم. او راضی است. حتی گفتم که اگر آقای فلاحی هم لطف کنند و با ما بیایند نور علی نور خواهد بود.
    سیندخت فوراً گفت:
    - پدرم نخواهد آمد. از این یکی من یقین کامل دارم. و اما من، اگر پدرم بفهمد که با مادرم از خانه بیرون رفته ام، هر جا که می خواهد باشد، حتی به خانه عمه ام، خیلی ناراحت خواهد شد. در حقیقت این اشتباه را بر من نخواهد بخشید. درست است که مادرم اینک پیش من و در خانه ما است. این موضوعی است خارج از اراده من و پدرم. زیرا بهرحال نه من و نه هیچکدام دوست نداریم و در صدد آن نیستیم که او را از خانه برانیم.
    آقای فرزاد گفت:
    - آه، تقریباً پیش بینی این وضع را می کردم.
    سیندخت گفت:
    - با این وصف آمدن شما به خانه ما مرا خوشحال خواهد کرد. بعدازظهر منتظر شما هستم.
    «مهندس» او را که در حال بیرون رفتن از در دفتر بود دوباره صدا زد. زیرچشمی نگاهش کرد و به طور رازدارانه ای گفت:
    - یک مطلب دیگر، دیروز شما چیزی را در ماشین من جا گذاشتید.
    سندخت سرخ شد. از روی هیجان و شرم، به سر و گردن زیبایش حرکتی داد و گفت:
    - آه بله، دستمال گردنم را.
    - من آن ر ابرداشتم. ولی قصد ندارم آن را به شما بدهم.
    - می توانید، چونکه رئیسید.
    - نه، موضوع ریاست در کار نیست. می خواهم از شما یادگاری داشته باشم. دیشب هزاران بار آن را بوئیده و بوسیده ام.
    مخاطب او نایستاد تا آخرین کلمات این جمله ها را بشنود. به اتاق خود رفت. ماشین دستی نمره زنی را برداشت و از آنجا در یک چشم بهمزدن خود را به سالن پرس و بسته بندی رساند. در خود احساس سبکی و شادی می کرد. ولی در همانحال یقین نداشت که پیشنهاد مرد را در صورتی که به او می شد رد نمی کرد. در این خصوص هنوز تصمیم درستی نداشت.
    آقای فرزاد طبق گفتگوهائی که شده بود آن روز ساعت سه بعدازظهر به خانه فلاحی ها رفت. ولی چون می دید که سیندخت نمی خواست یا اگر می خواست به جهات اشاره شده نمی توانست در آن کیفیت همراه مادرش از خانه بیرون بیاید، او هم پیشنهادش را تکرار نکرد و ترجیح داد در همان چهار دیوار بسته ساعاتی را به هم صحبتی با دلدارش بگذراند. اما دشواری کار، موضوع بچه ها بود، که از ساعت ها پیش از ورود او خود را آماده برای بیرون رفتن کرده بودند- بیرون رفتن از خانه به قصد یک سواری طولانی در ماشین اپل قرمز رنگ تا خرمشهر و آنگاه گردش روی آب ها به وسیله لنج. هاله و ژاله این خبر را به بنفشه و بابک داده و آنها با شادی و سر و صدا و بی تابی فراوان جزئیاتش را برای این یکی ها تشریح کرده بودند. و اینک هر چهار نفر آنها توی دهلیز کوچک خانه، لباس به تن و کفش و جوراب به پا، وول می خوردند، بالا و پایین می پریدند، لحظه به لحظه جلوی در اتاق پذیرائی ظاهر می شدند، خود را به رخ بزرگترها می کشیدند و با منتهای ناشکیبائی منتظر بودند که آنها کی صحبت های بین خود را کنار می گذاشتند و از جا برمی خاستند.
    هاله و ژاله که به گوش خود این وعده را از دهان «مهندس» شنیده بودند، اینک وقتی که از مادرشان می شنیدند که از گردش بیرون خبری نیست، به هیچ روی حاضر به تسلیم نبودند. سرانجام سیندخت گفت:
    - برای یک بی نماز در مسجد را نمی بندند. اگر من نخواهم یا نتوانم بیایم چرا باید مانع عیش شماها بشوم. این بچه ها جائی را ندیده اند. همیشه توی خانه زندانی اند. از طرفی، شما به آنها قول داده اید، اگر به آسانی قول خود را بشکنید، علاوه بر آنکه ناراحتشان می کنید یک درس بد هم به آنها می دهید که شکستن قول چیز عادی است.
    فرنگیس می دانست که او به خاطر پدرش بود که دعوت را رد می کرد وگرنه چه دلیلی داشت که نمی آمد. پرسید:
    - آیا به راستی نمی توانی بیائی؟
    دختر با لحنی تا اندازه ای تند و غیرعادی جواب داد:
    - نه، مامان، اواه این چه حرفی است که می زنی؟ معلوم است که نمی توانم.
    فرنگیس سرخ شد و گفت:
    - خوب، دخترم، تو نمی خواهی با من بیرون بیائی. حق داری. وگرنه تو که یک روز با آقای «مهندس» بیرون رفته و روی کارون سوار قایق شده ای. نمی گویم بد کاری کرده ای، خیلی هم خوب کاری کرده ای.
    سیندخت که خونسردی خود را بازیافته بود حرف او را برید:
    - مامان، چون من یک بار رفته ام به همین دلیل بار دوم دیگر دوست ندارم. ولی چون بچه ها چیزی شنیده اند حالا منتظرند که آنها را ببرند به گردش. من مانعی در این کار نمی بینم- منتهی اگر باعث زحمت آقای «مهندس» نباشد.
    فرنگیس در چهره دخترش نگریست ولی از درک فکر باطنی او عاجز ماند. با خود گفت:
    - شاید او می خواهد در فرصت تنهائی پدرش را صدا بزند تا صلاح و مصلحت بکنند و راجع به من تصمیم بگیرند.
    آقای فرزاد به میان حرف آمد و با فروتنی مخصوصی گفت:
    - این پیشنهادی بود که خود من پیش بچه ها عنوان کردم. بنابراین اگر زحمتی دارد با طیب خاطر آن را می پذیرم. در حقیقت خود من کمتر از آنها شایق به این گردش نیستم.
    بچه ها دوباره به هوا پریدند. «زردآلو کاله» هم به تقلید آنها توی دهلیز مثل مرغابی بالهایش را از دو سو گشوده بود و ورجه ورجه می کرد یا دستها را بهم می کوفت. کفش های پاشنه بلند مادرش را به پا کرده، سرش را با پوزه باز و خندان، خشک بالا گرفته بود، می کوشید که به زمین نیفتد. سیندخت از این معرکه ای که بچه ها گرفته بودند خنده اش گرفت. آقای فرزاد هنوز کاملاً مطمئن نبود که دختر جوان و زیبا در آخرین لحظه به خاطر همراهی با جمع یا کشش باطنی دل خودش، تصمیمش را عوض نمی کرد. مستقیم توی چشمان او نگاه کرد، گوشه لبش را زیر دندان گاز گرفت و به طور قاطعی گفت:
    - من آنها را می برم.
    سیندخت گفت:
    - البته مامان هم همراه شما خواهد آمد.
    فرنگیس گفت:
    - نه، او بچه ها را خواهد برد، من چه لازم است که بروم. من می روم به خیابان و کمی توی مغازه ها را نگاه می کنم. در این سه هفته ای که به اهواز آمده ام ناسلامتی هنوز فرصت نکرده ام بیرون بروم. بنفشه را خودم نگه می دارم. او چهار بچه را خواهد برد.
    دختر به او اعتراض کرد:
    - نه مامان، اگر شما نباشید او یک نفر چطور می تواند از چهار تا بچه کوچک مواظبت کند؟ هم ماشین براند هم مراقب کارهای اینها باشد. اگر یک وقت یکی از آنها در ماشین را باز بکند و خدای نکرده بیرون پرت بشود چه؟!
    فرنگیس ناچار قبول کرد:
    - خوب، من می روم. ولی یک گردش کوتاهی در همین اهواز و کنار کارون کافی است. گردش خرمشهر بماند برای بار دیگر. بچه ها هم به همین خیلی راضی باشند. شما هم دخترم، برو با پدرت صحبت کن. اگر او به راستی از آمدن من ناراحت است و می خواهد همچنان به این قهر و گریزش ادامه دهد، من فکر دیگری بکنم. ای، چاره به اولاد آدم قحط نیست. بالاخره یک فکری می کنم. در دنیا که بسته نشده است.
    ده دقیقه از رفتن آقای فرزاد و بچه ها نگذشته بود که آقای فلاحی پیش دخترش به خانه آمد. سیندخت از توی حیاط او را صدا زده بود. در اتاق نشیمن به جامه دانها و وسائل زن سابقش نظری انداخت. با نوک پا به یکی از جامه دانها زد تا سنگینی اش را بفهمد چیست. چنانکه گفتی برنج یا گندم توی غربال باد می داد تا خاکش را بگیرد، چند بار از طرفین دستهایش را تکان داد و از سر غیظ گفت:
    - واه، واه، چه بچه های پر سر و صدا و تخم زولی! اینها را معلوم نیست چطوری پس انداخته است. شک دارم که هیچ وقت پدری روی سر داشته و تربیتی دیده اند. از رفتار آنها کاملاً پیدا است. در این دو سه هفته، من توی آن خانه از سر و صدای اینها خواب و آسایش نداشتم.
    سیندخت دستمالی به سر بسته بود. مشغول سوهان زدن ناخن انگشتان دستش بود. بی تفاوت گفت:
    - چون شما چشم دیدن اینها را نداری به کمترین صدا و شیطنتشان ناراحت می شوی. این قاعده طبیعی است.
    آقای فلاحی به درگاهی پنجره اتاق تکیه داد. سرش را برگرداند و از روی شانه اش گفت:
    - اینطور که از سر و صدا و جیغ و ویغ بچه ها موقع بیرون رفتن فهمیدم آقای مهندس آنها را برای گردش به خرمشهر برد. تو چرا نرفتی؟ (کلمه مهندس را نیم جویده و بطور محسوسی از روی اکراه به زبان آورد. مثل اینکه عارش می آمد.)
    سیندخت از نزدیک نگاهش به ناخنی بود که سوهان می زد، جواب داد:
    - آقای مهندس از شما هم دعوت کرده بود- من و شما و همه، که دستجمعی برویم. قصد داشت برای ما لنج بگیرد تا کناره را سیاحت کنیم. من چون فکر می کردم که دعوت را قبول نخواهی کرد، نخواستم خبرت کنم. بخصوص اینکه خودم هم چندان مایل نبودم.
    آقای فلاحی کلاهش را در دست گرداند. توی حیاط را نگاه کرد و در همان حال پرسید:
    - این آقای مهندس مثل اینکه هدفی دارد که اینقدر اینجا می آید. مُهر به مسجد جا می گذارد. آیا، آیا، او به تو ابرازی کرده است؟
    - ای، همچین.
    - خوب، نظر تو چیست؟ آیا به او جواب موافق داده ای؟
    سیندخت در حالی که به شدت سرخ شده بود و این سرخ شدن به خاطر جوابی بود که می داد، گفت:
    - من تصمیم دارم شوهر نکنم. بی میل نبودم این را شما بدانید.
    آقای فلاحی پوزخند زد:
    - تصمیم داری شوهر نکنی مگر به یک جوان خوب و برازنده.
    - نه، هرگز و به هیچ کس. این گفته شوخی نیست. پدر، تو مرا خوب می شناسی.
    - شاید می خواهی درس اخلاق به من بدهی که آن قدر بی اراده و سست عنصر بودم- در مقابل یک زن شوهر مرده- تو می خواهی به پدرت بگوئی که انسان آنقدرها هم نباید چشم بسته پای بند غرایز و امیال کور خودش باشد، اینطور نیست؟
    - بله، کاملاً همینطور است پدر. من شما را دوست دارم، این را خود شما نگفته می دانید. من برای شما احترامی واقعی قائلم. ولی اگر شما آن کار را نکرده بودید حالا سرنوشت من طور دیگری بود؛ زندگی من به روال دیگری بود. شما با سرنوشت و با زندگی من بازی کردید.
    - و با سرنوشت و زندگی خودم هم. شما آن جوان را دوست داشتید؟
    - صحبت بر سر دوست داشتن نیست پدر. این چه حرفی است که می زنید و سئوالی است که می کنید. من و او هر دو فکر می کردیم که زن و شوهر خواهیم شد. در این صورت چطور ممکن است بگویم که دوستش نداشتم یا مرا دوست نداشت. مثل آن است که از کسی بپرسند آیا دست یا پا یا چشم خود را دوست داری؟ من و او مثل دو پرنده که آشیان خود را می سازند می خواستیم تا پایان عمر با هم باشیم. او عاشق من بود و من برای او از هوائی که به سینه فرو می داد یا آبی که می نوشید گواراتر بودم. شما این چیزها را خوب می دانید.
    - خوب، حالا که او رفته است. از خودت شنیدم که برای همیشه از این دیار رفته است و شاید هرگز برنگردد. آن زن هم رفت به انجائی که حق جا است. به ابدیت پیوست و همه چیز تمام شد. یا اینکه فکر می کنی که پدرت هنوز پند نگرفته است؟ تا آنجا که به خاطرم هست تو روزهای اول که آن جوان اعرابی را دیدی به او تمایلی نداشتی، درست مثل همین حالا که کس دیگری برایت پیدا شده و تو نمی توانی تصمیم بگیری. یا می توانی ولی قندرون بخودت می چسبانی و ناز می کنی. یک مهندس تحصیل کردۀ آلمان که رئیس خود هم هست. از این بهتر منتظر چه هستی؟ مرگ می خواهی برو گیلان!
    - من شوهر نخواهم کرد.
    - لابد تا وقتی که پدرت زنده است. خوب، اینهم تصمیمی است. در این صورت یقیناً من زودتر از عمر خودم خواهم مرد.
    در این موقع آمنه که از خانه «مهندس» باز می گشت وارد شد. آقای فلاحی فوراً به او دستور داد تا برود و رختخواب و وسائلش را از آن حیاط بیاورد. وقتی که این فرمان انجام شد، از او خواست که جامه دان ها و وسائل فرنگیس را بردارد و توی دهلیز، پشت در حیاط بگذارد تا وقتی که زن به خانه برمی گردد بفهمد که عذرش را خواسته اند و باید برود برای خودش فکر جای دیگری بکند. سیندخت بیش از پیش غمین شد؛ اما به سکوت و بی تفاوتی ظاهری خود ادامه داد. آقای فلاحی عمداً و با حالت هائی تصنعی سعی می کرد خود را خونسرد نشان بدهد. لباسهایش را بیرون آورد. متکا نهاد و روی فرش به آن تکیه داد. با کلمات نیشدار و تحقیرآمیزی که حکایت از خشم فرو نشسته اش می کرد، گفت:
    - تو اگر هم بخواهی شوهر بکنی، تا این مادر را در کنار خود داری حسابت پاک است. حالا این آقای مهندس رئیس تو باشد یا هر کس دیگر، فرق نمی کند. شوهری جستم واسه دخترم- خودم سوخته برشته ترم!
    سیندخت روی دست انداز درگاهی که به قدر هشتاد سانتی متر از زمین فاصله داشت نشسته بود. دستهایش روی پاهایش بیکار مانده بود. گفت:
    - پدر، منظور تو چیست؟ او مادر من است. درست است که او مرا گذاشت و رفت و در مدت هشت سال از نوشتن چند خط نامه برای من دریغ کرد. اما برای من حالا همه چیز گذشته است. به علاوه، او به من پناه آورده است. آدم یک مار را که به او پناه می آورد و زیر سقف خانه اش لانه می کند، یا یک حیوان درنده را که از سرما توی آغلش می آید نمی کشد یا حتی بیرون نمی کند، تو چطور توقع داری او را بیرون کنم؟
    - بله، ولی آن موقع که این مار نیشش را در پای تو فرو کرد دیگر خیلی دیر شده و کار از کار گذشته است، من این چیزها را دیده ام و از زبان تجربه حرف می زنم نه احساسات. تو او را بیرون نخواهی کرد، من او را بیرون خواهم کرد. بگذار هرچه می شود زودتر بشود.
    سیندخت کارش را رها کرد و رفت توی حیاط روی سنگ پله جلوی راهرو نشست. ساعت توی راهرو پنج ضربه نواخت. چند دقیقه ای نیز پشت سر آن سپری شد. بچه ها برگشتند. بابک و بنفشه بودند بدون آنهای دیگر. سیندخت تعجب کرد که چرا به آن زودی به گردش خود پایان داده بودند. سر تا پای رفت و برگشت آنها از یک ساعت و نیم بیشتر نشده بود. بنفشه به خواهر بزرگ خود خبر داد که فقط تا یکی از خیابان های کوتاهی که به کارون منتهی می شد رفته، آنجا نیم دوری سوار قایق شده و زود برگشته بودند. آقای مهندس ناگهان یادش آمده بود که کار مهمی دارد و می باید برای انجامش به هتل برگردد. آقای فلاحی، هنگامی که دختر کوچکش این خبر را به سیندخت می داد، از پنجره گشوده اتاق که کرکره حصیری داشت و کرکره در این موقع بالا بود، او را می دید و حرفهایش را می شنید. بنفشه به خواهرش نزدیک تر شد، با حالت مخصوص بچه های هفت هشت ساله سرش را بغل گوشش برد و آهسته گفت:
    - آنها سر کوچه خودمان توی پیاده رو خیابان نشسته اند و آمد و رفت ماشین ها را تماشا می کنند. ماما فرنگیس چون فکر می کرد «بابا» به خانه آمده ترس داشت بیاید. از من خواست که اگر «بابا» آمده بروم به او خبر بدهم.
    آقای فلاحی فهمید که او چه می گوید. از حرکات کودکانه اش که یک کلمه می گفت یک کلمه سرش را برمی گرداند و توی پنجره به «بابا» نگاه می کرد فهمید. گفت:
    - نه، لازم نیست به او خبر بدهی که من خانه آمده ام یا نه. من حالا تکلیفش را روشن می کنم.
    سر را با اخم ملایمی که به ابرو داشت تکان داد. به آمنه که حاضر به خدمت و گوش به فرمان توی راهرو ایستاده بود اشاره کرد و گفت که جامه دانها و وسائل را بردارد و سر کوچه به صاحبش تحویل دهد.
    سیندخت همان طور بی حرکت، توی حیاط، روی سنگ پلۀ جلوی راهرو نشسته بود. بعد از آنکه آمنه جامه دانها را برد و راه دوم برای بسته رختخواب برگشت، به درون اتاق آمد و به پدرش گفت:
    - اگر بنای براین باشد مادرم خیلی چیزها پیش ما دارد که همان وقت ها می بایست می برد و نبرد. من شکی ندارم که آنها را طلب خواهد کرد.
    آقای فلاحی دستش را به یک طرف باز کرد. گفت:
    - من مانعی نمی بینم. بدون چیزهای او نیز ما می توانیم زندگی بکنیم.
    سیندخت با تعجب و حیرت او را نگاه کرد. این سرسختی او برایش قابل انتظار نبود. روز اولی که مادرش را دم در کارخانه دید و با هم به خانه آمدند هرگز پیش بینی این وضع را نمی کرد. او مرد بلغمی مزاج و سست اراده ای بود، علی الخصوص وقتی که پای زن به میان می آمد. سیندخت یک دل با خود فکر می کرد که شاید روز اول بد عمل کرد و بطور خیلی ناگهانی خبر آمدن مادر را به او داد. شاید اگر به کیفیت دیگری عمل کرده بود پدرش از خانه قهر نمی کرد و بعد هم سر قوز نمی افتاد. و حالا هم بدون شک او می خواست تلافی سفورا را سر این بیچاره درآورد.
    سیندخت اشک در چشمانش جمع شده بود. چادر خانه اش را نوک سر انداخت تا برود از مادرش عذر بخواهد و بگوید که این تصمیم پدرش هیچ ربطی به او ندارد و اگر او می خواست در مقابل تصمیم پدرش ایستادگی بکند شاید پیرمرد کوتاه می آمد و شدت عمل به خرج نمی داد، ولی به طور قطع و یقین پاشنه کفشش را ور می کشید و همان شب از آن شهر می رفت- می رفت چنانکه هرگز دیگر پشت سرش را نگاه نکند. حالات و حرکات و هر جزء رفتار وی گویای این حقیقت بود که او به شکل دیگری عکس العمل نشان می داد که برای همه آنها و بخصوص خود مرد نتیجه های مصیبت بار می داشت.
    آقای فلاحی بدنبال دختر به دم در حیاط آمد. او را که تا کمر کوچه رفته بود فراخواند:
    - می خواهی چکار کنی سیندخت؟ تو برای او هیچ کاری نمی توانی بکنی. پس بهتر است به حال خودش بگذاری اش. او در اندیمشک قوم و خویش دارد. می رود پیش آنها.
    تنها به این گفته بسنده نکرد. با همان لباس خانگی تنش، چند قدمی تند در طول کوچه برداشت و خود را سر راه دختر قرار داد. پدرانه به او امر کرد:
    - برویم، برویم توی خانه. مرده ای که یک باز زنده شد و از غسالخانه برگشت، بار دوم که مرد شیون و زاری ندارد.
    و به این ترتیب مانع رفتن وی شد.
    سیندخت برای اولین بار در طول زندگی اش می دید که از نظر خصوصیت اخلاق انسانی که بر پایه کمک به هم نوع و نیکوکاری بنا شده بود، ورطه هول انگیزی جلوی پایش دهان گشوده بود که سقوط در آن به نظرش غیرقابل اجتناب می نمود. آیا او برای کمک به مادرش به راستی راه و چاره دیگری نداشت و همه درها به رویش بسته بود؟ در آن لحظه که دوباره به خانه برگشته و توی اتاق پناه برده بود این سئوالی بود که از خود می کرد. از بخت بد، آقای فلاحی تمام ساعات عصر و غروب آن شب را در خانه ماند و بیرون نرفت. مراقب و گوش به زنگ بود نکند یک وقت زن سابقش دوباره برگردد و بچه ها او را به درون راه بدهند. ساعت ده شب، پس از خوردن شامی مختصر به رختخواب رفت و چراغ اتاقش را خاموش کرد. چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. سیندخت شتابزده پشت در رفت. صدای «مهندس» بود که به گوش می رسید. در را گشود، آقای فرزاد خودش تنها بود. از این زحمت بی موقع عذر خواست و فوراً خبر داد:
    - مادرت به آن خانه آمده است. با جامه دان و وسائل.
    او به درون راهرو آمد. اما همانجا پشت در ایستاد و تعارف دختر را رد کرد که به اتاق پذیرائی برود. چون فکر می کرد که سایر ساکنین منزل و بچه ها در خواب بودند، آهسته صحبت می کرد. ادامه داد:
    - ظاهراً شما وسائل او را بیرون گذاشته اید که هر جا می خواهد برود.
    سیندخت پیراهن گشاد سرخانه به تن داشت. دستش را جلوی سینه اش که باز بود گرفت و جواب داد:
    - من نه، پدرم. من هم جز تمکین و اطاعت او چاره ای نداشتم. او حالا در خانه شما است؟
    موقع گفتن جمله های بالا، دختر چنانکه گفتی سردش بود رنگش پریده بود و کلمات جویده جویده و به سختی از لای دندانهایش بیرون می آمد. مهندس گفت:
    - آری، و من هم می روم به هتل. او یک امشبی بیشتر آنجا نخواهد ماند. گفته است که فردا صبح قصد دارد برود سر راه کازرون شیراز و با هر ماشینی که برسد سوار شود و برود به شیراز.
    برق اتاق نشیمن روشن شد و نور آن از کتیبۀ در توی راهرو افتاد. سیندخت فهمید که پدرش برخاسته است و مشغول پوشیدن لباسهای خود است تا پیش بیاید و با «مهندس» حرف بزند، یا اینکه جواب او را بدهد. آقای فرزاد گفت:
    - من خیلی کوشیدم که او را از این تصمیم منصرف کنم. من آنها را به یک رستوران لب ساحل بردم. شام را با آنها خوردم. مادرت به کلی غرورش درهم شکسته است. خیلی دلسوخته و مضطرب به نظر می آید. پیاپی اشک می ریخت. می دانی، به شما رازی را بگویم. شوهر او در تمام مدت این چند سال و با وجود آوردن سه بچه، هرگز زیر بار نرفته که او را عقد بکند. حتی حاضر نشده نام خودش را روی بچه ها بگذارد و برای آنها شناسنامه بگیرد. بنابراین در حال حاضر چون شناسنامه ای ندارند وجودشان توی این دنیا قاچاقی است. قضیه او مضحک تر از هر قضیه ای است که من تاکنون دیده یا شنیده ام. چقدر این زن ساده دل و خوش گمان بوده و گول آدم رذل دیوصفتی را خورده ست.
    «مهندس» سکوت کرد و سر را به زیر انداخت. پس از لحظه ای دوباره گفت:
    - تنها راهی که به نظرم می رسد این است که شاید در این شهر مرد پاکدل و خیرخواهی پیدا بشود که پدرخواندگی این بچه ها را قبول کند تا او بتواند برای آنها به نام وی شناسنامه بگیرد. اگر دنیا همه جا پر است از آدمهای عوضی، آدم خوب هم به کلی قحط نیست. اما پیدا کردن چنین مردی اگر هم یافت شود از عهده خود زن خارج است. او یک نفر است و همین قدر وقتش و نیرویش اجازه می دهد که دور این سه تا جوجه بپلکد و آب و دانه جلوشان بگذارد، یا مف آنها را بگیرد و دور بیندازد. اگر او چند وقتی تاب بیاورد و در این شهر بماند، من به هر وسیله شده با یک بررسی و جستجوی درست و دقیق در حال و روزگار مردم این شهر، در طبقه بازرگانان و اشخاص صاحب وسیله، برای او دست به کار خواهم شد. خوشبختانه من از طریق کارخانه تماس هائی با اشخاص دارم که کارم را راحت می کند. مادر تو اگر فرصت داشته باشد و به خودش برسد زیبا است و حسابی هم زیبا است. چه بس کسی پیدا بشود که هم پدری بچه هایش را قبول کند و هم همسری خودش را. اما خوب، این کار می ماند تا بعد از مراجعت من از آلمان.
    سیندخت مطمئن بود که پدرش در اتاق این صحبت ها را می شنید. شاید او قصد داشت بیرون بیاید و با مهمان گفتگو کند، اما موضوع تازه که بهرحال نمی توانست تعجبش را برنیانگیزد مانع بیرون آمدنش می شد. آقای فرزاد یک جمله دیگر به گفته های خود افزود:
    - گفتم، البته اگر او حوصله بکند.
    سیندخت گفت:
    - شما قطعاً روی این موضوع با او صحبت کرده اید. خوب، نظر خودش چیست؟
    - نه، نه، نخواستم غرور او بیشتر از آنچه بود شکسته شود. من فقط به او دل دادم که به زندگی امیدوار باشد من چطور می توانم به او بگویم که صبر کند تا من برایش شوهری پیدا کنم، یا کسی را که پدرخواندگی بچه هایش را قبول کند؟ بدیهی است، او زن است و هر زن غروری دارد. بنابراین بدون ارائه یک راه حل روشن و امیدوارکننده، من مشکل می دانم که بتوانم فردا مانع رفتن او بشوم. او واقعاً و عمیقاً از پیش آمد امروز ناراحت شده است. خانم فلاحی، بهرحال من وظیفه داشتم بیایم و بشما خبر بدهم که او به منزل من آمده است و چه تصمیم هائی دارد. تا ببینم فردا چه پیش خواهد آمد.
    آقای فرزاد خداحافظ گفت و رفت. سیندخت به اتاق آمد. همان طور که گمان برده بود پدرش لباس هایش را پوشیده بود تا بیرون بیاید، ولی روی صندلی نشسته بود. تا او وارد شد گفت:
    - خوب، پس این زن مکافات خود را پس داده است. حالا باید راز این را که او در مدت هشت سال به کلامی یا به سلامی یاد هیچکس را نکرد دریافت. مانند قوچی که توی بیابان شاخش به پشمش گیر کرده و از گله جدا مانده است چنان با خواری و بدبختی دست به گریبان بوده که حال و روز خودش را نمی فهمیده است. ناز شست آن مرد نخاله ای که فهمید با یک چنین زن احمق و به قول «مهندس» ساده دلی چطور باید رفتار کرد. اما اگر این آقای رئیس تو گمان کرده است که کسی حاضر می شود اسم خود را روی این زن و بچه های حرامزاده اش بگذارد پر اشتباه رفته است. دست کم در این ولایت نه. او بهتر است به همان شیراز برود که مردمانش چون اکثراً اهل خود محل هستند بیگانه نوازترند. او اگر همین امشب به شیراز حرکت کند بهتر از فردا است.
    سیندخت از این یکدندگی نالازم پدر که نامش را افراط در بی عاطفگی می شد نهاد، چندشش شد. اما برخلاف تصور اولیۀ وی، آقای فلاحی چنانکه از بعضی حرکاتش می شد فهمید کمتر از او ناراحت نبود. همچنان روی صندلی نشسته بود و نمی خواست لباس هایش را بیرون بیاورد و دوباره به رختخواب برود. گوئی در حالت نشسته بهتر می توانست افکار خود را جمع بکند یا بر اضطرابش غالب آید.
    صبح روز بعد که جمعه بود سیندخت ساعت هفت، کمی دیرتر از هر روز، صبحانه اش را خورد. ساعت هشت به حمام نمره بیرون رفت. به خانه برگشت، وسایلش را گذاشت و ساعت ده طبق قراری که از قبل گذاشته بود به آرایشگاه رفت. با خودش فکر کرد، اگر مادرش آنطور که به مهندس گفته بود تصمیم به ترک اهواز داشت، او، سیندخت، به هیچ زبانی قادر نبود منصرفش نماید. برای این موضوع دیگر خیلی دیر شده بود. تنها راه که ممکن بود نتیجه ای بدهد همان بود که به نظر «مهندس» آمده بود. اما آیا این مرد با آن پیشانی گشاده و اخلاق نیک انسانی که داشت، با آن خوی متواضع و خلق درویشانه اش، یک وقت به فکر نمی افتاد که موضوع پدرخواندگی بچه ها را خودش قبول کند و این گره کور و درهم پیچیده را با یک ضربه از وسط ببرد و قال قضیه را بکند؟! آیا اگر او در یک فکر بعدی تصمیم می گرفت که مادر بچه ها را هم به عقد ازدواج خود درآورد مگر این موضوع ناشدنی بود؟ مادر او که هنگام ترک پدرش بیست و شش سال داشت، اینک سی و چهار سالش می شد و آقای فرزاد هم سی و پنج سال داشت.
    در تمام مدتی که او روی کاشی های حمام تنش را لیف می زد و بعد زیر سشوار آرایشگاه به انتظار خشک شدن موهایش بود، این فکر آزار دهنده مثل مگسی که در شیشه حبس شده توی مغزش می چرخید و وز وز می کرد که نکند «مهندس» از روی ناچاری یا فی الواقع به انگیزه یک ندای درونی و انسانی، به آن زن قولی بدهد و بعد نیز آن را به مرحله اجرا درآورد. آدمی بیشتر از جنبه های شرافت است که توی چاه می افتد تا جنبه های شرارت. وقتی که جلوی آئینه نشسته بود زن آرایشگر که ابروهایش را درست می کرد متوجه حالت بهت زده و اندیشناکش که سرزندگی و حضور ذهن همیشگی را نداشت، شد. پرسید:
    - خانم فلاحی، امروز غیر از همیشه هستی.
    او فقط گفت:
    - آری، دلواپسم. عجله کن، امروز باید زودتر بروم.
    با این وصف، کار او زودتر از ساعت یازده و نیم پایان نیافت. هنگامی که از پله های باریک و طولانی و تند و مارپیچی آرایشگاه به خیابان آمد، به اولین تاکسی خالی که می گذشت اشاره کرد و پنج دقیقه بعد در کوچه وفا، جلوی خانه «مهندس» بود. زنگ زد. کسی که در را به رویش گشود خود آقای فرزاد بود. میله آهنی بلندی را که تا نیمه تر بود در دست داشت. از شدت خوشحالی یکه خورد و گفت:
    - آه، شمائید؟!
    سیندخت لحظه ای درنگ کرد. سپس با همان دلشوره ای که او را بی قرار کرده و به آنجا کشانده بود، پرسید:
    - چطور شد؟ آیا او رفت یا اینکه از تصمیمش برگشت؟
    «مهندس» از جلو در کنار رفت:
    - بیا تو، بیا تو. او عجالتاً قبول کرده و قول داده است که بماند. در همین خانه من. من این اتاق جلوی در را، اگرچه کمی برای او کوچک است، فرش خواهم کرد و...
    سیندخت کمی تردید کرد ولی قدم به درون حیاط نهاد. آن روز او با همه افکار تب آلودی که داشت تا آخرین لحظه ها یعنی موقعی که جلوی آئینه آرایشگاه نشسته بود و زن آن سئوال را از وی کرد، از هر نوع تصمیم یا فکر روشنی خالی بود، و هرگز تصورش را نمی کرد که ناگهان تاکسی بگیرد و به در خانه مهندس بیاید. اکنون نیز که آمده بود، نمی دانست قصد نهائی اش چه بود و آمدن خود را چطور توجیه می کرد. لباسی که به تن داشت عبارت بود از پیراهن دامن سرخودی از کاموای نخی قلاب باف، به رنگ زرد با یقه برگشته و آستینی بلند تا روی مچ. آستین ها و دامن پیراهن قلاب بافی درشت بود، بالاتنه اش ریز. زیرپوش سبز نخودی رنگ او با مختصر دقتی از زیر سوراخ های پیراهن پیدا بود. مادرش جلوی همان اتاق دم دری در پناه دیوار، توی سایه نشسته بود و بچه ها هم دورش بودند. آقای فرزاد با صدای نیمه بلندی که از این طرف نیز شنیده می شد ادامه داد:
    - بله، او قول داده که دیگر از آن حرفها نزند. من داشتم می کوشیدم که آب استخر را خالی کنم. بخاطر بچه ها، که یک وقت خدای نکرده توی آن نیفتند و کار به دست همه بدهند. اگر استخر خالی باشد، دیگر جای هیچ نگرانی نیست. آنها می توانند بی آنکه لازم باشد کسی مراقبشان باشد در حیاط یا حتی توی استخر بروند و هر جور می خواهند بازی و شیطنت بکنند.
    با حالت زنانه ای شانه هایش جمع شد، سرش روی گردنش موج خورد، خنده ای کرد و گفت:
    - اما از آنجائی که من آدم بی فکری هستم، وقتی که در پوش زیراب را می گذاشتم فراموش کردم زنجیری به حلقه آن وصل کنم تا موقع خالی کردن استخر بشود از بالا به راحتی آن را کشید. الآن یک ساعت است می کوشم با این میله آن را تکان بدهم و موفق نمی شوم. کار من بی شباهت به کار ملانصرالدین نیست که پولش توی حوض افتاده بود نوک عصا را تر می کرد و توی آب فرو می برد تا پول به آن بچسبد و بیرونش بیاورد. به گمانم چاره ای نباشد جز اینکه توی آب بروم. تصادفاً دیروز دم عصر به آهنگری رفته بودم که بیایند چفت و بست پنجره ها را میزان کنند- که قول داده اند امروز بیایند. وقتی که آمدند می گویم اندازه دور استخر را بگیرند و هر چه زودتر، یعنی اگر بشود تا وسط همین هفته، برای دور آن نرده ای بسازند و نصب کنند.
    سیمای دختر جوان که هنگام ورود به حیاط پریشان یا درهم بود. اینک شکفته شده بود. در حرکات و طرز نگاهش ایما و اشاره ای بود که از نظر آقای فرزاد دور نماند و کنجکاوی اش را به شدت تحریک کرد. میله آهنی را از دست او گرفت، در قسمت گود استخر، توی آب کرد تا به کف رسید. آن را بیرون آورد و از سر تعجب ندا داد:
    - آه، به قدر نیم متر از روی سر من می گذرد.
    آقای فرزاد گفت:
    - اگر بگویم که من این خانه را به خاطر استخرش قبول کردم، دروغ نگفته ام.
    مخاطبش جواب داد:
    - پس چرا لخت نمی شوید و بروید در پوش زیراب را درآوردید؟ مگر از آب می ترسید؟
    «مهندس» با کنایه پوشیده ای که فقط خود دختر متوجه آن می شد گفت:
    - آن کسی که از آب می ترسد من نیستم.
    سیندخت گفت:
    - پس لابد گمان کرده اید منم. حاضرم بروم و در پوش را بیرون بیاورم، به شرط آنکه...
    - چه شرطی؟
    - بشرط آنکه شما از خانه بیرون بروید.
    چیزی زیر پوست دختر دویده بود که او را بی قرار می کرد. روی پاشنه پا چرخید و به گوشه دیگر حیاط زیر سایه درخت رفت. از یک شاخه که تا روی سرش پائین آمده بود برگی کند. آن را لای انگشت خورد کرد. بوی خوش اکالیپتوس دماغش را پر کرد. گفت:
    - آه، مرا بگو که خیال می کردم این درخت درخت کنار است.
    آقای فرزاد آرام به او نزدیک شد. گفت:
    - برگ اکالیپتوس خوش بو است. از آن برای بخور استفاده می کنند. اینها هم شاه پسندند. گلهای گرد زرد و قرمزی می دهند که حالا ریخته اند. بو کن، برگش را بو کن. چه احساس می کنی؟
    سیندخت، با حرکت سر و گردن گفت:
    - نمی دانم، شاید بوی گرمک تازه.
    آقای فززاد گفت:
    - پس شرط ما بجا است. حالا نمی شود در همین حیاط بمانم و روی چشمم را ببندم؟
    - نه، نمی شود. باید از حیاط بیرون بروی و ما در را هم پشت سرت ببندیم.
    - چه لازم به این کار است. من برای تو لباس شنا خریده بودم. اگر لخت توی حوض می رفتی البته حرفی نبود، من از حیاط بیرون می رفتم که نبینم. ولی تو اینجا لباس شنا داری.
    «مهندس» با این گفته به درون ساختمان اصلی رفت و از توی سرسرا بسته لباس را آورد. گفت:
    - با این وصف از تو امر و از من اطاعت. هر چه بگوئی فرمان خواهم برد. من فقط منظورم این است که آب استخر خالی بشود، همین.
    فرنگیس خاموش گوش به این گفت و شنودها داشت. به اینجا که رسید برخاست و به دخترش نزدیک شد. چهره اش چنان شادمان بود که گفتی هیچ اتفاقی برایش نیامده است. سیندخت بسته را گشود و لباس را بیرون آورد. آن را مقابل سینه و اندام خود گرفته با ادای زنی که به زیبائیش و ناز خود اطمینان دارد چانه اش را بالا گرفت و گفت:
    - لباس را قبول می کنم. ولی این را چه می گوئی که تازه از آرایشگاه می آیم. این سر به قدر دو روز حقوق پول توش رفته. آقای رئیس شوخی کردم!
    خوشحالی آقای فرزاد، مثل عدد بینهایت، بیشتر از اینها بود که اگر چیزی از سرش برمی داشتند کم می شد. فرنگیس گفت:
    - خوب، اگر نخواهی توی آب بروی دست کم می توانی لباس را بپوشی و ببینی چطور است. زحمتش را بی ارج نکن.
    دختر، طفره رفت. کف حیاط و قرنیزهای دور آن را که از سنگ سیاه لاشتری بود و از تمیزی برق می زد برانداز کرد. گفت:
    - حقا حق که آمنه وظیفه اش را خوب انجام داده است. حالا ببین حیاط چه صفائی پیدا کرده است. اما هنوز یک چیز کم دارد.
    «مهندس» افزود:
    - گل، باغبان کارخانه بنا است امروز بعدازظهر با تخم گل و کود بیاید اینجا.
    فرنگیس گفت:
    - گل اصل کاری که گل همه گل ها است!
    آقای فرزاد سر فرود آورد و با وقاری خاص افزود:
    - و نامش سیندخت و فامیلی اش فلاحی است.
    دختر تظاهر کرد که این صحبت ها را نشنیده است. تما چهره اش گلگون شده بود. در حالی که انبوه گیسوانس، مرتب روی شانه اش موج می خورد، مانند کودکی شاد و سرحال به سمت پله های ساختمان دوید و در همان حال گفت:
    - می روم تا لباس شنا را امتحان کنم.
    «مهندس» به فرنگیس نگاه کرد و آمیخته به تردید گفت:
    - کسی را می خواهد که زیپ پشتش را برایش بکشد. شما بروید کمکش کنید.
    شرمی زنانه و آشنا زن سی و چهار ساله را به هیجان آورده بود. هرچه می کرد نمی توانست جلو لبخند خود را بگیرد. دست جلوی دهان گرفت و گفت:
    - شما بهتر می توانید کمکش کنید تا من. او امروز به همین منظور اینجا آمده است. بروید، بروید، شک به دل راه ندهید و استخاره هم نکنید. او نامزد شما است. او امروز با تصمیم جدیدی به اینجا آمده است. بروید و بر قدم هایش بوسه بزنید.
    در همین موقع، سیندخت که توی ساختمان رفته بود دم در راهرو آمد و مادرش را صدا زد. فرنگیس به طرف او رفت. به بچه ها سفارش کرد که در حیاط بازی کنند و دنبال او داخل ساختمان نیایند. دیوارها تازه نقاشی شده بود و اگر دست می زدند لکه می شد. پس از سرسرای بزرگی که به شکل شش گوش منتظم در وسط بنا شده بود، راهروی کوچکی قرار داشت که توی آن سرویس دستشوئی و حمام بود. دیوارۀ سرسرا در قسمت فوقانی به قدر دو متر بالاتر از بام یک طبقه ای ساختمان بود و دور تا دور شیشه می خورد و از هر طرف نور می گرفت. در ضلع جنوبی آن، دو اتاق خواب بود با گنجه های بزرگ سرتاسری، و در ضلع شمالی آن آشپزخانه، با یک اتاق اضافی که از پشت به حیاط و رختشوی خانه وصل می شد. سرسرا از گوشه راست آشپزخانه به طور مورب با اتاق پذیرائی ارتباط داشت که با دری بادبزنی و چوب کاریهای تزئینی از چوب گردو، از این قسمت جدا می شد. و کف تمام اتاقها و سرسرا از موزائیک مرمری سبز با رگه های سرخ آجری بود
    مادر و دختر، برای امتحان لباس وارد حمام شدند. سیندخت گفت:
    - مامان، همه چیز تمام است. من تصمیم گرفته ام که به پیشنهاد او جواب موافق بدهم. همین امروز، در همین جا، تو هم لازم نیست از اینجا بروی. من به وجود تو احتیاج دارم. درست است که پدرم هنوز از سر قوز نیفتاده و عصبانی است ولی وقتی ببیند تو کاری به کار او نداری، خشمش- اگر بگویم خشمی دارد- فروکش خواهد کرد و آن وقت چه بسا که خودش به سوی تو بیاید. او مانند همه وجودهای ضعیف از یک چنین اخلاقی به دور نیست. اگر من دیشب با تصمیم او مخالفت می کردم و جلوی آمنه را می گرفتم که چمدانها و وسائل را نیاورد، شکی نداشتم که سکته می کرد.
    فرنگیس کمک کرد تا او پیراهن قلاب بافی را از تن بیرون آورد. گفت:
    - می دانم دخترم، می دانم. این موضوع را فراموش کن. اگر تو چنین تصمیمی داشته باشی، من از آمدن خودم به اهواز پشیمان نیستم.
    دختر زیر پوش خود را درآورد و مادر از دیدن اندام خوش و مرد کش او هر لحظه چشمانش گردتر می شد. مانند کوری که از راه لمس کردن، حس زیبا پرستی خود را اقناع می کند، دست روی شانه و بازوهای او کشید. اشک شوق چشمانش را پر کرده بود و زیر لب مثل دعا چیزهائی می گفت که مفهوم نبود. ظاهراً قربان صدقه اش می رفت. دستش روی برآمدگی کمرش گشت و جوراب شلواری بلند او را با احتیاط و کامل پائین کشید. و از پایش بیرون آورد. سیندخت نیمه شرمزده نیمه غافل گفت:
    - مامان چکار می کنی؟ مگر می خواهی همه جای بدن مرا ببینی!
    - آری، همه جای تو را که از بند ناف من آب خورده ای. حیف این بدن نیست که جایش در آغوش گرم مردی نباشد؟! مردی که حاضر است جان خودش را بی مضایقه در راه وصل تو بدهد. دخترم، او از هر حیث مناسب تو است. او تو را دوست دارد. او نجیب و انسان است و مثل نی نی چشمانش از تو نگاهداری خواهد کرد.
    فرنگیس از حظ و سروری مادرانه که روح او را به جهش و جوشش درآورده بود سرشار بود. گفتی در عمرش مصیبتی نکشیده و غمی نچشیده بود. لباس شنا که گلهای پرطاووسی بنفش در متن شیری رنگ داشت چنان به پوست مرمری تن او می آمد که خود دختر چهره اش از یک لبخند محو ناشدنی روشن شده بود. گوئی خیاط آن را اندازه تن او دوخته و چند بار رفته آزمایشش کرده بود. فرنگیس از پشت زیپ آن را کشید و چون آئینۀ توی حمام برای نشان دادن تمام هیکل او کوچک بود سیندخت به سرسرا آمد تا از میان آئینه قدی که در قسمت رخت کن زده شده بود خودش را نگاه کند. در همین موقع «زردآلو کاله» پشت در راهرو آمده بود، می کوشید آن را باز کند و درون بیاید. بچه های دیگر نیز پهلوی او توی ایوان بودند. یکی از آن موقع ها بود که بچه کوچکتر راهنما یا وسیله ای می شود برای بچه های بزرگتر. فرنگیس در را که از این طرف قفل بود گشود و بچه ها را دوباره به حیاط برد. به «مهندس» گفت:
    - در تمام اتاق ها بسته است. بوی رنگ تمام ساختمان را پر کرده است. نفس کشیدن دشوار است.
    آقای فرزاد گفت:
    - من به سفارش خود شما و برای آنکه بچه ها نروند درهای جلو را بستم. اما درهای پشت ساختمان از قسمت آشپزخانه و حیات خلوت همه باز اند. نکند یک وقتی کسی آنها را بسته است.
    او برای اطمینان از این موضوع از یک راهرو کناری که در ضلع شرقی حیاط بود به پشت ساختمان رفت. فرنگیس نزد بچه ها ماند که نکند غفلتاً در استخر بیفتند. چند دقیقه ای گذشت. سیندخت منتظر مادرش بود که بیاید و کمکش کند تا لباس را از تن بیرون آورد. صدای باز و بسته شدن دری را از پشت سر شنید «مهندس» بود که از راه آشپزخانه به سرسرا آمده بود. دختر جیغ ظریفی کشید و دوباره به داخل حمام پناه برد. فشار داد تا در آهنی آن را ببندد. نتوانست، زیرا دست آقای فرزاد محکم روی چارچوب را گرفته بود. به او التماس کرد:
    - بروید، خواهش می کنم!
    «مهندس» سکوت کرده بود. حتی صدای نفسش شنیده نمی شد.
    - می گویم بروید. این یک خواهش است. بروید و بگذارید لباسهایم را بپوشم.
    صدای ناصاف آقای فرزاد که از عشق و شوریدگی می لرزید از پشت در به گوش او رسید.
    - نمی روم، اما اجازه می دهم که لباس هایت را بپوشی.
    - چگونه، اگر مادرم کمکم نکند؟
    آقای فرزاد از کم و زیاد شدن فشاری که به در آهنی وارد شد احساس کرد که دلبر زیرک او قصد دارد روی لباس شنا لباس بپوشد و حقه را به او بزند. با هر دو دست فشار آورد و از لای در به درون رفت. سیندخت به کنج حمام به جائی که دوش بود، پناه برد. گفت:
    - پس سفارش مرا این طور قبو... قبو... قبول می کنی؟
    بیش از این نتوانست سخنی بر زبان آورد. زیرا مرد دوری کشیده با آنچه که پاداش ابدیت است به تنهایی و فناپذیری آدمی، با آن کلام نگفته ای که مصداق خدائی ترین پیمان ها است، مهر سکوت بر لبانش نهاده بود. دختر جوان چشمها را بر هم نهاده و خود را بی اراده در آغوش او رها کرده بود. ولی مانند زنی پارسا که در رؤیائی عجیب می بیند ناشناسی او را غافلگیر کرده است و از هیبت رؤیا بیدار می شود، ناگهان خود را از میان بازوهای او رها کرد. لباسهایش را که روی سکوی حمام پخش و پلا بود بغل زد و به سرسرا رفت. بانگ عقل و ایمان را در درون خود شنیده بود: بنا بود در آب شنا کنم نه در آتش! پشیمانی از گناه بر گونه های برگ گلی اش چنگ زده بود و همنطور که سراسیمه پیراهن بافته اش را روی لباس شنا به تن می کرد با خود گفت:
    - ای دل غافل، آیا ترسی داری که او تو را یک دختر شهرستانی و بی خبر از وسوسه های زندگی اروپائی و اروپا رفته ها به حساب بیاورد و بهمین دلیل بهای لازم را به کارت ندهد؟ اگر چنین است بگذار باشد.
    آقای فرزاد که متوجه ناراحتی او شده بود، اندیشه اش را خواند. اگرچه همچنان مرغ دل بر آتش هوس بریان داشت لیکن بر توقعات خود دهنه زد. موضوع بیرون آوردن در پوش زیر آب و خالی کردن آب استخر را موقتاً فراموش کرد و بهتر دانست در چیزی که ممکن بود در آن لحظه مایه آزردگی خاطر دلدارش شود بیشتر اصرار نورزد. او می خواست این دختر را با همه پاکی های دوشیزه واری که بزرگترین جهیزیه یک زن است برای شوهر از آن خود کند، نه اینکه بازیچۀ هوسهایش سازد، این استخر و آب پاکیزه آن بعد از آن نیز همیشه بر جا بود.
    پنج روز بعد، ساعت شش بعدازظهر در فرودگاه شهر اهواز دو قهرمان خوشبخت این داستان با شوق و انتظار خارج از توصیف، منتظر هواپیمائی بودند که از آبادان می آمد و مقصدش تهران بود. در میان بدرقه کنندگان آنها، علاوه بر آقای فلاحی و فرنگیس و بچه ها، عده پنجاه و اند نفری کارگران کارخانه بودند که عموجان پس از تعطیلی کارخانه با اتوبوس سرویس آنها را آورده بود. آقای فرزاد و سیندخت که دو روز پیش از آن نامزدی رسمی خود را اعلام داشته بودند، همان روز صبح با شهود خود در دفتر ازدواج شهر حضور بهم رسانیده و به طور ساده ای پای دفتر عقد و ازدواج را امضاء کرده بودند. اینک آنها شرعاً و قانوناً زن و شوهر بودند، و قصد داشتند در این سفری که آغاز می کردند و رویهمرفته سه هفته طول می کشید ماه عسل خود را در تهران و آلمان بگذرانند. آقای فرزاد خانه را به فرنگیس سپرده بود. آقای صمدی، عضو هیئت مدیره (سمت ایشان که قبلاً بازرس شرکت بود در همان جلسه هیئت مدیره عوض شده بود) که دامادش استاد زبان در دانشگاه جندی شاپور بود، برای آنکه بهانه ای داشته باشد تا چندی نزدیک دخترش باشد قبول کرده بود که در غیاب «مهندس» به اهواز بیاید و کارها را اداره کند. او هم اینک در اهواز بود و همان روز صبح برای عروس و داماد دسته گل فرستاده بود.
    غیر از واقعه اعلام نامزدی و عقد رسمی مدیر کارخانه و خانم سیندخت فلاحی، در این چند روزه وقایع دیگری نیز که مربوط به این داستان است اتفاق افتاده بود. به علت گرم شدن هوا که از اواخر فروردین ماه شروع شده بود، آب کارون فرو نشسته بود و در اثر فرو نشستن آن، جسم سیاه و لجن گرفته ای در نزدیک یکی از بیشه های میان آب بیرون زده بود که روزهای اول کسی فکر نمی کرد جز یک تیکه سنگ که همراه سیل آمده چیز دیگری باشد. ولی، این همان دیگ بخار کارخانه، آن بز از آغل گریخته ای بود که به قول آقای زروان مدیر سابق کارخانه موجودات فضائی آن را ربوده ولی نیمه راه پشیمان شده به زمین رهایش کرده بودند. پس از نه ماه و نیم اینک پیدایش می شد. هم اکنون به دستور آقای فرزاد آهنگران با دستگاه جوش کاربیت به جانش افتاده مشغول بریدن و تیکه تیکه کردنش بودند و ظاهراً آن روز کارش به پایان می رسید. علاوه بر این، به نشانی هتل اهواز و عنوان آقای مهندس فرزاد، نامه ای از آفریقای جنوبی، شهر کیپ تاون، پست شده بود که نام و نشان و امضائی نداشت. آقای فرزاد دریافت این نامه را که همان شب قبل رسیده بود به سیندخت خبر داده بود، ولی به علت کارها و آمد و رفت های فراوانی که آن روز و شب قبلش فرا روی دختر بود فرصت نشده بود آن را به او بدهد که بخواند و از مضمونش آگاه شود. نامه اگرچه امضاء نداشت، از طرف «حمزه کاکاوند» یا به عبارت دیگر کیوان بود و خواندنش دست کم دختر جوان را به نوعی از سلامت او خوشحال می کرد. بلندگوی سالن فرودگاه دو بار بود مسافران را دعوت می کرد که جهت تشریفات سوار شدن به هواپیما به در خروجی سالن مراجعه کنند. آقای فرزاد دست همسر جوانش را در دست داشت، نگاهی به جمع کارگران که کمی دورتر، کنار دیوار ایستاده بودند و نگاهی به آقای فلاحی و فرنگیس که نزدیکش بودند کرد و به این یکی ها گفت:
    - من در تهران برای او به فوریت گذرنامه خواهم گرفت و در فاصله ای که منتظر صدور گذرنامه هستیم بعضی وسائلی را که در اهواز پیدا نمی شود با مراجعه به فروشگاهها تهیه خواهیم کرد. احتمال دارد در این فاصله سری هم به شمال و کناره های دریای خزر بزنیم.
    دست او را به طور ملایمی در دست فشار داد. سیندخت سینه به سینه اش آمد و در چشمانش خندید. او را نگاه می کرد، ولی روی سخنش در حقیقت با پدرش و با مادرش بود. گفت:
    - من از او یک ماه مرخصی گرفته ام. خودش مرخصی ام را امضاء کرده است. ما امشب را در اصفهان خواهیم بود. مامان، مرا ببخش، همه چیز ناگهانی و سریع پیش آمد. دلیلش این بود که او عازم سفر بود. ما حتی نتوانستیم با هم عکس بگیریم. من فرصت نکردم در این موقعیت دست کم یک دست لباس خوب برای خودم بدوزم.
    لباسی که نوعروس جوان به تن داشت عبارت بود از بلوز ابریشمی شیری رنگ که آستینش از سرشانه کوتاه بود. با دامن تنگ به همان رنگ و کیف و کفش قهوه ای. موهایش به شکل آویخته و صاف تا سرشانه های برهنه اش می آمد.
    آقای فلاحی گفت:
    - خوب، نگران نباش، کارها را بعد هم می شود انجام داد.
    سیندخت افزود:
    - بله، ما جشن خود را بعد از مراجعت خواهیم گرفت. همکاران من از من توقع دارند.
    سالن فرودگاه اینک از جمعیت پر شده بود. پنج ردیف نیمکت های چرمی اطراف و وسط آن همه آدم نشسته بودند. ساک های دستی را یا کنار خود نهاده یا روی زانو گرفته بودند. کف سالن از سنگ سرخ بود و سقف آن به شکل لوزی های بریده بریده. ساعت دیواری روی یک و ربع خوابیده بود. آقای فرزاد در حالی که همسر جوانش نیز همراهش بود به طرف جمع کارگران که یک گوشه سالن همان نزدیک، در چند ردیف پهلوی هم ایستاده بودند و بعضاً چشمهایشان از اشک پر بود، قدم برداشت. جلوی آنها ایستاد و گفت:
    - خوب، دوستان، از همه تون ممنونم که زحمت کشیدید و اینجا آمدید. خانم ف، بله دیگه، خانم فرزاد هم از همۀ شما ممنون اند (او خندید و کارگران نیز در میان شوق و انتظار خود لبخند زدند) بخصوص از عموجان. کجا هستی عموجان قدت کوتاه است زود گم می شوی. شما لطف می کنید و بعد از رساندن این آقایان به شهر و به محل های خود، دوباره برمی گردید اینجا. باید اتوبوس را بگذارید و با تاکسی بیائید. اپل من هست که آقا و خانم فلاحی را به منزل برخواهید گرداند. آقایان با همه شما خداحافظی می کنم، به امید دیدار بعدی که دعا می کنم چندان طول نکشد.
    کارگران به قصد رفتن در جای خود تکان خوردند ولی هنوز همچنان ایستاده بودند. آقای فرزاد و خانم به این سوی، نزد بچه ها آمدند. سیندخت خم شده بود و مرتباً بچه ها را می بوسید. «مهندس» دست آقای فلاحی را در دست گرفته بود. به او توصیه کرد که چون ممکن است آهنگر باز هم بدقولی کند و به این زودی ها نرده ها را حاضر نکند، پس از رفتن به خانه بلافاصله آب استخر را خالی کند. زیرا که او از بابت بچه ها خیالش ناراحت بود. فلاحی با حالتی از اطمینان دست روی دست او گذاشت، پلک هایش به نشانه گذشت مردانه رویهم خوابید و گفت:
    - نه، استخر را خالی نخواهیم کرد. آب این روزها گران شده است. تو خیالت راحت باشد. من اینها را به خانه پیش خودم خواهم برد و آمنه را هم خواهم فرستاد تا شب و روز آنجا بماند و از خانه نگهداری کند. بعد هم که برگشتید او را پیش خود نگه دارید. او سر جهاز سیندخت است.
    با چشمانی که به علت خستگی کمی رگ زده و قرمز بود در چشمان فرنگیس نگاه کرد و ادامه داد:
    - گذشته هر چه بوده گذشته است. من همین فردا به ثبت احوال می روم و برای بچه ها شناسنامه می گیرم (در چشمان سیندخت نگاه کرد) و برای خودم هم، چون شناسنامه ام در سفر کرمانشاه گم شده است درخواست المثنی می کنم. بله، خیال شما کاملاً راحت باشد. من حالا عوض سه بچه شش تا دارم.
    فرنگیس از روی شرم و خوشحالی نگاهش را از جمع برگرداند و گفت:
    - بگو پنج تا، یکی از آنها که رفت.
    آقای فرزاد به خاطر شوخی افزود:
    - آقای فلاحی شما را به حساب آورده است. پنج بچه که با شما می شوید شش تا.
    آقای فلاحی با صدای پست و خراشیده ای گفت:
    - آن وقت ها همیشه به من می گفت که جای بچه ام را دارد ولی حالا دیگر نخواهد گفت.
    سیندخت مثل چیزی که تازه به یادش آمده، ناگهان گفت:
    - مامان، وقت گرفتن شناسنامه برای بچه ها، فراموش نکن که اسم بنفشه را چیز دیگری بگوئی. در یک خانه و از یک پدر و مادر دو بچه همنام خیلی خنده دار است.
    آقای فرزاد با همان حالت شوخ و پر سر و صدا افزود:
    - خوب، چه مانعی دارد. خنده نمک زندگی است.
    آقای فلاحی گفت:
    - نه، «مهندس» شوخی می کنند. این برای ما تولید اشکال می کند. ما نام او را، البته با موافقت خودش اگر قبول بکند، عوض خواهیم کرد.
    هر یک از افراد آن جمع خانوادگی در ذهن خویش دنبال نامی می گشت تا برای بچه پیشنهاد کند. بلندگوی فرودگاه برای بار سوم و آخرین بار اعلام کرد:
    - مسافران محترم هواپیمائی ملی ایران پرواز شماره- که عازم اصفهان- تهران هستند لطفاً جهت انجام تشریفات سوار شدن به هواپیما به در خروجی سالن مراجعه کنند.
    عروس و داماد، پس از آخرین دست به گردن کردن ها و خداحافظی های شوق آمیز با جمع کوچک بدرقه کنندگان، به طرف سالن بازرسی رفتند. و این در چنان حالتی بود که امیدوار بودند یک بار دیگر می توانستند موقع سوار شدن به هواپیما دورادور یکدیگر را ببینند.
    به علت کندی کار بازرسی و تراکم عده مسافران، آنها می باید مدتی نیز در سالن پشتی به انتظار بنشینند. روی نیمکتی که نشسته بودند فرزاد به همسرش گفت:
    - آن نامه را اگر مایل باشی می توانی حالا بخوانی. او آن را برای من نوشته است ولی من حق دارم آن را به تو بدهم که بخوانی.
    با این شوخی (زیرا باید گفت که او آن روز به طور کلی خیلی شوخی می کرد) نامه را از جیب بغل بیرون آورد و به دست وی داد. سیندخت با ظرافت خانم واری که در آن لحظه بیش از هر چیز زیبنده اش بود و از عهده اش نیز برمی آمد، آن را گشود. خط خود کیوان بود. نوشته بود:
    «آقای مهندس بهمن فرزاد مدیر محترم کارخانه روغن موتور اهواز هر چند اطمینان دارم که در خصوص آن تخلف من، یعنی علت اصلی اش، که توی سالن و در کنار ماشین تصفیه سیگار کشیدم و عالماً عامداً سبب اخراج خودم شدم، حالا نکته ناروشنی برای شما نمانده است، اما غرضم از نوشتن این مختصر آن است که از رفتار بعدی خودم هنگامی که برای تحقیقات به دفتر احضار می شدم عذرخواهی کنم. من تصمیم داشتم بهر وضعی شده از آن کارخانه اخراج شوم و این اخراجی هم به آگاهی همه همکارانم برسد. این بود که عمداً آن جواب های پرت و ناهموار را می دادم. بله، من وجود مزاحمی بودم که نمی باید اصلاً به آن کارخانه آمده باشم. اما اگر نمی آمدم یحتمل باعث بدبختی ابدی دختری می شدم که بعد از حرمت پدر، شرافت قولش را بالاتر از هر چیز می دانست. من که بنا به مصلحت شخصی مخصوصی کار در کارخانه را قبول کرده بودم هرگز گمان نمی کردم که ماندنم در آنجا طول بکشد. با این وصف خوشحال بودم که اگر وقتی را از دست داده ام انسانی خوب و واقعی را یافته ام که سرشت نیک و پایدارش می تواند روی زندگی آتی من مؤثر باشد.
    آقای مهندس، سرنوشت اینطور نخواسته بود که من از مادر خود صاحب خواهر و برادری شوم. به همین دلیل وقتی که در سنین رشد و بزرگسالی، روزگار دختر جوانی را سر راهم نهاد و گفت: این خواهر تو است، از خوشحالی در پوست نگنجیدم. می گویم سرنوشت، زیرا انسان با همه اندیشه های زخارش در این اقیانوس بی کران هستی پر کاه یا خاشاک ریزی است که با امواج کف کرده و خروشان زیر و بالا می شود و هر لحظه در جائی و مکانی است. آقای مهندس، آن زمان که من در خرمشهر از روی زمین سفت و بی حرکت پای بر عرشه گهواره مانند و مواج کشتی می نهادم در حقیقت کودکی بودم که تازه از مادر می زادم. کشتی گهواره من بود. یادم نیست خوشحال بودم یا غمگین، و به طور کلی چه احساسی داشتم، ولی می دانم که به خودم گفتم: «مرد باش!». اینک نیز می خواهم مرد و مردانه از این راه دور دست انسانی و پر لیاقت شما را بفشارم و دست دختری که خواهر من بود و همیشه برادر او خواهم ماند، در دست شما بگذارم و بگویم دوستش بدارید و همه کسش باشید!
    آقای مهندس، من این نامه را موقعی برای شما می نویسم که کشتی ما مشغول گذشتن از دماغه «امید خوب است». من هم دلم می خواهد برای شما امیدهای خوبی را آرزو کنم که اطمینان دارم از هر لحاظ شایسته آن هستید. من در این عمر کوتاه خود به این نتیجه رسیده ام که زندگی عبارت از سفر دور و درازی است که آدم به دیاری ناشناخته می کند. درست مثل یک کشتی که قصد دارد مکانهای دور دست را کشف بکند ولی از مقصد بعدی خود ابداً اطلاعی ندارد و نمی داند که سر راه او چه اتفاقاتی پیش خواهد آمد. پس آیا بهتر نیست که دوستان خوب و یاران موافق هر جا که هستند، در خشکی یا اقیانوس یا توی هوا، قدر همدیگر را بدانند و از زندگی گذران خود تا آنجا که می توانند داد دل بستانند؟»
    آقای فرزاد نیز در کنار دختر جوان، نگاهش روی خطوط نامه بود- با آنکه یک بار قبلاً آن را خوانده بود- وقتی که به پایان نامه رسیدند با حیرت و همدردی عمیق در چشمان هم نگریستند. مرد گفت:
    - من همان روزها احساس کرده بودم که او با همه جوانی اش انسان فوق العاده ای است. گوئی از روی کشف و الهام یا یک حس مخصوصی جریان کار ما را حتی تا این لحظه دقیقاً پیش بینی کرده است. «در خشکی یا اقیانوس یا توی هوا»، آیا نه این است که ما حالا سوار هواپیما می شویم تا به پیشواز بزرگترین لذت های عمر و جوانی خود برویم؟!
    سیندخت لبخند فرو بسته ای زد و با چشمان متأثر ولی خندان سر زیبایش را پیاپی به عنوان درک و همچنین تأیید این گفتار موج داد. آقای فرزاد نامه را در جیب نهاد و برای آنکه او را از آن حال و هوا به در آورد، روی نیمکت به او چسبیده تر نشست. دست ظریفش را ملایم در دست فشرد. لبانش به طور نامحسوسی سرشانه برهنه او را لمس کرد و به نجوا نزدیک گوشش گفت:
    - سیندخت
    - بله بهمن
    - ما به کجا می رویم؟
    - به تهران، آه نه، به اصفهان. ما امشب را در اصفهان خواهیم بود. اولین بار است در عمرم که به این شهر مسافرت می کنم. اولین بار در عمرم است که هواپیما سوار می شوم.
    - آیا می ترسی؟
    - نه، ابداً. شوق من راه را بر ترس بسته است. از این گذشته، چرا باید بترسم وقتی که تو همراهم هستی.
    مرد از خوشحالی حال خود را نمی فهمید. باز هم به او نزدیک تر نشست. چشمانش در رؤیای وصل غوطه ور بود. سپیدی دل انگیز پوست دختر در متن شیری رنگ لباسش، مرواریدی بود در کنار صدف. سعادتی بالاتر از این نبود که این مروارید از آن پس به وی تعلق داشت. آرنجش را به بازو و آرنج وی آشنا کرد و صدای خود را شنید که زیر لب گفت:
    - می خواهم تو را ببوسم. دلم برای بوسیدنت یک ذره شده است سیندخت.
    دختر، شاد شده بود ولی نتوانست از این کلام یکه نخورد. خود را جمع و جورتر کرد. نگاهش به سمت دیگر، به سوی جمعیت توی سالن گشت. آهسته زمزمه کرد:
    - اینجا نه
    - توی هواپیما
    - آنجا هم نه
    - پس توی هتل
    - خوب، آنجا بله.
    - هر چه می خواهم؟
    - بله هر چه می خواهی.
    - آیا باز هم نخواهی گفت که آمادگی نداری؟
    سیندخت زیر چشمی او را نگاه کرد. چشمانش گشوده تر و درشت تر از حد معمول بود و کنایه ای دلنشین در آن موج می زد. گفت:
    - نمی دانم. شاید. به گمانم درسته قورتم خواهی داد.
    آقای فرزاد گفت:
    - به یاد می آوری، در داستانت برای من مثالی آورده بودی: گوشتی که پدرت سم زد و توی باغچه، جلوی گربه انداخت؟
    سیندخت شرمزده لبخند زد. در حالی که سر به زیر افکنده بود از روی شانه گفت:
    - بله، گوشت سمی عاقبت کار خودش را کرد.
    طنازانه به سر خود حرکتی داد. گیسوانش موج خورد و از جلوی صورتش به کنار رفت. با غرور و عشق کامل در چشمان مرد نگاه کرد. دوباره کوچکتر نشست و در حالی که نیمرخ چهره اش زیر انبوه گیسوان پنهان شده بود، ادامه داد:
    - ولی من تو را دوست داشتم، از همان اول. منتهی نمی خواستم ناگهان به همه سعادتهای دنیا رسیده باشم. برای من کار در کارخانه و در آن محیط پر از صفا و دوستی غایت آرزوها بود.
    دست نرم و لطیف او که از روی غفلت یک لحظۀ کوتاه روی پای مرد مانده بود، از شادی سست کننده ای سرمستش کرد. دقایق انتظار هم اکنون به پایان رسیده بود. منتظران توی سالن بدون اینکه کسی جائی اعلام کرده باشد، بی سر و صدا راه افتادند تا به سوی هواپیما بروند. بیرون سالن، هوا خنک بود. آفتاب دم غروب هنوز از قله کوههای دور دست رخت برنبسته بود. رشته های لطیف و دلکشی از آخرین پرتوهای روز زمین فرودگاه و قسمتی از بدنه هواپیما را طلائی کرده بود. روی پلکان هواپیما، در قسمت پاگرد آن، مهمانداری جوان و زیبا در لباس مخصوص، تبسم به لب ورود مهمانان را خوش آمد می گفت. مسافران خوشبخت این داستان، قبل از ورود به درون هواپیما لحظه ای روی آخرین پله درنگ کردند تا به سوی جمعیت بدرقه کنندگان نظری بیندازند. آقای فلاحی که کلاهش را به طرز مخصوصی تا روی گوشها پائین کشیده بود، پیشاپیش جمعیت، نزدیک نرده آهنی جلوی ساختمان فرودگاه ایستاده، دستش را به نشانه بدرود بلند کرده بود و ملایم تکان می داد. در کنارش فرنگیس و در ردیف جلوی آنها، بچه ها، خوشه ای تشکیل داده بودند. زن و شوهر جوان، که یکی موهایش در اثر باد توی صورتش آمده و شانه اش را به دیگری تکیه داده بود، دست ها را به سوی آنها تکان دادند. با لبخندی حاکی از درد دوریها به روی هم نگاه کردند و قدم به درون هواپیما نهادند.
    1356/3/5
    پایان





    .

  4. #4
    عضو ایساتیس
    تاریخ عضویت
    خرداد -۱۳۹۰
    سن
    23
    نوشته ها
    569
    چوق
    2,000

    پیش فرض

    انصافا کی میاد این همه متن رو بخونه هااااااان ؟؟؟؟؟؟
    درگیر بازی های روزگارم ولی همه تلاشمو میکنم برنده باشم Hidden Content

  5. #5
    ناظم بازنشسته ایساتیس
    تاریخ عضویت
    خرداد -۱۳۹۰
    محل سکونت
    جـــــــــاوید آباد
    سن
    26
    نوشته ها
    20,070
    چوق (TOP! 12)
    103,770
    تعداد جوایز چوق دریافتی : 4 عدد
    تعداد هدایا چوق دریافتی : 8 عدد

    پیش فرض

    پست دادن اینجا ممنوعه

  6. #6
    مدیر تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    آبان -۱۳۹۲
    محل سکونت
    مشهد
    سن
    23
    نوشته ها
    569
    چوق
    147,186
    تعداد جوایز چوق دریافتی : 8 عدد
    تعداد چوق اهدا کرده : 3
    تعداد هدایا چوق دریافتی : 4 عدد

    پیش فرض

    سلام تا اطلاع ثانوی پست بسته شد لینک زیر رو مطالعه کنید و منو از وضعیت داستانتون مطلع کنید

    باتشکر مدیر بخش

    [Only registered and activated users can see links. ]

    دوست عزیز ذکر منبع الزامیست
    انـقـضای خــاص بــودنـت بـه پـایـان رسـیـد...

    دیـگـه بـه تــو فکـر نـمـیـکـنـم

    گـنـاه اســت!!

    چـشم داشتـن بـه مال غـریـبـه ها ...

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

سایت ایساتیس به عنوان یکی از بزرگترین انجمن های علمی تفریحی در ایران خدمات رسانی خود را از سال 1385 آغاز کرد . از لحظه تولد تاکنون سایت ایساتیس همواره سعی در بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و خدمات نوین داشته است . ایساتیس مفتخر است با داشتن انواع مطالب علمی ، تفریحی ، خبری ، ورزشی ، طنز ، و ... محیطی سالم و ارام برای تفریح و سرگرمی شما دوستان عزیز فراهم سازد . به امید اینکه به همراه شما دوستان عزیز از این محیط نهایت استفاده صورت بگیرد

ارسال پیام به مدیر سایت
دوستان ما
لینک های مفید
ابزار ها
بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: